وبلاگ شخصی غلامرضا زعیمی

تأسیس تلگرافخانه و کنسولگری انگلستان در بنادر و جزایر هرمزگان

                                                                                غلامرضا زعیمی

   چکیده:

بدنبال مشخص شدن نقاط ضعف انگلستان پس از بیداری ایرانیان بویژه بدنبال پیروزی در ماجرای رویتر و رژی ، بریتانیای کبیر سیاست تازه ای را در ایران آغاز کرد.ضرورت حفظ هندوستان و رویارویی با عثمانی خلیج فارس را به عنوان(( منطقه هارت لند)) در آورد.تا انجا که با تسلط بر این دریا همواره ایرا را مورد فشار و تهدید قرار میداد. انگلستان نه فقط برای حفظ مستعمرات خود در هند بلکه فی النفسه به خلیج فارس نیز توجه داشت. در واقع انگلستان خلیج فارس را به خاطر خلیج فارس می خواست. بنابر این، نمی توان تنها به این گفته بسنده کرد که "خلیج فارس دروازه ورود به هند" به شمار می آمد بلکه این دریا به خودی خود نیز حائز اهمیت بود چرا که بخش غیر قابل انکاری از منافع دولت بریتانیای بزرگ در آن قرار داشت. این منافع به قدری ارزشمند بود که می ارزید حتی این دولت امتیازات خود در ایران مرکزی از جمله رژی و رویتر را از دست بدهد اما در حاشیه امن خلیج فارس موقعیت ها و موفقیت های تازه ای را به دست آورد. سرانجام وقتی روس ها موفق شدند" ناوگان حربیه" و "سفاین تجاریه" خود را به خلیج فارس برسانند. (اواخر قرن نوزدهم و اوایل سده ی بیستم میلادی) امضای توافق نامه ی ریوال در 1907 م / 1325 ق و تقسیم ایران به منطقه نفوذ انگلیس در جنوب، منطقه به ظاهر بی طرف در مرکز و منطقه نفوذ روسیه در شمال، منافع انگلستان در خلیج فارس تثبیت  شد.از این پس این دولت به منظور سیطره کامل بر منطقه و انتقال سریع اخبار و اطلاعات و گرفتن نظر فوری از لندن و هندوستان تاسیسات تازه ای در خلیج فارس برخی جزایر ،کرانه ها و پس کرانه های آن ایجاد نمود که می توان به تاسیسات تلگرافخانه در مسقط،جزایر هنگام و قشم و بنادر جاسک و بندرعباس و امتداد آن از طریق کرمان و اتصال به تهران اشاره نمود.

انگلستان تلاش خود را برای ایجاد تلگرافخانه در بنادر و جزایر خلیج فارس در سالهای نخستین دهه ی هشتاد سده ی سیزدهم قمری آغاز کرد لذا در سال 1280 ق/1863 م کمپانی تلگراف هند و اروپا مشغول سیم کشی از هند به خلیج فارس شد. در سال 1281 ق این سیم به ایران رسید.

کنسولخانه های انگلستان در شهرهای متعدد ایران بویژه اصفهان، یزد ، کرمان ،مشهد ، شیراز و بندرعباس تشکیل شد که هر یک از آنها زیر نظر سفارتخانه ی این کشور در تهران اداره می شد و بنا به مقتضیات زمانه برخی از این کنسولگری ها به صورت مستقیم با لندن ارتباط برقرار می کردند. در این خصوص کنسولگری های  بریتانیا در خلیج فارس ( بوشهر و بندر عباس) از اهمیت زیادی برخوردار بودند.

تلاش دولت بریتانیا برای تأسیس کنسولگری در بندرعباس از سال 1320ق / 1902م آغاز گردید. برای این منظور نامه های متعددی میان سفارت انگلستان و وزارت امور خارجه ایران (به وزارت نصرالله مشیرالدوله) رد وبدل شده است.

کلید واژهای این پژوهش عبارتند از: ایران، خلیج فارس، بنادر و جزایر، انگلیس، تلگرافخانه، کنسولگری و عصرمشروطه.

 مقدمه

عصر مشروطه متأثر و تأثیر گذار بر بسیاری ازتحولات اقتصادی،اجتماعی،فرهنگی وسیاسی ایران زمین است که میتوان دومرحله پیشینی وپسینی را برای آن درنظرگرفت.درتحلیل تاریخی ازوقایع دوره مشروطه - خواهی ایرانیان هر گاه به پیش از مشروطه نظر افکنده شود ناگزیر می بایست ایران عصر قاجار بویژه جنگ های ایران و روس، پیمان نامه های ایران- انگلیس و ایران- فرانسه و همچنین قراردادهای ایران با سایر دول آسیایی و اروپایی بویژه عثمانی مورد کنکاش قرار گیرد. حتی برای شناخت این دوره می بایست چرخش قدرت در جهان پرتلاطم آن روز و در نتیجه هم پیمانی طرفهای قرارداد با ایران با رقبای سابق خود که در واقع برای دفع آنها ایران نیز به بازی قدرتها کشانده شد را مورد بررسی قرار داد. واقعیت این است که ایران روزگار سلطنت قاجار نتوانست الگوی پیشروی را برای سیاست خارجی خود طراحی نماید. سیاست موازنه مثبت و حضور در ضیافت جهانی ویکتوریایی _ ناپلئونی _ تزاری ، آرامش داخلی را طلب می نمود و ایران این دوره دارای نهادی ناآرام بود. این نا آرامی ایران و ظهور جنبش های فکری ، عقیدتی ، سیاسی و اجتماعی بویژه در روزگار سلطنت باشکوه ناصر الدین شاه خبر از شکل گیری بنیان های نوینی را می داد که ایران در خلسه، ناتوان از درک آن بود. لذا چالشها و سپس بحرانهای سیاسی در حاشیه و مرکز ایران پدیدار گشت. این چنین بحران فراگیری به راحتی می توانست یک رژیم سیاسی را نا توان ساخته و از پای در آورد. اما جالب است که سلطنت قاجاریه به رغم آنهمه آسیب پذیری که داشت و شکستهای سنگینی که در میدانهای نبرد به ویژه جنگهای اول و دوم ایران و روس که بدان وارد آمد و نیز ناکامیهای پی در پی در عرصه دیپلماتیک و کشیده شدن بحران عرصه سیاست خارجی به حوزه سیاست داخلی،  توانست  به مدت حدود یکصد و سی و چهار سال پا  برجا بماند . بنابراین، می توان نتیجه گرفت که قاجاریه نه برنده بودند نه بازنده بلکه این ایران سیاسی و جغرافیایی بود که باخت و این بازندگی منجر به جدایی بخشهای وسیعی از  سرحدات آن شد. اما ایران فرهنگی و اجتماعی نیز چندان بازنده نبود اگر چه برد چشمگیری نداشت. در عرصه اجتماعی و فرهنگی تحولات تازه ای به وقوع پیوست . ایران فرهنگی عصر قاجار آغاز عصر  روشنفکری را تجربه کرد ، طلیعه های روشنگری به ایران رسید ، انجمنهای متعدد ( به صورت سری و علنی ) شکل گرفت ، مدارس نو ایجاد گردید و برای نخستین بار در ایران روزنامه چاپ ، منتشر و خوانده می شد. این مسائل " بیداری ایرانیان " را به همراه داشت هر چند که این بیداری مقطعی ، منفعل و زمانمند به نظر می رسید ، اما وجه مثبت آن در این است که تداوم داشت.

در عرصه اجتماعی نیز تحولاتی رخ داد، همبستگی گروههای اجتماعی در شهرها تقویت شد، و جنبش های اجتماعی ضد استبدادی و ضد استعماری بوقوع پیوست . اتحاد ایرانیان ( روشنفکران ، بازرگانان ، روحانیون ، توده مردم و برخی رجال سیاسی ) در بسیاری از جنبش های این دوره به ویژه در جریان  موسوم  به " رژی " بی نظیر بود. همچنان که پیوند و نزدیکی میان شهرها نیز تقویت شد. این امر مرهون جابجایی سریع اطلاعات بود و در واقع مرهون سیاست دولت بریتانیای بزرگ در راه اندازی خطوط تلگراف که برخی شهرهای ایران را به هم و در نهایت به بمبئی و سپس لندن متصل میکرد. وقایع پی در پی ایران طلب می نمود که وزارت خارجه انگلستان بلافاصله مطلع و دستورالعمل لازم را صادر نماید. با پایان رسیدن دوره ناپلئون که فرانسویها سرمست از پیروزیهای وی در اروپا، آفریقا و آسیا بودند، توازن جدیدی شکل گرفت و در نتیجه ایران عرصه رقابت میان روس و انگلیس گردید. از سوی دیگر موقعیت بین المللی بریتانیا نیز پس از جنگ  بوئرها متزلزل گردید. پیش از آغاز سده بیستم میلادی، ایالات متحده آمریکا و آلمان با پیشروی مداوم و آهسته در صدد تفوّق بر انگلستان بودند. با این حال روسیه مهمترین رقیب بریتانیا در منطقه خاورمیانه بود. این مسئله انگلیس را  بر آن داشت که پیمان اتحادی را با ژاپن منعقد سازد (30 ژانویه 1902 م). این پیمان دست ژاپن را در تجاوز به روسیه بازگذاشت و به انگلستان این امکان را داد که سیاست فعالتری را در منطقه دنبال نماید. سرانجام شکست روسیه از ژاپن در سال 1906 م حد اقل این پیغام را برای ایرانیان داشت که قدرتهای بزرگ نیز شکننده اند. لذا گونه ی خاصی از جنبش ها در ایران پدید آمدند که البته هم خود شکننده بودند و هم بنیان های استبدادی و استعماری را شکستند.

آنچه که در این میان مهم به نظر می رسد فرصت طلبی بریتانیا است. انگلستان نه فقط برای حفظ مستعمرات خود در هند بلکه فی النفسه به خلیج فارس نیز توجه داشت. در واقع انگلستان خلیج فارس را به خاطر خلیج فارس می خواست. بنابر این، نمی توان تنها به این گفته بسنده کرد که "خلیج فارس دروازه ورود به هند" به شمار می آمد بلکه این دریا به خودی خود نیز حائز اهمیت بود چرا که بخش غیر قابل انکاری از منافع دولت بریتانیای بزرگ در آن قرار داشت. این منافع به قدری ارزشمند بود که می ارزید حتی این دولت امتیازات خود در ایران مرکزی از جمله رژی و رویتر را از دست بدهد اما در حاشیه امن خلیج فارس موقعیت ها و موفقیت های تازه ای را به دست آورد. سرانجام وقتی روس ها موفق شدند" ناوگان حربیه" و "سفاین تجاریه" خود را به خلیج فارس برسانند. (اواخر قرن نوزدهم و اوایل سده ی بیستم میلادی) امضای توافق نامه ی ریوال در 1907 م / 1325 ق و تقسیم ایران به منطقه نفوذ انگلیس در جنوب، منطقه به ظاهر بی طرف در مرکز و منطقه نفوذ روسیه در شمال، ضامن منافع انگلستان در خلیج فارس شد. آنچه انگلستان طی این مدت دنبال می کرد تحریک اعراب حاشیه جنوبی خلیج فارس بود. بریتانیا سیاست دو گانه ای را در قبال اعراب در پیش گرفت و در برهه ای از زمان برای توجیه حضور ناوگان دریایی خود در خلیج فارس، بخشی از سرزمین  اعراب با عنوان" ساحل دزدان دریایی "  خوانده شد و سرانجام در برهه ای دیگر و به دنبال مصالحه ای که میان اعراب و انگلستان به وجود آمد این منطقه امارات متصالحه و سپس امارات متحده عربی نامیده شد( جناب، بی تا، ص23-22 ).

اعراب یکی از حلقه های واسط سیاست ایران و انگلیس در این دوره به شمار می آیند.اجاره بخشی از بنادر و جزایر جنوب به آنها در دوره فتحعلی شاه قاجار، بعد ها یکی از مناقشه آمیز ترین بحران های سیاسی ایران معاصر را به وجود آورد. هر چند که در متن قراردادها تمامی جزئیات آن مشخص شده بود.

پژوهش حاضر می کوشد با نگرش به همزمانی وقایع مشروطه خواهی ایرانیان با تحریک و تحرکات انگلیسیها و همچنین روسها در خلیج فارس، بخشی از سیاست دولتهای استعماری بویژه انگلستان را از منظرتاریخی مورد بررسی قرار دهد. یکی از مسائلی که انگلستان به عنوان ابزاری برای تحقق اهداف خود دنبال میکرد تاسیس تلگرافخانه و کنسولگری در منطقه خلیج فارس بود که بمبئی را به مسقط،جزایر هنگام، قشم وسپس بندرعباس و کرمان و سرانجام تهران متصل می کرد.

 گستره جغرافیایی پژوهش:

به روزگار قاجاریه، ولایتی به نام هرمزگان وجود نداشته و آنچه که بعدها (سال 1354 ش) با این عنوان خوانده شد تا آن روزگار زیر نظر ولایت فارس و ولایت کرمان اداره می شد. در واقع حوزه ی شرقی این استان وابسته به کرمان و حوزه ی غربی آن وابسته به فارس بوده است. این دو حوزه مشتمل بر چندین شهر با جایگاه بندری و جزیره ای بود که مهمترین آنها عبارتند از :

1- بندرلنگه که در روزگار قاجارایه با عنوان عروس بنادر خلیج فارس شهرت داشته است (کازرونی، 1376، ص126) مهمترین لنگرگاه های این بندر در شیبکویه، چارک، و مغویه مستقر بوده است.

2-بندرکنگ که یکی از بخشهای اصلی لنگه به شمار می آمد و در برهه ای از تاریخ نیز دارای اهمیتی افزون بر لنگه بوده است.

3- بندرخمیر که از توابع بندرعباس بوده و بعلت واقع شدن در مسیر یکی از راههای تجارتی میان بندرعباس و شیراز دارای اهمیت ویژه ای بوده است. پل از مهمترین بندرگاهها و لنگرگاههای این بندر به شمار می آید.

4- بندرعباس که پس از فتح آن بوسیله سپاه امامقلی خان، سردار فاتح صفوی، به این نام خوانده شد و پس ا ز افول هرمز هر روز بر اهمیت آن افزوده شد و سرانجام با مرگ شاه عباس صفوی، این شهر، شکوه گذشته  خود را از دست داد و در سراشیبی زوال افتاد.

5- میناب ، بندری که قرنهاست جایگاه تجارتی خود را از دست داده است. این شهر در جایگاه یکی از درخشان ترین تمدنهای حوزه ی خلیج فارس واقع شده است. لنگرگاه تیو تا اواخر دوره ی قاجاریه از مراکز فعال این بندر بوده است.

6- بندرجاسک با دو حوزه ی جغرافیایی جاسک کهنه و جاسک نو که آن نیز با افول ملوک هرموز رو به

ویرانی نهاده است. امّا بدلیل واقع شدن جاسک در ساحل دریای مکران و دهانه ی ورودی تنگه هرمز همه قدرتهای استعماری که قصد تسلط بر خلیج فارس را داشتند؛ از جمله پرتقالی ها، هلندی ها، فرانسوی ها و انگلیسی ها را متوجه خود کرده است.

علاوه بر بنادر یاد شده چندین جزیره نیز در این محدوده واقع شده است که به لحاظ اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و استراتژیک دارای اهمیت هستند و ایران از حق حاکمیت تاریخی نسبت به آنها برخوردار است. این جزایر عبارتند از:

1- ابوموسی: به عنوان یکی از قدیمی ترین کانون های تمدن ایرانیان در حوزه ی جنوبی قلمرو تاریخی شان. این جزیره از کهن ترین روزگار تاریخی تا عصر حاضر به خشکی حوزه ی شمال خلیج فارس وابسته بوده است. قرائت های متعددی در مورد نام جزیره ی ابو موسی رواج یافته که عبارتند از: بوموسی، باباموسی، بوموف(به آلمانی) و گپ سبزو. در دوره ی حضور استعمارگران به ویزه روزگار تفّوق انگلیسیها بر خلیج فارس در این جزیره به منظور عربی کردن آن بر نام ابوموسی و حتی بن موسی تأکید شد. توجیهی که توسط مستشرقان برای نام این جزیره عنوان گردیده این است که چون جزیره توسط سردار فاتح اسلام، ابوموسی اشعری، فتح شده آن را به این نام خوانده اند که این استدلال به چندین دلیل غیر منطقی می نمایاند؛

الف: حضور ابوموسی اشعری تنها در جنگهای روزگار عمر، خلیفه ی دوم راشدین، بوده و آنگونه که از روایت متون تاریخی بر می آید، وی خلیفه ی سخت گیری بوده و تاب خودنمایی مسلمانان به ویژه سرداران خود را نداشت از دیگر سو روایتی در دست نیست که نشان دهد اعراب نام شهرهای ایران را به نام فاتحان خود تغییر داده باشند.

ب: مسلمانان به روزگار خلافت عمر چندان تمایلی به جنگهای دریایی نداشتند و شخص ابوموسی اشعری نیز که بعنوان فاتح جزیره ی ابوموسی در نتیجه یک لشکرکشی دریایی معرفی شده است، به شدت از ((جنگ بحری)) در هراس بوده است. این مسئله در جواب نامه ی عمرو بن عاص به خلیفه دوم که در باب فتح قبرس از او نظر خواسته بود، نمایان است:

((معاویه از عمر اجازه خواست تا به قبرس حمله برد. عمر از دریا  سخت بیمناک بود

به عمرو بن عاص نامه نوشت و از او خواست که وصف دریا را برایش بنویسد

عمرو بن عاص در جواب عمرنوشت: ((باز اگر خواستی دریا ببینی وکشتی وخلقی

در او بدل بدان و ببین خلقی بزرگ دریا و خلقی ضعیف مردم آن دریا دشمن این

مردم هر کس که بتواند خرد بگذارد و هلاک کند و در میان ایشان چوبیست ضعیف

که خلق  بزرگ را این خلق ضعیف همی باز دارد)) .. عمر گفت:والله ما نفرمائیم هیچ

مسلمان   بدریا اندر شود )) (ابن اثیر، ج3، ص155 و طبری، ص78)

ج: ادله ی تاریخی و بررسی سنن فرهنگی مردمان منطقه نشان می دهد که نامگذاری سواحل و جزایر خلیج فارس از اسلوب های خاصی پیروی می کرده و این اسلوبهاتا قبل از حضور استعمارگران بیشتر متأثر از عوامل طبیعی و باورهای فرهنگی مردم بوده است. پژوهشگران داخلی و خارجی به این بعد کمتر توجه کرده اند. برخی از آنها که به تحلیل زبانی این نـام پرداخـته انـد پاره ی نخست آنرا (بوم به معنی سرزمین) درست تشخیص داده اما از درک پاره ی دوم آن عاجز مانده اند. این گروه از محققان در پایان به این نتیجه رسیده اند که نام ابوموسی در اصل بوموسی بوده و معنی آن سرزمین موسی می باشد و اذعان کرده اند که احتمالاً موسی حکمران ایرانی این منطقه به روزگار باستان بـوده است ( افشار سیستانی، 1372، ص4-62 ) اما تجربه تاریـخی نشان می دهد که گذاردن اسامی خاص بر روی شهرها به روزگار باستان، تنها از اختصاصات خاندان شاهی بوده است. مانند: اردشیر خُره، دارا بگرد، به اردشیر، هرموز و... بنابراین، این استدلال فاقد وجاهت تاریخی است. پس نام اصلی ابوموسی چه می تواند باشد؟ با توجه به اینکه مردم لنگه تا حدود یک سده پیش به این جزیره گپ سبزو (سبزه زاربزرگ) می گفتند و دو ویژگی گویش جنوبی (در هرمزگان) یعنی حذف کسره میان مضاف الیه ومضاف و موصوف و صفت و نیز حذف آخر کلمات در هنگام صحبت و نیز قائده تبدیل " و " به " ب " در زبان فارسی می توان به این نتیجه رسید که نام اصلی این جزیره بومِ سوز1 به معنی سرزمین سبز بوده که در یک چرخه تاریخی و زبانی به بوم  سوز- بوم سو-   بومسوـ بوموسو-  بوموسی و ابوموسی تبدیل شده است. آنچه این ذهنیت را تقویت کرد که جزیره را ابوموسی بخوانند تاکید بر فتح آن توسط ابوموسی اشعری است. ( زعیمی ، 1384 ،مقاله سنن فرهنگی تاریخی ... ). 

3-جزایر تنب و تنبو (تنب بزرگ وکوچک) که در کنار ابـومـوسـی و بـا عنـوان جزایر سه گانه، مناقشه آمیزترین جزایر خلیج فارس به شمار می آیند.

3- جزیره ی قشم که از دو امتیاز بزرگ برخوردار است: یکی وسعت این جزیره که تقریباً سه برابر کشور بحرین فعلی مساحت دارد و دیگر اینکه نزدیکترین جزیره به خشکی پهنه ی بزرگ کشور است.

4- جزیره ی کیش که بعلت همجواری با بنادر و لنگرگاههای بندرلنگه و نیز قابلیت های طبیعی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از اهمیت فراوانی برخوردار است.

5- جزیره ی هرمز که با ورود استعمار می توان آنرا نخستین قربانی سیاست خارجی ایران در خلیج فارس خواند. در واقع شکوه و آوازه ی این جزیره پای استعمارگران را به خلیج فارس کشاند.

در کنار این جزیره می توان به جزایر لارک، فرور، فرورو، سیری، لاوان، هندورابی و هنگام اشاره کرد که هر یک به دلیل موقعیت جغرافیایی شان وارد بازی قدرتهای برتر اروپایی شدند.

 حضور انگلیسی ها در جنوب ایران:

ورود انگلیسی ها به خلیج فارس بدنبال حضور پرتقالی ها در این منطقه انجام گرفت. دولت بریتانیای بزرگ که با بهره گیری از ناوگان مجهز دریایی خود و در قالب تأسیس کمپانی هند شرقی انگلیس و اسقرار دفتر آن در هندوستان(بمبئی) موفق به راهیابی به خلیج فارس شده بود، برای مدتی در منطقه ی جاسک، که در دهانه ی تنگه ی هرمز و در جوار دریای مکران(عمان) واقع شده بود، وارد شدند اما سرانجام این موفقیت را بدست آوردند که با انعقاد پیمانی با ایران به روزگار شاه عباس اول صفوی زمینه های لازم را برای سیطره ی سیاسی، نظامی و اقتصادی خود در منطقه فراهم آوردند.

بریتانیای بزرگ رفته رفته با حذف رقبای نظامی و سیاسی خود (پرتقال، هلند و سپس فرانسه) موفق شد سیطره ی خود را بر مناطق جنوبی ایران برقرار کند. به طوریکه سده نوزدهم و در نهایت سده ی بیستم میلادی را می توان ((قرن تفوق انگلستان در خلیج فارس)) نامید. بنابراین، تدبیر نادرست سیاست گران ایرانی عصر صفوی باعث شد که انگلستان متحد ایران ، در روزگار ضعف و زوال قدرت مرکزی به اشغال غیرقانونی جزایر ایران بویژه در روزگار قاجار ها دست بزند.

 اشغال بنادر و جزایر ایرانی:

انگلیسی ها که در بدو ورود به خلیج فارس در جاسک مستقر بودند بدنبال کسب پیروزی مشترک به همراهی سپاهیان صفوی به فرماندهی امامقلی خان، رسماً مجوز حضور در حوزه خلیج فارس بویژه بندر عباس را بدست آوردند.

در جریان حوادثی که در سده چهاردهم هجری قمری اتفاق افتاد،بویژه واکنش مردم شهر های ایران(تهران،شیراز،اصفهان،تبریز،مشهدو سپس کرمان)نسبت به اعطای امتیاز انحصاری بهره برداری از توتون و تنباکوی ایران به طالبوت،تبعه یهودی تبارانگلستان،این دولت کوشید از اغتشاش داخلی ایران در راستای نیل به اهداف خود در خلیج فارس بهره برداری نماید. بنابراین،در همان زمانی که ایرانیان نخستین پیروزی درخشان خود را در زمینه مبارزه با استبداد داخلی و استعمار خارجی طی الغای قرارداد رژی بدست آورده بودند،انگلستان نیز پس از یک دوره اشغال غیر قانونی جزایر ایرانی ابوموسی و تنب، برای نخستین بار رسماً اعلام نمود که این جزایر متعلق به شیوخ شارجه و ابوظبی است. (زعیمی،1383 ،ص58)کارگزاران محلی ایران که دغدغه های میهن دوستانه داشتند نسبت به این اقدام انگلیسی ها و اعراب واکنش نشان داده از وزارت خارجه ایران خواستند که بیرق ایران را درجزایر خلیج فارس نصب نماید. در یکی از اسناد موجود در مرکز اسناد و آرشیو تاریخ دیپلماسی وزارت خارجه ایران آمده است:

(( در حکومت جناب فهم الملک و اقتدار سلطان، شیخ شارجه و دبی بحمایت

انگلیسیها دست روی این جزیره [ابوموسی ] می گذارد   حکام علم و اطلاعی

نداشتند  متعرض نمی شوند. در حکومت دریا بیگی هم حاجی ناخدا علی نام

بوشهری میرود معدن گل سرخ این جزیره را از شیخ شارجه که از مشایخ

عمان است اجاره می کند. دریا بیگی هم به ملاحظه خصومت با انگلیسی ها

حرفی نمی زند حالا که فدوی آمده ام معلوم می شودجزیره ابوموسی از کف

رفته است اگر یک دارالعلمی، سالی بیست تومان مواجب مستحفظ و دارالعلم

            داده بود.چرا جزیره ی به این مهمی از کف می رفت.))  (1320 ق، ک 16 ، پ 11،سند شماره ی 163 ).

در این درخواست مقرر شده است که در صورت نصب پرچم شیر و خورشید ایران (( هزار تومان خرج داشته اما نتایج مالی زیاد است)) (همان) این درخواست کارگزاری حکومت بنادر و جزایر ایران درست در شرایطی صورت گرفت که انگلیسی ها بیرق خود را در بسیاری از بنادر و جزایر خلیج فارس از جمله بندرعباس، ابوموسی، قشم، لارک و هنگام برافراشته ساختند (مرکز اسناد و آرشیو تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، 1320 ق، ک14، پ12 و پ 16، ک16، پ11 و پ19 ) اما زمانی که حاجی محمد مهدی ملک التجار بوشهری در سال 1886م/1304ق به حکومت لنگه و بنادر و جزایر ایران از جمله ابوموسی منصوب شد با کمک حاجی احمد خان کبابی، حکمران بندرعباس حکومت جواسم را از لنگه و توابع آن برانداخت و سپس بیرق ایران را بر فراز این جزایر و بنادر بر افراشته ساخت (مجتهدزاده، 1371،ص7) انگلستان نیز سیاست دوگانه ای را در پیش گرفت.از یک سو در سال 1888 م/1306 ق در نقشه ای که به وسیله ی وزارت دریا داری این کشور تهیه و توسط وزیر مختار آن در تهران به ناصرالدین شاه تقدیم شد، جزایر ابوموسی، تنب و تنبو (تنب کوچک) به همراه جزیره سیری را به رنگ خاک ایران نشان می داد.  لرد کرزن  نیز درکتاب ایران و قضیه ی ایران، این جزایرر را به رنگ خاک ایران ترسیم نمود اما هنگامی که وی در سال 1898 م/1316 ق به عنوان نائب السلطنه ی هندوستان برگزیده شد، انگلستان سیاست جدیدی را در پیش گرفت. لذا از این مرحله به بعد این دولت تحریک و تحرکات تازه ای را در خلیج فارس آغاز کرد. چنانکه در سال 1904 م/1322 ق مانع از دایر کردن شعبه ای از اداره ی گمرک ایران در جزیره تنب بزرگ شد و نیز با اعمال فشار به دولت ایران تلاش این کشور را برای برافراشتن پرچم خود در جزایر سه گانه، بی نتیجه گذاشت (مجتهدزاده، همان، ص9) لذا دولت بریتانیای بزرگ در ژوئن 1904 م/ربیع الاخر 1322 ق پرچم خود را در این جزایر برافراشته ساخت که این مسئله با مخالفت شدید دولت ایران روبرو گردید (گزیده ی اسناد خلیج فارس، 1368، ج1، ص278).

انگلستان پس از اشغال جزایر ایرانی خلیج فارس پاره ای از آنها را به منظور برقراری حاکمیت خود در اختیار گرفت از اینرو در باسعیدوی قشم و جزیره ی هنگام تأسیساتی را ایجاد نمود. نفوذ و تحریکات انگلیسی ها به حدی بود که بخشی از باسیدو که در اختیار بریتانیا بود با عنوان (( باسیدوی انگلیس )) معرفی نمود (سدید السلطنه، 1342،ص138) همچنین بریتانیا برای اجرای بخش دیگری از سیاست خود به نمایندگی از طرف شیوخ عرب ادعاهای واهی خود را نسبت به جزایر سه گانه و همچنین جزیره ی سیری مطرح کرد، که  واکنشهای به موقع و مستمر نیروهای میهنی در ایران باعث تداوم حاکمیت سیاسی و فرهنگی ایران بر این جزایر شد هر چند که ادعاهای نادرست امارات متحده عربی همچنان ادامه دارد.

 ایجاد تلگرافخانه:

انگلستان تلاش خود را برای ایجاد تلگرافخانه در بنادر و جزایر خلیج فارس در سالهای نخستین دهه ی هشتاد سده ی سیزدهم قمری آغاز کرد لذا در سال 1280 ق/1863 م کمپانی تلگراف هند و اروپا مشغول سیم کشی از هند به خلیج فارس شد. در سال 1281 ق این سیم به ایران رسید. باریک بینان این سال را (( ظهر الفساد )) نامیده اند ( سدید السلطنه ،1342،ص134). انگلیسیها در سال 1285 تلگرافخانه هنگام را به همراه عمارات و مایلزم زندگانی خود بنا نهادند و پرچم خود را در این جزیره بر افراشته ساختند اما در سال 1297ق این جزیره را رها کرده و حتی ابنیه خود را ویران کردند و روانه جاسک شدند. در آستانه جنبش مشروطه ایران ،مجدداً انگلیسیها تلگرافخانه ای را به سال 1322ق در جزیره هنگام دایر نمودند. سیم این تلگراف از قشم به هنگام و سپس بندرعباس متصل می شد.( سدید السلطنه،1342،ص134) سیم بحری ( در یایی) تلگرافخانه پر مناقشه ترین مسئله ایران و انگلیس در این زمان بود. سرانجام در سیزدهم ماه مه 1905م/هشتم ربیع الاول 1323ق قراردادی میان نصرالله خان مشیر الدوله ، وزیر خارجه وقت ایران و سرآرتور هارد ینک ، وزیر مختار و ایلچی مخصوص پادشاه انگلستان ، به شرح ذیل منعقد گردید :

((فصل اول   -  چون دولت علیه ایران قصد کرده اند که تلگرافخانه

هندواروپ را در هنجام[= جزیره هنگام] بوسیله احداث خط تلگرافی

با بندرعباس از راه قشم وصل نمایند و چون دولت علیحضرت  پادشاه

انگلستان باداره تلگرافی هندواروپ اجازه داده اند که مهندسین و آلات

لازمه احداث خط مذبور را بدهند ،چنین قرار شد که موقتاً دو نفر مهندس

اروپائی با اجزاءو کارگرانی که برای اینفقره لازم است اداره مذبور بدهد

و جهاز سیم کشی متعلق به اداره مذبور بهر زودی که  مقتضی فصل باشد

انتهای دو خط تحت البحری فیما بین هنجام وقشم وفیمابین قشم وبندر عباس

                                 بکشد و بعد از انجام کار بردند.

فصل دوم – بمجرد اینکه خط تلگراف باتمام رسید و مخارج آلات و  ادوات

وهمچنین مخارج مهندسین و جهاز سیم کشی ادا گردید خط مذبور تسلیم

وزارت تلگراف ایران خواهد شد و یک تلگرافخانه هم دولت علیه ایران در

هنگام بمخارج خود خواهد ساخت و تلگرافچی ایرانی قرار خواهند داد و سیم

بندر عباس هم به تلگرافخانه ایران در هنجام وصل خواهد شد وهر مطلبی را جع

بخارج که از بندر عباس می رسد و بتوسط تلگرافخانه انگلیس در هنجام باید

مخابره شود تلگرافخانه ایران مطلب را گرفته فوراً به تلگرافخانه انگلیس خواهد داد .

فصل سیّم – مخارجی که اداره تلگرافی هندواروپ بجهة خدمات مهندسین

و جهاز سیم کشی محسوب خواهد شد زیاده از هفتاد و پنجهزار روپیه نخواهد

بود و ادای اینوجه را دولت ایران بر عهده میگیرد.

فصل چهارم – اظهار دولت ایران که رعایای خارج یعنی غیر ایرانی را در کار این

خط مستخدم نخواهد داشت دولت ایران را ممنوع نمیدارد از اینکه باجرت متداوله

رعایای خارجه را که در خدمت اداره تلگرافخانه هندواروپ میباشند برای هر گونه

تعمیر سیم های تحت البحری یا سایر کارهایی که  بجهة  نگاهداری و حفظ خط

تلگراف لازم است مستخدم نماید و نیز دولت مشارالیها را ممنوع نخواهد داشت از

اینکه اجازه دهد در صورتیکه دولت انگلیس لازم بداندیکنفر تلگرافچی انگلیسی در

 تلگرافخانه بندرعباس تلگراف دولتی راکه از طرف دولت انگلیس بقونسولگری آن

دولت در بندر عباس گفته میشود و یا از قونسولگری مربوطه صادر می گردد مخابره

 نماید ))(مرکز اسناد و آرشیو تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه،1323،ک 20،پ ش 2 ، سندشماره 1 )

از آنجا که همزمان با تأسیس تلگرافخانه در جزیره هنگام ، گروهی از طوایف عرب در این جزیره سکونت داشتند ، انگلیسیها می کوشیدند که آنها را علیه حکومت مرکزی و محلی ایران عاصی نمایند. لبو، مأمور کمپانی هند شرقی، که به هنگام آمده بود طی معاهده ای با شیخ احمد بن عبید ، یکی از رؤسای عرب جزیره ، معاهده چهار گانه ای را به شرح ذیل منعقد کرد :

((یکی حدود تلگرافخانه و متصرفات انگلیسی ها از ماشیه هنگام تجاوز ننمایند . ....ثانیاً    انگلیسی ها حق نخواهند داشت غلام و کنیز سکنه هنگام را آزاد کنند. ثالثاً سکنه هنگام ازحیث جان و مال و ناموس باید محفوظ باشند ، رابعاً همراهی در محافظت اغنام و مواشی آنها شود )) ( سدید السلطنه ،1342، ص 135)

هدف از انعقاد اینگونه قرارداد ها با شیوخ عرب ، رسمی جلوه دادن حضور و به گمان خودشان حاکمیت آنها بر منطقه بود و چون دولت ایران در قرار نامه اجاره برخی بنادر و جزایر جنوب به امامان مسقط فقط اسم جزیره قشم و هرمز را برده و اسمی از هنگام و لارک و غیره نبرده بود ، انگلیسی ها سران عرب را اینگونه تحریک می کردند که این جزایر بویژه هنگام جزو مسقط و از منطقه نفوذ ایران خارج است ( سدید السلطنه ،1342،ص135 )

از سال 1322 ق تا 1329 ق پنج نفر به ریاست تلگرافخانه انگلیسی ها درجزیره هنگام فرستاده شدند که عبارتند از : لبو، پیچر، پیل،ارلی و یوز. وجود لبو از دلایل پیشرفت مقاصد انگلیسی ها بود.دریکی از دو بیتی های بجا مانده از این دوره در مورد وی آمده است:

 " بشم واشم از این هنگامه در شم             بشم از قشم و از بندر بدرشم

    نویسم نامه ای بهر لبو من                    که این دیری بسه یا دیرتر شم"

                                                                   ( همان ، ص 135)

یکی دیگر از مراکز مورد توجه انگلستان برای احداث تلگرافخانه بندر عباس بود. انگلیسی ها در پی آن بودندکه تلگرافخانه را درون کنسولگری خود دایر نمایند که این امر با مخالفت کارگزاری بندرعباس و وزارت خارجه ایران مواجه شد. استاس ، خطاب به مسیو پریم ، مدیر کل گمرکات و پست ، ادله خود را چنین بیان کرده است :

1- نزدیکی به دریا باعث صدمه به وسایل تلگرافخانه می شود.

2- به علت زیادی عبور و مرور درساحل، سیم صدمه می بیند . ( مرکز اسناد و آرشیو تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه ، 1325 ق ، ک 20 ، پ 18 ، اسناد شماره 23-1 )

از آنجا که این ادله استاس مورد قبول دولت ایران واقع نگردید ، انگلیسی ها تلگرافخانه خود را در نزدیکی دریا و روبروی دیرستان قشم بنا نمودند امّا بارها اعلام کردند بخاطر ضرر و زیان وارده با این سیم تلگراف از مبلغ حق الارض جاسک که بابت عمارت تلگرافخانه خود به ایران باید بپردازند ، کسر خواهند نمود .( مبلغ سالانه حق الارض جاسک سه هزار تومان بود ). دولت ایران که متوجه کارشکنی های انگلستان شد بر آن بود که یک خط تلگرافخانه ایرانی با هزینه خودش دایر نماید. مسیو استاس که در این زمان به مقام مدیر کل گمرک و پست بندرعباس رسیده بود قراردادی را به همین منظور با " نواب اشرف والا شاهزاده انتصارالممالک ، رئیس تلگرافخانه بوشهر "و حاج محمد شریف ملک التجار منعقد نمود. مفاد این قرار داد عبارتند از :

(( فصل اول  - جناب حاج محمد شریف ملک التجار تعهد مینماید که

یکباب خانه مشروحه در نقشه جداگانه که برای تلگرافخانه است در

 بندرعباس به محلیکه معین شود و مطابق با نقشه مذکور به مبلغ دوهزار

  و صد تومان بنا نمایند.

فصل دوم – ادای وجه مذکور بقراری خواهد شد که در ذیل مندرج

می گردد ؛پانصد تومان در موقع امضاء ، پانصد تومان پس از پانجده

روزشروع از کار ، هفتصد تومان یک ماه بعدتر، ولی درصورتیکه

درجه ی پیشرفت کار مبلغ دریافتی را بنماید، چهارصد تومان دیگر

هم پس از اتمام کار.

فصل سیم -  معاهده کننده مذکور فی الفور شروع در کار خواهد

نمود و پس از چهار ماه دیگر امارت را قابل سکنا تسلیم خواهد کرد.

فصل چهارم -  مصالح کار باید از هر گونه عیب و نقص عاری بوده

باشد، و همچنین معاهده کننده مذکور باید از عهده ی هر گونه نقیصه ای

که کارگذاران تلگرافخانه یا عمال اداره گمرک باو وارد آورند از بابت

مصالح و بنا وغیره چه در ضمن کار چه در موقع تسلیم خانه برآید.

فصل پنجم -  اگر چنانچه خدای نخواسته پس از انقضای مدت چهار

ماه که موقع تسلیم خانه است خانه تسلیم نشد، اداره گمرک برای هر

ماهی از تأخیر مبلغ بیست و پنج تومان به اسم رفع ضرر از مشارالیه خواهد

گرفت.

فصل ششم -  در صورت به موقع مجری نداشتن یکی از شرایط مذکوره

در کنترات را معاهده کننده مذکور بایستسی وجهیکه گرفته مسترد نماید،

باضافه مبلغ معینی که به اسم تلف وقت یا سبب دیگر است هم باید بدهد.

 بندرعباسی، دوازدهم ماه مارس هزار و نهصد و شش)) (سدید السلطنه، 1342 ، ص151-150). 

بنابراین، با تمحیدات دولت ایران دو خط تلگراف در شهرهای این کشور بخصوص مناطق جنوبی دایر گردید که یکی تحت اداره انگلیس و دیگری متعلق به ایران بود. ایرانیان نسبت به ایجاد تلگرافخانه دوگونه واکنش نشان دادند. واکنش نخست تقریباً از همان زمان که صحبت کشیدن خط تلگراف توسط انگلیسیها مطرح شده بود، صورت گرفت و عده ای به مخالفت با آن برخاستند. در متن نوشته ای که از میرزا سعیدخان اشلقی انصاری چاپ گردیده است دلایل مخالفت وی با تلگرافخانه به خوبی بیان شده است:

 ((انگلیس می خواهد تجارت بزرگ بوسیله ی همین سیم راه بیاندازد)) (آدمیت و ناطق، 1356 ص239)

 اما عده ای دیگر ازمشروطه طلبان و ایرانیانی که در معرض خطر استبداد بودند از آنجا که اماکن انگلیسی بویژه سفارتخانه ، کنسولگری ها و تلگرافخانه های این کشور محل امنی بود ، به عنوان بست نشینی به این گونه مراکز روی می آوردند. مشرطه ایرانی پیوند و ارتباط خود را با شهر های مختلف مدیون همین خطوط تلگراف انگلیسی است. مشروطه خواهان و مردم در معرض خطر استبداد مطلقه در شرایطی که مورد تعقیب قرار می گرفتند به مراکز انگلیسی بویژه تلگرافخانه ها روی می آورند و از این طریق ضمن بهره مندی از تأمین جانی ، اخبار خود را به سایر شهر ها و همچنین رجال سیاسی ایران و شاه منتقل می کردند (اوبن ،1362 ، ص 236).در این میان تلگرافخانه های انگلیسی بیشتر مورد اقبال قرار می گرفتند چرا که از یک سو مشروطه خواهان اعتمادی به تلگرافخانه های ایرانی که تحت کنترل دولت بود، نداشتند و می ترسیدند اخبار محرمانه ای که تلگراف می کنند، لو برود و از سوی دیگر هزینه ی مخابره ی پیام با تلگرافخانه های تحت کنترل ایران بویژه تلگرافخانه بندرعباس گرانتر بود. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

((  برخلاف قانون تلگراف که از نظر مجلس گذشته، و در همه ی ایران

متداول آمده و در آنجا قید شده، قیمت مخابرات در همه ی خاک ایران بیک

اندازه  خواهد بود، در عباسی  خلاف آن قانون اعمال و قیمت مخابرات را

تلگرافخانه ی ایران از عباسی برای عموم ممالک داخله از قرار هر یک کلمه

سه شاهی دریافت مینماید.)) (1342، ص2-151).

نکته جالب توجه دیگر این است که انگلیسی ها تا سال 1326 ق/1908 م از کشیدن سیم تلگراف به بندرعباس اجتناب کردند لذا در فاصله سالهای 1324 تا1326ق که دو تحول بزرگ داخلی  (صدور فرمان مشروطه)و خارجی(انعفاد قرارداد 1907م میان روس و انگلیس ) در مورد ایران بوقوع پیوست ، سیم تلگراف انگلیسی جزیره هنگام فعال بوده و مردم بندرعباس نیز تلگرافهای خود را با هوری ( نوعی قایق کوچک )  به جزیره  هنگام  می فرستادند و از آنجا مخابره می کردند (سدیدالسلطنه 1342، ص137).

پس از امضای قرارداد 1907 م انگلستان برای حفظ منافع خود در مناطق جنوبی ایران در پی احداث یک راه شوسه میان بندرعباس و کرمان برآمد. این راه نقش مهمی در انتقال نیروهای وابسته به انگلیس(S.P.R) برای سرکوب شورش سعیدآباد عـلیه انگـلیسی ها داشت . موفقیت  دیگر بریتانیا بسته به این بود که اخبار داخلی ایران را به سرعت مخابره  میکردند. کاردار سفارت انگلیسی در ایران در این باره گفته است:

         (( خبری که باید چندین روز به انگلیس برسد ، اوبا این سیم فرستاده

          و شش ساعته جواب گرفته که از متخصصین استقبال کند.)) (دولت  آبادی ، 1362 ، ج2 ، ص 73-72 ).

از شواهد بر می آید که مأموران تلگرافخانه ی انگلیس اخبار مربوط به متحصنین و خواسته های آنها را به دیگر مشروطه خواهان ، بصورت دست کاری شده مخابره می کردند. بطوری که زمانی از شیراز تلگرافی به اصفهان مخابره شد. متن این تلگراف که طبق معمول با سیم انگلیسی مخابره شده با متنی که از طریق تلگرافخانه دولتی ایران فرستاده شده مغایرت دارد. پس از تحقیقی که توسط حاج آقا نور الله اصفهانی صورت گرفت معلوم شد که آنچه از طریق سیم انگلیسی مخابره شده خلاف واقع است( روزنامه انجمن مقدس ملی اصفهان ، سنه 1326ق به نقل از نجفی ، 1369 ، 262-261).

دولت انگلستان در سال 1334قدر صدد اتصال سیم تلگراف بندرعباس به کرمان بر آمد.به این منظور در بیستم ذیقعده کشتی آتندا از بمبئی روانه گردید. مهندس سیم کشی مستر پن سنت برای این کار ماموریت یافت.اعتماد نظام پسر شجاع نظام نائب الحکومه مامور همراهی و فراهم کردن مقدمات و تسهیلات شد.حدود بیست و سه هزار قطعه اسباب و وسایل معادل 173 تن ارسال گردید.گروه سیم کشی از دوم ذی الحجه  در محل کنسولگری شروع به نصب ستون و سیم کردند.در سیزدهم محرم تا انتهای حدود بندر عباس به مسافت چهل میل سیم کشی شد. پنجاه نفر تفنگچی و پانزده سواره نظام حکومتی برای دو ماه به منظور مراقبت به خدمت گرفته شدند.پس از پایان ماموریت پن سنت در اول صفر 1335ق، مستر بلک من به همراه معاونش مدکاف از کرمان آمدند و مازاد وسایل را بار شش هزار شتر و الاغ به کرمان بردند.هزینه این جابجایی به شرح ذیل است:

((از عباسی به پور احمد صدمن هیژده تومان

از عباسی به دولت آباد صد من بیست و دو تومان

از عباسی به سر دره صد من بیست و هفت تومان

از عباسی به بافت صد من سی و یک تومان

از عباسی به قلعه عسکر صد من سی وسه تومان

از عباسی به کرمان صد من چهل تومان))( سدید السلطنه،1371،ص270)

جمع آوری ادوات و وسایل اضافی سه ماه از اواخر ذیقعده تا اواسط ماه صفر بطول انجامید سپس در نوزدهم صفر بلک من امتداد مسیر سیم کشی شده به سمت کرمان را عهده دار شد.کار سیم کشی به سمت کرمان مدت هفت ماه و هفت روز زمان برد و در نهم رجب1335 مطابق  اول می 1907 به پایان رسیدو تلگرافخانه ای در بافت ایجاد شد(همان،ص271-270)

 تأسیس کنسولگری

تلاش دولت بریتانیا برای ایجاد مراکز سیاسی به منظور ایجاد یک حریم امنیتی در خاک کشور های دیگر بدنبال تحمیل اراده نظامی این دولت بر مناطق مختلف جهان بویژه خلیج فارس و ایران صورت گرفت. نخستین مراکزی که انگلستان در پی تأسیس آن بود تجارتخانه های وابسته به کمپانی هند شرقی این دولت بود که مرکز آن در بمبئی قرار داشت و خط ربط خود را از لندن ( دفتر مرکزی ) دریافت می کردند. این تجارتخانه ها علاوه بر ایفای نقش اقتصادی و مستعمراتی، عهده دار انجام وظایف نظامی و سیاسی بودند چنانکه کشتی های جنگی وابسته به این کمپانی ، عملیات های نظامی متعددی را انجام می دادند.

بدنبال تحولات جهانی در قرون نوزدهم و بیستم میلادی و توسعه مستعمراتی بریتانیای بزرگ ، نهاد های متعدد موازی به منظور پیشبرد اهداف سلطه جویانه دولت انگلستان شکل گرفت که یکی از این نهادهای سیاسی ،کنسولخانه بود.

کنسولخانه های انگلستان در شهرهای متعدد ایران بویژه اصفهان، یزد ، کرمان ،مشهد ، شیراز و بندرعباس تشکیل شد که هر یک از آنها زیر نظر سفارتخانه ی این کشور در تهران اداره می شد و بنا به مقتضیات زمانه برخی از این کنسولگری ها به صورت مستقیم با لندن ارتباط برقرار می کردند. در این خصوص کنسولگری های  بریتانیا در خلیج فارس ( بوشهر و بندر عباس) از اهمیت زیادی برخوردار بودند.

تلاش دولت بریتانیا برای تأسیس کنسولگری در بندرعباس از سال 1320ق / 1902م آغاز گردید. برای این منظور نامه های متعددی میان سفارت انگلستان و وزارت امور خارجه ایران (به وزارت نصرالله مشیرالدوله) رد وبدل شده است. در تلگراف وزارت خارجه ایران به سالار معظم ، حکمران بوشهر ( 19 محرم الحرام 1321ق) آمده است :

(( در بیست و یکم شهر شوال 1320ق بنا بر اظهار سفارت انگلیس و اجازه

بندگان اعلیحضرت اقدس همایونی ارواحنا فدا به جنابعالی تلگراف شدکه

معادل نه هزار و ششصدو هشتاد زرع مربع برای بنای عمارت قنسولخانه

مسافت دارد میخواهند بخرند اگر زمین  مذبور مال دولت است به قیمت

عادلانه بفروشیدو وجهش را ارسال دارید تا تقدیم شود و اگر صاحب دارد

اجازه بدهید بفروشد و تفصیل را تلگراف نمائید. )) ( 1321 ق ، ک 4، پ 8 ، سند شماره شماره 1 ).

طی تحقیقی که توسط حکمران بوشهر بعمل آمد مشخص گردید :

(( بعضی، ادعای مالکیت زمین مذبور را می نمایند ...... ولی آن اشخاص

مدعی برای مالکیت این قطعه زمین بخصوص اسناد صحیح در دست ندارند

واین نقطه صاحب ندارد و متعلق به دولت است)) ( 1321ق، ک 4 ، پ8 ، سند شماره 2).

نکته جالب توجه این است که سفارت انگلستان زمانی درخواست خود را برای ایجاد کنسولخانه در بندرعباس مطرح کرد که مظفرالدین شاه عازم فرنگستان بود ( 1324ق ، ک3 ، پ6 ، سند شماره 1 ) نصرالله مشیرالدوله ،وزیر خارجه وقت ایران ، طی تلگرافی به مدحت الوزراء، کارگزار بندرعباس ، اظهار نمود :

(( درباب زمین فیمابین بندرعباس و نابند که برای کنسولخانه ی انگلیس

می خواهند بنا نماینداز طرف وزارت خارجه اجازه داده شده است مخالف نباید کرد .))  ( 1321ق ، ک4 ، پ8، سند شماره 4 ).

انگلیسی ها بلافاصله پس از اخذ اجازه از وزارت خارجه ایران اقدام برای ایجاد کنسولخانه خود را آغاز کردند.به منظور حمل مصالح بنّایی مورد نیاز ، دولت بریتانیا خواهان تأسیس یک خط موقت راه آهن در ساحل بندرعباس بود (1324، ک3،پ6 ، سند شماره 2 ).وزارت خارجه در پاسخ به تلگراف کارگزاری بندرعباس که خبر این اقدام انگلیسی ها را به تهران مخابره کرده بود ، اظهار داشت :

(( از کشیدن راه موقتی که برای حمل مصالح بنایی خواهد بود مخالفت

نکند و پس از اتمام بنایی آن راه موقوف و برداشته خواهد شد )) (1324، ک3 ، پ6 ، سند شماره 3 ).

از گزارش های ارسالی توسط کارگزاران بندرعباسی به وزارت خارجه برمی آیدکه بنای کنسولخانه و احداث راه آهن تا سال 1325ق  به طول انجامیده است. در یکی از این گزارش ها آمده است :

((  در خصوص قونسولخانه جدید البنا ی انگلیس مدتیست که مشغولند

و چند اوطاق هم ساخته و راهی که بآنها  اجازه داده شده است بجهه

حمل و نقل مصالح بنایی از کنار  دریا تا قونسولخانه  مذکور تاکنون

  نساخته اند )) ( 1325 ق ، ک 8 ، پ 7 ، سند شماره 45 ) .

دولت انگلستان برای ایجاد تأسیسات خود در بندرعباس مهندسانی را از هندوستان به خلیج فارس فرستاد(همان، سند شماره 9) ساختن اتاق مخصوص اقامت کنسول انگلیس یکی از مهمترین مسایلی بود که در آن زمان مطرح شد. بنای اولیه آن بدلیل نداشتن استحکام کافی ویران شد و پس از مدتی ساختن یک بنای تازه را از سر گرفتند(همان سند). از آنجا که در جریان اقامت بست نشینان (متحصنین) مشروطه خواه ایرانی در بعضی از دفاتر کنسولگری انگلیس بویژه در اصفهان خساراتی به آن عمارت وارد شده بود(1325، ک20، پ20، سند شماره 3). به نظر می رسد که دولت بریتانیا که متوجه این مسئله و بست نشینی احتمالی مشروطه خواهان بندرعباس در این مرکز شده بود در پی آن شدند که عمارتی مستحکم را بنا نمایند.

کنسولگری انگلستان در بندرعباس علاوه بر پذیرایی از مشروطه طلبان و بست نشینان بندرعباس که از ظلم و بی عدالتی کارگزاری این شهر(مدحت الوزراء) به آنجا پناهنده می شدند، محل استقرار اتباع انگلیسی که به این شهر وارد می شدند نیز به شمار می آمد. در گزارش 12صفر 1325ق کارگزاری بندرعباس به وزارت خارجه ایران آمده است:

(( چند روز قبل دو نفر انگلیسی سیّاح وارد بندرعباس شدند و در

قنسولگری دولت پهنه ی انگلیس منزل داشتند )) ( 1325ق، ک8، پ7، سند شماره 33).

دولت روسیه تزاری نیز که به مهمترین رقیب سیاسی بریتانیا در قرن بیستم میلادی تبدیل شده بود و دامنه  نفوذ تجارتی و نظامی آن به خلیج فارس نیز رسیده بود ، در پی رقابت سیاسی با انگلستان در خلیج فارس کنسولگری خود را در بندرعباس و لنگه بنا نهاد. محمد علی سدید السلطنه بندرعباسی ، نویسنده و کارگزار سیاسی ، به عنوان کفیل دولت روسیه تزاری نخستین کسی است که عهده دار مقام کفالت کنسولگری روسیه در بندرعباس و سپس لنگه را بدست آورد ( 1325ق ، ک 8 ، پ 7،سند شماره 39 ) ادامه رقابت این دو دولت منجر به انعقاد قرارداد 1907م مبنی بر تقسیم ایران به سه منطقه ی نفوذ روسیه در شمال ، منطقه نفوذ انگلیس در جنوب و منطقه مرکزی به ظاهر بی طرف گردید.

کنسولگری انگلیس در بندرعباس از نفوذ زیادی برخوردار بود چنانکه در شانزدهم رمضان 1335به اصرار کنسولگری شجاع نظام حاکم بندرعباس به تاسیس بلدیه همت گماشت(سدیدالسلطنه،1371،ص275)در یک مورد دیگر کنسولگری بندرعباس لیست سیاهی تهیه نمود که تعدادی از افراد و شرکتها را همدست آلمان معرفی نمود و تجارت با آنها را ممنوع کرد(همان،ص277)

طی سالهای 1318 لغایت1331 نه نفر به مقام کنسولگری انگلستان در بندرعباس رسیدند که عبارتند از: هینت، باکسر، کری، ترور، شکسپیر، گابریل، مکنزی، روی و بیسکو(همان،ص285)

 نتیجه

بریتانیای بزرگ در آستانه جنبش مشروطه طلبی ایرانیان تحریک و تحرکات تازه ای را در خلیج فارس آغازکرده بود و دولت روسیه تزاری مهمترین رقیب سیاسی آن به شمارمی آمد. بنابراین،درشرایطی که ایران زمین دچار عدم توازن در اوضاع داخلی و خارجی خود شده بود و مشروطه خواهی را نیز تجربه میکرد،انگلستان در پی تقویت جایگاه خود در خلیج فارس،جزایر و کرانه های آن بود. اهمیت انتقال اخبار از ایران و بالعکس جهت اتخاذ تصمیم سریع و به موقع در ایران آشوبزده ایجاد تلگرافخانه و گسترش آنرا ضروری می نمود. علاوه بر این ساختمان تلگرافخانه محل برافراشته شدن پرچم بریتانیا بود.اهمیت مسئله در این است که انگلستان پس از اشغال غیر قانونی جزایر و بنادر ایرانی پرچم خود را در آنجاها برافراشته می ساخت که این امر اعتراض مقامات ایرانی و محلی را در پی داشت.با اتخاذ این تصمیم بر افراشته بودن بیرق بریتانیا توجیه قانونی پیدا میکرد.

انگلستان و رقیب نو رفیق آن روسیه تزاری از این فضای نامتوازن و پر آشوب ایران بیشترین بهره سیاسی را بردند. بنابراین ، اگر چه فضای ایران 1906م به نفع مشروطه طلبان بود اما انگلستان و روسیه از فضای ایران 1907 م بصورت مشترک سود بردند و انگلستان کوشید در فضای ایران 1919 م طرح قیومیت و تحت الحمایگی ایران را دنبال نماید و بدینسان یکه تاز عرصه سیاست خارجی این کشور باشد.

 منابع و مآخذ:

1- آدمیت ، فریدون و ناطق ، هما (1356 ) افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوره قاجار . تهران : آگاه .

2- ابن اثیر ، عزالدین ( بی تا ) الکامل فی التاریخ .جلد سوم.ترجمه عباس خلیلی، تهران : شرکت سهامی چاپ و انتشار کتب ایران.

3- افشار سیستانی،ایرج(1372 )جزیره بوموسی و جزایرتنب بزرگ وکوچک.تهران:وزارت امورخارجه.

4- اوین ،اوژن (1362) ایران امروز. ترجمه علی اصغر سعیدی. تهران : زّوار.

5- جناب، محمد علی (بی تا ) خلیج فارس. تهران : پژوهشگاه علوم انسانی.

6- دولت آبادی، یحیی ( 1362) حیات یحیی. جلد دوم، تهران: جاویدان.

7- رائین، اسماعیل(1354) انجمن های سری در انقلاب مشروطیت ایران.تهران:تهران مصور.

8- زعیمی ، غلامرضا(1383) تنگه هرمز. تهران : دفتر پژوهشهای فرهنگی(مجموعه از ایران چه می دانم ؟ شماره 23)

9------------- ( 1384) "سنن فرهنگی و تاریخی نامگذاری جزایر و کرانه های خلیج فارس" سمینار بین المللی خلیج فارس. اصفهان : دانشگاه اصفهان.( جلد سوم )

10- سایبانی ،احمد (1380) بندرعباس و هلال طلایی . بی جا :زعیم.

11- سدید السلطنه ،محمدعلی (1342) بندرعباس و خلیج فارس.تهران: ابن سینا.

12-----------------------(1371)سرزمینهای شمالی پیرامون خلیج فارس و دریای عمان.تهران:جهان معاصر.

13- طبری، محمد بن جریر(1354) تاریخ الرسل و الملوک. ترجمه ابوالقاسم پاینده. تهران: بنیاد فرهنگ ایران.

14- کازرونی، محمد ابراهیم (1367) تاریخ بنادر و جزایر خلیج فارس . تهران:خوارزمی.

15- کتاب آبی ( گزارش های محرمانه وزارت خارجه انگلیس درباره انقلاب مشروطه ایران). به کوشش احمد بشیری. تهران: نشر نو ، 1362.

16- کتاب نارنجی ( گزارش های سیاسی وزارت خارجه روسیه در باره انقلاب مشروطه ایران ) به کوشش احمد بشیری . تهران : نشرنو، 1367.

17- نجفی ، موسی ( 1369 ) اندیشه سیاسی و نهضت بیدارگرانه  حاج آقا نور الله. تهران .

18- نوربخش ، حسین (1358) بندر لنگه در ساحل خلیج فارس . بندرعباس: ابن سینا.

19- مجتهد زاده ، پیروز (1371) (( تاریخ و جغرافیای سیاسی جزایر تنب و ابوموسی)) اطلاعات سیاسی . سال ششم ، شماره 12-11 .

20- مرکز اسناد و آرشیو تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه . اسناد سالهای 1320تا 1325 ق پیرامون سواحل و جزایر خلیج فارس.

 

 

 

 

 

                                                          

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 9:28  توسط غلامرضا زعیمی  | 

عنوان مقاله: گنجه در جرون

 نویسنده : کزازی، میر جلال( عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی)
*مثنوی شیرین و فرهاد / سروده سلیمی جرونی؛ تصحیح نجف جوکار. ـ تهران: مرکز نشر میراث مکتوب، 1382


گنجور گنجه ادبی، دستانزن داستانهای کهن، جادو سخن جهان، نظامی با پنج گنج خویش خیزشی پایدار را در پهنه ادب پارسی پدید آورده است و پایه نهاده است که آن را می‏توان خیزش «بزمنامه سرایی» نامید، در برابر خیزشی دیگر همچنان شگرف و پایدار که پیر پاک و پارسای دری، فرزانه فرهمند توس، فردوسی آن را پی افکنده است و خیزش «رزمنامه سرایی» است. پس از نظامی، سخنورانی چند به پیروی از شیوه داستانسرایی وی، داستانهایی بزمی و عاشقانه را در پیوسته‏اند یا در سرودن در پیوسته‏ای اندرزین و آموختاری بر شیوه نخستین و واپسین گنج وی، مخزن الاسرار و اسکندرنامه، رفته‏اند، درست است که پیش از نظامی سخنورانی چون عنصری، با سرودن وامق و عذرا، یا عیوقی، با درپیوستن ورقه و گلشاه، یا فخرالدین اسعد گرگانی، با به شعر درآوردن ویس و رامین، در شیوه داستانسرایی طبع آزموده‏اند، لیک این شیوه با نام پیر پر سخن و دستانزن گنجه جاودانه پیوند گرفته است. پس از نظامی، سخنورانی بسیار بر شیوه وی رفته‏اند. پاره‏ای چون امیر خسرو دهلوی و جامی و خواهرزاده وی، هاتفی خرجردی، کوشیده‏اند که هر پنج گنج راهنما بسرایند و پاره‏ای چون مکتبی شیرازی و وحشی بافقی یکی از گنجهای پنجگانه را همتا سروده‏اند. داستانهای عاشقانه را در خیزش و پیشینه داستانسرایی در سخن پارسی، از دید قهرمان دلباختگی، بر دو گونه و گروه بخش می‏توان کرد: نخست: قهرمان دلباختگی قهرمان عشقی زمینی و اینسری و گیتیگ است. رامین و خسرو از گونه این قهرمانانند که پیشینه‏ای کهن دارند و از روزگاران باستان و از ادب حماسی به یادگار مانده‏اند و دنباله بخش بزمی در این ادب و سروده‏های رامشی (= غنایی: Lyrique) شمرده می‏توانند آمد. این قهرمانان نمونه‏هایی‏اند بازمانده از دلباختگانی جنگاور و سلحشور که در دستانهای گوسانان پارتی و چکامه سرایان ساسانی از آنان سخن می‏رفته است. ویژگی و هنجار بنیادین در دلشدگی این قهرمانان آن است که پس از تلاش و تکاپوی و گذشتن از شیب و فرازهای بسیار و گسستن بندهای بازدارنده، سرانجام دلدار را فرادست می‏آورند و از او کام می‏ستانند. دوم: قهرمان دلباختگی قهرمان عشقی آنسری و مینوی و نمادین است. فرهاد و مجنون از گونه این قهرمانانند. آنان به راستی رهروانی‏اند گامزن در راه خداجویی که آرمان و آماجشان رسیدن به خداخویی است. آنان نمونه‏هایی «بزمی» از درویشان دلریش‏اند و رهروان شوریده رسته از خویش. این دلشدگان، در دبستان عشق اینْسری و زمینی، رمز و راز و الفبای عشقورزی با یار آسمانی را می‏آموزند. دلدار این شیفتگان تنها بهانه‏ای است برای دل باختن و رختِ هستی از تن برانداختن و خویشتن را از یار ساختن و پلی است که می‏باید سرانجام آنان را به یار راستین آسمانی برساند. این دلشدگان، دستخوش نیروی شگرف و تابْ شکن و هستی سوز عشق، نخست فنا را در این دلداران خاکی می‏ورزند و می‏آزمایند تا مگر بتوانند روزی در دلدار افلاکی فناشوند و رسته از چیرگیِ من و چنبرِ تن، در او رنگ ببازند، بدان سان که سایه‏ها در فروغ از خویش می‏روند و ناپدید می‏شوند. هم از آن است که این گونه قهرمانان دلباختگی، در کار و بار دلشدگی و دلداری، ناکام می‏مانند و بی‏بهره از پیوند با یار، جان در کار عاشقی می‏کنند. روندها و کاروسازهای دلشدگی، در پهنه ادب پارسی، به سود قهرمانان از گونه دوم بوده است و اندک اندک دلباختگی نمادین جای دلباختگی راستین را گرفته است و فرهاد بر خسرو چیرگی و برتری یافته است. نشانه‏ای برونی از این دگردیسی دیگرگشت داستانهای عاشقانه از نام خسرو و شیرین به نام فرهاد و شیرین است. نیز خسرو آنچنان در سایه فرهاد می‏ماند که سرانجام در او رنگ می‏بازد و سخنوری چون عارف اردبیلی که با خواجه بزرگ شیراز همروزگار بوده است، بزمنامه خویش را که به پیروی از خسرو و شیرین و به نام سلطان اویس جلایر سروده است، «فرهاد نامه» نام نهاده است. چهره نخستین و قهرمان دلباختگی، در این داستان، فرهاد است نه خسرو. با این همه هنوز فرهاد، در بزمنامه عارف اردبیلی، قهرمانی است از گونه نخستین و هماوردی نیرومند برای خسرو که در آنجا که خسرو درمی‏ماند، او کام می‏راند. عارف، نظامی را نکوهیده است که چرا قهرمان داستان خویش را خسرو برگزیده است نه فرهاد: ولیکن چون نظامی مست افتاد صراحی پر می نوشین به من داد بخواهم عذر آن پیر کهنسال بگویم با عزیزان صورت حال در آن دم کو ز خسرو یاد می‏کرد ضروری کار بر بنیاد می‏کرد چو شیرینکاری خسرو همی گفت دُر ناسفته شیرین همی سفت نمی‏کرد التفاتی سوی فرهاد که از شیرین، به مردی، بستدی داد؛ که با اقبال خسرو حیف بودی که فرهاد غریبی را ستودی... نظامی را یقین ما گمان بود؛ هرآنچ او را گمان، ما را عیان بود نبود این عشقبازی پیشه او؛ به گفتن پی نبرد اندیشه او یگی نگرفته هرگز می به دستان چه داند شرح دادن حال مستان؟ صفای من، ز می بر دست بشنو؛ سرود مست را از مست بشنو یقین دارم که وقت عشقبازی نورزیده‏ست این عشق مجازی نه مرد نقشبند مانوی بود از آن صورت، که مرد معنوی بود هر آن کو را خرد سازد حکیمی بود در عاشقی مرد سلیمی کسی کو را خرد دستور باشد یقین کز عشقبازی دور باشد طریق عاشقی زان سان نموده‏ست که پنداری مگر عاشق نبوده‏ست لیک سرانجام فرهاد، چونان قهرمان دلباختگی ناکام و نمادین، بر خسرو چیره می‏شود و اوست که به دلداری شیرین نام برمی‏آورد، به گونه‏ای که در روزگار ما نیز، آنگاه که می‏خواهند دستانی بزنند و از نمونه‏ای برترین در دلشدگی یاد آورند، از فرهاد سخن می‏گویند نه ازخسرو. به هر روی، یکی از پیروان نظامی که خسرو و شیرین را همتا سروده است و آن را شیرین و فرهاد نامیده است، سلیمی جَرونی است، سخنوری از سده نهم هجری که از بندرجرون بوده است که امروز بندر عبّاس خوانده می‏شود. او، در چندین بیت، نام خویش را آشکارا یاد کرده است. نمونه را، در فرجام ستایش از پیامبر گفته است: سلیمی هر دری کز وصف او سفت ز دریای دو عالم، قطره‏ای گفت خداوندا! سلیمی خوش فقیر است؛ به دست نفس نافرمان اسیر است (127 و 128)2 سلیمی! در پناه عاشقی رو کز او مشهور شد فرهاد و خسرو (98) بدان سان که سلیمی خود در دیباچه درپیوسته‏اش باز نموده است، نخست به فرمان پیر خویش مولانا همام الدین که جانشین قاسم انوار بوده است، غزلسرایی را فرو می‏نهد و مخزن الاسرار نظامی را با نام منبع الاطوار همتا می‏سراید؛ پس به سرودن شیرین و فرهاد بر پایه خسرو و شیرین دست می‏یازد. او خود، در این باره، گفته است: خرد نور دماغم را برافروخت؛ ز سر، دیگر چراغم را بر افروخت بکردم نظمش و کردم تمامش؛ نهادم منبع اطوار نامش دگر هاتف به گوشم گفت: «برخیز؛ تو شاهی؛ ساز شمشیر زبان تیز ز شیرین و ز خسرو یاد کن یاد؛ جوابش نام کن شیرین و فرهاد بر مردم، بلند آوازه سازش؛ ز نو، یک بار دیگر، تازه سازش ببر سعیی و از این نظم نامی جهان را رونقی ده چون نظامی. (210تا216) خواست سلیمی آن بوده است که پنج گنج را همتا بسراید؛ اما گویا تنها به سرودن دو گنج نخستین کام یافته است؛ زیرا از دیگر گنجها نشان و نامی بر جای نمانده است. او، در فرجام در پیوسته خویش، بازنموده است که یاران پس از منبع اطوار و شیرین و فرهاد، او را به در پیوستن لیلی و مجنون و دیگر گنجها برانگیخته بوده‏اند: مرا گویند یاران سخندان که: ای در شعر گُو برده ز اقران! چو گفتی منبع و شیرین و فرهاد، ز مجنون و ز لیلی یاد کن یاد. نباید این حدیثت کم گرفتن که خواهد خمسه است عالم گرفتن. (3551 تا 3553) سلیمی آنچنان در سخنوری بر خویش باور داشته است که نه تنها پنج گنج، شاهنامه را نیز سرودن می‏خواسته است:، روم این راه، اگر چه سنگلاخ است؛ که اسبم تیز و میدانم فراخ است من، از شعر ار برآید آرزویم نه خمسه بلکه شهنامه بگویم من این دعوی اگر دارم نه لاف است؛ نپنداری که این بر من گزاف است؛ که پنهان نیست؛ اینکه هست موجود؛ تو بر خورشید گِل نتوانی اندود. (3563 تا 3566) سلیمی انگیزه خویش را، در سرودن شیرین و فرهاد، سادگی و روانی سخن و پرهیز از پرگویی و فراخی (= اطناب) دانسته است و نیستی نغز و نهان بر استاد گنجه زده است و شیوه او را در سخنوری و داستانسرایی نکوهیده است: بگویم مختصر شیرین و فرهاد که از استاد دارم این سخن یاد، که: «هر چیزی که هست اندر جهان به بود کم گفتنش بسیار از آن به.» در این معنی، هر آن پندم که او گفت نپندارم سخن بود این؛ که دُر سفت؛ که کم گفتن نباشد جز نکویی؛ نبیند مرد کم گو زرد رویی مکن چندان تکلّف در تکلّم کز آن مقصود گردد در میان گم ز خاطر، نقش پر گفتن فرو شو؛ حدیث است اینکه: «نیکو گو و کم گو!» ز پر گفتن نخیزد غیر پستی؛ برو؛ در هر کجا کم گوی و رستی. (248 تا 254) راست آن است که سلیمی جرونی، در سادگی و کوتاهی سخن، کامگار بوده است و دَرْپیوسته‏ای روان و دلاویز پدید آورده است که بی‏گمان یکی از بهترینهاست، در پیروی از خسرو و شیرین و در میان همتاهایی که بر آن سروده شده است. در شیرین و فرهاد، بیتهای بلند و دلپسند، سَخته و سُتوار اندک نیست. با آنکه پایه سخن سلیمی بر روشنی و روانی است، وی از هنرورزی و زباناوری نیز دوری نجسته است. اما هنرورزی در سروده او آنچنان نیست که سخن را در تیرگی دراندازد و به دشواری و دیریابی دچار آرد. در پی، نمونه‏هایی از هنرورزیهای سلیمی را یاد می‏کنم: ایهام: چهارم باربد نامی، غزل گوی که راز از چنگ گوید موی بر موی. (320) همان تمثال را دیگر بیاراست؛ به سروی کرد همچون قامتش راست    (489) پری رویان شیرین همچو شکّر سوی آن چشمه رو کردند یکسر (495) تذروان کرده خون لاله پامال؛ زبان سوسن است از این سخن لال (1126) دهان، از صبر، شیرینش نمی‏شد؛ رطب می‏خورد و تسکینش نمی‏شد ز صبرش، جان همیشه بود غمگین؛ که دل می‏خواستش حلوای شیرین (1291 و 1292) ایهام تناسب: چو گیرد راست در بزم تو، ای شاه! مخالف را نیابی سوی خود راه. (322) چو شد کارم چو زر، کردم نگاهش؛ بر آن، سکّه زدم از نام شاهش (135) سزد گر خوانمت سلطان آفاق که چون ابروی خود در عالمی طاق (164) نه تنها اند اهل چین غلامت که هم چیناند هندستان تمامت (183) چنین دادم خبر پیر سخن سنج که در تاریخ عمری برده بد رنج که چون بر ملک کسری کسر شد ضم به هرمز گشت سلطانی مسلّم. (260) دگر، چون مرغ شب بر خود بلرزید خروس صبح یکسر دانه برچید (455) دگر، در آن زمین پر ریاحین، به لب تنگ شکر یعنی که شیرین ز خواب ناز چون بگشاد چشمش بدان صورت دگر افتاد چشمش (493 و 494) به پاکی، روش روی آب شسته؛ هنوزش گرد گل عنبر نرسته (564) نگردد کس پشیمان از تحمّل؛ تحمّل را بود نقش تجمّل (2683) ایهام تضاد: دل خود را دهم یکبار تسکین، بدین شکر ز تلخیهای شیرین (2186) به تلخی، با شکر ناچار می‏ساخت؛ شکر شیرینیای با خویش می‏باخت (2201) ز من گر تلخ گردی، منّتی نیست؛ که شیرین را به تلخی نسبتی نیست. (2405) بدی بگذار؛ کآیین را نسازد؛ حدیث تلخ، شیرین را نسازد (2406) بهانگی نیک (= حسن التّعلیل): ز خود تا دم زنی، دور از جدایی؛ ز خود گر پیش آیی، پیش مایی (2423) به دوران همچو او مردی ندیدم که شد خام و از او گردی ندیدم (2449) به کار خویش، حیران گشت و مضطر؛ ز غم، چون حلقه‏ای شد؛ ماند بر در (2365) ز ماتم، رشته پروین گسسته؛ مجرّه زان سبب درکَه نشسته (2235) تنش بگداخت، ز آب چشم بی خواب؛ بلی! تنگ شکر بگدازد از آب (2207) جناس تام: به بخشش، خرمنت را خوشه چین است اگر خاقان اگر فغفور چین است (182) دو چشمش جادوان را خواب برده؛ لبش از آب حیوان آب برده (368) چو بر این دست بردن یافت او دست پس آنگه گوشه‏ای بگرفت و بنشست (464) جهانا! تا کی این دستان طرازی! به دستان هر زمان صد مکر سازی که خواهد جان ز دستت برد، چون جان نبرد از دست دستان تو دستان؟ (2021 و 2022) تکرار: سلیمی آرایه تکرار را خوش می‏دارد و آن را بارها به کار برده است. شیوه او، در کاربرد این آرایه، آن است که واژه را در چند بیت پی در پی یاد می‏کند و می‏آورد. نمونه‏هایی از تکرارهای او چنین است: به عهدش، تلخی از عالم شده گم؛ دهان از عیش شیرین کرده مردم ز تلخی، مانده بد در عهد او نام؛ ندیده کس از این شیرین‏تر ایّام ز تلخی کس نزد در ابروان چین که خود شیرین و عهدش بود شیرین (1442 تا 1444) تنش در گور قوت مار مور است، نه چوبین بلکه گر بهرام گور است نه بهرامی، دل خود پر مشوران که نه بهرام بینی و نه گوران... مشو حیران که این دور پرآشوب از این بهرام بتراشد دو صد چوب فلک بهرام را چوبین اگر کرد به چوبش بین که چون آخر به در کرد! چو بهرام از تن چوبین مکن ناز؛ برو؛ این چوب را در آتش انداز (1487 تا 1492) تو تا خرمای مریم نقش بستی مرا صد خار غم در دل شکستی ز شمع مریمت تا دلفروزی‏ست، تو خرما خور که ما را خار روزی‏ست تو وشادی؛ من و اندیشه غم؛ من و خار و تو و خرمای مریم (1615 تا 1617) برای خاطر تو، ای مه نو! مرا آخر به سنگی بست خسرو که: (رو؛ در عشقبازی باش) یکرنگ؛ وگرنه می‏زن اینک سر بر ین سنگ نبد در من ز یکرنگی چو رنگی، سری دارم کنون، ای یار و سنگی کنونم نیست جز این سنگ حاصل که گه بر سر زنم گاهیش بر دل (1881 تا 1884) چو رنج آمد نصیب من از این گنج چو خواهم کرد حاصل من از این رنج؟ ز گنجم رنج بردن احسن آمد؛ که رنج من همه گنج من آمد چو گنج خسروی را هیچ کم نیست، نصیب من اگر رنج است، غم نیست (1892 تا 1894) مرا ذوقی‏ست زان با عالم خود، که دیدم با کمال او کم خویش، که نام من برد؛ چون هر چه هست اوست، کم ما و کمال حضرت دوست چو دیدم در کمال او کم خویش در این معنی نمی‏گویم کم و بیش (1907 تا 1909) دستانزنی: سلیمی، در میان آرایه‏های بدیعی، نیک دلبسته دستانزنی (= ارسال المثل) است و بارها سخن خویش را بدانهاآراسته است. از 3569 بیت شیرین و فرهاد. 120 بیت زبانزد و دستان است و کما بیش 5/3 درصد بیتها را پدید می‏آورد که درصدی بالاست و شایسته درنگ و بررسی. در پی، تنها به یاد کرد چند دستان بسنده می‏کنم: تو را نادیده، اینها شد خیالش؛ چو بیند، چون بود ـ خودگوی ـ حالش؟ شنیده باشی، ای نور دو دیده: «شنیده کی بود هرگز چو دیده» (589) ز رویی، شاد شد وز روی دیگر، چنان شد کز غمش شد دودش از سر؛ که دیر است این مثل کاندر میان است که: «هر چ آن سود دل، شُش را زیان است» (592) چه خوش زد این مثل مرد سخن سنج! نگه دارش که می‏ارزد به صد گنج: «چو شد تدبیر با تقدیر صادق، زنی در هر چه دست، آید موافق.» (2728) به هم هر چند دریاری بکوشیم، عجب گر هر دو در یک دیگ جوشیم! که خوش زد این مثل آن مرد باهوش که: «هرگز دیگ انبازی نزد جوش» (1623) تشبیه نهان: در میان مانندگیها نیز، سلیمی تشبیه نهان را خوش می‏دارد و بارها آن را در کار آورده است؛ نمونه را، گفته است: ز چشم و لب، چو می در جام ریزند، به مجلس شکّر و بادام ریزند. (392) دو لب بگشود و چشم از خواب بر کرد؛ جهان پر شکّر و بادام‏تر کرد. (2612) شد از اشکش، به یاد روی شیرین، همه صحرا پر از گلهای رنگین هر آن منزل کز آب چشم می‏شست، در آن ره نرگس و بادام می‏رست. ز عکس عارضش هنگام رفتار، شدی صحرا سراسر زعفران زار ز اشک سرخ او، رستی در آن باغ هزاران لاله با دلهای پر داغ سخن چون گفتی از آن زلف درهم، بنفشه سر به پیش افکندی از غم. (740 تا 744) قافیه‏های هنری: سلیمی جرونی گاه قافیه‏هایی شگرف و هنری را، در بیتهای خویش به کار می‏گیرد و با این شگرد بر زیبایی سخن و نوآیینی آن می‏افزاید. این هنرورزی به ویژه در مثنوی که قافیه کارکردی بنیادین در ساختار آن دارد، ارج و ارزی افزونتر می‏تواند داشت. نمونه را، در بیتهای زیر، به قافیه‏هایی از این گونه باز می‏توانیم خورد: سخن بی راه اگر گویی، گناهست؛ نباشد زان سخن به کان تو را هست (919) مکن، از آنچه گفتم، وقت ناخوش؛ تو دل خوش دار؛ تو را هست جا خوش (1578) تو سلطانی و رحمت بر کرانه؛ گدا را بر درت قدر و مرا نه (2381) با این همه، گاه در شیرین و فرهاد سلیمی به بیتهایی باز می‏خوریم که بی‏قافیه مانده‏اند: گنه شوید گر ابر رحمتت چه؟ چه کم گردد ز بحر رحمتت چه؟ (80) به خدمت بست بهر مستمندان میان، در پادشاهی همچو مردان (1438) کمال عاشقی این بود کو برد؛ من این دولت طلب می‏کردم؛ او برد (2104) خوش آن کو همچو کوه از جا نجنبید که گر صرصر بود، از جا نجنبید (2700) با آنکه زبان سلیمی در شیرین و فرهاد ساده و روان است، گهگاه به کاربردهایی اندیشه خیز و شایسته درنگ در این دَرْ پیوسته باز می‏توانیم خورد. این کاربردها را به چند گونه و گروه بخش می‏توان کرد: واژه‏های کهن و باستانگرایانه (archaique =): بدان در تا که باشد نقش عالم، غلامش یوسف است و داه مریم (102) جوابش داد یار از عین مستی که: «معنی جو؛ بمان صورت پرستی» (501) کرم را، جمله دستی برفشاندند؛ به نذر آنجا به بالا زرفشاندند (516) زمانی نوحه و فریادش آمد؛ ولی از خواب دیده یادش آمد؛ که یک شب پیش از آن در خواب دیدی که بازی ناگه از دستش پریدی پس از روزی دو با صیدی جهانگیر، به دستش آمدی از امر تقدیر (649 تا 652) خبر پرسان چو شد، درگاه شد دید؛ روانی، شد درون؛ از کس نترسید (757) چو بانو این سخن بشنید فی الحال، رخ زردش ز خون دیده شد آل (875) بسی از بخت خود برد این ندامت، که دیدار اوفتادش با قیامت ز دوری کز تو دید آن شاه کشور دو چشمش رفت و هم جان داد برسر (931 و 932) جوانی گر چه جان را دلفروز است، غم و پیری نگر هر روز روز است (1069) ملک هر گه که با او بازخوردی، نمی‏بودش مجال دستبردی (1110) شکر لب دستبرد شاه چون دید، به خاک افتاد و پای شاه بوسید (1129) چو رو با عالم عقبی نهادند، همه رفتند و دولت با تو دادند (2623) جهان داشی است کانجا خاک مردم زمانی کوزه می‏سازند و گه خم (2057) دل شیرین ز داغش گشت مجروح؛ مدامش کار نوحه بود، چون نوح3 (2072) فلک مست از رخ گیتی فروزش؛ ملک حیران ز چرخ و باز و یوزش (2309) نه آن پایم که پرسیم، از سر پای؛ به دستانم مگر برگیری از جای (2430) کاربردها و ترکیبهای نوآیین: رهانی نفس من از رنگ مایی؛ کنی عفوم، ز کافر ماجرایی (91) که رسم این بود اندر دین ایشان که می‏بودند بر آیین پیشان (280) که آبی کان چراغ دیده گردد، چو در یک جا ستد گندیده گردد (300) سپه بگذار با گنج و خزاین؛ برو، تنها تنه، سوی مداین (601) سمن را از بنفشه تاب داده؛ کُله‏چه بسته و ابرو گشاده (609) هوس دارم که روی آرم به نخجیر؛ به دست خود، زنم بر آهویان تیر (613) کجا بردیش از ره آن سواری، اگر نی‏کردیش تقدیر یاری؟ (639) پس از صنعت، به حیله کردن‏انگیز؛ روان کردن ورا بر پشت شبدیز (849) ستاد از خاموش آن گوهر و زر؛ همه دریای او افشاند یکسر (1702) نهد سر چند گاهی بر سر کوه؛ بگیرد آخرش ز این کار استوه (1859) فزونتر از فریدونی و از جم؛ گذشتی از نیایان، تا به آدم (2125) کاربردهای مردمی و هنجارهای گویشی: با همه آنکه شیرین و فرهاد سروده‏ای است سَخته و سُتوار و به زبانی ادبی و پیراسته سروده شده است، نمونه‏هایی بسیار از کاربردهای مردمی و ریختهای گویشی در آن راه جسته است. در پی، پاره‏ای از آنها یاد کرده می‏آید: شبم حمّال سرگین همچو مبرز؛ همه روز، آفتابی می‏کنم گز (75) بدو گر حق نگفتی «قم فانذر»، کسی هرگز ندانستی هر از بر (123) که اکنون طبعها گشته‏ست نازک؛ نمی‏تابد حکایتهای لُک پُک (240) ندیدم همچو شیرین دلربایی، نه چون شبدیز یک بادپایی (413) گرفت او یک سر راهی و بنشست، گرفته گوشه طومار در دست (539) از آن خاطر نبودی بر قرارش، که می‏دیدی به یک دستی دو کارش (1311) ز هستی در وجودش اندکی بود؛ شبی تا روز در اللّه یکی بود (1338) به خاک و خون به هم اینجای خفتن که پای خود به سلاّخانه رفتن (1595) ببین تا خویشتن را در نبازی؛ که دانایان از این خوردند بازی (2038) بزرگ آنگه ندید آن کار را خرد؛ ببرد آنها و شکّر را بیاوُرد (2190) نه تنهااند اهل چین غلامت که همچین اند هندستان تمامت (183) به شمع من زد از باد هوا پف؛ فکندش سیْه سال اندر توقّف ز بعد سی، به خاطر آمدم باز که بگشاید در گنجینه راز (208 و 209) که باید کردن این اَلْبَت تمامت کز آن، عالم شود پر صیت نامت (225) لبش برده گرو از ساغر مل؛ تنش همچون حریر آغنده از گل (387) در آن بستان ز سیب و به گزیدن ملک آمد به شفتالود چیدن؛ بلی! چون آتشش از می بیفزود، برش از سیب شفتالود بِه بود (1144 و 1145) میان ما و تو، ما و تویی نیست؛ دویی بگدار؛ کاین جای دویی نیست (1171) به شادی، بگدران با من جهان را؛ غنیمت دان حضور دوستان را (1174) نه شب خواب و نه روز آرام دارم؛ شب و روزی، بدین سان، می‏گدارم (1640) مبین بگدشته آب چشم از فرق؛ دلم را بین، در او صد بحر خون غرق بود زین سان که بینی حال فرهاد؛ تو را اینجا گدر بهر چه افتاد؟ (1802 و 1803) بدین مکّاره، با حکمت به سر بر؛ بمان بر جایش و بگدار و بگدر (2039) نیز با آنکه شیوه سخنوری سلیمی بر روشنی و روانی استوار است، گاه در پاره‏ای از بیتها ساختار نحوی مایه دیریابی و پیچیدگی سخن شده است. نمونه را، در بیتهای زیر، کار برد شناسه پیوسته «م» که برابر با «مرا» است، چنان است که می‏تواند با شناسه فاعلی در آمیزد: سعادت آمدم؛ نشناختم پیش؛ گواهی می‏دهم بر کوری خویش (734) که تا دیده بدان صورت گشودم، چه معنیها از آن صورت نمودم! (500) نکردند از من اینجا یاد هرگز؛ نگشتم دل از ایشان شاد هرگز (900) یکم امشب به زلف خویش ده جا؛ تو می‏دانی! دگر اللیل حبلی (1175) اگر چه گاه کامم زو غمی بود، دریغ از وی که خوبم همدمی بود (2094) نه آن پایم که پرسیم، از سر پای؛ به دستانم مگر برگیری از جای (2430) درم گویی بیا بر روی بگشای؛ دمی از پرده‏ام رخسار بنمای (2409) نیز با شناسه ت: نمایم من خودت از پرده رخسار؛ ولی ترسم نیاری تاب دیدار (2410) نیز با شناسنه ش: یکش ریزد دُر و یاقوت پیوست؛ یکش ساغر دهد از لعل بر دست یکش هر سو گلاب افشان کند راه؛ یکی شادی کند بر مقدم شاه (2354 و 2355) در بیت زیر نیز «بر آرایید» به جای «بر آراست» به کار رفته است که با ساخت امری در آمیخته می‏تواند شد: برآرایید لشکر از پی جنگ؛ سوی بهرام چوبین کرد آهنگ (1224) در این بیت دیگر نیز، کاربرد«»خفتم» به جای «خسپم» (= خوابم) سخن را از روشنی و رسایی بی‏بهره گردانیده است: روا باشد، گر از این غم زنم شور؛ کنم گوری و خفتم زنده در گور (1212) در بیت زیر نیز، ستردگی حرف اضافه «در» بیت را به سستی و نارسایی دچار آورده است: تو بی‏خود شو؛ که هشیاری و مستی، جدا از من نه‏ای، هر جا که هستی (2415) در این بیت دیگر نیز، «زشت» که به جای «زشتی» به کار رفته است سخن را سست گردانیده است و از «سکّه» انداخته است: خجل گردید و برد از کار خود زشت؛ ز هر سو، موی بر اعضا فرو هشت (710) شیرین و فرهاد سلیمی جرونی را آقای نجف جوکار، بر پایه بَرْ نوشته‏ای یگانه از آن که در بنیاد مارتین بودْمِر در شهر ژنو نگهداری می‏شود، به شایستگی ویراسته است و یادداشتهایی سودمند، هر چند نیک فشرده و کوتاه، بر آن افزوده است؛ نیز دیباچه‏ای که در آن، زندگانی سخنور و روزگار وی و ستودگان و سخنوران همزمان او و پیشینه تاریخی جرون کاویده و باز نموده آمده است. مرکز نشر میراث مکتوب نیز کتاب را به گونه‏ای پاکیزه و حرفه‏ای به چاپ رسانیده است. هر دوان را می‏باید فرّخباد و دست مریزاد گفت. با این همه، نکته‏ای چند «پچینشناختی» (= مربوط به نسخه بدل) را در پیش می‏نهم تا ویراستار گرامی در آنها بیندیشد و اگر در آنها با نویسنده این جستار همرای و همداستان بود، در چاپهای آینده کتاب این نکته‏ها را بورزد و در کار آرد؛ بیشینه این نکته‏ها به چگونگی خواندن واژه‏ها باز می‏گردد که در ویرایش متنی که بَرْ نوشته‏ای یگانه دارد، به ویژه، از کارکردی بنیادین برخوردار است و سرنوشت ویرایش را در آن متن رقم می‏تواند زد: 1 ـ چنان می‏نماید که در بیت زیر، واژه قافیه باری است که یکی از نامهای آفریدگار است، نه «یاری»؛ زیرا ی، در «یاری» پساوند ناشناختگی (= تنکیر) است و بای، در «بیقراری» که پساوند مصدر ساز است، ناساز: به جستجو نهاده هر کجا رو؛ همی جستم بزرگی را ز هر سو نبودم هیچ گه جز بیقراری؛ که ناگاهم عنایت کرد یاری (192) 2 ـ در بیت زیر: واژه قافیه می‏باید چوگانباز باشد؛ وگرنه بیت قافیه نخواهد داشت: سوی میدان چو چوگان باز گشتی، سواد نه فلک زو بازگشتی (271) 3 ـ در بیت زیر نیز، تخت درست و بآیین می‏نماید، نه «تختت»: ـ که شاها! تا فلک را زندگانی بود، بادی به تختت کامرانی (346) 4 ـ گوییا واژه‏های قافیه، در بیت زیر، جاودانی و زندگانی است؛ زیرا «آب زندگان» کاربردی است شگرف و دور از ذهن: در آنجا، عمر مانا جاودان است؛ تو گویی آبش آب زندگان است (357) سلیمی خود، چند بیت فراتر، این هر دو قافیه را به کار گرفته است: خضر زو دیده عمر جاودانی؛ خجل زو مانده آب زندگانی (366) 5 ـ در بیت زیر، واژه می‏باید مه جبین باشد؛ «چنین» ساختار نحوی را در بیت می‏پریشد: چو شد موهاش بر اعضا پریشان ، تو گفتی ماه شد در ابر پنهان، به خود گفت: «این کدامین مه چنین است؛ عجب گر آنکه می‏جستم نه این است!» (712) 6 ـ در بیت زیر، واژه قافیه تیز می‏تواند بود و قیدی برای پیش آمدن: در این گفت و گزارش بود پرویز، که از محرم یکی پیش آمدش نیز (836) 7 ـ در بیت زیر نیز، همچون نکته سوم، واژه می‏باید تخت باشد، نه «تختت»: ... که شاها! تا سفیدی و سیاهی بود، بادی به تختت پادشاهی (1131) 8 ـ در بیت زیر، رشته‏ای درست می‏نماید؛ زیرا، با «رشته» جمله از دید نحوی آشفته و نافر جام خواهد بود: ز باریکی شدش چون رشته تن؛ دل، از تنگیش، همچون چشم سوزن (1333) 9 ـ در بیت زیر، زنگی درست است که به «شاه زنگ» بر می‏گردد و استعاره‏ای است آشکار (= مصرّحه) از شب: بر آمد رومیی خفتانش از لعل که اسپ شاه زنگ افکند از آن نعل به میدان تاخت همچون مرد جنگی؛ رخ خود سرخ کرد از خون رنگی (1463) 10 ـ در بیت زیر، که خواهم درست می‏نماید؛ زیرا این بیت دنباله بیت پیشین است، شیرین می‏گوید چرا باید همه شب خون بخورد بر یاد روزی که در آن روز می‏خواهد از دهان خسرو کام برگیرد: چنین تا کی ز بهر دلفروزی همه شب خون خورم بر یاد روزی، بخواهم کز دهانش کام گیرم؛ که می‏ترسم به ناکامی بمیرم (1642) 11 ـ در بیت زیر، «آبش» می‏باید آتش باشد: نفس می‏زد، گهی سخت و گهی نرم؛ ولی چون سیخ کز آبش بود گرم (1774) 12 ـ در بیت زیر، واژه می‏باید بری باشد نه «بدی»: بگفتش چون بدان بیدل بدی راه، به تعظیمش بیاری سوی درگاه (1790) 13 ـ در بیت زیر نیز، عالم جز درست و بآیین می‏نماید؛ با «جز عالم»، سخن معنایی پذیرفتنی و سنجیده نمی‏تواند داشت: منه پر بار عالم بر دل خویش؛ که دیدم؛ نیست جز عالم دمی بیش (1408)   14 ـ قافیه، در بیت زیر، می‏باید پادشایی باشد تا با «گدایی» سازگار افتد: بگفتا: «خواهش از دلبر گدایی است؛» بگفتا: «این گدایی پادشاهی است» 15 ـ در بیت زیر، «ار» می‏باید از باشد که نشانه فراگیری است: «از شاه گرفته تا درویش»: ... که در این کِشته‏زار ار شاه و درویش، نشیند هر کسی بر کشته خویش (2150) 16 ـ در بیت زیر، «ارشاد» ناساز و نابر جایگاه است. شیرین، در این بیت، خداوند را به پیران و پیشوایان درویشی و پرهیزکاران و بندگان سوگند می‏دهد و «ارشاد» از این گونه نیست. ریخت درست می‏تواند رُشّاد باشد، جمع راشد: به زهّاد و به عبّاد و به ارشاد، به ابدال و به اقطاب و به اوتاد... (2296) 17 ـ لَخت نخستین از بیت زیر می‏باید چنین باشد، و گرنه ساختار نحوی جمله پریشان است و معنایی سنجیده از آن بر نمی‏آید: در این منزل که گه پس گاه پیشیم: در این منزل که کُه پس کاه بیشیم، به نیک و بد همه مهمان خویشیم. (2397) 18 ـ قافیه نخستین در بیت زیر می‏باید سهوت باشد؛ و گرنه بیت از قافیه بی‏بهره خواهد بود: فتد در هر نظر صدگونه شهوت، اگر نه کور سازی چشم شهوت. (2454) پی‏نوشتها 1 ـ فرهاد نامه، عارف اردبیلی، تصحیح و مقدمه و حاشیه دکتر عبدالرضا آذر، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران 1355 / 137. 2 ـ شماره‏های آورده در دوکمانه ( ) شماره بیتهاست در فرهاد و شیرین، سروده سلیمی جرونی، تصحیح نجف جوکار، نشر میراث مکتوب، 1382. 3 ـ نوح در معنی زنان زار و شیونگر است که بر مردگان می‏مویند.

 پایان مقاله

*آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله آیینه میراث » دوره جدید، پاییز 1382 - شماره 22 (از صفحه 138 تا 156) http://www.noormags.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 16:17  توسط غلامرضا زعیمی  | 

 شهرستان بشاگرد، سرزمین صخره و سنگ

بشاگرد یا بشاکرد یکی از مناطق جغرافیایی و تاریخی در هرمزگان به شمار می‌آید که کمتر شناخته شده است. این منطقه در گذشته یکی از بخش‌های شهرستان جاسک و پیش از آن جزو قلمرو ملوک هرموز بوده و به دلیل همجواری با حوزة جیرفت و رودبار از یک سو و سیستان و بلوچستان از سوی دیگر، با این مناطق مناسبات اجتماعی و فرهنگی داشته است. فسایی در کتاب تاریخ فارسنامة ناصری نوشته است:

«از گرمسیرات فارس، میانه جنوب و مشرق شیراز است درازای آن از بارز تا منوجان نزدیک به سی فرسخ و پهنای آن از منوجان تا کوه شهری ده فرسخ است. از جانب مشرق و شمال به گرمسیرات کرمان و بلوچستان و از سمت مغرب به بلوک رودان و احمدی و نواحی بندر‌عباس و از جنوب باز به بلوچستان و این بلوک با این وسعت و عرض و طول، آبادی آن بسیار کم است برای آنکه تمامی این بلوک کوهستانی است.» (1340، ج 2، ص 180)

فسایی درادامة گزارش خود تعداد آبادی‌های بشاگرد را «پنج ده آباد» شامل انگوران، بارز، دلامیر، کوه شهری و منوجان ذکر کرده و نوشته است:

«این بلوک مشتمل است بر پنج ده آباد، انگوران نزدیک به بیست فرسخ شمال بارز است، بارز همان قصبة بشاکرد است. دلامیر نزدیک به سیزده فرسخ شمال بارز است. کوه شهری نزدیک به بیست و هفت فرسخ شمال بارز است. منوجان در جانب شمال بارز به مساحت سی فرسخ است.» (همان، ص 181)

از گزارش فسایی برمی‌آید که ناحیه بشاکرد درگذشته سرزمینی به مراتب بزرگتر از امروزه بوده است. به طوری که دو ناحیه بارز و منوجان که امروزه در حوزة جیرفت و کهنوج قرار دارند و بخش سندرک در میناب فعلی را شامل می‌شده است. ژنرال سرپرستی سایکس که از این منطقه دیدن کرده، نوشته است:

«بشاکرد مشتمل بر چهارناحیه فرعی است... سندارک (سندرک) در حدود پانزده قریه دارد و چون محدود به میناب است و مردم آن ییلاق می‌کنند و به عباره اُخری با دیگران خلطه و آمیزش دارند سطح فکر آنها بالاتر از سایر بشاکردیهاست. دوم جکدان که در سمت مشرق این ناحیه واقع شده و محل عبور گالیندو(یکی از افسران انگلیسی ) بوده و مینویسد محل بایر و خشک و کثیفی است. این ناحیه مرکب از بیست وچهار پارچه آبادیست که بعضی از آنها مجاور جاسک واقع شده. سوم ناحیه انگوران است که فلویر[1] و ماسی[2] هر دو به آنجا رفته و مشتمل بر چهارده قریه است. چهارمی مارز است که مرکز آن را مشک و مرکب از بیست و دو قریه و مردم آن نیز متمدن‌اند.» (1340، ج 2، ص 166-165)

بشاکرد در منطقه کوهستانی واقع شده از این رو عبور از آنجا دشوار بوده و به نظر می‌رسد که ساکنان این منطقه یکی از کهن‌ترین نژادهای انسانی باشند که پس از زوال دو حوزة تمدنی شهر سوخته در سیستان و جیرفت، موقعیت خود را حفظ کرده‌اند. نژاد مردم این منطقه با هندوان مشابهت‌هایی دارد و «اغلب جوهری آشکار از سیاه‌پوستی در بشاگرد و در پهن[3] دیده می‌شود.» (گابریل، 1381، ص 249 پی‌نوشت). این گروه نژادی دارای اندامی لاغر و گندم‌گون هستند و به دلیل ارتباط با اقوام کوه‌نشین قفض و بلوچ مزاحمت‌های زیادی را برای حکومت‌های مرکزی و محلی بوجود آورده‌اند. وجود اقوام بشاگردی، قفض و بلوچ همچون سدی هرموز کهنه را از تعرض دیگر اقوام جنوب شرقی ایران محافظت می‌کرد اما این اقوام خود بارها هرموز کهنه را تهدید می‌کردند. اقوام بشاکردی همچنین مشابه چون کپرسازی و دوختن حصیرهایی از برگ درخت خرما (تک) داشتند حضوری جدی در بازارهای هرموز داشته‌اند. آلفونس گابریل در گزارش خود نوشته است:

«بشاگردی‌های فقیر و مردم جدی و خوب رودان و رودبار از کوه‌ها و بیابان ها می‌گذرند و در این بازار حضور پیدا می‌کنند. در انیجا حصیرهای زیبا و خوبی عرصه می‌شود و بر سرقیمت حیوانات باربر و سواری چانه زده می‌شود.» (1381، ص 266)

برخی صاحب نظران بشاکردیها را از سکنه اولیه بلوچستان می دانند. سایکس گزارش داده است که رنگ پوست مردم بشاکرد از بومیهای بمبئی تیره‌تر است لذا وی نتیجه می‌گیرد که مردم این منطقه با نژاد حبشی (سیاهان آفریقایی) درهم آمیخته‌اند. (همان، ص 144-143)

بشاگرد فعلی شامل دهستان های گافروپارامون، گوهران، سردشت و جکدان است و تقریباً بخش بزرگی از شهرستان جاسک را به خود اختصاص داده و در جانب شمالی این شهرستان واقع شده است. سایکس درگزارش خود نوشته است:

«اراضی این ناحیه کوهستانی، ناصاف و هموار و دره‌های آن پر از نخلهای کوتاه و آب شیرین است. عدة نفوس این محل به هشت هزار نفر بالغ می‌شود.» (همان، ص 146)

به رغم قدمت زیاد منطقه بشاگرد به لحاظ تاریخی، اطلاع چندانی در مورد وجه تسمیه این منطقه در دست نیست. نام این بخش در منابع تاریخی و جغرافیایی به صورت بشاگرد و بشاکرد آمده است. احتمال می‌رود این نام از دو پارة بشا و کرد یا گرد تشکیل شده است. بشا از ریشة بش به معنی سهم، قسمت، بخش، زراعت دیمی، قفل، بندی از آهن برنج و نقره که به صندوق زنند، قد و قامت، گشاده‌روی و خوش منش، یال اسب و طره‌ای که بر سر و دستار و کمر گذارند آمده است. (معین، ذیل واژة بش)

همچنین کرد یا گرد بدرستی معلوم نیست. کرد یا گرد ممکن است به همان معنی آبات یا آباد باشد. شبیه این پاره در نزدیکی بشاکرد قدیم، گلاشکرد یا ولاشگرد است و به نظر می‌رسد که به روزگار پارتیان و به نام یکی از پادشاهان این سلسله که حکومت خود را به صورت ملوک‌الطوایفی اداره می‌کردند برای کنترل اوضاع جیرفت قدیم و همچنین مواجهه با عناصر قفص، بلوچ و همچنین رودبارهای یاغی بنا شده است. هر چند که قدمت آثار و اشیاء بدست آمده در حفاریهای غیر مجاز این منطقه به پیش از روزگار پارتیان می‌رسد اما به نظر می‌رسد که اشکانیان به این منطقه توجه داشته‌اند چرا که امنیت این منطقه ضامن امنیت شهر بم یکی از مراکز اصلی تجارتی و حکومتی اشکانیان به شمار می‌آمد.

بشاکرد نیز از حوزه‌های تاریخی و تمدنی جنوب است که حیات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن با حوزة شهر سوخته و جیرفت در ارتباط بوده است. آثار و اشیاء بدست آمده در حفاریهای غیر مجاز این منطقه که متأسفانه هنوز مورد کاوش‌های جدی و عالمانه دیرینه شناسان قرار نگرفته است، مؤید این مسئله می‌باشد. برخی صاحب‌نظران عقیده دارند که سفالهای به دست آمده دراین منطقه شباهت زیادی به سفالهای منطقه شهر سوخته دارند. از گزارش منابع تاریخی نیز برمی‌آید که مردم این منطقه به لحاظ نژادی با نژادهای لاغر، گندم گون و سیاه موی شهر سوخته در پیوند هستند. این مردم هنوز هم ارتباط فرهنگی و اجتماعی خود را با عناصر بلوچ حفظ کرده‌اند، تا آنجا که به زبان بلوچی نیز سخن می‌گویند.

بشاگرد در تقسیمات کشوری روزگار سلطنت پهلوی، یکی از دهستانهای بخش کهنوج شهرستان جیرفت به شمارمی‌آمد. (فرهنگ معین، 1379، ج 5، ذیل واژه بشاگرد)

‌به لحاظ اجتماعی نیز طبقه بندی جامعه بشاگرد بر مبنای نظام اجتماعی خاصی است که با دیگر مناطق هرمزگان تفاوت‌های کلی دارد. جامعة بشاگرد از عناصر رئیس، بلوچکاره و گلوم تشکیل شده است. رئیس بالاترین مرتبه اجتماعی است و چه بسا از مقام معنوی و قدسی نیز برخوردار است و بشاگرده‌ها احترام زیادی برای این قشر قائلند.

وجود طبقة اجتماعی بلوچکاره نظریه ارتباط نژادی و زبانی مردم بشاکرد با بلوچ‌ها را تقویت می‌کند. لفظ کاره برای مشخص کردن یک طبقه اجتماعی بکار می‌رود چنانکه گروهی از ساکنان بندر‌عباس را استاد کاره می‌گفتند که شباهت زیادی به هندیها دارند.

در بشاکرد هر طبقه از شأن و احترام خاص خود برخوردار است. در روستای بلبل‌آباد و همچنین مناطق دیگر قبرستان ها به صورت دایره‌ای شکل است و هردایره متعلق به خانواده‌ای است که این مسئله نوع طبقه بندی اجتماعی را مشخص می‌کند.

زندگی مردم بشاگرد ساده و بی‌آلایش است. خانة آنها متشکل است از مجموعه‌ای از چوب و برگ درخت خرما که به آن کپر می‌گویند و برای جلوگیری از نفوذ آب از شیوه‌های خاصی استفاده می‌کنند که نشانه هنرمندی مردم این منطقه است. اما به رغم سادگی زندگی، نظام فکری و ساختار معنوی جامعة بشاکردی پیچیده، تودرتو و دشوار است. دین یکی از پر رمز و رازترین وجوه معنوی انسان بشاکردی است. به رغم گسترش اسلام و مذاهب تشیع و تسنن در منطقه که احتمال می‌رود مربوط به روزگار صفویه یا کمی پیش از آن باشد، هنوز هم برخی آیین‌ها و مناسکی که در ارتباط با پیش از ورود اسلام به ایران است در این منطقه رواج دارد. واقع شدن بشاکرد میان کوه‌ها و صعب‌العبور بودن این منطقه و همچنین فقدان راههای  ارتباطی همواره باعث شده که عبور و مرور به آنجا دشوار باشد از اینرو، هم حکومت‌های مرکزی و محلی نسبت به این منطقه بی‌اطلاع و یا کم اطلاع بوده‌اند و هم ساکنان این منطقه از اوضاع و احوال زمانه بی‌خبر مانده‌اند. در واقع تنها ارتباط مردم بشاکرد با مناطق خارج از این حوزه مربوط به غارتگری و تجاوزی است که به شهرهای اطراف به ویژه هرموز کهنه داشته‌اند. البته در شرایطی که اوضاع آرام بود مردم این منطقه صنایع دستی خود به ویژه حصیرهای ساخته شده از برگ خرما موسوم به تک را در بازارهای هرموز کهنه و سپس میناب مبادله می‌کردند. همچنین استادکاران بشاکردی هنر خود را در زمینه ساخت خانه‌های کپری به رخ مردم منطقه می‌کشیدند.

بی توجهی حکومت‌های مرکزی به ناحیه بشاکرد باعث شد این منطقه در طول تاریخ با عنوان یکی از کانونهای بحران و ناآرامی درآید. با ورود سلطه‌جویان اروپایی به خلیج‌فارس به ویژه به دنبال نفوذ دولت انگلستان طی سدة نوزدهم میلادی، این دولت کوشید موقعیت سیاسی و تجارتی خود را در کرانه‌های شمالی خلیج‌فارس تقویت نماید. با ورود ژنرال سرپرسی سایکس به ایران و بازدید ازمناطق مختلف کشور که شرح آن در کتاب ده هزار میل در ایران آمده است، وی پیش‌بینی کرد که :

«ظرف بیست سال دیگر محمره (خرمشهر) و اهواز در مغرب خلیج‌فارس و بندر‌عباس در مشرق مهمترین بنادر جنوبی ایران محسوب گردیده و بوشهر رو به انحطاط خواهد رفت.» (1340، ج 2، ص 132)

سایکس که به بررسی راههای ارتباطی ایران می‌پرداخت به اهمیت بندر‌عباس به عنوان یک مرکز تجارتی و سیاسی پی برد از اینرو، وی کوشید که راهها و مناطقی که از بندر‌عباس به حوزة شرق یعنی کرمان، سیستان و بلوچستان و سپس هندوستان ختم می‌شد را امن نماید. یکی از این مناطق بشاگرد بود که می‌توانست تهدیدی جدی برای انگلیسی‌ها به شمار آید. سایکس در ادامة گزارش خود به یکی از این تهدید‌ها که علیه خود او بوده اشاره کرده و نوشته است:

«خبر رسید که عده‌ای از اشرار شبانه به ساخلوی ایران و بریتانیا حمله کرده و آنها را متفرق ساخته‌اند و ضمناً شنیده شد که جمعی از اشرار نیز قصد دارند نگارنده را مورد حمله قرار دهند. نقاهت عارضه [بيماري] احتیاط لازمه را از اینجانب سلب کرده بود و بدون مطالعه به شخصی که حامل اطلاعات مذکور بود اظهار داشته که اگر نماینده بریتانیا کشته شود هزار نفر بشاکردی در عوض به قتل خواهد رسید و علاوه خود ما نیز قبل از آنکه کشته شویم در گیرودار جدال چهل یا پنجاه نفر را لااقل مقتول خواهیم ساخت. همين لاف و گزاف باعث نجات ما از مهلکه شد.» (همان، ص 140)

انگلیسی‌ها که به اهمیت بشاکرد پی برده بودند برای شناسایی دقیق منطقه کارشناسان نظامی خود را گسیل دادند از جمله این افراد مؤلف کتاب بلوچستان غیر مکشوف است که خود را به انگوران یکی از دهستان‌های اصلی بشاکرد رساند. درسال 1888 م / 1306 ق نیز ستوان گالیندو، مسیر غربی- شرقی بشاکرد، را طی کرد و سرانجام در ژوئن 1894م / 1312 ق سرگرد ماسی و سروان مدلی از افسران فوج بنگال متوجه این منطقه شدند. ژنرال سرپرسی سایکس نیز که در پی تشکیل پلیس جنوب ایران و شناسایی راههای ارتباطی این کشور به ویژه راه خلیج‌فارس به هندوستان بود از این منطقه دیدار کرده و شرحی از اوضاع طبیعی و جامعة انسانی بشاكرد ارائه کرده است. وی درکتاب ده هزار میل در ایران نوشته است:

«مأمورین دولت تا چند سال قبل از اهالی بشاکرد بواسطه فقر و فاقه آنها مالیات مطالبه نمی‌کردند و فعلاً نیز مرتباً وصول نمی‌نمایند و خیلی به زحمت جمع مبلغ مالیاتهای مأخوذ، به هشتصد تومان در سال بالغ می‌شود. زمام امور این ناحیه نیز به دست دران خان رودباری می‌باشد. بشاکرد مشتمل بر چهار ناحیه فرعی است که نفوس هر یک تقریباً متساوی و سکنه هر یک سالیانه چهل پوند مالیات می‌دهند.» (همان، ص 145)

از شواهد برمی‌آید که با افول دو حوزة تمدنی شهر سوخته سیستان و جیرفت، بشاکرد که وابستگی تاریخی و فرهنگی و اجتماعی با این دو حوزه داشته نیز رو به افول نهاد و با گذشت زمان به یکی از فقیرترین مناطق کشور مبدل شد.

خوشبختانه درسالهای اخیر پاره‌ای توجهات به این منطقه شده است و با ایجاد شهرک خمینی شهر برخی امکانات بهداشتی و درمانی، آب وبرق، مدارس جدید و... به این منطقه سرازیر شده است اما هنوز هم بسیاری از مناطق بشاگرد از امکانات اولیه زندگی به ویژه آب و برق و خدمات درمانی محروم می باشد.



[1]. Floyer

[2]. Masi

[3]. Darpahn 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 17:32  توسط غلامرضا زعیمی  | 

شهرستان حاجی ‌آباد، در سرحد جنوب

حاجی آباد شمالی‌ترین نقطه استان هرمزگان به شمار می‌آید که به دلیل واقع شدن در راه ارتباطی کرمان به فارس و همچنین بندرعباس به سیرجان و نیریز و فسا و داراب از اهمیت جغرافیایی فراوانی برخوردار است. این منطقه یکی از سردسیرترین مناطق هرمزگان به شمار می‌آید و به دلیل نزدیکی و ارتباط با یکی از کهن‌ترین شهرهای ایرانی (داراب و فسا) تحت تأثیر این ناحیه بوده و تاریخ آن با حوزه دارابگرد باستانی در ارتباط بوده است. چنانکه به دنبال فتح این منطقه توسط اعراب، حاجی‌آباد نیز فتح شد.

هرچند نام حاجی‌آباد از اسامی اسلامی متأخر است که در آغاز دهی از دهستان‌های بخش سعادت‌آباد بندرعباس به شمار می‌آمد، اما به دلیل شرایط مناسب آب و هوایی و همچنین واقع شدن بر سر راه تجارتی که از خلیج‌فارس به نواحی مرکزی ایران امتداد می‌یافت، این منطقه رونق و اعتباری بدست آورد و تبدیل به یکی از مراکز اصلی سکونت شد که بعدها نام خود را به تمامی منطقه وسیعی که امروزه به این نام خوانده می‌شود، تعمیم داد.

الف: جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان حاجی‌آباد با مساحتی در حدود 7/10955 کیلومتر مربع 4/16 درصد از مساحت کل استان هرمزگان را به خود اختصاص داده است.

جمعیت شهرستان حاجی‌آباد در سال 1380 ش حدود 75010 نفر برآورده شده است که 6 درصد از جمعیت کل استان هرمزگان را در خود جای داده است و تراکم جمعیت در آن 9/6 نفر در هر کیلومتر مربع می‌باشد. از مجموع جمعیت شهرستان حاجی آباد 51869 نفر در مناطق روستایی و بقیه در شهر زندگی می‌کنند. (سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی استان هرمزگان، 1382، ص 9)

شهرستان حاجی‌آباد از شمال و شمال شرق به استان کرمان، از شمال غرب به فارس و از جنوب به بخش فین در بندرعباس و از جنوب شرقی به بخش رودخانه در رودان محدود می‌گردد. این شهرستان به صورت دشت پهناوری در میان کوههای فارغان، هماگ، کوشا (کوه‌شاه) و کافری واقع شده است که می‌‌توان آن را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرد.

بخش شرقی حاجی آباد شامل ناحیۀ فارغان و احمدی است که همچون دیگر مناطق شرق هرمزگان (رودان و میناب) دارای خاک حاصلخیز و منابع آب شرب می‌باشد. در این منطقه، کشاورزی رونق فراوانی دارد. آب این منطقه از چشمه‌سارهای کوهستانی، قنات و سفره‌های زیرزمینی تأمین می‌شود.

بخش غربی حاجی آباد کم آب و شوره‌زار است و رودخانه‌های این منطقه نیز به علت عبور از کانونهای نمکی دارای آب شور و غیرقابل کشاورزی است، لذا بیشتر ساکنان حاجی آباد در بخش شرقی آن زندگی می‌کنند.

شهرستان حاجی آباد به دلیل واقع شدن در حد شمالی استان هرمزگان و قرار گرفتن در دامنۀ کوهها، دارای آب و هوای معتدل و خنک‌تری نسبت به سایر مناطق هرمزگان است. به عبارتی این منطقه برای هرمزگانی‌ها سردسیر و برای سیرجانی‌ها و ساکنان جنوب فارس گرمسیر است از اینرو محل ییلاق و قشلاق بسیاری از ساکنان اطرافش به شمار می‌آید. در بخش شرقی حاجی آباد روستایی به نام نجوان وجود دارد که به علت واقع شدن در دامنۀ کوه، تنها حدود چهار الی پنج ساعت آفتاب بدان می‌تابد. لذا هوای این روستا در تابستان هم خنک است.

در شهرستان حاجی آباد علاوه بر پوشش گیاهی سایر مناطق استان، برخی درختان سردسیری نیز کاشت می‌شود. پسته یکی از محصولات مهمی است که در این منطقه قابلیت رویش دارد.

به لحاظ تقسیمات کشوری حاجی آباد یکی از شهرستانهای استان هرمزگان است که تا سال 1370 ش با نام سعادت آباد، یکی از بخشهای شهرستان بندر عباس به شمار می‌آمد. بخش سعادت آباد شامل پنج دهستان احمدی و فارغان در جانب شرقی، طارم و درآگاه در جانب غربی و دهستان سیاهو در جنوب بود. بخش سعادت آباد شامل چهار دهستان احمدی، درآگاه، طارم و فارغان بوده است.

دهستان درآگاه شامل آبادیهای استخر، بازرگان، باغات، باغ ملا، باکان، بگو، باینوج، تنگ قوچان، تنگدوئیه، تیراندازی، چاگونو، حاجی آباد، حسین آباد، خورشک، خوش آباد، خیرآباد، درآگاه، در شور، دردر، دهستان، ده کشکوئیه، ده نو، سبزو، سلطان آباد، شکرآباد، شمس آباد، عباس آباد، علی آباد، فخرآباد، قلاتوئیه، قلعه سنگ، کوچون، کوگان، کوکن، کهه، کشنوئیه، گیس، لای گردو، مبارک حسین، محمدآباد، ملک آباد، مدن ریز مهرخشان، مهرگان، میرشکاری، نی تلخ و نیزار بوده است.

دهستان طارم شامل آبادی‌های آبشور، برآفتاب، برعین، برموارد، بند رماق، پتکوئیه، پدومی، پشت باد، تزرج، تل قلعه، چاهو، دشت، کنار، دوروری، رفیع‌آباد، سعادت آباد، سه چاهان، سید جوز، شهلاری، طارم، طاشکوئیه، فدرگ، قلعه نو، قوام آباد، کلاتو، کهن، کرگران، گلروئیه، گلوگاه، گنج، گهکم، لای بیشه،معدنو، مهرآباد، نصیرآباد و هفت پا بوده است. پتکوئیه، تزرج و طارم از قدیم‌ترین آبادی‌های این منطقه به شمار می‌آیند و اسامی پتکوئیه از ریشه پتو به معنی محل تابیدن آفتاب است که محلۀ دیگر حاجی‌آباد یعنی برآفتاب صورت امروزی‌تر این وجه تسمیه است. پت یا پتو (از مصدر پتیدن) به معنی پنهان شدن نیز آمده است. همچنین عده‌ای عقیده دارند که طارم به معنی جای گرم است. معادل‌های این نام در جنوب بصورت گُرُم، و گروم وجود دارد. تزرج (تزرگ) نیز یکی از مناطق خوش آب و هوای منطقه حاجی آباد است که چشمۀ آن معروف است. این چشمه از قلۀ کوهی سرازیر و پوشش متنوعی از گیاهان و رستنی‌ها را پیرامون خود بوجود آورده است.

دهستان فارغان نیز که امروزه به بخشی در حاجی آباد تبدیل شده دارای آبادی‌های اوبد، بخون، برجهر، جایین، رائیز، رودخانه، سردر، سپروئیه، سیرمند، سیاهک، شاه رود، شمیل، طرمرا، علی‌آباد، فارغان، مزرعه، میمند، نارمند، نظام آباد، نیسه، همان بالا و همان پایین بوده است که برخی از این آبادی‌ها امروزه ویران شده و غیر مسکونی‌اند.

دهستان احمدی نیز دارای چندین آبادی بوده که امروزه برخی از آنها خالی از سکنه شده‌اند. مهمترین این آبادیها عبارتند از:

باغ چنار، باغو، بقدادی، بنگود، پیدوئیه، پوز، چاه، سرخ، چاه سبز، چاه کندا، چاه مرغ، حیدرآباد، دهقان، زردان، سراج، سرگز، سردو، قلعه شاه، قلعه نو، کاشان، کلیتوئیه، کمال آباد، کوه شاه، کنوج، گلوچان، محمودآبد، میرحسین و ناصرآباد.

دهستان احمدی نیز تا اواخر دورۀ قاجاریه با عنوان «بلوک رودان و احمدی» جزو بخش رودخانۀ رودان بود که بعدها از آن جدا شد و به سعادت آباد پیوست. در فرهنگ جغرافیایی ایران پیرامون احمدی آمده است:

«احمدی، نام یکی از دهستانهای 5 گانۀ بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس. این دهستان در خاور حاجی آباد واقع، محدود است از شمال به دهستان فارغان، از خاور به دهستان درآگاه ... از 27 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 6100 نفر، مرکز دهستان قریه پوز [است].» (2535، ص 8)

احمدی از جمله بخش‌های شهرستان حاجی آباد فعلی است که در گذشته برای مدتی بوسیله ملوک لارستان اداره می‌شد. این منطقه برای مدتی نیز در حوزۀ شهرستان رودان فعلی قرار داشته و در روزگار قاجاریه توسط کلانتران این منطقه اداره می‌شد. این کلانتران حکم خود را از والی فارس و در روزگار و سیطره خاندان قوام بر فارس، حکم خود را از این خاندان می‌گرفتند.

ابراهیم خان، عبدالله خان و غلامرضا خان سه تن از کلانتران و ضابطان احمدی بودند که در سال 1255ق/1839م ملاجعفر نامی «از اهل خبر بر وزن گبر، که از دهات کرمان است» به آنجا آمد و از سوی غلامرضا خان، کلانتر وقت احمدی به عنوان منشی برگزیده شد. پس از اینکه غلامرضا خان به تحریک اقوام و خویشان خود به دست فیروز، غلامش، کشته شد. چون اولادی نداشت، محمد جعفر، زوجۀ غلامرضا خان را به زنی گرفت و بدینسان کلانتری آن سامان را به دست آورد. وی از زوجۀ سابق غلامرضا خان صاحب فرزندی شد به نام ابراهیم که پس از مرگ ملامحمد جعفر با عنوان ابراهیم خان، جانشین پدر گردید. در سال 1263ق/1846م شیخ سیف بن نبهان از جانب سید سعید، امام مسقط که اجارۀ عباسی و مضافات را به دست آورده بود، به حکومت میناب رسید. وی ابراهیم خان را به ضیافتی در قلعۀ میناب دعوت کرد و چون از قدرت وی نگران بود، دستور قتل ابراهیم خان را صادر کرد. ابراهیم خان صاحب هفت پسر به نامهای فتح الله خان، غلامحسین خان، مهرعلی خان، محمد امین خان، عبدالله خان و نورالدین خان بود که فتح الله خان، فرزند بزرگتر بود و جانشین پدرش گردید. (حدود سالهای 1287 الی 1288ق/187 الی 1871م). این هفت برادر مصدر خدمات عمده‌ای شدند. اما به تحریک کلبعلی که از رؤسای آن ناحیه بود، هر هفت برادر به دست غلامانشان کشته شدند. با مرگ فتح الله خان فرزندش هاشم خان جانشین وی گردید. وی دستور داد حاج کلبعلی را به قصاص برسانند (1317ق/1899م). وی با بی‌بی کوچک، دختر رئیس غریب شاه، کلانتر فارغان که جزو سبعه جات بود ازدواج کرد. اما در سال 1324ق/1907م بی‌بی کوچک به تحریک پدرش، هاشم خان، همسر خویش را مسموم کرد و به قتل رساند. وی پسر خود احمد علی خان را که در شکم داشت به عنوان کلانتر اعلام و خود ادارۀ امور را به دست گرفت. دو برادر هاشم خان موسوم به علی خان و محمد علی خان علیه بی‌بی کوچک و احمد علی خان دست به توطئه زدد، لذا احمد علی خان به دست عمویش علی خان کشته شد و محمد علی خان خود را کلانتر خواند. وی در سال 1330ق/1911م درگذشت و علی خان که موفق به قتل احمد علی خان برادرزادۀ خود شده بود، به عنوان کلانتر برگزیده شد. وی فرزند دیگر هاشم خان را که محمدرضاخان نام داشت و داعیۀ کلانتری و جانشینی پدر و برادر مقتولش را داشت، در شب عروسیش با زبیده خاتون به قتل رسانید. علی خان نیز در سال 1333ق/1914م درگذشت. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 9_578 و 1371، ص _246) سدیدالسلطنه در گزارش خود پیرامون کلانتران احمدی آورده است؛

«حال تحریر که سال 1339 [ق/1920م] می‌باشد، از آن خانواده غلامحسین خان پسر [سوم] هاشم و احمدخان پسر علی خان و محمودخان پسر علی خان خواهر زادۀ علی رضا خان صولت السلطان، کلانتر طارم موجود باشند. هر کدام به نوبت پیشرفت خود کلانتر شوند. تقریباً همۀ آنها از هستی ساقط شده و اندوختۀ نیاکانشان در جیب میرزا ابراهیم خان قوام الملک فرو رفته است. علی خان اخیراً اشجع السلطان لقب داشته، القاب کلانتران ابواب جمع قوام الملک از طرف ایالت فارس داده شد و از طرف دولت نمی‌باشد.» (سدیدالسلطنه 1342، ص 579)

احمدی در روزگار قاجاریه دارای چهارده آبادی بوده که عبارتند از: سیاه، کوه‌شار، پور، سرا، سرگز، بن گرد، پاقلعه، حسین آباد، علی آباد، سورد، جغر، پشت کوه، تم گرد و پاتم.

مالیات احمدی دو هزار و پانصد تومان بوده که خوانین منطقه با زور بیش از ده هزار تومان از رعیت می‌گرفتند که بیشتر آن را به عنوان رشوه به قوام الملک پرداخت می‌‌کردند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 579)

حاجی آباد نام دهی بوده از دهات بخش سعادت آباد که به عنوان مرکز بخش به شمار می‌آمده است. بخش سعادت آباد نیز از شمال به بافت کرمان و از جنوب به بخش مرکزی بندرعباس، از شرق به دهستان رودخانه (بخش رودخانۀ فعلی در شهرستان رودان) و از غرب به بخش لنگه که در آن زمان جزو شهرستان لار بود، محدود می‌شد. در دهۀ هفتاد سعادت آباد از بندرعباس جدا شد و حاجی آباد که تا آن زمان مرکز سعادت آباد بود، به شهرستان واحدی تبدیل شد.

شهرستان حاجی آباد شامل سه بخش (مرکزی، احمدی و فارغان)، دو شهر (حاجی آباد و فارغان) شش دهستان (دراگاه، طارم، فارغان، آشکارا، کوه‌شاه و احمدی) و حدود سیصد و هفتاد و چهار آبادی است که دویست و بیست و چهار آبادی آن دارای سکنه و بقیه خالی از سکنه‌اند. سعادت آباد نیز در حد فاصل جنوب و جنوب غربی شهرستان حاجی آباد واقع شده است. شهر حاجی آباد نیز نسبت به مساحت این شهرستان مرکزیت جغرافیایی دارد.

 

ب) نام و نشان تاریخی

حاجی آباد نام دهی بوده از دهات دراگاه بخش سعادت آباد که تا مدتها پیش یکی از بخشهای بندرعباس به شمار می‌آمد. از پیشوند آباد که در سعادت آباد و حاجی آباد به کار رفته، مشخص است که این اسامی مربوط به دورۀ اسلامی متأخر است. این موضوع به معنی نفی ماهیت تاریخی حاجی آباد نمی‌باشد. چرا که اسامی سایر مناطق این شهرستان نظیر کهه، طارم، پتکوئیه، شمیل، فارغان، کهنوج و ... که همگی اسامی فارسی هستند، خود دلیلی بر قدمت تاریخی این منطقه است. آنچه که بر اهمیت حاجی آباد می‌افزاید، قرار گرفتن در جوار دو استان فارس و کرمان است که بخشی از راههای ارتباطی قدیم میان این دو ولایت از این منطقه می‌گذشته است. همچنین یکی از راههای ارتباطی خلیج فارس به کرمان و فارس از این منطقه عبور می‌کرده است.این راه در حاجی آباد به دو شاخه می‌شد که شاخه‌ای از آن به سمت سیرجان و شاخۀ دیگر از طریق نیریز، فسا و داراب به فارس ختم می‌شد.

قدیمی‌ترین نامی که در مناقع تاریخی و جغرافیای مربوط به این حوزه از استان هرمزگان ثبت شده تاروه (طاروه) است که همان طارم امروزی است. تاروه در جوار دو حوزه به نامهای گوپانان (بندر لنگه فعلی) و یوتی‌یه (در حوالی سیرجان فعلی) واقع شده بود. در واقع تاروه حد میانی دو حوزه یاد شده به شمار می‌آمده است. تاروه برای ساکنان حوزۀ غربی (گوپانان) حکم منطقه سردسیر و برای ساکنان حوزۀ غربی (یوتی یه) حکم منطقه گرمسیر را داشته و به روزگار قدرت یابی مادها جزو متصرفات آنها بوده است. (اطلس تاریخی ایران، 1350، نقشۀ شمارۀ 4) به نظر می‌رسد این شهر تا روزگار هخامنشیان آباد بوده است. در این دوره وابستگی شدیدی میان این حوزه با پارسه (پارس) بوجود آمد از اینرو به دنبال فروپاشی هخامنشیان که در پی حمله اسکندر مقدونی به ایران صورت گرفت، این تمدن از میان رفت و در روزگار اشکانیان نیز با توجه به رونق شهر تاریخی گوپانان که در غرب تاروه قرار داشت، این شهر نتوانست حیات خود را بازیابد. (همان، نقشه شمارۀ 7) اما به روزگار ساسانیان تاروه به علت واقع شدن در راه ارتباطی فارس به کرمان و همچنین خلیج‌فارس مورد توجه قرار گرفت و با نام طارم رونق و شکوه گذشته خود را به دست آورد.

شاید به دلیل گرمسیر بودن این منطقه نسبت به فارغان آنرا به این نام خوانده‌اند. طارم در لغت به چندین معنی آمده است. دهخدا در لغت‌نامه در مورد این نام نوشته است:

«خانه را گویند که از چوب سازند همچون خرگاه و غیره (برهان)، خرگاه (زمخشری) خانۀ چوبین (غیاث اللغات) بام خانه را نیز گفته‌اند (برهان) و به معنی گنبد نیز آمده است (برهان) ... و محجری را نیز گویند که از چوب سازند و اطراف باغ و باغچه به جهت منع از دخول مردم نصب کنند. این لفظ معرب تارم است و در مصطلاحات گفته؛ در حرکت راه طارم اختلاف است. بعضی مفتوح [طارَم] و بعضی مضموم [طارُم] آرند.» (دهخدا، ذیل واژۀ طارم)

همچنین طارم به معنی «چوب بندی که برای انگور و یاسمن و کدوی صراحی کنند و داربست و طارم انگور و داربند هم گویند» (همان) چنانکه عرفی گفته است:

                 «بعون نعمت عشق تو فارغم ز نعیم                    نه جوی شیر شناسم نه طارم انگور))

نام طارم به همراه موصوف اخضر، چارم، فیروزه و نیلگون به معنی آسمان نیز ذکر شده است. این نام در چندین نقطۀ ایران از جمله قزوین، زنجان و گیلان نیز آمده است. نکته جالب توجهی که مسعود کیهان در جغرافیای سیاسی خویش بدان توجه کرده کوهستانی بودن مناطقی است که نام طارم دارند. (1311ص 373) مسأله دیگر گرمی هوای طارم است چنانکه هوای طارم از زنجان گرمتر است. (دهخدا، ذیل واژه طارم)

همانگونه که پیشتر اشاره شد برخی عقیده دارند که طارم به معنی جای گرم است اما این منطقه به دلیل بهره‌مندی از منابع آب شرب فراوان مورد توجه بوده و مردم  مناطق سردسیر حاجی آباد فعلی در گذشته برای گذراندن زمستان به این منطقه مهاجرت می‌کردند. در کنار نام طارم اسامی خشن آباد (خوش آباد)، فارغان و ... وجود دارد که جزو حوزۀ سردسیر حاجی آباد است. در واقع حاجی آباد تنها منطقه استان هرمزگان است که اختلاف دما میان دو حوزه گرمسیر و سردسیر آن نسبت به دیگر مناطق هرمزگان بیشتر است و این مسأله منجر شده که جامعۀ این منطقه حالت کوچرو داشته باشد. ییلاق و قشلاق، ساختار اجتماعی عشایری، وجود سیاه چادر، هنر فرش بافی و قالیبافی عشایری و ... همگی وجه افتراق حوزۀ حاجی آباد با دیگر مناطق استان هرمزگان به شمار می‌آید.

به روزگار ساسانیان حاجی آباد فعلی، جزو دارابگرد بوده است که سپاه اسلام بعد از فتح اصطخر و شهرهای مجاور آن وارد حوزه حاجی آباد فعلی نیز شدند. از برخی روایت‌های تاریخی بر می‌آید که لشکری متشکل از بازماندگان سپاهیان ساسانی و سپاهیان جنوب ایران که تا آن زمان قبول اسلام نکرده بودند برای مقابله با اعراب تشکیل شد که از راه حاجی آباد فعلی خود را به داراب رساندند اما این سپاه در مقابل مسلمانان کاری از پیش نبرد و سرانجام به دنبال شکستی که صورت گرفت، مسلمانان خود را به حوزۀ جنوبی ایران در ساحل شمالی خلیج فارس به ویژه حاجی آباد رساندند. (فسایی، 1340، ج 1، ص 137)

در منابع دورۀ اسلامی به برک (فرک = فرگ) و طارم اشاره شد و به نظر می‌رسد که این شهر از روزگار ساسانیان به جا مانده که امروزه شکوه گذشته خود را از دست داده‌اند. ابن بلخی در فارسنامه به «پرگ و تارم» اشاره کرده و نوشته است:

«دو شهرک‌اند. پرگ بزرگتر است و قلعه‌ای دارد محکم و هر دو به سرحد کرمانست و هوای آن گرمسیرست چنانکه بیشترین خرما و دوشاب آن جانب از این دو جای خیزد و دخل همه از خرما و غله باشد و نیکو بافند آنجا بدست [پارچه‌های نیکو با دست می‌بافند] و به هر دو جای جامع و منبرست و کاس و فرعان از آن اعمال است.» (ابن بلخی، 1334، ص 165)

ابن بلخی در ادامۀ گزارش خود به قلعۀ پرگ و تارم اشاره کرده و نوشته است:

«قلعه پرگ بزرگست و محکم و به جنگ نتوان ستدن و قلعۀ تارم چنان نیست به محکمی و هوای هر دو گرم است.» (همان، ص 226)

حمدالله مستوفی نیز در نزهه القلوب به «برگ و تارم» اشاره کرده و آنرا در «سرحد کرمان» دانسته است. (1337، ص 168)

احتمال می‌رود نام فرگ که به صورت پرگ و برک نیز آمده است با فارغان در ارتباط باشد. (فارغ یا پارگ با فرگ یا پرگ هم ریشه هستند)

در دورۀ اسلامی بخشهای وسیعی از این شهرستان با نامهای بیونج، خشن آباد، طارم و فارغان جزو سبعه جات بود که به وسیلۀ ملوک هرموز اداره می‌شد. در روزگار صفویه به ویژه به دنبال فتح هرموز و مرکزیت یافتن بندرعباس یکی از راههای ارتباطی خلیج فارس از این منطقه می‌گذشت لذا فرگ، طارم و تزرج رونق یافتند و این شهرها تابع سبعه‌جات عباسی به شمار می‌آمدند. در دورۀ فرمانروای کریم خان زند، نصیرخان لاری عصیان کرد و سبعه جات را که شامل هفت بلوک (ایسین، تازیان، بیونج، خشن آباد، طارم، فارغان، فین وگله‌گاه) بود را تصاحب و ضمیمۀ قلمرو لار نمود. پس از مدتی ایسین و تازیان جدا و ضمیمۀ بندرعباس گردید. در مقابل فرگ به سبعه جات پیوست. فرگ تا آن زمان، ضابط و کلانتر جداگانه‌ای داشت. با این حال از دورۀ زندیه تا سال 1264ق/1847م سبعه جات به وسیلۀ خوانین لارستان اداره می‌شد. (فسایی، 1340، ص  217)

حاجی آباد فعلی براساس تقسیم‌بندی جغرافی نویسان قدیم جزو گرمسیرات بوده است. اما دو بلوک خُشن آباد و فارغان به دلیل واقع شدن در منطقۀ کوهستانی دارای تابستانی معتدل و زمستان سرد است. فسائی در فارسنامۀ ناصری این دو بلوک را جزو سردسیرات آورده و نوشته است:

«دو ناحیۀ خشن آباد و فارغان از سردسیرات فارس است هوای تابستانش در نهایت اعتدال و زمستان بسیار سرد و این دو بلوک در کوهستان افتاده.» (1340، ج 2، ص 217)

در گذشته، گُل سرخی که به صورت خودرو در کوههای این منطقه می‌رویید، به هندوستان صادر می‌شد. مردم این منطقه از روزگاران قدیم به کشت نخل، مرکبات، جو، گندم، شلتوک، ذرت، پنبه، کنجد، نخود، ماش و لوبیا اشتغال داشته‌اند.

با زوال قدرت خوانین لارستان، سبعه جات به وسیلۀ حاکم و ضابطی اداره می‌شد. از این دوره به بعد (1264ق/1847م) فرگ به عنوان «ضابط نشین» همۀ نواحی سبعه جات به شمار می‌آمد که فسایی در فارسنامه بدان اشاره کرده و نوشته است:

«ضابط نشین همۀ نواحی سبعه را قصبه فرک قرار داده‌اند، نزدیک به ششصد درب خانه از خشت خام و گل و چوب دارد. عمارتهای ملوکانه در این قصبه و باغهای پر درخت و پرعمارت و آبشارها و حوضها از بناهای خوانین لاری در خارج فرک بود و چندین سال است از حیلۀ آبادی افتاده بلکه ویرانه گشته است.» (1340، ج2، ص 217)

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 14:4  توسط غلامرضا زعیمی  | 

شهرستان رودان، بهشت گمشده جنوب

                                                          غلامرضا زعیمی

الف) جغرافیای طبیعی و انسان

شهرستان رودان با مساحتی در حدود 5/2744 کیلومتر مربع در شمال شرقی هرمزگان واقع شده است. از شمال به استان کرمان و شهرستان حاجی‌آباد، از شرق به کهنوج و منوجان (در استان کرمان)، از غرب به شهرستان بندرعباس و از جنوب به شهرستان میناب محدود می‌گردد.

شهرستان رودان به لحاظ اقلیمی از مناطق جغرافیایی قدیم ایران به شمار می‌آید که از دو ناحیۀ کوهستانی و دشت تشکیل شده است. کوههای این شهرستان ادامۀ سلسله جبال زاگرس هستند که در جهت شمال غربی به جنوب شرقی فلات ایران رادر بر گرفته و با ورود به استان هرمزگان به اصطلاح زاگرس پست خوانده می‌شوند. زاگرس پست سومین قسمت زاگرس است که در این ناحیه از ارتفاع آن کاسته و به شکل تپه ماهور در می‌آیند و سرانجام وارد تنگۀ هرمز و خلیج‌فارس شده و صخره‌های کف دریای جنوبی ایران را تشکیل می‌دهند. شاخۀ دیگری از این رشته کوهها، به بلندیهای بشاگرد و مکران می‌پیوندند. مهمترین ارتفاعات این شهرستان عبارت است از: کوه شاه احمدی، گُرم، کلوتی، اسپیری، زندان، گدار سرخ، نویرگان، لم پچ و جگین (جغین). امامزاده‌ای در کوه شاه مدفون است و چون عوام امامزاده‌ها را با لقب شاه معرفی می‌کنند (مثل قطب الدین حیدر که شاه قطب الدین حیدر یا شاه کلبدین حیدر خوانده می‌شود)، این کوه به کوه شاه معروف گشته است. به نظر می‌رسد که کوه‌شاه به دلیل منابع غنی آب، یکی از کهن‌ترین سکونتگاههای منطقۀ رودان بوده است. در دورۀ ساسانیان آتشكده‌ای در آنجا بنا گردیده است که پس از گسترش اسلام این آتشکده نیز مثل دیگر آتشکده‌ها، جای خود را به مساجد و امامزاده‌ها داده است.

حصار کوهستانی رودان همچون حلقه‌ای سراسر این شهرستان را فرا گرفته و ارتفاع این کوهها از شمال به جنوب کاهش می‌یابد.

دشت رودان نیز در قسمت مرکزی و جنوبی این شهرستان واقع شده که به وسیلۀ روخانۀ رودان (آب‌نما) و رودخانۀ جغین سیراب می‌گردد. همچنین در بخش رودخانۀ رودان دشت حاصلخیزی است که به دشت مسافرآباد و رودخانه شهرت دارد. دشت حاصلخیز رودان به وسیلۀ ‌روخانههای آب شرب که در این شهرستان جریان دارند، آبیاری می‌گردد. رودخانۀ رودان از کوههای سرگزیچ، عالی جمال، پاسفید، سروستان و کوههای شاه احمدی در حوالی دهستان گلاشگرد در هشتاد و چهارکیلومتری شمال غربی کهنوج و شصت و نه کیلومتری جنوب غربی شهرستان جیرفت، سرچشمه می‌گیرد و با نام رود سی خواران به سمت جنوب سرازیر می‌شود و پس از گذشتن از کنار روستای آشوب، با رود علی ظهوران درهم می‌آمیزد و با گذشتن از کنار روستای موردان با رود همکان یکی می‌شود و با نام رود موردان راه جنوب را پیش می‌گیرد و پس از گذشتن از روستاهای شارب، شاغلامی و گلاشگرد با نام رود گلاشگرد به مسیر خود ادامه می‌دهد و پس از آمیختن با رود شور فاریاب به سمت دهستانهای حومۀ کهنوج سرازیر می‌شود و به رود شیرین تغییر نام می‌دهد. با الحاق چند شاخۀ فرعی دیگر در ناحیه نازدشت رودخانۀ بر را تشکیل می‌دهد. این رود در کنار آبادی بادرگ (بهادرک) به رودخانۀ دژ می‌پیوندد. سپس یک مسیر کوهستانی را طی مي‌‌کند و با پیوستن رودخانۀ دُلدُل به آن، وارد شهر دهبارز (مرکز رودان) می‌شود که در اینجا نام آب‌نما به خود می‌گیرد. وسعت حوزۀ آبریز این رودخانه حدود شش هزار و پانصد کیلومتر مترمربع است.

رودخانۀ رودان در مسیر خود زمینهای کشاورزی و باغهای اطراف را آبیاری می‌کند. از اینروست که از قدیمیترین روزگاران، قوانین و مقررات تقسیم آب، برای بهره‌برداری از آب این رودخانه وجود داشته است.

رودخانۀ دیگر رودان، جغین نام دارد که از کوههای بشاکرد (بشاگرد) سرچشمه می‌گیرد و پس از گذشتن از دشتهای منوجان و توکهور در جانب جنوب و غرب روستای برنطین به رودخانۀ رودان می‌پیوندد و با نام رودخانۀ میناب راه جنوب را پیش می‌گیرد و سرانجام به شهرستان میناب وارد می‌شود. دراین شهرستان به منظور بهره‌برداری از آب این رودخانه، سد استقلال بر روی آن احداث شده است.

از رودخانۀ رودان در متون جغرافیای یونانی و اسلامی با عنوان آنامیس، راغان و زنکان یاد شده است. فلاویوس آریانوس که شرح سفرنامۀ نئارک، سردار اسکندر، را در کتاب خود آورده، نام این رود را آنامیس ذکر کرده است. معلوم نیست ساکنان رودان که در دورۀ هخامنشیان و اسکندر مقدونی می‌زیستند این رود را به چه نامی می‌خواندند اما شاید نام آنامیس صورتی از نام آناهیتا باشد که در ایران باستان به عنوان الهۀ آبهای روان اشتهار داشت. همچنین یاقوت حموی در معجم البلدان از این رود به عنوان راغان یاد کرده است. (حموی، 1373، ص1340) راغان در لغت به معنی سبزه‌زار آمده است. غلامعلی امیرزاده، شاعر منظومه سرای رودانی، در این باره سروده است:

معنای راغ اندر سخن گفت گویند بر هر سبزه‌ای

                                         بس نـام راغـان نیز هـم بر سبـــزه‌زاران آمـده

(معتمدی، 1380، ص 403)

اصطخری درالمسالک و الممالک نام این رود را زنگان یاد کرده و نوشته است:

«میان هرمز و جیرفت، کومین [کُمیز] نهرزنگان، منوجان.» (1340، ص 140)

اصطخری که مسافت جیرفت تا هرموز کهنه را منزل به منزل طی کرده، در ادامۀ گزارش خود پیرامون این رود نوشته است:

«مسافت راه از جیرفت تا هرموز اینست: نخست از جیرفت به ولاشگرد رود و از آنجا به دست چپ بازگردد. تا کومین یک مرحله و از کومین تا نهر زنگان یک مرحله و از آنجا تا منوجان یک مرحله و از منوجان تا هرموز تا شهرو کنار دریا یک مرحله» (همان، ص 145)

لسترنج، برخلاف دقتی که اروپاییان در تحقیقات خود نشان می‌دهند، نام زنگان را از قول اصطخری به صورت زنکان نوشته است، (1373، ص 340) در حالی که اصطخری این نام را زنگان آورده. (1340، ص 140 و ص 145) بر این اساس امیرزادۀ شاعر سروده است:

از قول اصطخری وگر تصریح کرده لسترنج

                                    چـندیـن قــرن هــم بـا نـام زنکـــــان آمده

کان معنی معدن بود لابد به طرف ساحــلش

                                  زیبا رخان می‌زیسته کاین کان توان آمـــده

(معتمدی، 1380، ص 403)

احتمالاً ارتباطی میان زنگان و قلعۀ کلازنگیان در گدار کوه، حدفاصل رودان و میناب که یکی از راههای ارتباطی این دو منطقه از آنجا می‌گذشت، وجود داشته باشد. سدیدالسلطنه معتقد است که قلازنگیان یا قلعۀ زنگیان به وسیلۀ پیروان صاحب الزنج که بیشتر از میان سیاه پوستان زنگی بودند، بنا شده است. اگر این ادعا درست باشد، می‌توان این گونه پنداشت که برخی از پیروان صاحب الزنج پس از سرکوبی قیامشان توسط خلفای بنی‌امیه به این منطقه که در حصار کوهستان و صعب‌العبور است، آمدند، تا از مرکزیت قدرت (شام و سپس بغداد) به دور باشند. شاید هم بنای این قلعه مربوط به زمامداری اتابک سعد زنگی باشد که در شيراز فرمانروایی داشته و وی همان است که ادارۀ سواحل و جزایر خلیج‌فارس را به ملوک هرموز تفویض کرد. نام زنگی یا زنجی یک جای دیگر نیز ثبت شده و آن علی بن زنجی معروف به علی کلویه رئیس قفص و بلوچ‌ها بوده که معزالدوله احمد دیلمی می‌خواست بر وی مسلط شود، اما طی جنگی شکست خورد. (باستانی پاریزی، 2535، ص 377)

اشاره‌ای که منابع یونانی و اسلامی به رودخانۀ رودان کرده‌اند و اطلاق اسامی آنامیس، راغان و زنگان مربوط به آن قسمت از رودخانۀ رودان است که پس از پیوستن به رودخانۀ جغین به سمت میناب (هرموز کهنه) سرازیر می‌شود. چنانکه نئارک، نیز اشاره کرده است، هرموز کهنه در مصب این رودخانه قرا داشت.اشاره‌ای هم که اصطخری به زنگان دارد، نیز این ناحیه از رودخانۀ رودان را در بر می‌گیرد. مسیری که اصطخری ذکر آن را آورده است از جیرفت به ولاشگرد (گلاشگرد) و از آنجا به سمت چپ تغيیر جهت می‌داد تا به کومین (کميز فعلی) می‌رسیده و از کومین یک منزل تا نهر زنگان فاصله بوده و از آنجا به منوجان و سپس هرموز کهنه منتهی می‌شده است. (اصطخری، 1340، ص 145)

رودخانۀ رودان تا پیش از آنکه با نام آنامیس، آرامیس، راغان و زنگان خوانده شود، در بخش رودخانۀ رودان به عنوان رودخانه دزی (دزدی) از آن یاد می‌شود. در مورد اطلاق لفظ دزی (دزدی) به این رودخانه، چند روایت وجود دارد. برخی معتقدند که چون این رودخانه در مسیر خود گاهی در زمین فرو می‌رود، به این نام خوانده شده است چنانکه شهر زاهدان را در قدیم دزد آب می‌گفتند. چرا که زمین این شهر آب را در خود می‌بلعید. عدۀ دیگری عقیده دارند که چون این گونه رودخانه‌ها گاهی به ناگاه طغیان می‌کنند به دزدی معروف گشته‌اند. یکی از معانی دزی (دزدی) در گویش جنوبی، به ناگاه آمدن است. برخی نیز معتقدند که چون در کرانه‌های این رود دزدانی (راهزنانی) بوده‌اند، به این نام خوانده شده است. آلفونس گابريل که سفرنامۀ مارکوپولو را نوشته و در جستجوی مسیری که جهانگردی ونیزی طی کرده، به ایران سفر کرده نوشته است:

«نئارخ در راه خود با راهزنانی درگیر بوده است و اگر او در امتداد رودخانۀ دزدان حرکت کرده است که احتمالش خیلی زیاد است، رودخانۀ دزدان در آن زمان هم به اسم خود مفتخر بوده است.» (1381، ص 257)

در مورد وجه تسمیۀ رودخانۀ دزی که به فارسی رودخانۀ دزدان خوانده می‌شود، دو روایت نخست به حقیقت نزدیکتر است. چرا که رودخانۀ رودان در ادامۀ مسیر خود به ویژه در فصل تابستان، در زمین فرو می‌رود و چند کیلومتر آنسوتر، دوباره بر روی زمین جاری می‌گردد و از سوی دیگر با توجه به کوهستانی بودن منطقه و پیوستن چندین رودخانه، به ناگاه طغیان می‌کند. آلفونس گابریل که در سال 1928م/1307 ش به منوجان رسیده، در ادامۀ گزارش خود پیرامون رودخانۀ رودان نوشته است:

«رود برنطین، رودخانۀ دزدان _ رود اصلی منطقۀ رودان که از شمال می‌آید به رودخانۀ جغین می‌پیودد.» (همان، ص 257)

رودخانۀ جغین همان است که نئارک، در طی سفر خود از آن به عنوان آرئیس یاد کرده است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 322)

به دلیل واقع شدن شهرستان رودان در بستر رودخانه‌هایی که در این شهرستان جریان دارند و همچنین وجود منابع آب شرب زیرزمینی، این شهرستان یکی از سرسبزترین مناطق استان هرمزگان به شمار می‌آید. در واقع رودان و میناب که از گذشته به بهشت جنوب و عروس جنوب اشتهار داشته‌اند، دو قطب کشاورزی در استان هرمزگان محسوب می‌شوند. به دلیل وجود همین طبیعت سرسبز رودان است که شعرای این خطه از طبیعت آن به وجد آمده و در اشعار خود آن را ستوده‌اند:

فصل تابستون به نخلستون رودون پا بنو

                                  تا بدونی نـــــخل ما رعناتر اي هر دلبری

سایه اندر سایه نـــادیدی تو يك گُل آفتاب

                                 یك سری سنگی سر بالاتـــری هم کلبری

(محمودی‌زادۀ دهباری، 1378، ص158)

و یا امیرزادۀ شاعر سروده است:

دست طبیعت آنچنان بنمودن آرایش تـــرا

                            کز حسن زیبا منظرت کشمیر حیران آمده

(معتمدی، 1380، ص 401)

به دلیل واقع شدن رودان در حصار کوهستانهایی که آن را از هر سو در بر گرفته‌اند، این شهرستان دارای معادن کرومیت، گوگرد، منگنز، آهن، پنبه نسوز و نفت است. سابقۀ بهره‌برداری از معادن آهن این شهرستان به روزگاران بسیار قدیم می‌رسد. آثار جا مانده در منطقه‌ای موسوم به گوآهن (گو به معنی فضله و زاید)، نشانگر بهره‌گیری مردم این شهرستان از آهن است.

بهره‌برداری از معادن کرومیت موسوم به معدن فاریاب نیز نخستین بار به وسیلۀ برادران رضایی (علی، محمود و عباس) در دورة پهلوي آغاز شد. آنها که با دربار درارتباط بودند با کمک مهندسان خارجی به ویژه مهندس داتس و مهندس ترزی که هر دو اهل انگلستان بودند، شروع به بهره‌برداری از معادن فاریاب و همچنین معادن امیر، شهریار، شاهین، نازآفرین و ... نمودند. محصول استخراج شده به کشورهای صنعتی مغرب زمین از جمله آلمان، یوگسلاوی، لهستان و همچنین ژاپن صادر می‌شد. پس از انقلاب اسلامی ایران نیز این معادن به صورت دولتی اداره می‌شود. (معتمدی، 1380، ص 70)

در گوشه و کنار شهرستان رودان منابع نفتی وجود دارد که هنوز بهره‌برداری صنعتی از آنها آغاز نگردیده، اما در قديم به صورت محدودی نفت برداشت می‌شده است. سدیدالسلطنه گزارشگر دورۀ قاجاریه در کتاب بندرعباس و خلیج‌فارس به هشت منطقه در رودان اشاره کرده که در آنجا «چشمۀ نفت آشکار» بوده است. وی نوشته است:

«در رودان تقریباً هشت چشمۀ نفت آشکار و به اسامی ذیل معروف می‌باشند: 1_ گرم 2_ شیروئی 3- سودن کو 4_ پرکوه 5_ نوتی. لیکن نوتی در دره‌ای واقع شده از طرف مشرق، از آنجا خاک رودبار شروع شود، قدمگاهی است آنجا معروف به امام جعفر، تقریباً سیصد اصلۀ نخل آنجا می‌باشد که در ملکیت حاج جعفر جد غلامعلی خان [1320 تا 1329ق/1902 تا 1911 م] ضابط حالیۀ رودان بوده و وقف قدمگاه مزبور کرده، تقریباً بیست خانوار سکنۀ آنجا شدند و معروف باشند به درویش، عایدات نخلستان و نفت مزبور، تعلق به آنها دارد و در آن دره دو چشمه است. ده ذرع شاه فاصلۀ بین آنها است. یک چشمه، آب خالص و یک چشمه، آب آن مخلوط به نفت است. حوضچۀ کوچکی جلو آن ساخته و در یک شبانه روز سه چهار مرتبه پر از آب شود، نفت آنرا تجزیه کرده و آب آن به نخلستان دهند، هر روز تقریباً چهار، پنج شیشه نفت عاید نمایند، شتران گر شده و اشخاص سپرزدار با نفت مزبور معالجه نمایند ...

گُرُم کوهی است مشرق شمال شهر رودان به فاصلۀ یک فرسنگ واقع، در آنجا علاوه بر چشمۀ نفت، آب گرمی است که بوی گوگرد دهد، نفت آنجا در بعضی سنوات زیاد طغیان کند.» (1342، ص 4_573 و 1371، ص 6_245)

به لحاظ تقسیمات کشوری، رودان از گذشته جزو ولایت موغستان (میناب فعلی) و در دورۀ فرمانروایی ملوک هرموز ضمیمۀ قلمرو آنان و در مجموع جزو ایالت پارس و یا کرمان بوده است که از گذشته به وسیلۀ خوانین محلی، و کلانترانی که به این منطقه اعزام می‌شدند، اداره می‌شده است. در زمان تدوین فرهنگ جغرافیایی کشور به وسیلۀ سازمان جغرافیایی ارتش، شهرستان بندرعباس به عنوان یکی از شهرستانهای یازده گانۀ استان هشتم در نظر گرفته شد و میناب یکی از بخشهای این شهرستان به حساب می‌آمد. در این زمان رودان به دو دهستان تقسیم شد: دهستان رودان شامل آب گرمو، بالاشهر، برنطین، بم مغان، بیکا، پائین شهر، پلنگی، خراجی، خیرآباد، درسوتا، درگور،دلگشا، ده بارز، ده گل کن، سرجوئیه، سکل، سنگ رستم، شه نظری، علی‌آباد، فاریاب، قطب آباد، کم لایقی، کمیز، کوشمندر، کهنوبالا، کهنشوئیه، گشوئیه، گلستان، مغزآباد، مغ ریز و وزیری بود.

دهستان دیگر، رودخانه نام داشت که شامل، آب کهور، احمدآباد، بادافشان، بادرنگ، باغ گلون، باغ نرگس، بیدان، بیدو، پاکم پیریکان، جعفرآباد، چاه سیفر، چیرم‌آباد، چینکی، خراوی، خیرآباد، درمکان، ده‌شور، ده‌لیان، دهیری، رضو، روران، رهدار، زمینو، زیارت، سرخ زر، سرزه، سرکم، سرکهنو (سرکهنان)، سرگردنه، سرگُست، سیاه‌مغان، شعارک، شک‌آباد، شمس‌آباد، عباس‌آباد، عزیزآباد، علی‌آباد، فولادی، قلعه دژ، قلعه زكو، قلعه موئی، کرگان، کبگو شکنی، گزآزار، گل کند، گودبجگ، ماشنگی، مسافرآباد، میرآبی، نخل پیر، نورآباد و نورگوله بود. (فرهنگ جغرافیایی کشور، 2535،ج8/ص6_5)

با تشکیل استان هرمزگان در سال 1354ش، میناب یکی از شهرستانهای پنج‌گانۀ آن به شمار آمد. در این زمان دو دهستان رودان و رودخانه با عنوان بخش رودان در نظر گرفته شد که شامل دهبارز، دهستان رودخانه و فاریاب بود.

براساس سرشاری سال 1355ش جمعیت رودان 44909 نفر بوده که در سال 1365 ش به 70366 نفر رسیده است. (معتمدی، 1380، ص 77) این میزان جمعیت در سال 1375 ش به حدود 87000 و در سال 1380 ش به حدود 94738 نفر افزایش یافت (6/7 درصد جمعیت کل استان).

با توجه به اوضاع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و همچنین گسترۀ جغرافیایی رودان و افزایش میزان جمعیت آن در اوایل دهۀ 70 ش و براساس تقسیمات نوین کشوری، رودان به شهرستان مبدل گردید. امروزه رودان یکی از شهرستانهای یازده گانه استان هرمزگان به شمار می‌آید که دارای دو بخش (بخش مرکزی و رودخانه) هشت دهستان (آب‌نما، فاریاب، جغین شمالی، جغین جنوبی و رهدار از بخش مرکزی و دهستانهای رودخانه، رودخانۀ بَر و مسافرآباد از بخش رودخانه) و حدود سیصد و شصت و هشت آبادی است که دویست و پنجاه آبادی آن دارای سکنه (9/67 درصد) و بقیه خالی از سکنه می‌باشند. با توجه به مساحت 5/2744 کیلومتر مربع، شهرستان رودان حدود 1/4 درصد مساحت کل استان را به خود اختصاص داده است. رودان هفتمین شهرستان در استان هرمزگان به لحاظ مساحت است که تراکم جمعیت آن 6/18 نفر در هر کیلومتر مربع می‌باشد. (سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی استان هرمزگان، 1382، ص 9)

شهر دهبارز مرکز شهرستان رودان به حساب می‌آید. رودان تنها شهرستان در استان هرمزگان است که تمامی ساکنان آن شیعه هستند. براساس سرشماری سال 1375ش، به دلیل مهاجرتهایی که به این شهرستان شده است، تعداد کمی از پیروان سایر ادیان و مذاهب از جمله تعداد هیجده نفر از هم‌میهنان زرتشتی نیز در این شهرستان سکونت داشته‌اند.

 

ب_ نام و نشان تاریخی

رودان از مناطق جغرافیایی قدیم است که گویا در میلیونها سال پیش که خلیج‌فارس بخشهای وسیعی ازخشکی فلات ایران را شامل می‌شد، این منطقه نیز همچون دریاچه‌ای بوده که حصار کوهستانی آن را در بر گرفته بود. با پسرفت آب دریا به تدریج خشکی پدیدار گشت و با مرور زمان آبادیهایی پدید آمد.

رودان، حیات طبیعی خود را از رودخانۀ هلیل رود (دیورود) گرفته که این رودخانه از حوالی جیرفت (کامودای باستانی مشهور به شهر دقیانوس) سرچشمه می‌گیرد، از این رو به نظر می‌رسد که تاریخ مردمان این منطقه نیز با حوزۀ تمدن باستانی جیرفت در ارتباط باشد.

به رغم قدمت تاریخی رودان که از یک سو با حوزۀ تمدنی هلیل رود (جیرفت) و از سوی دیگر با حوزۀ تمدنی زاگرس (عیلام) در پیوند بوده است، اطلاع درستی در مورد وجه تسمیۀ این نام در دست نیست. به چند دلیل این «بهشت جنوب» در تاریخ گم گشته است:

نخست به علت فقدان منابع تاریخی و جغرافیایی دربارۀ نام این شهر است. تقریباً می‌توان گفت که هیچگونه کار مستقلی پیرامون تاریخ رودان در سده‌های گذشته انجام نگرفته است و یا اگر كسانی نیز دست ‌نوشته‌هایی را گرد آورده‌اند، در دسترس نمی‌باشد. تنها نوشتۀ مستقل پیرامون اوضاع جغرافیایی و تاریخی و فرهنگی و اجتماعی رودان کتاب رودان بهشت جنوب اثر عبدالهادی معتمدی است که می‌توان آن را فرهنگ شفاهی رودان نامید. کتاب دیگر پیرامون رودان، فرهنگ نخلستانی، مجموعۀ اشعار علیرضا محمودی‌زادۀ دهبازی است که وجوهی از فرهنگ، روحیات و آداب رودانی‌ها را به شعر درآورده است. این دو کتاب طی دهۀ هفتاد و اوایل دهۀ هشتاد شمسی چاپ و منتشر شده است. (فرهنگ نخلستانی در سال 1374 ش و رودان بهشت جنوب در سال 1380 ش9

علت دوم گمشدگی رودان در طی تاریخ، پیوند این سرزمین با ولایت مغستان (هرموز کهنه و سپس میناب) بوده است. از آنجا که رودان از گذشته تا عصر حاضر (پیش از آنکه به عنوان شهرستان واحدی در نظر گرفته شود) بخشی از سرزمین هرموز کهنه و سپس میناب به شمار می‌آمد، لذا از این شهر نیز به عنوان هرموز و میناب، که در واقع بخشی از آن بوده، یاد شده است.

علت سوم به این مسئله برمی‌گردد که کانونهای تمدنی رودان، درآغاز در پیرامون این شهرستان، به ویژه بادافشان، برنطین (برنتین)، جغین، رودخانه و ... بوجود آمده‌اند. این مناطق یا در جوار کوهستانها قرار داشتند، تا از حملۀ اقوام مجاور به ویژه قوم قفص، بلوچ و بشاگردی‌ها در امان بمانند و یا اینکه با گسترش مناسبات تجاری میان هورمز کهنه و پیش از آن ولایت موغستان (میناب فعلی) و جیرفت، بر سر راههای بازرگانی به وجود آمدند و به وسیلۀ برج و بارو محافظت شدند.

بادافشان که وجه تسمیۀ آن برگرفته از سنت طبیعی – تاریخی نامگذاری شهرهای جنوب است، یکی از کانونهای تمدنی رودان به شمار می‌آید که به عقیدۀ برخی صاحب‌نظران خطوط تصویری به دست آمده در این منطقه به روزگار عیلامیان باز می‌‌گردد. نباید فراموش کرد که خط تصویری مجموعه‌ای از تصاویر نظام‌مند است که از یک سو تکرار شده باشند و از سوی دیگر در تکرارهای متعدد معنای خاصی از آنها استنباط و به عبارتی مفهومی را به بیننده برسانند. متأسفانه به غیر از مجموعه تصاویری که در بادافشان به دست آمده است، اثر دیگری در دسترس نیست. این فرضیه که ممکن است این تصاویر صحنۀ شکار باشد که به وسیلۀ شکارچی یا شکارچیانی که در کمین صید نشسته باشند نيز باعث تردید می‌شود. اما به درستی روشن است که حد شرقی قلمرو عیلام تا نواحی غربی کرمان فعلی بوده، از اینرو به نظر می‌رسد که بادافشان هم در قلمرو عیلام باستان قرار داشته است. عیلامیان حدود دور سرزمین خود را پرثوه یا پرته می‌نامیدند که امروزه واژۀ پرت به معنی جای دورافتاده در گویش مردم رودان وجود دارد. همچنین در فرهنگ جغرافیایی کشور (ج8، ص 6) در مورد اسامی دهستانهای رودخانه، از جایی به نام ده لیان یاد شده است. لیان نام قدیم بوشهر است که حد جنوبی قلمرو عیلام به شمار می‌آمد (کامرون، 1374 صص 94، 91، 84). اکنون بادافشان و ده لیان هر دو جزو بخش رودخانه از شهرستان رودان به شمار می‌آیند. حوزۀ آبرفتی رودخانه‌های دزی، دژ و بر که سرمنشأ هليل رود نیز آنها را تقویت و شرایط را براي زندگی در این منطقه فراهم می‌کرد. اگر بتوان تصاویر به دست آمده در بادافشان را به خط تصویری عیلامی پیوند داد، می‌توان نتیجه گرفت که زندگی اجتماعی در این دوره به صورت کوه‌نشینی مبتنی بر اقتصاد دامی و کشاورزی بوده است. تمدن بادافشان در حوزۀ شمالی رودان فعلی واقع شده است.

در حوزۀ جنوبی رودان نیز سه حوزۀ تمدنی وجود داشته که در منابع تاریخی و متون جغرافیایی به آنها اشاره شده است: جغین، برنطین (برنتین) و کمیز (کومین). این سه حوزه در مسیر راههای بازرگانی هرموز کهنه به جیرفت واقع شده و می‌توان پی برد که اقتصاد آنها مبنی بر راهداری و تجارت بوده است. قلعه‌هایی به منظور مراقبت از مسیرهای تجاری، به ویژه در کمیز احداث شده و به دلیل همجواری با رودخانه‌های آب شرب، کشاروزی نیز اهمیت زیادی داشته است. اصطخری در المسالک و الممالک به کومین اشاره کرده که همان کمیز امروزی است. وی نوشته است:

«و میان هرمز و جیرفت: کومین، نهرزنگان و منوجان [است]» (1340، ص140)

اصطخری در ادامۀ گزارش خود پیرامون مسافت راه از جیرفت تا هرموز نوشته است:

«نخست از جیرفت به ولاشگرد رود و از آنجا به دست چپ بازگردد تا کومین، یک مرحله و از کومین تا نهر زنگان، یک مرحله و از آنجا تا منوجان یک مرحله و از منوجان تا هرموز تا شهر و کنار دریا (در حوالی بندرعباس فعلی) یک مرحله [است]» (همان، ص 145)

نویسندۀ ناشناس کتاب حدودالعالم من المشرق الی المغرب که این کتاب را در قرن چهارم هجری (حدود 372ق/982م) نوشته، به نام کومین اشاره کرده و آن را جزو پنجمین ناحیه از شهرهای کرمان به حساب آورده (شامل مغون، ولاشگرد، کومین، بهروکان، منوکان = منوجان) و نوشته است:

«شهرکهایی‌اند خرد و بزرگ و از این شهرها نیل و زیره و نیشکر خیزد» (1340، ص 127)

ابن حوقل در صوره الارض اصطلاح «شهر کومیز» را آورده و نوشته است:

(میان هرموز و جیرفت شهر کومیز [است])» (1345، ص 74)

کومیز (کمیز) تا روزگار ابن حوقل شهری آباد بوده و قلعه‌ای در آن واقع که ویرانه‌های آن هنوز هم برجاست. این قلعه تا روزگار قاجاریه آباد و مرکز فرمانروایی بوده است.

میرزا جعفرخان خورموجی، وقایع نگار دورۀ قاجاریه، در کتاب حقایق اخبار ناصری نوشته است که در سال 1226ق/1811م میان سید سلطان امام مسقط و‌سیف ابن مالک و محمد بن سیف، نزاعی در گرفت. رضاقلی خان قاجار به همراه سوارانی به مسقط اعزام شدند، شورشیان را سرکوب کردند و به فارس بازگشتند. سید سلطان نیز «برای انتساب خود به دولت ایران» درخواست اجازۀ عباسی (بندرعباس) و چند پارچه از دهات فارس را نمود. به موجب قراردادي، بندرعباس (عباسی)، قشم، هرمز و کیش به صورت اجاره، به امام مسقط واگذار گردید. پس از وی فرزندش سید سعید، سیف بن نهبان را به حکومت عباسی (بندرعباس) فرستاد. وی موفق گردید در دورۀ وزارت زکی خان نوری، شمیل و میناب را به حکومت خود ضمیمه سازد. در این زمان «بلوک رودان و احمدی» زیرنظر حکومت لارستان بود که شیوخ مسقط آن را اجاره کردند. در روزگار محمدشاه قاجار شیخ سیف از پرداخت مالیات ابا کرد، لذا عزیزخان سرهنگ فوج چهارم تبریز و میرزا محمد فسایی که حکومت سبعه جات را در اختیار داشت از طرف والی فارس (حسینخان نظام الدوله) مأمور تصرف و استرداد رودان و احمدی شدند، که کاری از پیش نبردند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 277) در سال 1270ق/1853م رضاقلی خان مأمور آزاد سازی عباسی از دست شیوخ عرب گردید. شیخ سعید بدون نزاع تسلیم گردید. با این حال «فقط ساخلوی قلعه کمیز اطاعت ننمودند» قلعه، محاصره گردید و پس از گذشت ده روز قلعه فتح و «قلعه گیان مقتول شدند». پس از این پیروزی ادارۀ قلعه کمیز به رضاقلی خان که مأمور فتح عباسی شده بود، سپرده شد. (همان، ص 280)

معتمدی در کتاب رودان بهشت جنوب به نقش شیرعلی خان و مستعلی خان رودباری دراین پیروزی اشاره کرده و نوشته است:

«نقش علی خان و کلانتر رودان در این واقعه فراموش نشدنی است. تمام درآمد اعم از نقدینه و غیرنقدینه و اموال منقول و غیرمنقول از جمله ملک مشخص او در رودان به نام سرکهنان [خیرآباد فعلی] خرج اردوکشی می‌شود.» (معتمدی، 1380، ص 34)

گویا شیرعلی خان یک سال بعد از این واقعه از دنیا می‌رود و فرزند بزرگش، میرجعفرخان، به کلانتری رودان می‌رسد. وی نیز در سال 1290ق/ 1873م درگذشت. به نظر می‌رسد که با انتقال مرکز قدرت و فرمانروایی از کمیز به قلعۀ دهبارز و دلگشا، قلعۀ کمیز رو به ویرانی نهاد.

کانون تمدنی دیگر رودان، جگین (جغین) است که در مصب روخانۀ جگین واقع شده و حوزۀ آبرفتی این رودخانه، دشت حاصلخیزی را ایجاد نموده که یکی از قطبهای کشاورزی رودان به شمار می‌رفته است. آنچه بر اهمیت این منطقه می‌افزود، عبور راه بازرگانی هرموز به جیرفت از این مسیر بوده است شهر باس در نزدیکی جگین قرار داشته است. لسترنج در این زمینه آورده است:

«دو شهر باس و جگین در همسایگی یکدیگر واقع بود و هر کدام مسجد و بازاری جداگانه داشت.» (1373، ص 340)

با افول قدرت ملوک هرمز به روزگار صفویه راه تاریخی هرموز به جیرفت، اندک‌اندک اهمیت خود را از دست داد و شهر تاریخی جغین به حاشیه رفت. تا اینکه امروزه براساس تقسیمات نوین کشوری، این منطقۀ کهن با عنوان دهستان جغین شمالی و جنوبی جزو بخش مرکزی شهرستان رودان به شمار می‌آید. دهستان جغین شمالی شامل بجگوئیه و قطاران و دهستان جغین جنوبی شامل پالور و ناصرآباد است.

کانون دیگر تمدنی رودان در حوزۀ جنوبی، ‌برنطین است که درمنابع جغرافیایی قدیمی به صورت برنتین ثبت شده است. در این منطقه، دو رودخانۀ زنگان (راغان، آب نما یا رودخانۀ رودان) و رودخانۀ جگین (جغین) به هم می‌پیوند. گزافه نخواهد بود اگر برنطین، بین‌النهرین رودان خوانده شود. چرا که این شهر تاریخی، حیات خود را از این دو رود گرفته و قرار گرفتن در مسیر راه بازرگانی هرموز به جیرفت به آن، همان شکوه و رونقی را داده بود که جغین و باس از آن برخوردار بودند. سیاحان اروپایی از جمله نئارک، مارکوپولو، پیترو دلاواله، آلفونس گابریل و سرپرسی سایکس از این مسیرها عبور کرده و کم و بیش بدان اشاره کرده‌اند. سایکس در این زمینه نوشته است:

«از میناب جاده به سمت رودخانه‌ای که به همین نام خوانده می‌شود، امتداد دارد و احتمال می‌رود که همان جاده‌ای است که معبر دریا سالار اسکندر بود ... پس از قطع هیجده میل راه به رودخانۀ دزدی رسیدیم و بعداً به برینتی واقع در خاک رودان که ضمیمۀ ایالت فارس است و روز بعد نیز به جاغین که بلوچها می‌گویند طایفۀ رند اولین دفعه در این نقطه با امرای محل ملاقات به عمل آوردند. رندها مدعی هستند که اصلاً عرب‌اند و آباء و اجداد آنها چون از پیروان علی بوده‌اند، لذا از ستم و ظلم مخالفین خود به این ناحیه فرار کرده‌اند.» (1336 ج2/ص 137)

سایکس در ادامۀ گزارش خود پیرامون جاغین (جغین) نوشته است که حاکم آنجا از مدتها پیش با وی آشنایی داشته است. (همان، ص 137)

با افول قدرت و شکوه حوزۀ جنوبی تمدن رودان (جغین، برنطین و کمیز) نوبت به حوزۀ مرکزی رودان رسد که این حوزه در مصب رودخانۀ آب‌نمای فعلی قرار دارد. از این حوزه با دو نام دهبارست (دهبارز) و رودکان (روذان و رودان) یاد شده است. ابن حوقل در سفرنامۀ خویش موسوم به صوره الارض، ده‌بارست را جزو گرمسیرات کرمان آورده و نوشته است:

«گرمسیرات کرمان از سردسیرات آن بیشتر و شاید چهار برابر آن است سردسیرات از  حوالی سیرجان تا جانب فارس و بیابان فارس و حوالی بم و گرمسیرات از حد هرمز تا حد مکران و فارس و سیرجان و شامل هرمز، منوجان، جیرفت، جبال قفص، ده بارست، رویست و شهرها و روستاهایی است که در لابلای اینها هستند.» (1345، ص 76)

اطلاق نام ده‌بارست به دهبارز فعلی توسط ابن حوقل نمی‌تواند خطای نگارشی و یا بدفهمی در تلفظ این نام باشد. چرا که وی در جاهای دیگر به جبال بارز (ص 74) اشاره کرده و قید نموده که «جبال بارز سردسیر است» (ص 76). وی به خوبی میان جبال بارز (منطقه سردسیر) و ده بارز که جزو گرمسیرات بوده تمایز قائل شده است. معنی بارست معلوم نیست، اما پسوند «ست» در دو جا به کار رفته است: یکی در ده بارست و دیگر در رویست که اصطخری از آن به عنوان «دشت رویست» یاد کرده است. (1340، ص 142) ابن حوقل نیز نام رویست رادر کتاب خویش آورده است. (1345، ص 76) به نظر می‌رسد که رویست در حدفاصل بندرعباس فعلی و طارم در حاجی‌آباد قرار داشته است.

از سوی دیگر لفظ بار نيز در ده‌بارست و رودبار که در گویش بومیان منطقه روبار خوانده می‌شود، تکرار می‌شود. آیا این منطقه بارانداز و بارفروش کالاهای تجاری بوده است؟ این معنی نیز به درستی معلوم نیست.

منابع تاریخی و جغرافیایی که نام این منطقه را به صورت ده بارز (دهبارز) ثبت کرده‌اند معمولاً آن را به جبل بارز نسبت داده‌اند. تنها ابن حوقل است که به تفاوت آب و هوایی این دو منطقه پی برده و منطقه سردسير را با نام جبل بارز و منطقه گرمسیر را با نام ده‌بارست یاد کرده است. هنوز هم در برخی دهات رودان لفظ ده بارست به جای دهبارز به کارمی‌رود. با این حال منابع دورۀ قاجار به ویژه سدیدالسلطنه و حاج میرزا حسن حسینی فسایی واژۀ ده بارز را ثبت کرده‌اند. فسایی در فارسنامۀ ناصری نوشته است:

«رودان و احمدی از گرمسیرات فارس است ... و قصبۀ آن را ده بارز  گویند» (1340، ص 216)

دهبارز، قصبۀ کوچکی بوده و قلعه‌ای در آنجا وجود داشته است. قلعۀ دهبارز در حوالی مسجد جامع فعلی رودان بنا شده که این قلعه دارای خندقی بوده که تا چند سال پیش نشانه‌هایی از آن وجود داشته است. آب این قلعه از چاه و همچنین کانالی که از رودخانۀ آب‌نما کشیده شده بود، تأمین می‌شد. جنس این قلعه از خشت خام و گل بوده است. به دلیل حملۀ راهزنان و به ویژه بلوچها و بشاگردی‌ها، ساکنان دهات اطراف از جمله رگو و مَرَوَرُ که دو سکونتگاه قدیمی در اطراف دهبارز بوده، در هنگام شب وارد قلعه می‌شدند و در اطراف آن بیتوته می‌کردند، تا از حملۀ دزدان در امان باشند.

کانونهای دیگر حیات اجتماعی دهبارز فعلی در بالاشهر، گلستان، دلگشا و پشته مغزآباد بوده است و همگی به وسیلۀ کانالهای آبی که از رودخانۀ رودان (آب‌نما) کشیده شده بود، آبیاری می‌شدند. بعدها دلگشا به عنوان مرکز فرمانروایی منطقه برگزیده شد.

رونق دهبارز بیشتر به خاطر موقعیت سیاسی و اداری آن بوده است، به ویژه که قلعۀ دهبارز به دلیل داشتن ساخلو و نگهبانان متعدد، محلی امن در مقابل یاغی‌گری راهزنان به شمار می‌آمد. به همین دلیل شهر ده‌بارز پیرامون این قلعه گسترش یافت و به مرور زمان ساکنان محله‌های دورتر از جمله رگو و مرورو خانه‌های خود را رها و به مناطق نزدیکتر به قلعه مهاجرت نمودند. باگسترش محله‌های زنگزان، سنگ‌آباد، سنگ رستم، اوشاکچلو، چاه تمر، بالاشهر، دلگشا، گلستان، با جمال و رونق پشتۀ مغزآباد، کم‌کم دهبارز گسترش یافت و شکل یک جامعۀ متمرکز را به خود گفت و با مرور زمان نهادها و سازمانهای دولتی و حکومتی در آن مستقر شدند. اما سوال اساسی این است که بارزی‌ها چه کسانی بودند؟

در جنوب و جنوب غربی جیرفت منطقۀ کوهستانی وجود دارد که به کوههای قفص (کوچ)، بلوچ و بارز معروفند. همانگونه که جغرافیا در این منطقه به هم پیوند میخورد، تاریخ نیز در هم آمیخته، لذا در ذکر احوال این سه قوم اختلاطی پدید آمده است. تا آنجا که برخی منابع تاریخی، قفص (کوچ) و بلوچ را یکی دانسته‌اند. اصطخری در مورد قفص نوشته است:

«کوههای قفص را حد جنوبی دریاست و شمالی حدود جیرفت و رودان و کوهستان بوغانم و شرقی حواش و بیابانی که قفص و مکران است و غربی آن بلوچ و حدود منوجان و نواحی هرمز.» (1340، ص 141)

اصطخری جبال قفص، جبال بارز و جبال معدن سیم (نقره) را از «مشاهیر جبال کرمان» دانسته است. (همان، ص 141) قفصیان مردمانی بودند بدسیرت، بیرحم و سنگدل، با چهره‌های هول‌انگیز و بسیار شجاع و چالاک که به هر کسی که دست می‌یافتند «همانگونه که مار را سرمی‌کوبند، سر او را با سنگ می‌کوبیدند» مقدسی که از کوههای قفص دیدن کرده و قفصیان و این اقدام آنها را دیده، در مورد این گونه کشتن مردمان از آنها سوال کرده و جواب شنیده است که: «می‌خواهیم شمشیر ما بی جهت کند نشود.» (لسترنج، 1373، ص 347_346)

در زمان فرمانروای دیالمه، نخست معزالدوله احمد دیلمی خواست که با مکرو حیله بر علی بن زنجی، معروف به علی کلویه، که رئیس قفصیان و بلوچان بود، غلبه یابد که کاری از پیش نبرد و حتی دست چپ و یا انگشت وی در این جنگ قطع شد. از اینرو معزالدوله را «اقطع» نیز گفته‌اند. (باستانی پاریزی، 2535، ص 377) سرانجام عضدالدوله دیلمی بر این طایفه غلبه یافت و گروهی از آنان را به فارس عزیمت داد. (لسترنج، 1373، ص 347)

در کنار جغرافیا و تاریخ قفص و بلوچ به نام بارز نیز بر می‌خوریم. موثق‌ترین اطلاعات تاریخی پیرامون این اقوام به روزگار خسرو انوشیروان باز می‌گردد که فردوسی، طبری، ابن اثیر و ابن خلدون به سرنوشت این اقوام به ویژه بارز اشاره کرده‌اند.

بنا به روایت طبری زمانی که شاه ساسانی برای جنگ به هند لشکر کشید، به وی خبر رسید که قوم بارز عصیان کرده‌اند. گویا یکی از همراهان شاه به وی گفته بود که جنگ با این قوم بی‌فایده است و نتیجه‌ای در بر ندارد، به ویژه که اردشیر نیز با این قوم جنگ کرده ولی بهره‌ای نبرد. این مسئله عزم شاه را چنان جزم کرد كه از هند بازگشت و جنگی را با قوم قفص و بلوچ و بارز در جنوب و جنوب غربی جیرفت فعلی انجام داد. نتیجه این جنگ پیروزی انوشیروان و شکست یاغیان کوههای قفص و بارز بود. انوشیروان بسیاری از مردم بارز را کشت و گروهی دیگر را به دیگر مناطق کشور کوچ داد. (طبری، 1351، ج1، ص 646) ابن اثیر و ابن خلدون نیز روایت طبری را تکرار کرده‌اند.

فردوسی به برزکوه اشاره كرده که همان جبال بارز است و بنا به ضرورت شعری بارز را برزکوه آورده است:

                   چون آمد به نزدیک آن برزکوه        بگــــردید گـــــرداندرش با گروه

                     ...

                   منادی گری گرد لشکـــر بگشت    خروش آمد از کوه وز غار و دشت

                     ...

                   اگــــر انجمن باشد، ار اندکی          نباید که یابد رهـــایی یکی

                    ...

                   از ایشان فراوان و اندک نماند           زن و مرد و جنگی و کودک نماند

قوم بارز به رغم اینکه از سپاه انوشیروان دادگر شکست سختی خوردند، در پایان شاهنشاهی ساسانیان از ضعف دولت مرکزی ایران سود جستند و قدرت خویش را احیاء نمودند. بارزی‌ها در دورۀ اسلامی برای مدت چهار قرن در مقابل سپاه اسلام ایستادگی کردد و آئین كهن خویش را حفظ نمودند.

سپاه عرب در مقابل ارادۀ قوم بارز کاری از پیش نبرد. تا اینکه سرانجام در زمان امارت صفاریان، یعقوب لیث موفق شد بر قوم بارز غلبه يابد و از این زمان بود که آنها اسلام را پذیرفتند. یکی از دلایلی که باعث توجۀ حکومتهای ایرانی به منطقۀ جبال بارز می‌شد، کنترل راههای بازرگانی بود که به جیرفت منتهی شد. کنترل این مسیر امنیت تجارت جنوب و شرق ایران را تضمین می‌کرد.

مردم قفص و بارز با یکی از زبانهای کهن ایرانی سخن می‌گفتند. این زبان را باید در شمار زبانهای خاموش ایرانی به شمار آورد. ریچارد فرای معتقد است:

«با آنکه زبان کرمان فارسی بود، ساکنان بخش دورافتادۀ قفس [قفص] و بارز شاید به زبان ایرانی سخن می‌گفتند.» (1358، ص 128)

در مورد منشأ نژادی این قوم که یکی از ساکنان کهن ایران‌زمین هستند، اطلاع درستی در دست نیست. باستانی پاریزی در وادی هفت واد، بارز را با پاریز یکی دانسته و برای قوم بارز منشأ پاریزی قائل شده است. (2535، ص 397_396) بنابراین، سؤال اساسی این است که آیا بارز همان پاریز است؟ پاسخ به این پرسش منفی است. چرا که تمامی متون تاریخی و جغرافیایی تأکید دارند که بارز در نزدیکی جیرفت واقع شده، درحالیکه پاریزدر حد فاصل سیرجان و رفسنجان است و میان سیرجان و جیرفت مسافت زیادی فاصله است. همچنین تأکید منابع بر این است که انوشیروان با قوم بارز جنگ کرده نه پاریز اگر مهاجرتی هم صورت گرفته از بارز به پاریز بوده است  و نه بالعکس. دلیل دیگر اینکه بارز نمی‌تواند صورت دگرگون شدۀ واژۀ پاریز باشد. اگر این گونه بود جغرافی‌نویسان مسلمان آن را به صورت فاریز ضبط می‌کردند. چرا که تمامی واژه‌هایی که «پا» در آنها به کار رفته، در متون اسلامی تبدل به «فا» شده است. مثل فارس به جای پارس، اصفاهان، (اصفهان) به جای سپاهان و .... گویا در قرن هفتم و هشتم هجری دانشمند بزرگی از این خطه برخاسته که نام وی کمال‌الدین فاریزی ثبت شده است. (باستانی پاریزی، 2535، ص 409) همچنین اگر بارز پاریز بود، فردوسی که تأکید زیادی بر احیای زبان پارسی داشت، اصطلاح برزکو را به کار نمی‌برد. دلیل دیگر اینکه تمام منابع جغرافیایی و سفرنامه‌ها که ولایات کرمان را برشمرده‌اند، سیرجان و جیرفت را دو ایالت جداگانه دانسته و همگی تأکید دارند که بارز در شرق جیرفت بوده است.

به غیر از متون تاریخی و جغرافیایی اسلامی (المسالک و الممالک ابن خرداذبه، المسالک و الممالک اصطخری، صوره الارض ابن حوقل، احسن التقاسیم مقدسی، رحله ابن بطوطه، تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر، العبر ابن خلدون، فارسنامۀ ابن بلخی و ...) که همگی جبال بارز را در نزدیکی جیرفت برشمرده‌اند، اروپاییان نیز در تحقیقات خود جبال بارز را در نزدیکی جیرفت معرفی کرده و لفظ بارز را نیز به کار برده‌اند. کریستن سن در این باره نوشته است:

«نکتۀ دیگری در لشکری خسرو اول هست که قبل از هر کس موسیو اشتاین آن را دریافته است: پس از آنکه کسری [انوشیروان] قوم کوهستانی موسوم به بارز را _ که ساکن کرمان بودند _ به اطاعت درآورد، بازماندگان آنها را به قسمتهای مختلف کشور انتقال داد و به آنها مسکن عطا کرد و مجبور به خدمت سربازی نمود.» (1345، ص 259)

از میان محققان خارجی نخستین بار نلدکه اصطلاح پاريز و پاریزکوه را به جای بارز و جبال بارز به کار برد. اما گزارش وی شبیه مطالبی است که منابع دیگر پیرامون بارز نوشته‌اند با این تفاوت که وی به جای بارز و کوههای بارز اصطلاح «پاریز» و «پاریزکوه» را بکار برده و نوشته است که پاریزکوه در جنوب غربی کرمان واقع شده است. حد جنوب غربی کرمان شهر جیرفت است نه سیرجان. بنابراین، بارز نمی‌تواند پاریز باشد آنهم پاریزی که در حدفاصل سیرجان و رفسنجان واقع شده است.

یک روایت تاریخی دیگر نیز وجود دارد که قوم بارز را با بلوچها و «اکراد» در پیوند می‌داند. بنا به این روایت بلوچها در روزگار بخت النصر (نبوکد نصر) از جانب غربی ایران به شرق کوچانده شدند که قبل از ورود به سرزمین سیستان و بلوچستان فعلی، مدتی را در کوههای پیرامون جیرفت (جبال قفص یا کوچ یا بلوص یا بلوچ) سکونت گزیدند. بنابراین، تلفظ نام قفص که کوفج نیز خوانده شد، همان کوچ است که یادآور کوچ بلوچان از حد غربی به جانب شرق ایران است. قومی که از آنها به عنوان بلوص یا بلوح نیز یاد شده همان قوم بلوچ است. اما چه ارتباطی میان قوم بارز و بلوچ وجود دارد؟ تنها دلیل پیوند بارز و بلوچها اشاره‌ای است که در منابع به اسم محمد بن بارزی شده که گویا از «معاریف بلوچ» بوده است. (باستانی پاریزی، 2535، ص 398) دمشقی در نخبه الدهر به پیوند میان ساکنان جبال قفص و بارز با «طوائف اکراد» اشاره نموده و نوشته است:

«جبال بارز از توابع کرمان و بافت می‌شود. در آنجا معادن آهن و نقره و سابق سکنۀ آنجا مرکب بود از طوائف اکراد و آنقدر زیاد بودند که احصاء آنها ممکن نبود و بدون اندازه شدیدالبأس بودند و حالیه قومی در آنجا سکونت می‌نمایند که مشهور به بلوچ‌اند و اشد بأسند از اکراد، و در جبال بارز ناحیه‌ای هست که به احواش موسومند و سکنۀ آنها عربهایی هستند صاحب شتر و گوسفند و مراتع و همه نواحی سابقاً از اکراد معمور بود.» (دمشقی، به نقل از سدیدالسلطنه، 1342، ص 35)

طوایف کرد در روزگار باستان قبایل کوه‌نشینی بودند که به دشتهای مجاور حمله می‌کردند. بنابراین به نظر می‌رسد که برای ممانعت از یاغی‌گری آنها و یا استفاده از نیروی رزمی، این طایفه برای حفاظت از مرزهای شرقی به این منطقه کوچ داده شده‌اند. شاید هم رقابت بین تمدنهای حوزه غرب با شرق ایران (جیرفت) بهانۀ این کوچ بوده است. شاید هم کوه‌نشینان کرد برای مقابله با کوه‌نشینان بارز و بلوص (بلوچ) که ساکنان این منطقه بودند، اعزام شده باشند. پیوند میان کردان بارزانی با ساکنان بارز به درستی معلوم نیست. اما اگر این مطلب صحت داشته باشد که طوایف کرد و بلوچ از غرب ایران به این منطقه کوچ داده شده‌اند، حتی اگر اینها از یک طایفه هم نباشند حداقل می‌توان نتیجه گرفت که پیوندهای خونی و ازدواجهایی میان آنها صورت گرفته است.

به هر حال چه قوم بارز ساکنان اصلی جبال بارز باشند و چه از منطقه‌ای دیگر به آنجا گسیل داده شده باشند، آنها جزو نخستین اقوام  تاریخی هستند که در این منطقه ساکن و در منابع تاریخی و جغرافیایی به آنها اشاره شده است. آنها موفق به ایجاد جامعه‌ای شدند که تا مدتها پس از اسلام دین و زبان (یکی از زبانهای ایرانی پیش از مهاجرت آریایی‌ها و سپس پارسی باستان و پهلوی) را حفظ کردند. (فرای، 1385، ص 128) گویش ساکنان رودان با زبان بلوچ‌ها پیوندهایی دارد همچنین واژه‌هایی که دارای مصوت «ـُ» هستند. با زبان کردی نیز در پیوند است.

در پاسخ به این پرسش که بارز به چه معنی است، روایتهایی وجود دارد. بنا به یکی از این روایات، بارز از ریشۀ برز و براز به معنی بلندی و کوه است، مانند البرز. در شاهنامۀ فردوسی جبال بارز «برزکوه» نامیده شده است. شاید هم بارز از ریشۀ بئیرزد باشد که در بندهش به معنی «برانگیزندۀ جنگ» آمده است. اطلاق این نام به قوم بارز با توجه به روحیۀ سلحشوری و جنگجویی اين قوم که در متون تاریخی و جغرافیایی بدان اشاره شده، دور از ذهن نیست. بئیرزد در دینکرت به صورت برزد آمده که به معنی «آنکه جنگ برمی‌انگیزد» است. (کریستن سن، ص 220 و 87) این کلمه از زبان پهلوی وارد لغت عربی نیز شده است. در حدیثی از قول پیامبر که راوی آن ابوهریره می‌باشد، آمده است: «لاتقوم الساعه حتی تقاتلو قوماً ینتعلون الشعر و هم البارزه» (لسان العرب ج5/ص 311) (قیامت برپا نمی‌گردد تا اینکه با قومی که کفش‌هایشان مویین باشد بجنگید و آن قوم بارز باشند)

تاریکترین حوزۀ تاریخ رودان در مورد وجه تسمیۀ این نام است. رودان در لغت به معنی طواف کردن همسایگان، آرام نگرفتن، جستجو کردن زمین برای آب و علف به منظور فرود آمدن در آن، جنبش خفیف باد و همچنین رفت و آمد به خانۀ همسایگان آمده است چنان که گفته شده رادت المرأة روداناً یا رادت المرأة روداً و روداناً (به معنی بسیار رفت و آمد کردن آن زن به خانه‌‌های همسایگان). (دهخدا، ذیل کلمۀ رودان)

نام رودان در چند جای ایران ثبت شده است:

1_ شهرکی از حدود خراسان با نعمت و از وی نمك خیزد. (حدودالعالم من المشرق الی المغرب)

2_ دیهی از دهات خوارزم. (معجم البلدان)

3_ شهری در نزدیکی بست. (معجم البلدان)

4_ نام محلی در کنار راه قزوین و همدان.

5_ شهری بین أناس و آبان در شمال شرقی شهر بابک که ابتدا جزو کورۀ اصطخر فارس بود و سپس در روزگار سلاجقه، ضمیمۀ کرمان شد. (ابن بلخی، 1313، ص 99_98)

6_ اصطخری در یک مورد نام رودبار را رودان ذکر کرده است:

«کوههای قفص را حد جنوبی، دریاست و شمالی حدود جیرفت و رودان و کوهستان بوغانم» (1340، ص 141)

به دلیل شباهت نام رودان (روذان) که بین اناس و آبان در شمال شرقی شهر بابک و حوالی رفسنجان فعلی وجود داشته است، برخی منابع قدیم و جدید آن را با نام رودان هرمزگان اشتباه گرفته و راجع به این دو رودان اطلاعات مختلطی ارائه کرده‌اند. از آن جمله مرحوم دهخدا در ذیل نام رودان و احمدی که متعلق به هرمزگان می‌باشد، آورده است:

«ناحیه‌ای است در جنوب کرمان از دهستانهای بندرعباس. ابن بلخی نوشته: رکن شرقی پارس متأخم اعمال کرمان است بر جنوب سیرجان و سرحد آن رودان است. رودان از اعمال پارس بود. اما به عهد سلطان شهید آلب ارسلان قدس الله روحه چون میان پارس و کرمان حد مینهاد این رودان با کرمان گذاشت در روزگار قاورد (به نقل از فارسنامه ص 121) در فارسنامه ناصری آمده رودان و احمدی از گرمسیرات فارس است. در اصل دو بلوک بود.» (دهخدا، ذیل کلمه رودان)

در این گزارش آنچه که مرحوم دهخدا از قول ابن بلخی پیرامون رودان و احمدی ذکر کرده است، به رودان هرمزگان مربوط نمی‌شود، بلکه همان رودانی است که بین فارس (رکن شرقی پارس) و کرمان قرار داشته و امروزه با نام روئین خوانده می‌شود. ابن حوقل نام رودان، رودان فارس و روئین را برای این شهر ذکر کرده است. (1345، ص 79) این رودان یا روئین در نزدیکی رفسنجان فعلی واقع شده است.

اصطخری در کتاب المسالک و الممالک چندین بار نام رودان را به کار برده، اما هیچکدام از این نامها با توجه به موقعیت جغرافیایی که وی ذکر کرده است در مورد رودان هرمزگان صادق نیست. ناحیۀ رودان که اصطخری آن را به کرات ذکر کرده است، در سه منطقۀ ایران واقع شده که عبارتند از:

1_ ناحیۀ رودان که اصطخری آن را در حوالی سیرجان، بیمند و اناس ذکر کرده مانند:

الف: «از روذان تا نائین هشتاد و سه فرسنگ» (1340، ص 118)

ب: «ناحیۀ روذان از کرمان بودست، با عمل فارس گرفتند» (همان، ص 98)

ج: «از رودان تا أبان هژده فرسنگ» (همان، ص 117)

د: «بهترین شهر در کورۀ اصطخر سوی خراسان شهری است که آن را کشته خوانند. از حد یزد و ابرقوه، به نواحی کرمان رودان و هریه بر نیمۀ کرمان و از ناحیۀ سپاهان کرد و سران» (همان، ص 111)

هـ: «رودان چون ابرقوه، باشد» (همان، ص 112)

و: «از سیرگان تا روذان تا بیمند چهار فرسنگ» (همان، ص 144)

2_ رودان دیگری که اصطخری به آن اشاره کرده با توجه به گزارشی که از موقعیت محل ارائه کرده است، همان رودبار فعلی است که بین رودان هرمزگان و جیرفت واقع است. اصطخری در این باره نوشته است:

«کوههای قفص را حد جنوبی دریاست و شمالی حدود جیرفت و رودان و کوهستان بوغانم و شرقی خواش و بیابانی کی قفص و مکران است و غربی آن بلوچ و حدود منوجان و نواحی هرموز» (همان، ص 141)

همانگونه که گفته شد این رودان نیز همان رودبار امروزی است که مارکوپولو در سفرنامۀ خود از آن به عنوان رئوبار یاد کرده است. رودبار منطقه‌ای است نسبتاً استپی و پست که در قسمت پایین مسیر هلیل رود قرار دارد. در رودبار آثار و نشانه‌های زیادی از زندگی انسان کهن به چشم می‌خورد که برخی این آثار را متعلق به پیش از تاریخ می‌دانند. (گابریل، 1381، ص 245) در این شهر آثار قلعه‌های ویران شده و استحکامات دفاعی به چشم می‌خورد. چرا که این شهر به دلیل رونق و شکوهش همواره مورد غارت راهزنانی قرار گرفته که مارکوپولو از آنان با عنوان قراوناس یاد کرده است. جهانگرد ونیزی دربارۀ این قوم که آرامش رودبار را به هم می‌زدند به تفصیل توضیح داده است:

«اینها که عده‌شان زیاد است، بی رحم و بدجنس هستند. قراوناس، یعنی دو رگه. اینان با تردستیهایی که در هندوستان آموخته بودند، می‌توانستند روز روشن را تاریک بکنند و محدوده‌ای بزرگ را به طول هفت روزه راه به ظلمت بکشانند، تا چشم چشم را نبیند. آنها پس از تاریک کردن منطقه‌ای، بی صدا حمله می‌کردند و نزدیک می‌شدند و اغلب در هیأتی ده هزار نفری طوری در جلگه پراکنده می‌شدند که کسی قادر به دیدن آنها نبود. در این حمله‌ها پیرها کشته می‌شوند و جوانها به بردگی گرفته می‌شوند.» (گابریل، 1381، ص 247)

این نژاد دورگه‌ای که مارکوپولو از آنها با نام قراوناس یاد کرده است، شاید طایفه‌ای از خود رودباریها باشند که خاطرۀ تهاجمات آنها هنوز هم در ذهن پیران قوم زنده است. جالب است که اصطخری در جای دیگری از گزارش خود نام رودبار را آورده و نوشته است:

«مردم جیرفت صاحب رأی باشند و مردم رودبار و قوهستان بوغانم و بلوچ همه شیعت باشند.» (1340، ص 143)

3_ اصطخری در مجموع گزارشهای خود به یک منطقۀ دیگر به نام رودان اشاره کرده که از شهرهای سیستان بوده و در نزدیکی بست واقع شده بود. (همان، 192) وی در جای دیگری نیز نوشته است:

«رودان شهری کوچک است نزدیک فیزوقند. (فیروزمند، فیرورمند) آب کشاورزی دارد.» (همان، ص 198)

هیچ یک از سه منطقه‌ای که اصطخری با نام رودان ذکر کرده مربوط به رودان در هرمزگان نیست. در واقع تنها اطلاعاتی که اصطخری پیرامون رودان ارائه داد. و به رودان هرمزگان ارتباط دارد اشاره‌ای است که به نهرزنگان و کومین کرده است. (همان، ص 140) نهرزنگان همان رودخانۀ رودان است و کومین که ابن حوقل از آن به عنوان کومیز (1345، ص 74) یاد کرده است، همان کمیز فعلی است که ویرانه‌های قلعۀ تاریخی آن هنوز هم وجود دارد.

اصطخری به این دلیل اشاره‌ای به نام رودان نکرده که این شهر بخشی از هرموز کهنه بوده، است. وی از ولاشگر (گلاشگرد) به این سو را با عنوان «ناحیت هرموز» یاد کرده و نوشته است:

«از حد مغون و ولاشگرد تا ناحیت هرموز نیل کارند و زیره و پانیذ و نیشکر از آنجا خیزد. نان ارزن خوردند و نخل خرما بسیار بوده و سنت ایشان چنانست کی از درخت خرمای جیلان _ کی باد بریزد _ کسانی بردارند کی ایشان را خرما نبود و راهگذریان و آنچه از باد افتاده بود یک خرما خداوند درخت برنگیرد و سال بود کی دو بهر باد بریزد از آن خرماها و از آنچه بردادند، یک به پادشاه دهند چناکی در بصره» (1340، ص 143)

نویسندۀ ناشناس کتاب حدودالعالم من المشرق الی المغرب تقریباً همین اطلاعات را آورده، اما اشاره‌ای به رودان هرمزگان نکرده و فقط نام کومین (کمیز) را ذکر کرده و نوشته است:

«مغون، ولاشکرد، کومین، بهروکان، منوکان _ شهرک‌هایی‌اند خرد و بزرگ و از این شهرها نیل و زیره و نیشکر خیزد و اینجا پانیذ کنند و طعامشان گاورس است و ایشان را خرما بسیار است و رسم ایشان چنان است کی هر خرمایی کی از درخت بیفتد، خداوندان درخت برندارند البته و آن درویشان را بود.» (ناشناس، 1350، ص 127)

مؤلف حدودالعالم در دو جا از رودان نام برده که در هر دو مورد منظور وی رودانی است که امروزه با نام روئین در نزدیکی رفسنجان واقع است. (همان،  136 و ص 129)

ابن بلخی نیز که در اوایل قرن ششم هجری (500 یا 510 ق) فارسنامه را نوشته و در آن آباديهاي اقلیم پارس را برشمرده است، رودان را رکن شرقی پارس دانسته که هفتاد و پنج فرسنگ با شیراز فاصله دارد (1313، ص 131) وی رودان را در حد فاصل کرمان و فارس ذکر کرده و نوشته است:

«متأخم اعمال کرمانست بر جنوب سیرجان و سرحد آن رودانست و این رودان از اعمال پارس بود. اما به عهده سلطان شهید آلب ارسلان قدس الله روحه چون میان پارس و کرمان حد می‌نهادند، این رودان با کرمان گذاشت در روزگار قاورد.» (همان، ص 9(98)

این نوشتۀ ابن بلخی بسیاری از محققان از جمله مرحوم دهخدا را در مورد رودان به اشتباه افکنده است. به ویژه که در برهه‌هایی از تاریخ، این دو رودان گاهی جزو فارس و گاه جزو کرمان بوده است. از اینرو اطلاعات پیرامون یکی از این دو رودان به دیگری نیز اطلاق شده اما تفاوت این دو رودان در این است که رودان (روئین) جزو اصطخر خوره بوده، ولی رودان هرمزگان جزو اردشیر خوره به شمار می‌آمده است. رودان هرمزگان از طریق دو تنگۀ زندان و تنگۀ رودان، بندرعباس را به کرمان پیوند می‌داده است. محمدعلی جمالزاده در گنج شایگان به این دو تنگه اشاره کرده و نوشته است:

«از بندر عباس به کرمان سه راه هست: اولی تنگۀ زیدان (زندان) دومی تنگۀ رودان، سومی از تنگۀ نوردان. از راه تنگۀ زیدان با شتر 30 روز و با الاغ 20 روز مال‌التجاره می‌رسد و مسافر می‌تواند دوازده روزه برسد. از دو راه دیگر شتر 35 روزه و الاغ 25 روزه و مسافر 14 تا 15 روزه می‌رسد. از تنگه زندان که از میان ایل افشار می‌گذرد خطرناک است و بهتر است دو راه دیگر را که از میان ایل رودباری می‌گذرد انتخاب نمود. راه تنگه زندان که مشهور به راه احمدی است کوتاهترین راههاست بین بندرعباس و یزد» (1335، ص 52)

با این همه اطلاعات پراکنده و در هم آمیخته‌ای که پیرامون رودان ارائه شده، پرسش اساسی این است که این رودان که بهشت جنوبش نیز خوانده‌اند، کجاست؟ و چرا اینچنین در تاریخ گم گشته است؟ مقدسی از شهری به نام رودکان نام برده و آنرا شهری آباد و دارای باغستان، نخلستان و نارنج فراوان شمرده است. این رودکان که در کنار رود زنگان و راغان قرار داشته همان رودان گم شدۀ مورد بحث است. وجه تسمیۀ این نام به درستی معلوم نیست. رود در گویش مردم رودان، روخونه (رودخانه) خوانده می‌شود. بنابراین تفکیک رودکان به دو پارۀ رود و کان دشوار است، به ویژه که معنی کان هم به روشنی مشخص نیست. کان در زبان عربی به معنی معدن آمده است، شاید به دلیل وجود معادن متعددی که از گذشته در این شهرستان وجود داشته (به ویژه معادن فاریاب فعلی) این نام به آن اطلاق شده است. بدین ترتیب رودکان منسوب به رودی است که از کوههای معدن سرچشمه می‌گرفته است. شاید هم کان صورتی دگرگون شده از کهن باشد که در گویش رودانی کئن خوانده می‌شود. کهن به معنی قنات و کاریز است. در رودان قناتهای متعددی وجود داشته است و مناطقی با ترکیب کهن و پیشوند یا پسوند دیگری نامگذاری شده‌اند مانند کهنوبالا، کهنشو (کهنشوئیه).

اگر فرض گرفته شود که این رودکان از دو پارۀ رودک و ان است، در این صورت سه معنی را می‌توان از کلمۀ رودک استنباط کرد:

1_ جانوری که هر چندنش بزنند، فربه شود و آن را به ترکی وشق خوانند و از پوستش پوستین سازند.

2_ مرغ یا بره که پر و موی او را پاک کنند.

3_ کودک و نوجوان خوش شکل و جوان خوش آفرینش و مؤنث آن رودکه است. (دهخدا، ذیل کلمۀ، رودک)

برخی معتقدند که نام رودان در اصل روران بوده است. روران جمع رور و در گویش رودانی به معنی فرزند دلبند و عزیز آمده است. دربخش رودخانۀ رودان دهی وجود دارد که به آن روران می‌گویند.

در منابع دورۀ قاجار، به ویژه فارسنامۀ ناصری (1340، ص 216) و نوشته‌های سدیدالسلطنه (1371، ص 247_245) نام رودان به عنوان بلوک روران و احمدی ذکر شده است. فسایی در فارسنامه نوشته است:

«بلوک رودان و احمدی از گرمسیرات فارس است. در اصل دو بلوک بوده و سالها است در تحت کلانتری و ضابطی یک نفر برقرار گشته است. میانۀ جنوب و مشرق شیراز افتاده است. درازای آن از قریۀ احمدی تا قریۀ سندر، از سی فرسخ بگذرد. پهنای آن از فرسخی بیش نباشد. محدود است از جانب مشرق به بلوک بشاگرد و از شمال به نواحی جیرفت کرمان و از جانب مغرب به نواحی سبعه و از سمت جنوب به نواحی بندرعباس. هوای تابستانش گرم است. نخل و نارنج و نارنگی را بسیار نیک پروراند. محصولش گندم و جو و قلیلی برنج است. در نواحی رودان نیل را از گیاه وسمه به عمل آورند و از نیل هندی کم بهاتر است. آبش از رودخانه. بیشتر این نواحی کوهستان است و دو جلگۀ مختصری دارد. انواع شکارها در این دو بلوک خصوصاً دراج فراوان است و قصبۀ آن را ده بارز گویند.» (1340، ص 216)

سدیدالسلطنه در گزارش خود نوشته است: «احمدی و رودان سابقاً جزء بندرعباس بودد» (1342، ص 577) که در روزگار وی به همراه سبعه‌جات ضمیمۀ فارس و جزو تیول قوام الملک گردیده است. (همان، ص 578) سدیدالسلطنه بیشتر گزارش خود را پیرامون رودان و احمدی از فارسنامۀ ناصری گرفته و وقایع دوران خود را بدان افزوده است. فسائی در فارسنامه نوشته است:

«قصبۀ آن را ده بارز گویند و عموم خانه‌های این دو بلوک از چوب و شاخه و برگ نخل است و کلانتر آن تا بیست و پنج سال پیش از این رئیس غلامرضا و پیش از او عبدالله خان و پیش از او ابراهیم خان پدر عبدالله خان احمدی بود و این دو بلوک مشتمل است بر بیست و یک ده آباد. احمدی نوزده فرسخ میانۀ شمال و مغرب دهبارز است. باغ نرگس ده فرسخ میانۀ شمال و مغرب ده بارز است. بیکا دو فرسخ جنوبی ده بارز است. تنگ گوران هفده فرسخ میانۀ شمال و مغرب ده بارز است. چغدر نوزده فرسخ میانۀ شمال و مغرب ده بارز است. چغین [جغین] هشت فرسخ میانۀ جنوب و مشرق ده بارز است. خراجی دو فرسخ بیشتر مشرق ده بارز است. ده بارز همان قصبۀ رودان است. رودخانۀ دزدان نه فرسخ میانۀ شمال و مغرب ده بارز است. زمینان نه فرسخ شمالی ده بارز است. سرنی هشت فرسخ میانۀ جنوب و مشرق ده بارز است سندر ده فرسخ جنوبی ده بارز است. فاریاب دو فرسخ میانۀ جنوب و مغرب ده بارز است. قلعۀ کمیز دو فرسخ مشرقی ده بارز است. گدار انجیر شش فرسخ میانۀ جنوب و مشرق ده بارز است. گشو [یک] فرسخ میانۀ جنوب و مشرق ده بارز است. کُندَر هفت فرسخ شمالی ده بارز است. کوچندر پنج فرسخ میانۀ شمال و مشرق ده بارز است. کهن بالا دو فرسخ میانه شمال و مشرق ده بارز است. مزآباد نیم فرسخ شمال ده بارز است. یرنتن [برنتین یا برنطین] چهار فرسخ جنوبی ده بارزی است.» (1340، ص 217_216)

در دورۀ قاجار، رودان نیز به وسیلۀ کلانتران و خوانین محلی اداره می‌شد. از نسل فرمانروایان این منطقه در روزگار باستان اطلاعی در دست نیست. اما احتمال می‌رود که از روزگار هخامنشیان تا عهد ساسانیان به منظور حفظ امنیت راههای تجارتی جنوب به جنوب شرقی ایران که از رودان می‌گذشت، ساخلوهایی به این منطقه اعزام تا به رتق و فتق امور بپردازند. با حملۀ عرب به ایران و زوال قدرت مرکزی ایران به نظر می‌رسد که زمامداران سابق و یا فرمانروایان محلی قدرت رادر این منطقه به دست گرفته باشند. از این زمان به بعد با پذیرش اسلام توسط بومیان منطقه که به نظر می‌رسد مصادف با حکومت صفاریان باشد، حکومتهای محلی سیستان، کرمان و فارس کنترل اوضاع منطقه را به دست گرفتند. سلاجقۀ کرمان و اتابکان فارس بیشتر تمایل داشتند که حکمرانان محلی و بومی را به منظور اداره و کنترل شهرهای مختلف، به ویژه در کرانه‌های خلیج‌فارس برگزینند. چنانکه با قدرت‌گیری ملوک هرموز، ادارۀ این مناطق به آنها سپرده شد.

شجرۀ آخرین دوره از خوانین رودان را به امیر شروان می‌رسانند که گویا از خوانین سیستان بوده و بر اثر درگیری‌های خانوادگی که داشته است نخست به مشهد و سپس به بم مهاجرت می‌کند و از آنجا که چهار فرزند داشت هر کدام را به منطقه‌ای گسيل کرد. وی تاج الدین را به بافت، شمس الدین را به خبر و کرمان، شجاع‌الدین را به احمدی و فارغان و عمادالدین را به رودان فرستاد. عمادالدین با یکصد تفنگچی وارد رودان شد و قدرت را به دست گرفت. وی باتصرف زمینهای اطراف فاریاب به کشاورزی پرداخت. (معتمدی، 1380، ص 26) تسلط بر آب و زمین دو عامل مؤثر در بسط قدرت خوانین رودان بود. آنها به تدریج املاک خود را گسترش دادند و از طریق اخذ مالیات که به صورت نقدی و جنسی دریافت می‌کردند، سرمایۀ کلانی را به دست آوردند. بخشی از این درآمد را به عنوان باج و خراج به حکومت فارس (چه در روزگار اقتدار زندیه و چه در زمان سیطرۀ قوام الملک) می‌فرستادند تا بدینسان موقعیت خود را حفظ نمایند. گاهی مالیاتی که از مردم اخذ می‌شد به مراتب بیشتر از آن چیزی بود که از سوی ایالت فارس وضع شده بود. (سدیدالسلطنه، 1371، ص 247)

از جمله کسانی که در رودان به کلانتری رسید، حاجی گنجینه، زن میرجعفرخان بود که پس از مرگ شوهرش در سال 1290 ق/1873م برای مدت شش ماه زمام امور را به دست گرفت. پس از وی میرعلیرضاخان به کلانتری رسید. در این زمان درگیری‌های خانوادگی بر سر قدرت شکل گرفت و سرانجام غلامحسین خان (برادرزن میرعلیرضاخان) قدرت را قبضه کرد و به حاجی خان معروف گردید.

کلانتری در رودان میان خاندان امیری و حقیقی دست به دست می‌گشت. این دو خاندان با توجه به رابطه‌اي که با خاندان قوام داشتند، منصب کلانتری را به دست می‌گرفتند تا اینکه با روی کار آمدن رضاشاه پهلوی، بساط کلانتری برچیده شد. اما خوانین رودان قدرت خود را حفظ کردند. کلانتران رودان با برقراری روابط با خاندان قوام که در فارس مستقر بودند و ادارۀ مناطق جنوبی را بر عهده داشتند، موقعیت خود را حفظ کردند. آنها حکم کلانتری خود را از قوام الملک دریافت می‌کردند.

 

وجه تسمیۀ اماکن و محلات رودان با توجه به شرایط متعدد شکل گرفته است. شرایطی همچون آب (فاریاب و آبنما)، هوا (باد افشان و گرم)، خاک (ده گل کن یا دهگلکن)، طبیعت (دلگشا) و عواملی که به وسیلۀ انسان وجود آمده مانند کهن یا قنات (کهنوبالا، کهنشو) قلعه (پاکلاتو)، بند یا سد (بندمیر، بندزرک، زیر بند و بند ملا)، براساس موقعیت جغرافیایی (بالاشهر و پائین شهر)، نام درختان و گیاهان (خشورگی که خیشورگ نام نوعی گیاه است و مگ میرم به معنی نخل مریم)، اسامی حیوانی (لرد خَرُ که لرد به معنی بیرون و تفرجگاه هم آمده محلی موسوم به لرد خرکوهی در فین هم وجود دارد) و اطلاق اسامی انسان به یک محل با پسوند آباد (جمال آباد). برخی مناطق هم با اینکه از قدمت تاریخی برخوردارند اما وجه تسمیۀ آنها به روشنی معلوم نیست، مانند رگو که یکی از سکونتگاههای مردم رودان و تا حدود سی سال پیش آباد بوده، اما امروزه مردم آن مهاجرت کرده و این منطقه به ویرانه تبدیل شده است. رگو در لغت به معنی کرباس، لته و جامۀ کهنۀ فرسوده شده و از هم دررفته، آمده است. عطار نیشابوری در تذکره الاولیاء آورده است:

  «گفت اینچنین نمازی، ناز نبود و این نماز را فردا درعرصات چون رگویی پلید به رویت باز زنند»

و در جایی دیگر نوشته است:

«و رگویی نبود که [رابعه را] در او پیچند» (دهخدا، ج 26، ذیل کلمۀ رگو)

همچنین درمتون ادبی رگو به معنی جامۀ کهنه نیز آمده است:

                   از جامۀ اطلست رگو مانــــــده و بس

                                            وز بادۀ صافــــــیت سبو مانده و بـس

                   صابون تا چند و چند شویی چه شود

                                            این کهنه رگو کزو رفو مانـــــده و بس

در فرهنگ آنندراج، رگو به معنی «چادر شب یک لخت» آمده است. شاید هم رگو از ریشۀ رگه به معنی هر یک از طبقات خشت و آجر که بنا چیند و رشتۀ خشت باشد. جالب توجه این که خانه‌های رگو به صورت چهار دیواری و از خشت خام بنا شده است. البته رگه به معنی اصل، نسب، نژاد و گوهر هم آمده است. (دهخدا، ذیل کله رگه) اما رگو در ارتباط با مناسبات ارضي، تقسيم زمين و آب به حقيقت نزديكتر است.

هرچند که بسیاری از نامها و واژه‌های رودانی از یاد نسل امروز رفته است، اما مردم رودان همانند که آلفونس گابریل در سفرنامۀ خویش با نام مارکوپولو در ایران (1381، ص 226) از آنها با عنوان «مردم جدی و خوب رودان» یاد کرده است.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:29  توسط غلامرضا زعیمی  | 

بستک، بسته در حصار کوهستان

                                                غلامرضا زعیمی

شکل‌گیری شهرستان بستک نتیجۀ تحولات سیاسی استان درعرصۀ تقسیم‌بندی‌های کشور جمهوری اسلامی است. در واقع بستک شهرستان نوپایی است که البته از قدمت تاریخی زیادی برخوردار است. اين شهرستان از گذشته تا به حال جزو قلمرو لارستان و نیز بخشی از بندرلنگه بوده و برای مدتی نیز حکومت مستقلی داشته که خراجگذار دولت مرکزی ایران به شمار می‌آمده و بخش‌های لار و لنگه به همراه جزایر خلیج‌فارس و تنگه هرمز توسط فرمانروایان و خوانین بستکی اداره می‌شده است. گسترش سرمایه‌داری خصوصی ناشی از تجارت، سبک نوینی از زندگی اجتماعی را در منطقه به وجود آورده که البته مردم بستک بسیاری از الگوهای قدیمی و سنتی خود را حفظ کرده است. وفاداری مردم بستک به سنن فرهنگی خود باعث شده که اهل علم و هنر و ادب از احترام والایی برخوردار باشند.

الف) جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان بستک با مساحتی در حدود 4/5653 کیلومتر مربع در حدود 5/8 درصد از مساحت کل استان هرمزگان را به خود اختصاص داده است. این شهرستان از شمال به استان فارس و از جانب شرق، غرب و جنوب به بندرلنگه محدود می‌شود. در واقع شهرستان بندرلنگه همچون سدی، بیشتر سر حدات این شهرستان را در برگرفته است. تنها از جانب شمال شرقی و شمال است که بستک از حصار لنگه جدا و با شهرستان لامرد و لار در فارس (از جانب شمال) و بخش رویدر شهرستان خمیر (از جانب شمال شرقی) همسایه می‌گردد.

بستک جزو محدود شهرستان‌های استان هرمزگان است که به دریا راه ندارد. از این رو هوای آن گرم و خشک است. آب این شهرستان نیز تلخ و شور و دارای املاح گچی و گوگرد است که البته در برخی مناطق از جمله پتا (فتویه)، فاریاب و گوده چشمه‌های آب شرب و آب معدنی وجود دارد. رودخانه‌های این شهرستان از جمله رودخانۀ مهران شور هستند. این رودخانه از بلندیهای لامرد سرچشمه می‌گیرد و از جانب غرب بستک وارد روستاهای فرامرزان، کمشک، جناح و جنوب صحرای خلوص، هرنگ و کوخرد می‌شود و سپس از طریق گدار مهران که میان بستک و بندرلنگه واقع شده، به بندرلنگه وارد می‌شود. رودخانۀ دیگر بستک روخانۀ گوده است که آب آن نیز شور می‌باشد. با این حال در مسیر این رودخانه نواحی باتلاقی وجود دارد که پوشش گیاهی متناسب با آب و هوای این منطقه را به وجود آورده که عمده‌ترین گیاهی که پیرامون این رودخانه رویش دارد درخت گز و درختچه شه‌گز می‌باشد.

شهرستان بستک دارای صد و سی و هفت آبادی است که صد و یک آبادی آن مسکونی و بقیه خالی از سکنه است. برآورد جمعیت سال 1380 ش در این شهرستان 53887 نفر بوده است که با توجه به مساحت 4/5653 کیلومترمربع آن، تراکم جمعیت در بستک 5/9 نفر در هر کیلومتر مربع می‌باشد. به عبارتی دیگر شهرستان بستک 4/3 درصد جمعیت استان هرمزگان را به خود اختصاص داده است. از مجموع جمعیت این شهرستان 47578 نفر در مناطق روستایی به سر می‌برند. در واقع جمعیت ساکن در شهر بستک به مراتب کمتر از جمعیت روستایی آن می‌باشد. (سازمان مدیریت و برنامه‌رریزی هرمزگان، 1382، ص 9)

به لحاظ تقسیمات کشوری، بستک در سال 1380 ش به صورت شهرستان درآمد. تا پیش از آن نیز یکی از بخشهای شهرستان بندرلنگه به شمار می‌رفت. در حال حاضر (1384 ش) شهرستان بستک دارای سه بخش مرکزی، جناح و کوخرد می‌باشد. بخش مرکزی بستک شامل دهستانهای ده تل، گوده و پتا (فتویه)، بخش کوخرد شامل دو دهستان کوخرد و هرنگ و بخش جناح نیز شامل دو دهستان جناح و فرامرزان است.

شهر بستک، مرکز شهرستان بستک است. بستک در طی دورانهای مختلف، بیشرین تحولات را در حوزۀ جغرافیایی سیاسی داشته است. این منطقه در روزگاری (تا سال 1334 ش)، جزو شهرستان لار و سپس تا سال 1380 ش بخشی از بندرلنگه بوده و به لحاظ مرزی نیز پهنۀ متفاوتی داشته است. در قدیم رویدر، لمزان و دژگان جزو بستک بودند که طی دهه‌های شصت و هفتاد شمسی به همراه روستاهای تابعه از این شهر جدا شدند. رویدر در سال 1364 ش به بخش خمیر در شهرستان بندرعباس و لمزان و دژگان نیز در سال 1370 ش به بندرلنگه پیوستند.

تا پیش از تحولات مرزی شهرستان بستک، این منطقه به نام جهانگیریه معروف بود که شامل دهستانهای بستک، گوده، دژگان، لمزان، رویدر وفرامرزان بود و آسو، بستک، جناح، خلوص، فاریاب، کوهیج، کوخرد، گنا، گربند[1]، لاور، میتان و هرنگ نیز جزو دهستان بستک بودند. ناحیه گوده شامل روستاهای اَنوه، ایلو، انجیردون (انجیردان)، براش، برکۀ لاری بیشه، پس کلات، پتا (پتو= فتویه فعلی)، تدور (تدرویه)، ده تل، دالو،ده هنگ و چانبار بود.

ناحیۀ دژگان شامل روستاهای چاه احمد، دژگان، دوآب، سیه تک، سایه چش، کنخ،گنایی، گوبندی، گومیری و ناحیۀ لمزان نیز شامل انجیره، پدل[2] و لمزان بود که این نواحی از بستک جدا شدند و به شهرستان بندرلنگه پیوستند. ناحیۀ رویدر (رودر) نیز شامل روستاهای برکان، رویدر، رودبار، کرو، کیشی، کیشو، گوین و نیکان است که امروزه جزو شهرستان خمیر به شمار می‌آید. غربی‌ترین ناحیۀ بستک (جهانگیریۀ قدیم)، فرامرزان است که شامل روستاهای فرامرزان، پاتوه، داربس، ده‌نو، عالی احمدان، کهتو، گچو، کمشک، کنارسیاه، گزه و هنگو است که جزو بخش جناح شهرستان بستک محسوب می‌شوند. (اقتداری، 1334، ص 13_12) در فارسنامة فسايي پيرامون آباديهاي بستك آمده است:

«در میانۀ جنوب و مشرق شهر لار است. درازای آن از قریۀ کوشک تا قریۀ کشمک سی و هشت فرسخ و مساحت آن از جناح تا فاریاب هشت فرسخ و قصبۀ این ناحیه را بستک گویند و قریب بیست و یک فرسخ از شهر لار دور است.» (فسایی، 1340، ج2/ص 312)

شهر بستک در فاصلۀ یکصد و هفتاد کیلومتری بندرعباس و صد و ده کیلومتری شهرستان لار واقع شده است. به دلیل نزدیکی این شهرستان به لار و همچنین به خاطر ارتباطات بازرگانی و فرهنگی که از گذشته میان دو منطقه وجود داشته است، جغرافیا، تاریخ و فرهنگ این مناطق به هم پیوند خورده است. از این روست که هنوز هم ارتباطات تجارت و فرهنگی میان مردم این مناطق وجود دارد.

به لحاظ زبانی مردم بستک با لهجۀ فارسی جنوبی (گویش لاری) صحبت می‌کنند. به همین دلیل گویش مردم بستک با دیگر نواحی استان هرمزگان متفاوت است. ولی بسیاری از میراث زبانی فارسی باستانی را در خود حفظ کرده است.

مردم بستک بیشتر پیرو مذهب تسنن شافعی می‌باشند. اعتقادات مذهبی چنان با علقه‌ها و خصلتهای فردی و اجتماعی مردم این منطقه عجین شده است که درستکاری، صداقت و انجام امور عام‌المنفعه را موجب گردیده است. البته فرهنگ مردم بستک و علاقه‌ای که به شهر ودیار خویش دارند نیز یکی دیگر از علل این مسئله است. به طورکلی اعتقادات مذهبی و فرهنگی درخشان باعث گردیده است که همواره به بزرگان فرهنگی و مذهبی احترام بگذارند. دهها مسجد، آب انبار، مدرسه، دانشگاه و کتابخانه به یاری مردمی که معتقد به «خیرات» هستند، در این شهرستان بنا شده است. به دلیل فرهنگ دوستی مردمان منطقه، معماری سنتی این شهرستان با پیروی از الگوهای نوین، جلب توجه می‌کند. مهمترین نماد معماری بستک دهها مسجدی است که در این شهرستان با سبک و سیاق خاصی بنا شده است. به دلیل جغرافیای نامناسب بستک به لحاظ طبیعی و دوری از دریا، بسیاری از مردم این شهرستان در شهرهای استان فارس به ویژه شیراز، لامرد، لار و کشورهای عرب حوزۀ جنوبی خلیج‌فارس مانند امارات، قطر و غیره مشغول به کار می‌باشند. این دسته از افراد به دلیل برخورداری از یک پایگاه سنتی به ویژه کسانی که در کارخانجات و بازار هستند، از سرمایه، نسبتاً مناسبی برخوردار هستند.

با مطالعۀ ترکیب جمعیتی شهرستان بستک می‌توان چند گروه نژادی را در این منطقه شناسایی کرد:

1_ اهالی بومی و محلی بستک که از نژاد مردمان پارس هستند و با مردم لار و لامرد در پیوند می‌باشند.

2_ مشایخ و خوانین بنی‌عباس که بنا به روایتی بازماندگان خاندان خلفای بنی‌عباس هستند که پس از غلبۀ مغولان بر ایران و بغداد، نخست به لار و سپس به بستک آمده‌اند و به دلیل پیروی از مذهب تسنن در منطقه جذب و حتی حکومت بنی‌عباس بستک را بنیان نهاده‌اند.

3_ مشایخ و خوانین مدنی که روزگاری مالکیت اراضی، باغات و دهات بستک را در اختیار داشته و با عنوان بستکی، دامنۀ نفوذ خود را تا لار و سواحل و جزایر خلیج‌فارس گسترده‌اند.

4_ سادات که به دلیل ارادت قلبی مردم بستک به خاندان نبوی از شأن و اعتبار والایی نزد مردم برخوردار بوده و هستند.

5_ علاوه بر ساکنان بومی، مشایخ، خوانین و سادات، گروهی از ایلات کوچک نیز در این شهرستان ساکنند که شمارشان بسیار اندک است.

 

 

ب) نام و نشان تاریخي بستک

به رغم سابقۀ ممتد تاریخی بستک، اطلاع دقیقی از وجه تسمیۀ آن در دست نیست. نخستین اطلاعات در مورد نام بستک به قرن یازدهم هجری (حدود 1035 ق) برمی‌گردد. از این زمان شیوخ عباسی بستک، پسوند بستکی را به نام خود اضافه کردند. علت ناپیدایی نام بستک بیشتر به خاطر این مسئله است که جغرافیا و تاریخ این سرزمین با لارستان بزرگ در پیوند بوه و در واقع بستک بخشی از قلمرو فرمانروایان لارستان به شمار مي‌‌آمده است. آنچه مسلم است اینکه بستک به همراه دژگان، لمزان و رویدر از حدود بندر خمیر تا بندر شیبکوه (در بندر لنگه) با نام جهانگیریه و جزو سرزمین لارستان بوده است. به دلیل واقع شدن بستک در راه ارتباطی بندرلنگه به لار و همچنین بندرعباس به لارستان و فارس و سپس در دورۀ صفویه به اصفهان، کاروانهای تجارتی از این منطقه عبور می‌کردند که این مسئله باعث رونق بستک شد. تا آنجایی که در پی قدرت اقتصادی ناشی از عبور کاروانهای بازرگانی از این منطقه، قدرت سیاسی را نیز به دست آورد و فرمانروایان آنجا علاوه بر منطقۀ بستک بر لارستان نیز مسلط شدند.

پس از دورۀ صفویه و با روی کار آمدن افشاریه، زندیه و سرانجام قاجارها که مرکز تجارتی ایران به بندرلنگه منتقل گردید، بستک نفوذ و اعتبار بیشتری کسب نمود و از این دوره نام بستک به کرات در متون تاریخی و جغرافیای محلی و حتی نوشته‌های جهانگردان خارجی به چشم می‌خورد. چرا که این شهر از نیمۀ دوم قرن دوازدهم تا نیمۀ دوم قرن چهاردهم هجری یکی از مراکز روتق و فتق امور تجارتی خلیج‌فارس به شمار آمد. (موحد، 1329، ص 269)

عقیدۀ رایج در مورد نامگذاری بستک این است که این شهر در ابتدا بسته خوانده می‌شد. چرا که حصاری کوهستانی از شمال، جنوب، شرق و غرب آن را در بر گرفته است. در واقع کوه گاوبست در شمال بستک واقع شده که امتداد آن به سمت غرب کشیده شده است. در مشرق بستک، کوه هرمیزان و در جنوب آن کوه درویش قرارداد است. به خاطر بسته بودن شهر بستک توسط این دیوارۀ کوهستانی از قدیم به آن بسته گفته‌اند (از ریشۀ بستن که به مرور زمان «ـه» تبدیل به «ک» شده و به صورت بستک درآمده است). نام بستک در چند جای دیگر ایران زمین نیز ثبت شده است. از جمله:

1_ بستک در تهران، در درۀ لار دماوند گردنه‌ای موسوم به کلون بستک وجوددارد. (اقتداری، 1334، ص 46)

2_ بستک نام دهی در مازندران در درۀ لار لاریجان.

3_ بستک نام یکی از دهات حومۀ بخش صومای اورمیه، بر سر جادۀ چهریق به شاهپور.

عده‌ای نيز عقیده دارند که نام این شهر در ابتدا بُستک بوده است. در فرهنگ لغت فارسی نیز بستک (به ضم ب و فتح ت) به معنی صمغ و نام درختی که گویا خاصیت دارویی داشته نیز آمده است. (دهخدا، همان، ذیل نام بستک) روایت دیگری نیزدر دل مردم این منطقه وجود دارد که عنوان می‌کند زمانی که مرکز حکومت این ناحیه در کوخرد بوده، شهر بستک محل مناسبی برای کشت و زرع به شمار می‌آمد و کوخردی‌ها در آنجا سدی بنا نهادند و به آبادانی منطقه پرداخته و باغهای زیادی ایجاد کردند. از این رو آن محل را بست به معنی باغ و بستان نام نهادند. برخی نیز معتقدند که چون بستک به دلیل شرایط خاص جغرافیایی، پناهگاه افراد فراری بود به این نام خوانده شده و عده‌ای هم عقیده دارند که بستک محل بست‌نشینی و اعتکاف مشایخ و بزرگان بوده است. اما آنچه که مسلم است اینکه بستک و جهانگیریه تا مدتهای مدیدی دهستانی از بخش لنگۀ شهرستان لار بود و پس از اینکه لنگه در سال 1334 ش تبدیل به شهرستانی در استان هفتم شد، این منطقه بخشی از آن به شمار آمد.

علاوه بر نام جهانگیریه و بستک که به نظر می‌رسد اسامی متعلق به دوران اسلامی به ویژه از روزگار صفویه به بعد باشند، در این  منطقه اسامی روستاها و مناطقی وجود دارد که همگی صورت باستانی و تاریخی دارند مانند پتا(فتویه)، هرنگ، فاریاب، کوخرد، کمشک، گوده و ... جالب اینکه پسوند آباد که متعلق به دورۀ اسلامی متأخر است و تقریباً در بیشتر شهرستانهای استان هرمزگان رواج دارد، در هیچ جای بستک وجود ندارد. بنابراین، بیشتر مناطق این شهرستان اسامی باستانی خود را با اندک تغییراتی حفظ کرده‌اند. هر یک از این مناطق در برهه‌ای از تاریخ، مرکز فرهنگی و تمدنی شهرستان بستک فعلی به شمار می‌آمدند.

یکی از مهمترین مراکز تمدنی بستک، پتا (پتو) می‌باشد که امروزه فتویه (فتحویه) نیز خوانده می‌شود. پتا در گویش قدیمی مردم به معنی محل تابیدن خورشید آمده است. ویرانه‌های تمدنی این منطقه شامل قلعه و مکتب‌خانه هنوز هم بر جا مانده است. این منطقه به دلیل داشتن آب شرب و امکان کشاورزی، محل مناسبی برای شکل‌گیری جامعۀ انسانی بوده است. آنچه که بر اهمیت این منطقه می‌افزود، قرار گرفتن در مسیر تجارتی لنگه به لار و همچنین موقعیت طبیعی آن به عنوان پناهگاهی مطمئن در برابر حملۀ دشمنان و راهزنان می‌باشد.

قبرستان تاریخی به جا مانده از روزگار ساسانیان و شاید هم پیش از آن، بیانگر دیرینگی تاریخی این منطقه است. پتا، پس از گسترش فتوحات عرب در ایران به عنوان یکی از اقامتگاههای زرتشتیانی بود که حاضر به پذیرش اسلام نشدند. مردم این منطقه تا مدتهای مدیدی آیین اجدادی خود را حفظ کردند. بنا به روایت‌های شفاهی که توسط مردم منطقه نقل می‌شود شیخ (سید) محمد زنگوار معروف به شیخ علمدار به منظور گسترش اسلام وارد این منطقه شد و چون مردم حاضر به قبول اسلام نشدند وی نیز سوگند یاد کرد که آنقدر بجنگد که خون از دروازۀ قلعه پتا جاری شود. جنگ سختی درگرفت که شمار زیادی کشته شدند. در این میان باران شدیدی بارید و آب و خون کشته شدگان در شهر جاری شد و بدینسان شیخ علمدار به عهد خود عمل کرد. نتیجۀ این جنگ پیروزی مسلمانان وشکست گبرهای (زرتشتیان) پتا بود، اما محمد زنگوار کشته شد و در دامنۀ کوهی که قلعۀ پتا در آن قرار دارد، به خاک سپرده شد. مقبرۀ وی هنوز هم زیارتگاه معتقدانش می‌باشد. در نزدیکی این مقبره تخت سنگی وجود دارد که شبیه شتر بزرگی است که مردم منطقه معتقدند که چون پس از کشته شدن شیخ محمد زنگوار، گبرها شتر وی را اذیت می‌کردند، آن شتر تبدیل به سنگ شده و در جوارمقبرۀ صاحبش آرمیده است. (گفتگو با ولید بستان، دبیر تاریخ، در بازدید از منطقه، مورخۀ 16/11/1382) با توجه به وجود قلعه در بالای کوه و قبرستان تاریخی پتا در دامنۀ کوه به نظر می‌رسد این بقعه بسان بسیاری از نیایشگاهها در اصل متعلق به زرتشتیان بوده و برای اینکه از ویرانی آن توسط سپاه اسلام جلوگیری شود، آنرا به شیخ محمد زنگوار نسبت داده‌اند. بعد از حملۀ اعراب و فتح پتا به وسیلۀ محمد زنگوار نام این روستا، فتحویه (فتح شده) نهاده شد و امروزه آنرا فتویه نیز می‌خوانند. اما بومیان منطقه به ویژه مسن‌ترها هنوز هم آن را پتا می‌گویند. پتا یا پتو از ریشۀ پتیدن به معنی محل تابیدن خورشید و نیز پنهان و نهان هنوز هم در گویش برخی ساکنان جنوب رواج دارد.

هرنگ[3]، منطقۀ تاریخی دیگر شهرستان بستک است که در دامنۀ غربی کوه گاوبست واقع شده است. هرنگ نیز به دلیل برخورداری از آب شرب یکی از نخستین زیستگاههای بشری در این منطقه به شمار می‌آید. هرنگ در لغت نیز به مظهر (دهانۀ) قنات گفته می‌شود. همچنین در زبان فارسی به این قمست از قنات فرهنگ گفته می‌شود. (معین، 1379، ذیل واژۀ فرهنگ) روایت دیگری نیز وجود دارد که از اعتبار کمتری برخوردار است و عنوان می‌دارد که نام هرنگ از «هر» به علاوۀ «رنگ» گرفته شده است. به این معنی که اقوام و طوایف مختلفی در آن سکونت داشته‌اند. به نظر می‌رسد که هرنگ به معنی دهانۀ قنات به حقیقت نزدیکتر باشد. نظیر این وجه تسمیه، در مورد منطقۀ فاریاب نیز صادق است. فاریاب یا پارياب که به صورت پاراو، پاریاو و فاراب نیز ذکر شده به معنی زراعت آبی و بخصوص زراعتی که با آب قنات یا رودخانه آبیاری شود، آمده است. (دهخدا، همان، ذیل کلمۀ فاریاب) قنات منطقه فاریاب دارای 365 حلقه چاه بوده که به تعداد روزهای یک سال است.

جناح منطقۀ تمدنی دیگر بستک است که بنا به تقسیمات نوین کشوری (سال 1384 ش) یکی از سه بخش شهرستان بستک را تشکیل می‌دهد. جناح کلمه‌ای است معرب و معانی متعددی را در بر می‌گیرد که عبارتند از: بال مرغ، دست و بازوی انسان، ناحیه و  گوشه (در پهلوی پرثوه به معنی گوشه و کنار نیز آمده است = دیاکونف، 1380، ص 155 و ص 244) جناح به معنی دو طرف لشکر (چنانکه جناح راست را میمنه و جناح چپ را میسره می‌گویند) و جمع اجنحه نیز آمده است که در گویش مردم منطقه اجنه گفته می‌شود. برخی معتقدند که جناح عربی شدۀ گناه است. مشابه این نام روستای گنایی در ناحیۀ دژگان است که این منطقه از بستک جدا شده و جزو شهرستان بندر لنگه به شمار می‌آید. این واژه با گنو و گناوه پیوند دارد و به نظر می‌رسد به حقیقت نزدیکتر باشد. با این حال عده‌ای دیگر نيز عقیده دارند که جناح بن عمیس نخستین کسی بود که در این منطقه خانه کرد. گروهی دیگر عقیده دارند که قومی در گراشکن ساکن شدند و به کاشت جو پرداختند و چون در آن منطقه جو نرویید و جوانه نزد، گفتند: جونَه و جناح صورت تغییر یافتۀ آن است. سرانجام عده‌ای نیز بر این عقیده‌اند که از روی کوه‌های مشرف به این منطقه، جناح به صورت شاهینی است که بالهای خود را از غرب به شرق گشوده و سرش در شمال و دمش به سوی جنوب است.

اسامی هرنگ، کوخرد و پتا مکرر در متون تاریخی و جغرافیایی آمده است. ولی حدوداً تا سال 900 ق هیچ اطلاعی از نام بستک در این متون دیده نمی‌شود. حتی پس از فتح لار به وسیلۀ الله وردی خان، سردار شاه عباس اول صفوی، در گزارش منابع فارسی و سفرنامه‌های خارجی، نامی از بستک ذکر نشده است. در واقع وسعت و شهرت لارستان در این زمان به حدی بود که بستک چندان با اهمیت به شمار نمی‌آمد. لازم به توضیح است که لارستان از چنان موقعیت سیاسی و تجارتی برخوردار بود که فرمانروایان این ناحیه طی روزگارانی خود را پادشاه می‌نامیدند و قلمرو مستقلی را اداره می‌کردند که از مشرق فارس تا صحرای کرمان و از جنوب به سواحل خلیج‌فارس و جزایر کیش و لاوان منتهی می‌شد. پادشاهان لارستان دودمان خود را به گرگین میلاد، در زمان کیخسرو، پادشاه کیانی، نسبت می‌دادند. (موحد، ص 21)

در روزگار شاه عباس اول، ولایت فارس به سردار کاردانش، الله وردی خان سپرده شد. وی حکومت مستقل ملوک (پادشاهان) لارستان را برانداخت و علاءالملک معروف به شاه ابراهیم خان به عنوان آخرین پادشاه مستقل لار، در مقابل وی کاری از پیش نبرد. به دنبال تصمیم شاه‌عباس مبنی بر بیرون راندن پرتغالی‌ها از جنوب ایران، امامقلی خان فرزند، الله‌وردی خان و از معروفترین سرداران شاه عباس صفوی، روانۀ جنوب گردید. در وقایع نگاری‌های این دوره به مناطقی چون هرنگ، کوخرد و پتا اشاره شده است، اما نامی از بستک در میان نیست. پس از پیروزی ایران (به همراهی دولت بریتانیا) بر پرتغال، مرکز تجارت خلیج‌فارس از جزیرۀ هرمز به بندرعباس منتقل گردید. در این زمان بستک همچنان بر سر راه ارتباطی و مبادلاتی کالاهای بازرگانی و به ویژه ادویه از بندرعباس به لار، شیراز و سپس اصفهان قرار داشت. اما شهر بستک دهکده‌ای بیش نبود که گویا کاروانها برای استراحت در آن اتراق می‌کردند.

از روزگار صفویه به بعد حوادثی به وقوع پیوست که بستک از حاشیه به متن کشیده شد. این حوادث عبارتند از:

1_ مهاجرت مشایخ و شیوخ بنی عباس به بستک که این مسئله به دنبال ترویج مذهب شیعه از طرف صفویان صورت گرفت. این گروه از مشایخ که بازماندگان خاندان بنی عباس بودند، پس از حملۀ مغول موقعیت خود را در ایران حفظ کردند، اما با شکل‌گیری صفویه که از آموزه‌های شیعی پیروی می‌کردند، مشایخ مذکور که ردای تصوف و جامۀ طریقت شافعی بر تن داشتند به سمت مناطق دوردست و سنی نشین پناه آوردند و ابتدا لارستان را برای سکونت خویش برگزیدند، اما با نفوذ تشیع در لارستان و واگذاری فارس (که لارستان نیز بخشی از آن بود) به الله وردی‌خان، مشایخ بنی عباس راهی جهانگیریه (بستک بعدی) که اهالی آن مذهب تسنن داشتند، شدند. به دنبال حوادث پرآشوب سالهای پایانی سلطنت صفویه در ایران، شیوخ عباسی با در دست گرفتن سلاح، شروع به مداخلۀ سیاسی در لارستان کردند و از این زمان بود که بستک و جهانگیریه، مرکزیت یافت و به پایگاه سیاسی و مذهبی علیه دولت مرکزی و حکومت لارستان تبدیل گردید.

با سقوط صفویه به دست افغان‌ها، متنفذان محلی لار در پی احیای حکومت لارستان برآمدند و از يک سو بر سر جانشینی با همدیگر و از سوی دیگر به منظور کسب استقلال با حکومت مرکزی به نزاع پرداختند؛ مشایخ عباسی از این فرصت برای کسب پایگاه سیاسی، اجتماعی و مذهبی بهره بردند. بدین منظور، شیوخ عباسی پسوند بستکی را به نام خود افزودند تا بدینسان خود را به مردم منطقه نزدیکر سازند.

نخستین کسی که از بنی عباس در خنج و اطراف آن شهرتی به دست آورد، حاجی شیخ عبدالسلام خنجی معروف به قطب الاولیاء بود که جد بزرگ مشایخ و خاندان بنی عباس بستک به شمار می‌آید. وی از سادات هاشمی بود و نسب خود را به ابن عباس، عموی پیامبر، می‌رساند. شیخ عبدالسلام در سال 661ق/ 1262م حدود شش سال پس از فتح بغداد به دست مغولان و در زمان سلطنت سلجوق شاه بن سلغر، اتابک فارس، در روستای خنج از توابع لارستان زاده شد و تحصیلات مقدماتی خود را در همانجا به پایان رساند و نخست به مکه و مدینه و سپس به مصر (جامع الأزهر) رقت و موفق به اخذ درجۀ اجتهاد و طریقت از مشایخ طریقۀ قادری و نقشبندیه شد و به زادگاه خود مراجعت نمود. وی که پیرو مذهب شافعی بود، مردم را به تحصیل علوم دینی تشویق و چندین مسجد و مدرسۀ علوم دینی و مهمانسرا در منطقه بنا نمود. به زودی وی یکی از بانفوذترین چهره‌های مذهبی منطقه شد که حتی بر پیروان یهودی و زرتشتی نیز تأثیر نهاد. (موحد، 1349، ص 30)

از دیگر شیوخ برجسته و متنفذ بنی‌عباس، شیخ عبدالقادر است که «پیشوای جماعت» بود و از مقام والایی در زهد و تقوی برخوردار بود. وی نقش عمده‌ای در نظم و نسق بخشیدن به زندگی اجتماعی مردم منطقه داشت. شیخ عبدالقادر در بستک آن روز، که در واقع از سه محلۀ نزدیک به هم تشکیل شده بود، دارالعلمی بنا نمود و به تبلیغ مذهب شافعی پرداخت. اما به دنبال آزار و اذیت وی، روانۀ مکه و مدینه گردید و پس از مدتی در پی اصرار مریدانش به بستک بازگشت و چون مشکلات مردم، ناشی از خشکسالی و کمبود آذوقه و غله را مشاهده کرد، آنها را به حفر چاههای آب و قنوات و کشت و زرع و پرورش دام تشویق و نوعی سیستم زراعت دسته جمعی را موسوم به حراسه بندی ابداع نمود.

پس از فوت شیخ عبدالقادر که مصادف با اواخر دورۀ سلطنت صفویه و هجوم افغانها و سرانجام ظهور نادرشاه افشار در ایران بود، شیخ محمد سعید بستکی وشیخ محمدخان بزرگ شروع به مداخله در امور سیاسی نمودند. این دو از نفوذ روحانی و معنوی پدرشان بهره بردند و بر اوضاع لار و جهانگیر مسلط شدند. شیخ محمد سعید به حکومت لار و شیخ محمدخان بزرگ به حکومت جهانگیر دست یافتند. یکی از علل موفقیت این دو بروز اختلاف میان شیعه و سنی در منطقه بود. شیعیان از پشتوانۀ حکومتی و به ویژه قزلباشها برخوردار بودند و گروههای سنی مذهب نیز پیرامون شخصیتهای مذهبی و شیوخ حلقه می‌زدند.

زمانی که اختلافات مذهبی میان شیعیان و اهل سنت در منطقه بالا گرفت، مردم پیرامون شیخ محمد سعید و استادش شیخ احمد مدنی گرد آمدند. با اصرار مردمی که مورد آزار و اذیت قرارگرفته بودند، شیوخ از گوشة زاویه‌ها بیرون آمدند و از جهانگیریه به سمت خنج و سپس به دعوت ملامحمد کرامتی، روانۀ اوز از توابع لارستان شدند. درآن هنگام محمد علی بگ، حاکم لار بود که از پیشروی شیوخ و مریدانشان آگاه شد و سپاهی را برای مقابله با آنها فرستاد. طی جنگی که در محلی به نام معلم کسمیر در مشرق اوز درگرفت، محمد علی بگ کشته شد و تفنگچیان لار شکست خوردند و شیوخ و هوادارانشان فاتحانه وارد لار شدند و قلعۀ اژدها پیکر لار را تسخیر کردند: شیخ محمد سعید بستکی به مدت دوازده سال، حکومت لار را به عهده داشت تا اینکه در سال 1152ق/1739م درگذشت. اولاد او هنوز هم در بخش جناح از توابع بستک حضور دارند که به شیخان معروفند.

همزمان با حکومت شیخ محمد سعید، دیگر برادرش، شیخ محمد خان بزرگ بستکی نيز در جهانگیریه بساط فرمانروایی برپا کرد و برج و باروی محکمی در بستک بنا نهاد. با مرگ محمد سعید حاکم لار، نصیرخان لاری، کلانتر این شهر با کمک پسرعمویش، هادی خان، قدرت را قبضه و به قصد تصرف بستک و جهانگیریه به گوده و صحرای باغ حمله و این دو منطقه را تصرف کرد. شیخ محمدخان به مقابله با وی شتافت که نصیرخان شکست خورد و به اسارت درآمد.

شیخ محمدخان در سال 1168ق/1754م در شیراز به حضور کریم‌خان زند رسید و چون در سرکوبی نصیرخان لاری که علیه خان زند نیز یاغی شده بود، رشادت زیادی از خود نشان داد، مورد نوازش قرار گرفت. اما در این زمان، شیوخ قاسمی (آل قاسم یا جواسم) که در رأس الخیمه فعلی اقامت داشتند، شروع به دست درازی به سواحل خلیج فارس، به ویژه قشم و بندرلنگه نمودند و به غارت کشتیها پرداختند که در همین زمان خبر آن به کریم خان رسید. خان زند طی فرمانی حکومت جهانگیریه، بندرعباس، بندرلنگه و جزایر خلیج‌فارس را رسماً به محمدخان بستکی واگذار و وی را مأمور مقابله با جواسم کرد. شیخ محمدخان با کمک دو فرزندش حسن و هادی که در بستک مستقر بودند، حملات خود را علیه جواسم آغاز کردند که در پایان، اعراب مجبور به تسلیم شدند. با این حال شیخ صقیر و شیخ راشد آل هاشم موفق شدند با دادن تعهداتی مبنی بر اطاعت از کریم خان، پرداخت حقوق دیوانی و عدم تعرض به یکدیگر، اجازۀ سکونت و زندگی در بندرلنگه را به دست آورند.

غائلۀ دیگر اعراب مسئلۀ شیخ عبدالله بنی معین بود که شروع به یاغیگری در خلیج‌فارس و سواحل و جزایر آن کرده بود و همچنین با توطئه‌ای، زکی خان، سردار زند، را دستگیر و در جزیرۀ هرمز زندانی کرده بود. کریم خان مجدداً طی فرماني به شیخ محمد خان مأموریت داد که برای پایان دادن به این غائله و همچنین آزادی زکی‌خان‌زند، دست به کار شود. لذا حکومت لارستان، بندرعباس و جهانگیریه و بستک را مجدداً به شیخ محمد خان واگذار کرد. وی موفق شد که به غائله خاتمه دهد و از آنجایی که حکومت خوانین لار نیز از میان رفته بود، شیخ محمدخان از لار تا سواحل و جزایر خلیج‌فارس را به زیر سلطۀ خود گرفت. از این زمان بستک مرکز حکومت گسترده‌ای شد که تمامی منطقه را در بر می‌گرفت و شیخ محمد نیز درمیان مردم به شیخ محمد دیده‌بان معروف شد. در واقع شیخ به فرمان کریم‌خان زند به عنوان حاکم لارستان و سواحل و جزایر جنوب در بستک مقیم شد. (موحد، 1349، ص) گفته شده که جزایر تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی نیز در دورۀ اقتدار فرمانروایان بستک در حوزۀ فرمانروایی آنها بوده است. بنابراین، قلمرو شیوخ بستک از شمال شامل لارستان و توابع آن، از جمله خنج و اوز، از جنوب تا ابوموسی، تنب بزرگ و حوزۀ آبی پیرامون آن، و از شرق تا کرمان گسترده بود.

شیخ محمد بزرگ که در بستک اقامت داشت، شروع به عمران و آبادانی منطقه، به ویژه تعمیر قلاع بستک و دهاتی که در زمان لشکرکشی نصیرخان لاری ویران شده بود، نمود. همچنین مساجد، آب انبارها و چاههای بسیاری ایجاد کرد و صنایع دستی و تجارت بستک از این دوره رونق گرفت.

شیخ، حقوق دیوانی را به وسیلۀ ضابطان خود از کلانتران لار و شیوخ قاسمی بنادر شیبکوه، لنگه و بندرعباس وصول و به خزانۀ کریم خان ارسال می‌کرد.

شیخ محمد بزرگ، نخستین کسی بود که لقب خان را از جانب کریم‌خان زند دریافت کرد. اخلافش نیز که به جانشینی وی حکومت را به دست گرفتند، به جای کلمۀ شیخ عنوان خان را برگزیدند. به همین منظور بسیاری از بناهایی که ایجاد کردند با پسوند خانی در بستک هنوز هم وجود دارد؛ مثل خانۀ خانی و حمام خانی.

بستک از روزگار کهن تا عصر حاضر به لحاظ تاریخی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، کانون یکی از کهن‌ترین سکونتگاههای بشری به شمار می‌آمده است. به دنبال تغییر مرکز تجارتی ایران از سیراف، در نزدیکی بندر طاهری فعلی، به حوزۀ هرمزگان فعلی (کیش، هرمز، قشم، بندرعباس و لنگه) این منطقه به دلیل واقع شدن بر سر راه کاروانها به شیراز و اصفهان اهمیت یافت و از روزگاری که لنگه شهرت زیادی در زمینۀ تجارت و دریانوردی به دست آورد، بستک نیز یکی از مراکز سیاسی و تجارتی ایران به شمار می‌آمد، که گسترۀ قلمرو آن بخش وسیعی از خاک هرمزگان فعلی را در بر گرفته بود.



[1] . Goarband

[2]. Padoll

[3] . Harrang

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 16:11  توسط غلامرضا زعیمی  | 

شهرستان قشم، پهلو به پهلوی میهن

                                                       غلامرضا زعیمی

برخلاف شهرستان ابوموسی که بیشترین فاصله را با خشکی بدنه کشور دارد، قشم نزدیکترین شهرستان جزیره‌ای به حوزۀ خشکی هرمزگان است و با فاصلۀ حدود دو کیلومتر از خشکی بزرگ ایران واقع شده است. جزایر لارک، هرمز و هنگام که بخش‌هایی از این شهرستان به شمار می‌آیند، همچون سد دفاعی در برابر تهاجم دریایی به این جزیره محسوب می‌شوند که زمامداران منطقه نیز به اهمیت این جزایر پی برده‌اند. این جزایر می‌توانند عهده‌دار نقش‌های سیاسی، اقتصادی، نظامی، استراتژیک، اجتماعی و فرهنگی در منطقه باشند.

 

الف) جغرافیای طبیعی و جامعۀ انسانی

جزیرۀ قشم به همراه سه جزیرۀ لارک، هرمز و هنگام بزرگترین شهرستان استان هرمزگان را در حوزۀ آبی تشکیل می‌دهند. شهرستان قشم با پهنه‌ای در حدود 9/1609 کیلومتر مربع (4/2 درصد از کل مساحت استان) بزرگترین مجموعۀ جزیره‌ای دریای جنوب ایران را به خود اختصاص داده است. به عبارتی قشم بزرگترین جزیرۀ خلیج‌فارس است که چندین برابر کشور بحرین مساحت دارد. (حدود دو و نيم برابر)

شهرستان قشم از شمال به شهرستان‌هاي بندرعباس و خمير، از شمال غربی و غرب به شهرستان بندرلنگه،از شرق به آبهای ساحلی میناب و از جنوب به شهرستان ابوموسی، محدود می‌گردد. قشم دارای حدود یکصد و یک آبادی است که تنها شصت و شش آبادی آن مسکونی و بقیه خالی از سکنه‌اند. خشکسالی‌های پی در پی و کمبود آب، نقش مهمی در مهاجرت ساکنان این آبادی‌ها به مناطق شهری و خوش آب و هوا و همچنین کشورهای عرب حاشیۀ جنوب خلیج‌فارس داشته است.

جزیرۀ قشم حدود 1491 کیلومتر مربع مساحت دارد. این جزیره با طولی در حدود یکصد و پانزده کیلومتر و عرضی میان ده تا سی و پنج کیلومتر و با فاصله‌ای در حدود دو کیلومتر با پهنۀ خشکی کشور (حدفاصل ساحل بندر لافت تا بندرپل) پهلو به پهلوی خاک ایران زمین قرار دارد. این جزیره در امتداد ساحل کشور در مسیر شمال شرقی به جنوب غربی امتداد دارد.

بیشترین فاصلۀ طول این جزیره (حد شرقی _ غربی) حد فاصل میان شهر بندری قشم (در شمال شرق جزیره) تا بندر باسید و (باسعید و) در غرب جزیره و بیشترین فاصلۀ عرض قشم، در مسیر شمالی جنوبی میان بندر لافت و منطقۀ شیبدار در جنوب شرقی دیرستان است.

برخی صاحب‌نظران معتقدند که قشم در گذشته به صورت شبه جزیره‌ای به بدنۀ خشکی ایران چسبیده بود اما به مرور زمان بر اثر تحولات زمین از آن جدا شده است. آبراهی که قشم را از بدنۀ خشکی کشور جدا می‌کند، شامل آبراه (تنگه) خوریان و جعفری است که اروپاییان به آن تنگۀ کلارنس می‌گفتند.

ارتفاعات جزیرۀ قشم دنبالۀ برجستگیهای زاگرس پست به شمار می‌آیند که این بلندیها آهکی و دارای بریدگیهای تند و قائم می‌باشند که برخی از آنها به کرانه جزیره چسبیده‌اند و برخی نیز تا چند کیلومتر فاصله دارند. مرتفع‌ترین مناطق جزیره در جانب غربی (سی و پنج کیلومتری شرق باسیدو)، در سلسله کوههای بوخو در منطقۀ نمکدان به کیش کوه معروف است و حدود سیصد و نود و هفت متر ارتفاع دارد. همچنین تپه ماهورهای متعددی در این جزیره وجود دارد.

اراضی واقع در غرب و جنوب غربی شهر که نسبت به دیگر مناطق این جزیره مرتفع‌تر هستند، به تپه‌ای موسوم به «پرتگاه قشم» ختم می شوند. دامنه‌های شمالی و غربی این تپه بسیار شیب‌دار است و قلۀ پهن آن با ارتفاع یکصد و هفتاد متر در شش کیلومتری غرب شهر قشم قرار دارد. همچنین «گرد مغو کوه» با یکصد و چهل و دو متر ارتفاع در 2/2 کیلومتری جنوب شرقی روستای باسیدو قرار دارد. (بختیاری، 1380، ص 9_188) قلۀ معروف به فینگر با ارتفاع 5/279 متر و کوه بیسکو با ارتفاع دویست و نود و چهار متر از دیگر ارتفاعات منطقه به شمار می‌آیند. (پاکدامن، 1364، ص 24)

جزیرۀ قشم به دلیل بریدگیهای متعدد، دارای چندین لنگرگاه است که نه لنگرگاه آن به طرف بدنۀ خشکی ایران (حاشیۀ شمالی) و پنج لنگرگاه دیگر آن به سمت آب‌های بین‌المللی (حاشیۀ جنوبی) است. مهترین لنگرگاههای حاشیۀ شمالی قشم عبارتند از: لنگرگاه قشم، درگهان، کوهی، چاهو، لافت، گوران، نمکدان، باسیدوی نو، باسیدوی کهنه و چندین لنگرگاه دیگر نیز در حاشیۀ جنوبی جزیره وجود دارند که عبارتند از: کنی (کانی)، دیرستان و لنگرگاه شیب دراز. یکی از معروفترین لنگرگاههای این جزیره لنگرگاه کارگه است که در گذشته دراختیار شرکت نفت قرار داشت. (پاکدامن، 1364، ص 24)

چندین دشت حاصلخیز نیز در جزیرۀ قشم وجود دارد که دارای منابع آب شرب می‌باشند و از گذشته آب دیگر مناطق قشم و حتی جزایر اطراف آن را تأمین می‌کردند. یکی از این مناطق حاصلخیز، دشت توریان است که نخلستان نسبتاً انبوهی در آن وجود دارد و بیشتر محصولات زراعی قشم در این دشت تولید می‌شود. دشت توریان شامل روستاهای رمکان، باغ بالا، توریان، گربه‌‌دان، کوشه، تم سنتی و جی‌جیان است.

وسعت حوزۀ آبریز این دشت حدود پنجاه کیلومتر مربع می‌باشد. در این دشت رودخانۀ دائمی وجود ندارد. اما عبور رودخانه‌های فصلی لیت و خالدین در فصل بارندگی باعث تغذیۀ این دشت می‌شود. حدود سیصد چاه عمیق و نیمه عمیق و پنج سد خاکی برای بهره‌برداری از آب این دشت احداث شده است. به دلیل برداشت بی‌رویه، کیفیت آب آن نسبت به گذشته تغییر زیادی کرده است.

علاوه بر سفرهای آب زیرزمینی، تعداد فراوانی آب انبار و چندین سد از گذشته تا به حال آب این جزیره را تأمین می‌کنند که می‌توان به سد تل بالا، سد پی‌پشت و سد دم اشاره کرد. این سدها متعلق به دورۀ ساسانیان است که در روزگار صفویه مجدداً مرمت گردید و بعدها رو به ویرانی نهاد و امروزه نیز مجدداً مورد توجه قرار گرفته‌اند.

به دلیل وجود منابع آب، قشم در گذشته نسبت به سایر جزایر منطقه آبادتر و پررونق‌تر و یکی از  کهن‌ترین سکونتگاههای بشری بوده و در آن پرورش حیوانات و کشت محصولات زراعی رواج فراوانی داشته است. تاورنیه در مورد قشم نوشته است:

«... از حیث حاصلخیزی بر تمام جزایر مشرق زمین تفوق دارد. در سایر جزایر گندم و جو به عمل نمی‌آید، اما در قشم به حد افراط می‌روید. اگر مجاورت قشم نمی‌بود، زندگانی در هرمز خیلی سخت می‌شد. به جهت اینکه علیق و علوفۀ دام را غالباً به هرمز حمل می‌نمایند.» (تاورنیه، 1336، ص 243)

در جزیرۀ قشم معادن خاک سرخ، نمک و منابع نفت و گاز وجود دارد. هرچند که خاک سرخ این جزیره به مرغوبیت خاک سرخ جزیرۀ هرمز نمی‌باشد، اما گاز طبیعی قشم که در منطقۀ گورزین واقع شده است، تأمین کنندۀ سوخت نیروگاه حرارتی بندرعباس به شمار می‌آید.

قشم از جمله جزایر خلیج‌فارس است که در خط زلزله قرار گرفته است و تا کنون چندین زلزله در این جزیره گزارش شده است. از جمله در سال 1314 ق/1896 م که تقریباً تمامی خانه‌های جزیره را ویران و حدود 1200 نفر کشته شدند (سایکس، 1336، ص 315) سدیدالسلطنه نیز وقوع زلزله‌های پی در پی را در سال‌های 1303 ق/ 1885 م و 1316 ق/ 1898 م گزارش کرده و نوشته است:

«شبانه زلزلۀ عظیمی جزیرۀ قشم را مصاف آمد. پس از آنکه یک برهه از زمان متواتراً زلازل در آنجا امتداد داشتی [از جمله] در سال 1316 ق مطابق با 1898 م (شب دوشنبه چهاردهم شعبان) مجدداً زلزلۀ عظیمی دیگر شد که فقط انحصار به خود مدینۀ قشم داشت و تلفات جزیرۀ قشم به هفتصد و پنجاه نفر رسید.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 129)

جمعیت شهرستان قشم در سال 1375 ش، 72981 نفر بوده است. از این میزان 37346 نفر مرد و 35635 نفر زن بوده‌اند. همچنین حدود 18324 نفر از جمعیت قشم در مناطق شهری و 54636 نفر در مناطق روستایی سکونت داشته‌اند. جمعیت شهري این جزیره در سال 1380 ش 86979 نفر و جمعیت روستایی آن 62021 نفر برآورد شده است. بنابراین، طی پنج سال حدود 14000 نفر به جمعیت این شهرستان افزوده شده که با توجه به میزان مهاجرتی که طی سالهای اخیر به این جزیره انجام گرفته، تراکم جمعیت در این شهرستان پنجاه و چهار نفر در هر کیلومتر مربع است. (سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی استان هرمزگان، 1382، ص 9)

مذهب بیشتر ساکنان بومی قشم، تسنن شافعی است. شیعیان این جزیره بیشتر منشأ مینابی و بندرعباسی دارند. در حال حاضر نیز جمعیت غیربومی از مناطق مختلف کشور برای انجام امور اداری، نظامی و انتظامی، تجارتی و تفریحی به صورت کوتاه و بلندمدت در قشم به سر می‌برند که از میان گروههای مختلف قومی و مذهبی ایران به شمار می‌آیند.

به لحاظ تقسیمات کشوری تا قبل از سال 1354 ش قشم جزو بندرعباس محسوب می‌شد. اما در این سال بنابه مصالح حکومتی این جزیره به همراه جزایر لارک، هنگام، هرمز، ابوموسی، تنب بزرگ و کوچک و جزیرۀ سیری به شهرستان واحدی تبدیل گردید و نام «آبان» را برای آن برگزیدند. شهرستان آبان شامل هشت جزیره بود که به سه بخش مرکزی (شامل دهستانهای درگهان، رمکان، لافت و هرمز)، بخش شهاب (شامل چهار دهستان دولاب، طبل، سوزا و هنگام) و بخش ابوموسی (شامل دهستانهای ابوموسی، تنب بزرگ، کوچک و جزیرۀ سیری) تقسیم می‌شدند. از آنجا که نام آبان مورد پذیرش ساکنان بومی منطقه نبود، شورای انقلاب جمهوری اسلامی ایران در جلسۀ مورخۀ هشتم اسفندماه 1358 ش نام این جزیره را به نام اصلی خود یعنی قشم تغییر داد. اما چهار جزیرۀ ابوموسی، تنب بزرگ، کوچک و سیری در سال 1361 ش از آن جدا شدند و شهرستان واحدی را تشکیل دادند که به شهرستان ابوموسی معروف گردید. (پاکدامن، 1364، ص 22)

براساس تقسیمات کشوری سال 1336 ش قشم دارای دو منطقۀ شهری به نام قشم، و هرمز و دو بخش مرکزی بخش مرکزی به مرکزیت شهر قشم و بخش شهاب به مرکزیت سوزا بوده است. براساس این تقسیم‌بندی قشم، از هفت دهستان تشکیل شده بود که عبارتند از: دهستان حومه به مرکزیت درگهان، دهستان رمکان به مرکزیت رمکان، دهستان لارک به مرکزیت لارک شهری، دهستان سوزا به مرکزیت سوزا، دهستان دولاب به مرکزیت بندر دولاب، دهستان هنگام به مرکزیت هنگام جدید و دهستان سلخ (صلخ) به مرکزیت طول (طبل).

در سال 1366 ش قشم دارای حدود یکصد و یازده روستا بود. (بختیاری، 1380، ص 198) تعداد آبادیهای این شهرستان در تقسیمات کشوری 1375 ش یکصد و چهل و یک آبادی ذکر شده است. (افشار سیستانی، 1378، ص 266) در سالهای اخیر تغییر چندانی از نظر تقسیمات کشوری در این جزیره صورت نگرفته و تنها قشم با عنوان منطقۀ آزاد در نظر گرفته شده است. (1368 ش)

شهر قشم که در شرقی‌ترین گوشۀ جزیرۀ قشم واقع شده است، مرکز این شهرستان به شمار می‌آید. کازرونی در کتاب تاریخ بنادر و جزایر خلیج‌فارس به اسامی روستاها و دهستانهای قشم اشاره کرده و از روستاهایی که خالی از سکنه شده و ویران گشته‌اند، مثل خربز (خربس)، زردجور، مکامل و ... نیز یاد کرده است. (1367، ص 140_129) برخی روستاهای قشم نیز تا سال 1355 ش دارای سکنه بوده‌اند اما در سرشماری سال 1362 ش خالی از سکنه شده‌اند. از جمله، تورگان، گردوا (گرده پا)، سیدم و گل کنی.

چندین عامل در کوچ ساکنان روستاهای قشم مؤثر بوده است که عبارتند از:

1_ وقوع خشکسالی‌های پی در پی و دیگر حوادث طبیعی ازجمله زلزله و بیماری.

2_ وجود نیروی کار اضافی.

3_ مسئلۀ کشف حجاب در دورۀ رضاشاه که در جامعۀ سنتی، متعصب و مذهبی قشم با واکنش شدیدی همراه بود. مأموران قیچی و قداره به دست، بدون هیچ مسئولیتی به سراغ ساحل نشینانی رفتند که زنانشان برقع و بتوله (نقاب) بر چهره داشتند و مرد نشان پیراهن کتانی سفید رنگ یا کپره و لنگ می‌پوشیدند. مأموریت این بود که مردان کت و شلوار بپوشند و زنان برقع برگیرند و دامنشان را کوتاه کنند و این مسئله با خلقیات مردم قشم مثل بسیاری از مناطق ایران آن روزگار سازگار نبود. بنابراین، مردم به ناچار شبانه سوار بر جهازات (لنج و قایق‌ها) می‌شدند و راه دریا در پیش می‌گرفتند و به کشورهای عرب حاشیۀ جنوبی خلیج‌فارس مهاجرت می‌کرند. سیل مهاجرت به قدری شدید بود که گفته شده جزایری مثل هنگام ظرف مدت یک شب خالی از سکنه گردید. (پاکدامن، 1364، ص 59)

4_ مسئلۀ گمرک نیز نقش مهمی در مهاجرت مردم قشم داشته است. تا پیش از وضع قوانین گمرکی، پیله‌وران، صیادان ماهی، میگو، مروارید و صاحبان لنج و جهازات به راحتی در بنادر و سواحل حاشیۀ شمالی و جنوبی خلیج‌فارس تردد داشتند و بدون هیچ محدودیتی به خرید و فروش می‌پرداختند. اما با وضع قوانین مالیاتی و گمرکی، مجبور به دریافت جواز و پرداخت پول بودند. این مسئله کینۀ مردم را نسبت به گمرک و گمرکچی‌ها برانگیخت تا آنجا که کارکنان گمرک را به تمسخر «بچه بلژیکی» می‌گفتند، چرا که ابتدا بلژیکی‌ها بودند که گمرک را در جنوب سازماندهی کردند. فشار گمرکات جنوب باعث نارضایتی عمومی و مهاجرت بسیاری از مردم جنوب به ویژه قشمی‌ها به مناطق دیگر می‌شد.

5- مسئله سربازگیری نیز نقش مهمی در مهاجرت داشت. با فرا رسیدم زمان سربازگیری جوانانی که به سن سربازی رسیده بودند، همگی به شیخ نشینهای جنوب خلیج‌فارس مهاجرت می‌کردند.

همۀ این موارد که در گذشته وجود داشت، قشم را به منطقه‌ای «مهاجرفرست» تبدیل کرده بود. اما به شکل‌گیری تحولات نوین، به ویژه ایجاد منطقۀ آزاد تجارتی و اقتصادی در این جزیره به ناگاه مسیر مهاجرت عوض شد و قشم به شهری «مهاجرپذیر» تبدیل گردید.

 

ب) نام و نشان قشم

بنا به روایتهای پیشاتاریخی (اسطوره‌ای) و مدارک برجای ماندۀ تاریخی، جزیرۀ قشم سکونتگاه یکی از کهن‌ترین اقوام و تمدنهای بشری بوده است. از این روایتها بر می‌آید که در دورۀ مادها پرورش گاو و گوسفند و الاغ و صید انواع ماهی و میگو در این جزیره رونق داشته است. (تکمیل همایون، 1383، ص 34) پیش از آن نیز سرزمین قشم در روزگار فرمانروایی عیلامیان جزو قلمرو آنها بوده است. برخی معتقدند که لفظ قشم که در گویش بومیان منطقه، کشم تلفظ می‌شود، واژه‌ای عیلامی است. (مجلۀ کهکشان، 1369، ص 3) کشم در فرهنگ لغت فارسی به معنی یوزپلنگ نیز آمده است. (دهخدا، 1373، ج 11، ص 16197) بنا به گزارش سدیدالسلطنه این حیوان در برخی سواحل و جزایر خلیج‌فارس زیست می‌کرد که امروزه نسل آن از میان رفته است. نشانۀ این نام اطلاق گوپال یا گوپل به نمک منطقۀ نمکدان قشم می‌باشد. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 101)

شاید به این دلیل که این جزیره در ابتدا به خشکی بدنۀ کشور چسبیده و سپس جدا شده به آن کشم گفته‌اند. کشم در لغت به معنی بریده شده از اصل خود نیز آمده است. (نوربخش، 1369، ص 115) همچنین قشم به معنی آبراهه و طبیعت نیز بکار رفته است. (معین، 1369، ج 2، ص 2678)

در منابع تاریخی و جغرافیای یونانی نام قشم به صورت آواراکتا، آرکتا و اراکتا ذکر شده است. از میان مورخان یونانی، هرودت تنها به نام اریتره (اریتراس) اشاره کرده است. (هرودت، 1339، ج 3، ص 192) اما فلايوس آریانوس[1] که زندگی اسکندرمقدونی را نوشته در کتاب اندیکا به سفرنامۀ نئارک اشاره نموده که در طی سفر به خلیج‌فارس (در سال 6(325 ق.م) به جزیره‌ای رسیده که آن را اراکتا یا آراکتا و نام حاکم آنجا را مازنس ضبط کرده است. استرابو نیز به این نام اشاره دارد. (1382، ص 387)

در روزگار ساسانیان قشم بار دیگر مورد توجه قرار گرفت. آنها بنا به انگیزه‌های سیاسی، اقتصادی و همچنین داعيۀ مذهبی که از آن پیروی می‌کردند (زرتشتی گری) دست به عمران و آبادانی این جزیره زدند و سدها، آب انبارها و آتشکده‌های متعددی را در این جزیره بنا نمودند. اما در مورد اینکه قشم به روزگار آنها به چه نامی خوانده می‌شد، اطلاعی در دست نیست. آنچه مسلم است در روزگار ساسانیان این جزیره جزو اردشیر خورۀ ایالت فارس بوده است. اسامی کاوان، ابرکاوان، ابرکمان و ابرکاخان واژه‌هایی باستانی هستند که احتمالاً متعلق به روزگار تفوق ساسانیان در این منطقه می‌باشد. حتی احتمال می‌رود که این اسامی متعلق به روزگاری باشد که بندر درگهای فعلی مرکز فرمانروایی و بازرگانی جزیره بوده است که در روزگار چیرگی اعراب بر ایران در برخی متون تاریخی و جغرافیایی به صورت بنی کاوان و ابن کاوان نيز ضبط شده است. نام این بندر بصورت درکوان نیز آمده است. مسعودی به اسامی لافت و بنی کاوان اشاره کرده و نوشته است:

«جزیرۀ لافت است که آن را جزیرۀ بنی کاوان گویند.» (مسعودی، 1347، ج1، ص 108)

دمشقی در نخبه الدهر (1357، ص 280) و اصطخری در المسالک و الممالک (1340، ص 100) نیز به اسامی لافت و بنی کاوان اشاره کرده‌اند. این مسئله مشخص می‌سازد که نام قشم در پایان دورۀ ساسانیان و اوایل حملۀ عرب، کاوان یا ابرکاوان بوده و مرکز آن احتمالاً در درگهان فعلی (درکوان باستانی) بوده است که پس از حملۀ عرب، این واژه به صورت ابن کاوان یا بنی کاوان خوانده شده است. از سوی دیگر چون اعراب از راه پل و لافت (تنگه خوریان) عبور می‌کردند، در این دوره لافت مجدداً مرکزیت یافت. لافت تا پیش از انتقال مرکز تجارتی ایران از سیراف به کیش و چیرگی ملوک این جزیره بر جزیرۀ قشم مرکزیت داشته است. از اینرو در منابع تاریخی و جغرافیایی نام آن بر تمامی جزیرۀ قشم اطلاق شده چنانکه مؤلف ناشناس کتاب حدود العالم من المشرق الی المغرب (تألیف 372 ق) در این باره آورده است:

«جزیرۀ لافت است و اندرو شهری خرم است مرا او را لافت خوانند.» (1340، ص 20)

یکی از سنتهای رایج نامگذاری جزیرۀ قشم این است که هرگاه یکی از بنادر آن مرکزیت سیاسی و تجارتی پیدا می‌کرد، نام آنجا بر تمامی جزیره اطلاق می‌شده است. جزیرۀ لافت در این دوره نه تنها مرکز تجارت و بازرگانی بوده بلکه به دلیل بهره‌مندی از سفره‌های آب زیرزمینی یکی از مراکز کشت و زرع در جزیرۀ قشم به شمار می‌آمده است. نویسندۀ حدودالعالم در ادامۀ گزارش خود نوشته است:

«اندرو کشت و بذرست و نعمت بسیار و آب و هوا خوش و از همه جهان به بازرگانی به آنجا روند.» (همان، ص 20)

این جزیره تا قرن هشتم هجری نیز با نام لافت معروف بوده است. (دمشقی، 1357، ص 280) یاقوت حموی، جغرافیدان قرن هفتم هجری نیز نام جزیره را لافت ذکر کرده است. (حموی، 1955م/ 1377ق، ج 5، ص 7)

واژۀ بُرخت نیزتا روزگار چیرگی استیلاگران پرتغالی به بخشهایی از این جزیره اطلاق می‌شده است. یکی از دلایل ماندگاری این واژه در اذهان مردم منطقه وجود زیارتگاه برخ در روستای کوشه است که نزد مردم قشم، از منزلت معنوی برخوردار است. این مشابهت لفظی باعث شده که نام برخت از یاد نرود. (زعیمی، 1383، ص 38)

اعراب به قشم، جزیرۀ الطویله (جزیرۀ دراز) نیز گفته‌اند. این نام در هیچ یک از  متون قرون نخستین اسلامی ذکر نشده است. به نظر می‌رسد که این وجه تسمیه مربوط به دورۀ دوم حضور اعراب در منطقه یعنی متعلق به روزگاری می‌باشد که شیوخ قاسمی عمان اجارۀ برخی سواحل و بنادر خلیج فارس، از جمله قشم را از دولت مرکزی ایران به دست آوردند. همچنین در میان آبادیهای قشم جایی موسوم به «طول»[2]  وجود دارد که امروزه به آن طبل نیز گفته می‌شود. وجه تسمیۀ طول به درستی مشخص نیست. اما نام طبل متعلق به زمان تدوین فرهنگ جغرافیایی کشور توسط سازمان جغرافیایی ارتش است که نام بومی بسیاری از مناطق را یا به فارسی برگرداندند و یا اسامی جدید خلق کردند، بی آنکه توضیحی در این باره ارائه دهند. طول در زبان فارسی به معنی درازی در لب بالایین شتر، پای‌بند ستون، رسن درازی که بدان ستور را به علف بندند، مرغ آبی درازپا و دراز شدن آمده است. (دهخدا، 1373، ج 9، ص 13722) نام طویله نیز در چندین جای کشور از جمله کازرون، بهبهان و ... وجود دارد. گفته شده اعراب به این خاطر قشم را جزیره الطویله می‌گفتند که دراز بوده است. (السدیدالسلطنه، 1348، ص 116) این نام از پشتوانۀ تاریخی مستند و مستدلی برخوردار نیست و نام قشم در تمام دوره‌ها با اسامی فارسی که دارای پشتوانۀ تاریخی هستند، در منابع ذکر شده است. لسترنج، نخستین منبعی است که به این نام (جزیره الطویله) اشاره کرده است. (1337، ص 282) اعتماد السلطنه و سدیدالسلطنه نیز روایت وی را بارها تکرار کرده‌اند.

در قرون هفتم و هشتم هجری که مرکز تجارت ایران از سیراف به کیش منتقل گردید و این جزیره به بزرگترین مرکز تجارتی ایران در خلیج‌فارس تبدیل شد، قشم نیز تحت تأثیر شهرت کیش به نام کیش یا قیس خوانده می‌شد. از این روایت‌ها بر می‌آید که هرگاه قشم به وسیلۀ اقوام و سرزمینهای مجاورش اداره می‌شده،نام آن قوم یا سرزمین را به خود گرفته است. مانند نام کیش که مربوط به قرن هفتم و هشتم است و نام لار که متعلق به روزگار فرمانروایی و استقلال پادشاهان لار و سیطرۀ آنها بر خلیج‌فارس و جزایر آن بوده (اقتداری، کشتۀ خویش، ص 7_166) و قاسمی، جاسمی یا جسم که مربوط به روزگار اجارۀ این جزیره توسط شیوخ عمان و سکونت آنها در این منطقه است. در این وجه تسمیه، نقش سلطه جویان اروپایی که هم زمان با حضور جاسمی‌ها (قاسمی‌ها) در خلیج‌فارس حضور داشتند نیز موثر بوده است. در چند برهۀ تاریخی نیز با نام باسعیدو (باسیدو) به تمامی جزیرۀ قشم اطلاق می‌‌شده است. به نظر می‌رسد نام باسیدو که در گویش مردم منطقه نیز اینگونه تلفظ می‌‌شود درست‌تر باشد. منطقه دیگری به نام سیدم در قشم وجود دارد. با این حال معنی این واژه بدرستی معلوم نیست.

دو نام جاسک و خاسک نیز در مورد این جزیره به کار رفته که وجه تسمیۀ آن به درستی معلوم نیست.

روستاهای قشم نیز همگی از نامهایی با پشتوانۀ تاریخی و فرهنگی قوی برخوردارند و اسامی ختم شده به «آباد»، که جدید است، در این جزیره وجود ندارد و تقریباً بیشتر روستاها و بندرگاههای این جزیره اسامی تاریخی و باستانی خود را حفظ کرده‌اند. معنی برخی از اسامی این آباديها مشخص است؛ مانند جی‌جیان به معنی پاک پاکان، کولغان از ریشۀ کولغ که در گویش مردم قشم به معنی چاه آب کم عمق است که گودی آن به یک تا یک و نیم متر می‌رسد. این چاهها، آب شرب اهالی قشم را فراهم می‌کنند و در روستای کولغان نیز چند حلقه از این چاهها وجود دارد.

در مورد اسامی رمکان، رمچاه، توریان، شهاب و سوزا نیز روایتهایی وجود دارد. برخی معتقدند که رمکان از دو پارۀ «رم» (مخفف رمه) به معنی گلۀ گوسفند و بز و «کان» (اسم مکان) به معنی جا و محل تشکیل شده است. از آنجا که این منطقه به دلیل شرایط اقلیمی مناسب و وجود آب شرب و پوشش گیاهی از گذشته چراگاه دامهای اهالی قشم به شمار می‌رفته به این نام خوانده شده است. (نوربخش، 1369، ص 191) بر این اساس باید نام رمچاه نیز متشکل از دو پارۀ رم و چاه باشد به معنی جایی که آبشخور دامها بوده است. این منطقه نیز دارای چاههای آب شرب موسوم به كولغ است.

در مورد وجه تسمیۀ توریان نیز روایت شده است که در زمان فتنۀ مغول گروهی از مردم سواحل جنوبی که سر کردۀ آنها توریان (تورانشاه) نام داشت به قشم رفت و در توریان ساکن گردید. این روایت افسانه‌ای بیش نیست چرا که مغولان هیچگونه حمله‌ای به حوزۀ جنوبي ايران نداشته‌اند. به نظر می‌رسد این تورانشاه همان فرمانروای هرموز است که در برابر پرتغالی‌ها ایستادگی کرد و فرمان قیام همگانی را در سال 927 ق/ 1520 تا 1521 م صادر کرد اما به دنبال خیانت برخی سران عرب از جمله شیخ راشد بن احمد، از پرتغالی‌ها شکست خورد و پس از صدور فرمان آتش زدن هرموز به همراه وزیرش، شرف الدین فالی، روانه قشم شد و در همانجا نیز درگذشت. (زعیمی، 1383،  54) بنابراین، انتساب توریان به این تورانشاه منطقی‌تر به نظر می‌رسد هرچند که معلوم نیست که پیش از این ماجرا، منطقۀ توریان به چه نامی خوانده می‌شده است. اما مسلم است که توریان به دلیل واقع شدن بر روی یکی از غنی‌ترین سفره‌های آب زیرزمینی جزیرۀ قشم و قرار گرفتن در مسیل رودخانه‌های فصلی، از روزگاران گذشته رونق داشته است.

در مورد نام شهاب نیز عقیده بر این است که در اصل شاه آب بوده و منظور از آن آب سرخی بوده که از گلی به نام گاجیره گرفته می‌شده. (برهان قاطع) در جنوب، شاه به صورت پسوند و پیشوند در برخی کلمات استعال شده است؛ مانند: شاهانی (نوعی نخل). ولی آب واژه‌ای فارسی است که در گویش مردم منطقه به صورت هو یا ئو تلفظ می‌شود. از سوی دیگر معلوم نیست که گل گاجیره در قشم وجود داشته یا نه؟

سوزا نیز که نام بخش مرکزی دهستان شهاب فعلی است، بنا به قولی در اصل سوزان بوده که این نام به خاطر هوای گرم و سوزان آن انتخاب شده است. بعدها سوزان در تلفظ عامه به صورت سوزا درآمده است. احمد اقتداری احتمال می‌دهد که شاید این نام برگرفته از معدن نمکی باشد که در نزدیکی این محل واقع شده است. (نوربخش، 1369، ص 195) اهالی قشم، سوزا را پسابندر می‌گویند، در مقابل سربندر که به قشم اطلاق می‌شود.

یکی از مسائلی که در نامگذاری محلات و شهرهای جنوب رواج دارد این است که نام برخی مناطق با توجه به شغل ساکنان آن انتخاب شده است. یکی از این مناطق سلخ است که در اصطلاح محلی به مردمی اطلاق می‌شود که به شکار کوسه ماهی (کولی) مشغول باشند. سلخ به معنی برون کشیدن جگر کوسه از زیر پوست آن نیز آمده است. اهالی این منطقه از قشم که در کار شکار کوسه ماهی (کولی) چیره دستند، پس از حمل کوسه به جزیرۀ باکارد، شکم آن را پاره و جگرش را برای تهیۀ نوعی روغن موسوم به سیفه بیرون می‌کشیدند. روغن سیفه برای محافظت از بدنۀ لنج و بخصوص چرب کردن نخی که لای درز چوب، هنگام ساختن لنج می‌گذارند، استفاده می‌شود. البته سلخ به معنی رشته‌ای که بر دوک باشد، نیز آمده است. (دهخدا، 1336، ذیل واژۀ سلخ) در این جزیره چندين كارگاه دوك ريسي وجود داشته است.

دولاب یکی دیگر از روستاهای قشم است که به دلیل وجود چرخهای آبیاری که به منظور کشاورزی از آنها استفاده می‌شود، به این نام خوانده شده است. بنابراین، دولاب منسوب به دلو (دلوک) و دلو نیز ظرفی بوده است که به وسیلۀ آن آب را از چاه می‌کشیدند. دولاب در برخی مناطق هرمزگان از جمله بستک و رودان با نام گاوچا[3]   (گاوچاه) نیز خوانده می‌شود.

نامگذاری روستاهای قشم برگرفته از تاریخ و سنتهای مادی و معنوی مردم این منطقه است که سالیان سال در آنجا سکونت داشته و به کار کشاورزی، دامپروری، صید ماهی، میگو، مروارید، تجارت و دریانوردی اشتغال داشته‌اند. مناطق مختلف این جزیره هنوز هم اسم تاریخی و باستانی خود را با تغییرات اندکی حفظ کرده است.

در گذشته جزیرۀ قشم به همراه سه جزیرۀ همجوارش (هرمز در شمال شرقی، لارک در شرق و هنگام در جنوب) «جزایر اربعه» خوانده می‌شد. (سدیدالسلطنه، 1342،  ص2) این جزایر براساس تقسیمات کشوری نوین، شهرستان قشم را تشیکل می‌دهند.

 

 

ج_ جزیرۀ لارک، سپر دفاعی خلیج‌فارس

جزیرۀ لارک یکی از دهستانهای شهرستان قشم به شمار می‌آید و دارای دو بخش لارک کوهی و لارک شهری می‌باشد. ساختمان این جزیره از کوههای آتشفشانی و اکثراً مخروطی شکل تشکیل شده است. مرتفع‌ترین قلۀ آن حدود 155 متر از سطح دریا ارتفاع دارد.

لارک جزیرۀ  کوچکی در جنوب جزیرۀ هرمز است که از شرق به آبهای ساحلی میناب، از غرب به جزیرۀ قشم و از جنوب به منطقۀ تفکیک تردد آبهای ساحلی ایران و جزیرۀ قوئین کبیر (در عمان) محدود می‌گردد. طول جزیرۀ لارک حدود یازده و عرض آن نیز حدود 5/7 کیلومتر است. بنابراین، مساحت این جزیره در حدود هفتاد و هشت تا هشتاد کیلومتر مربع می‌باشد. به جز مناطق شمال و شمال شرقی جزیره که زمین مسطح وشیب ملایم دارد، بقیۀ نواحی آن کوهستانی است. مهمترین ارتفاعات لارک عبارت است از: کوه شاخان، کوه میرانی (مرانی)، کوه باقاآن و کوه رانی. به دلیل مسائل امنیتی، نخستین سکونتگاههای بشری این جزیره در مناطق کوهستانی آن (لارک کوهی) شکل گرفته است و علت آن در پناه بودن از حملۀ دزدان و اقوام مهاجم و آسیب‌های طبیعی به ویژه طوفانهای دریایی بوده است. به دلیل وجود ارتفاعات و موقعیت جغرافیایی جزیر، لارک به صورت تکیه‌گاه و خط مقدم دفاعی در تنگۀ هرمز و خلیج‌فارس درآمده است.

جزیرۀ لارک به صورت یک گنبد نمکی سر از آب بیرون آورده، لذا آب این جزیره شور است. البته در برخی مناطق آن آب شیرین نیز یافت می‌‌شود. دو معدن نمک و یک معدن خاک سرخ در این جزیره وجود دارد که البته خاک سرخ آن به مرغوبیت خاک سرخ جزیرۀ هرمز نمی‌باشد.

جزیرۀ لارک از دو بخش شمالی که مسطح است و بخش کوهستانی تشکیل شده است. دو سکونتگاه اصلی بومیان منطقه در بخش کوهستانی آن یعنی در کوه بالا و تیاب (تیو) بوده است. این منطقه به لارک کوهی اشتهار دارد و لارک شهری در قسمت شمالی جزیره ایجاد شده است. از دیگر سکونتگاه‌های این جزیره لارک مونه بود که امروزه خالی از سکنه است. به دلیل نزدیکی این جزیره به ساحل میناب، به نظر می‌رسد که ساکنان قدیمی آن هرموزیهایی باشند که روزگاری در میناب فعلی، مقام و منزلتی داشته‌اند. نام تیاب برگرفته از بندر تیاب در میناب فعلی است که درست در جای هرموز کهنه بنا شده است. احتمال می‌رود به دلیل اینکه ساکنان این منطقه در لارک نخلستانهایی داشته‌اند و در فصلهای مشخصی از سال برای بارور کردن و برداشت محصول به این جزیره رفت و آمد می‌کردند، نام سرزمین اصلی خود را به این منطقه داده باشند. تیو تنها در فصل مگ ایوار مسکون بوده است.

بخش شمالی این جزیره تقریباً صاف و مسطح است این بخش لارک شهری خوانده می‌شود و امروزه تنها منطقه مسکونی جزیره به شمار می‌آید و قلعه‌ای در آن وجود دارد. کازرونی نوشته است:

«بانی آن قلعه نادرشاه افشار بود و اکنون در آن قلعه به قدر دویست خانوار ساکن و فقیر و ماهیگیر می‌باشند و معدودی نخل دارند و آب چاه آنها شیرین و گوارا و برکۀ آب بارش نیز دارند.» (کازرونی، 1376، ص 141)

بنای قلعۀ لارک که به قلعۀ پرتغالی‌ها نیز معروف است، متعلق به روزگار حضور استیلاگران اروپایی است و احیاناً در زمان نادرشاه مرمت شده است. از آنجایی که سکنۀ لارک در فصل تابستان به میناب مهاجرت می‌کردند، گاهی جمعیت آن بسیار اندک می‌شد. اقتداری در کتاب آثار شهرهای باستانی سواحل و جزایر خلیج‌فارس و دریای عمان به نقل از سدیدالسلطنه آورده است:

«سکنۀ لارک تقریباً سی خانوار می‌شوند، پنج خانوار آن اهل بستانوی عباسی و بقیه اهل کمزارند و کمزار از توابع خصب و تابع امام مسقط است، نیاکان آنها در زمانی که عباسی و مضافات در اجارۀ امامان مسقط بوده مهاجر لارک شدند و عموم سکنه، تابستانها به میناب روند و لارک را مالیات نیست و سابق جزو کلانتر قشم بود، فقط هر سال در موقع عید فطر ده رأس گوسفند به کلانتر قشم دادند. بعد از اینکه نظر به انحصار گل سرخ به معین التجار، جزیرۀ مزبور كه گل سرخ داشته است، از تابعیت قشم خارج و تسلیم ده رأس گوسفند هم موقوف گردید.» (اقتداری، 1348، ص 692)

جزیرۀ لارک در روزگار اقتدار پادشاهان لار جزو قلمرو لارستان بزرگ بوده است که گویا عده‌ای از ساکنان لار در این جزیره مسکن گزیده‌اند. از اینرو برخی عقیده دارند نام لارک به این جزیره اطلاق شده است. طبق این روایت لارک به معنی لار  کوچک (ک علامت تصغیر) است اما باید توجه داشت که در گویش مردم این منطقه حرف «و» علامت تصغیر است نه «ک» بنابراین می‌بایست در پذیرش این فرضیه احتیاط کرد. نخستین اطلاع تاریخی در مورد نام جزیرۀ لارک متعلق به سفرنامۀ نئارک است که به جزیره‌ای خالی از سکنه رسیده و نام آن را آرقانا ثبت کرده است. سدیدالسلطنه نوشته است:

«جمعی را عقیده بر این که آن جزیره همان هرمز است و جمعی دیگر آن را لارک میدانند.» (1342، ص 325)

نئارک در سفرنامۀ خود به اگریس (اگریپس) نیز اشاره دارد که به طور قطع اگریس همان جزیرۀ هرمز فعلی است. بنابراین، آرقانا که در زمان سفر نئارک خالی از سکنه بوده، همین جزیرۀ لارک است و علت خالی بودن آن نیز مهاجرت مردم آن به میناب (مغ استان و هرموز کهنه) بوده است. مشابهت لفظی میان کوه قاآنی و آرقانا که تلفظ یونانی است، وجود دارد. از آنجا که سکونتگاههای قدیمی این جزیره در مناطق کوهستانی بوده است، به نظر می‌رسد که دامنه‌های کوه قاآنی محل استقرار نخستین گروه از مردمان این جزیره باشد.

بیشتر تأسیسات جزیرۀ لارک شامل تأسیسات گمرک، تلگرافخانۀ قدیم و قلعۀ لارک در بخش شمالی جزیره، یعنی لارک شهری واقع شده است.

مردم لارک به لهجۀ محلی لارکی که به نظر می‌رسد بازماندۀ لهجه‌ای از زبانهای باستانی ایران (فارسی جنوبی) باشد، صحبت می‌کنند. به دلیل حضور اعراب مسقطی و مهاجرت و روابط بازرگانی که ساکنان جزیره با حایشۀ جنوبی خلیج‌فارس داشته‌اند، واژه‌های عربی نیز به گویش مردم لارک وارد شده است، همچنان که واژه‌های مینابی و بندرعباسی و قشمی نیز رایج است. گويش لاركي با زبان سواحلي (سياهان آفريقايي) نيز در پيوند شده است.

در گذشته جزیرۀ لارک به همراه جزایر قشم، هنگام و هرمز با عنوان «جزایر اربعه» (جزایر چهارگانه) خوانده می‌شد.

یکی از آیین های به جا مانده از روزگاران کهن که نشانگر دلیری و شهامت مردمان لارک است، رقص شمشیر می‌باشد که هنوز هم به صورت آیینی در این جزیره اجرا می‌شود. این مراسم توأم با نواختن ساز و دهل و رقص صورت می‌گیرد. شمشیری که در دست اجرا کنندگان این مراسم وجود دارد، نسل به نسل به آنها رسیده است و قدمت برخی از آنها به روزگار صفویه می‌رسد. مردان جزیره طی روزگاران گذشته با این شمشیرها از مرزهای جنوب پاسداری می‌کردند.


 

د- جزیرۀ هرمز، نگین انگشتری جهان

جزیرۀ هرمز، گنبد نمکی بیضی شکلی است که سر از آب برون آورده و به دلیل وجود تشکیلات تبخیری آهن‌دار و رسوبات میوسن و پلیوسن دارای خاک سرخی موسوم به گلک است که از آن برای مصارف صنعتی از جمله تهیۀ رنگ و لوازم آرایشی نیز استفاده می‌‌شود. گزارش شده که درگذشته برای حفر چاههای نفت نیز از این ماده استفاده می‌شده است. هنوز لنج سازان برای رنگ کردن بدنۀ لنج و کشتی از آن استفاده می‌کنند. ساکنان حوزۀ خلیج فارس، هنگام نوروز، مقداری از این خاک را به پیشانی دامهای خود، سردر خانه‌ها، گوشه مقابر و حتی تنۀ برخی درختان به نشانۀ آغاز سال نو می‌مالیدند. با این حال مهمترین مصرف سنتی این خاک، تهیۀ نوعی غذای محلی موسوم به سوراغ است.

خاک سرخ جزیرۀ هرمز یکی از مرغوبترین معادن خاک سرخ شناخته شده در جهان است. حتی خاک سرخ دیگر جزایر پیرامون، مانند: قشم و لارک به خوبی آن نمی‌باشد. خاک سرخ این جزیره بیشتر در کوههای جنوب شرقی آن که پشت کوه نامیده می‌شود، وجود دارد. در گذشته پس از استخراج خاک سرخ آن را به بندرعباس، عمان، هند و اروپا صادر می‌کردند. هلندی‌ها، انگلیسی‌ها و ژاپنی‌ها امتیازاستخراج گل سرخ این جزیره را در اختیار داشتند. معین التجار بوشهری از جمله اتباع ایرانی بود که در سال 1314ق/ 1896م امتیاز مزبور را برای مدت ده سال بدست آورد. پس از سال 1324 ق/ 1906 م نیز وی از غفلت «اولیاء دولت ایران بهره برد» و به مدت چهار سال و هشت ماه دیگر با همان اجارۀ اندک از معادن خاک سرخ استفاده کرد. تا اینکه در سال 1327 ق/ 1909 م دولت متوجه شد و امتیاز مزبور را به ادارۀ گمرکات عباسی (بندرعباس) سپرد. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 94) سدیدالسلطنه در ادامۀ گزارش خود پیرامون خاک سرخ هرمز آورده است:

«معادن گل سرخ در هرمز نه باشند. پنج نقطه معروف به غله و سی فیت عمق پیدا نموده‌اند، و یک معدن معروف به گل رز جدید که معدن گل زرد هم نزدیک آنجا است و سه معدن معروف به درزراق باشند، از آن نقاط نه گانه حال گلک استخراج می‌شود.» (همان، ص 95)

به دلیل گرمای بیش از حد این جزیره، استخراج خاک سرخ در سه ماهۀ تابستان تعطیل می‌شد. (اقتداری 1348، ص 689)

هرمز علاوه بر معادن خاک سرخ دارای معادن نفت، گوگرد، آهن و نمک است که دو نوع نمک این جزیره موسوم به نمک نر یا گوپال (گوپل) و نمک ماده یا دارانی است. علاوه بر این، شن سیاه و مشعشع جزیرۀ هرمز از روزگاران گذشته توجه همه را به خود جلب کرده است. سدیدالسلطنه توصیف جالب توجهی از شن هرمز ارائه کرده و نوشته است:

«خاک این جزیره چه در بلندی‌ها و چه در پستی‌ها عبارت است از شن و این شن به شدت سیاه و شعشعان است. فرنگیها برای خشک نمودن مرکب تحریرات خود از این شن روی کاغذ می‌پاشند. پرتقالی‌ها وقتی که مالک جزیرۀ هرمز بودند، برای همشهریهای خود که در سواحل هند ساکن بودند از این شن تعارف میفرستاند. غرباء وقتی که به لیزبون (لیسبون) پایتخت پرتغال به جهت ابتیاع امتعۀ هندوستان می‌آمدند، تجار بارنامه‌های خود را که به ایشان ارائه می‌نمودند، اگر بر روی صفحۀ بارنامه شن جزيرة هرمز را ملاحظه مي‌كردند، كمال اعتماد به آن بارنامه نموده، آنچه قیمت در آن نوشته شده بود، بی چون و چرا وجه نقد تسلیم صاحبان امتعه می‌کردند. تجار لیزبون این اعتماد غرباء را فوز عظیم دانسته، هر سال از اين شن چند خروار از جزیرۀ هرموز به مملکت خود آورده، بارنامۀ جعلی درست کرده، از این شن بر روی آنها می‌پاشیدند.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 7_296)

جزیرۀ هرمز با مساحتی در حدود 8/41 کیلومتر مربع از شمال به بندرعباس، از جنوب غربی به قشم، از جنوب به جزیرۀ لارک و از شرق به آبهای ساحلی میناب محدود می‌شود. شهر هرمز تنها منطقۀ مسکونی این جزیره است که در مجاورت حاشیۀ جنوبی قلعه پرتغالی‌های هرمز بنا شده است. به نظرمی‌رسد که نخستین سکونتگاه این جزيره در حاشيه جنوبی آن یعنی مجاورت منطقه کوهستانی واقع شده است. به دنبال رونق این جزیره پس از مهاجرت ملوک هرموز، مناطق مرکزی و شمالی شهر رونق یافت. پرتغالیها قلعۀ خویش را در منتهی الیه دماغۀ شمالی جزیره، جایی که می‌توانستند بر تردد کشتیها نظارت کنند، بنا نمودند. شهر جدید هرمز بر ویرانه‌های هرموز معروف بنا گردید که تورانشاه پس از شکست از پرتغالی‌ها دستور سوزاندن آن را صادر کرد و خودش نیز روانه قشم شد.

تنها منطقۀ کوهستانی جزیرۀ هرمز، در نیمۀ جنوبی آن است که شامل کوههای اسب رستم، کلاه رستم و سیاه کوه (در جنوب شرقی) و پشت کوه و درۀ هشتادگزی (در جنوب غربی) می‌باشد. کوههای این جزیره از دور شباهت زیادی به کلۀ اسب و کلاه خود دارد که آن را به رستم نسبت می‌دهند.

جزیرۀ هرمز جزو مناطق گرم و مرطوب به شمار می‌آید و از لحاظ پوشش گیاهی بسیار فقیر است. اما برخی گونه‌های درختان شورپسند در آنجا رویش دارند. در گذشته باغی موسوم به توران باغ (تورنبک) دراین جزیره بوده است که احداث آن را به تورانشاه نامی نسبت می‌دهند. از شکوه آن باغ جز چاه آبی به همین نام باقی نمانده است.

آب شرب جزیرۀ هرمز از طریق لوله‌ای که از زیر دریا می‌گذرد و تا بندرعباس امتداد دارد، تأمین می‌شود. سد میناب منبع اصلی آب شرب شهرهای بندرعباس و هرمز است.

جزیرۀ هرمز به لحاظ تقسیمات کشوری جزو شهرستان قشم و در واقع یکی از دو منطقۀ شهری قشم محسوب می‌گردد. دفتر نمایندگی فرمانداری قشم، شهرداری، ادارۀ محیط زیست و دفتر نمایندگی میراث فرهنگی از جمله ادارات و سازمانهای دولتی این جزیره به شمار می‌آیند. تا پیش از این (1354 ش) قشم و هرمز جزو بندرعباس بوده‌اند.

جزیرۀ هرمز در روزگار اقتدار ملوک هرموز مقرر فرمانروایی سرزمین وسیعی بوده که با نام جرورنات شناخته می‌شد و بندرعباس و قشم فعلی جزیی از این سرزمین به شمار می‌آمدند. در واقع قلمرو ملوک هرموز از شمال به داراب، سیرجان و لار، از مغرب به آنجا (بندرلنگه)، از مشرق به بلوچستان و از جنوب به سواحل جنوبی خلیج‌فارس شامل سرزمین عمان (مسقط)، امارات متحدۀ عربی، بحرین، قطر و قطیف در شبه جزیرۀ عربستان محدود می‌شد. سدیدالسلطنه در گزارش خود پیرامون قلمرو ملوک هرموز آورده است:

«سابقاً محوطۀ جزیرۀ هرمز و عباسی (بندرعباس) و مضافات نسبت به شهر جرون داده، جرونات گفته‌اند و جرونات را جزو پرکنه (ایالت) هرمز شمرده‌اند و سرجان ملکم تصریحاً هرمز را بركنه گوید، یعنی ایالت و تا به حال شمیلات را جرونات گویند. اعتماد‌السلطنه صاحب كتاب مرآه البلدان فرماید: قرایی که به جرون منسوب بوده اکنون نیز جرونات خوانند و جرون تعریف گرون است و بلاد عمان که عبارت است از مدینۀ زکی، شبا، کلباد خورنکان و بیشتر بلاد مزبور، در تحت سلطۀ سلطان هرمز است.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 64)

این جزیره تا پیش از مهاجرت ملوک هرموز کهنه به آنجا «جرون» نامیده می‌شد. نام این جزیره به صورت زرون و ژرون نیز ثبت شده است. عقیدۀ رایج بر این است که جرون معرب گرون یا گروم به معنی جای گرم می‌باشد. اما به نظر می‌رسد که این وجه تسمیه از گیاه جر گرفته شده باشد. نئارک در سفرنامۀ خود به محلی به نام اوگریپس (اوگریس) اشاره کرده که بنا به تحقیقات به عمل آمده، جزیرۀ هرمز فعلی است. گویا در زمان نئارک این جزیره خالی از سکنه بوده و ماهیگیری به نام جرون در آن زندگی می‌کرده است. (همان، ص 27) از این گزارش بر می‌آید که جرون محل اقامت ماهیگیران در مدت صید و صیادی بوده است. پس از مهاجرت ملوک هرموز به این جزیره به مناسبت و با یاد سرزمین هرموز کهنه، این جزیره هرموز نامیده شد. اما جرون به عنوان مرکز هرموز تا اواسط دورۀ صفوی وجود داشت.

همزمان با مهاجرت ملوک هرموز، جزیرة جرون جزو قلمرو ملوک کیش بود. لذا هرامیز (ساکنان هرموز کهنه) در ازای پرداخت مبلغی این جزیره را که خالی از سکنه بود، خریداری نمودند. گویا در این زمان نیز تنها ماهیگیری که وی نیز جرون خوانده می‌شد، در این جزیره زندگی می‌کرده است. البته این موضوع صحیح نیست چرا که از شواهد تاریخی بر می‌آید که این جزیره همواره مسکون و آباد بوده است.

تاریخ و علت مهاجرت ملوک هرموز به درستی مشخص نیست. برخی رواج بیماری مسری را عامل این مهاجرت می‌دانند. اما عقیدۀ رایج بر این است که در سال 699 ق عده‌ای از مغولان جغتایی از ماوراءالنهر به خراسان و سپس کرمان و فارس وارد شدند. ولی پس از ناتوانی در شیراز به جمع‌آوری غنائم بسنده کرده و سپس روانۀ هرموز کهنه شدند. بهاءالدین ایاز، حکمران هرموز، چون خبر هجوم مغولان را به فارس شنید، از ترس پایتخت خود را به جزیرۀ جرون منتقل کرد. حمد الله مستوفی، مورخ و جغرافیدان مشهور دورۀ ایلخانان مغول، نیز در کتاب نزهه القلوب علت انتقال پایتخت ملوک هرموز را ترس از «حرامی» دانسته و نوشته است:

«هرمز از بنیان اردشیر است و سلطان فخرالدین از خوف حرامی در جزیرۀ جرون واقع در دریا، بنیان هرمز جدید نهاد و از آنجا تا به هرمز کهنه یک فرسنگ راه است.» (مستوفی، 1331، ص 172)

در مورد اینکه آیا مغولان در ابتدای تهاجم خود به جنوب حمله کرده باشند، اطلاعی در دست نیست. عباس اقبال در کتاب تاریخ مغول و اوایل تیموری ذکر کرده است که مغولان به جنوب ایران حمله‌ای نداشته‌اند. (اقبال، 1376، ج1، ص 242) به نظر می‌رسد که ملوک هرموز در قبال مغولان همان سیاستی را پیش گرفتند که قبل از آن در قبل سلاجقۀ کرمان و فارس اعمال کرده بودند یعنی پرداخت خراج و حفظ استقلال خویش. همین سیاست را بعدها در قبال آق قوینلوها و صفویان نیز در پیش گرفتند. با این تدبیر، ملوک هرموز استقلال خویش را حفظ  کردند و همچنان خود را «پادشاه» می‌نامیدند. به روزگار مغول و در زمان فرمانروایی قطب‌الدین تهمتن، قلمرو ملوک هرموز گسترش یافت. آنها خراج خود را برای ابوسعید، آخرین ایلخان مغول می‌فرستادند. مغولان نیز در قبال آنها سیاست صلح و آشتی را دنبال می‌کردند. در زمان فرمانروایی قوبیلاقا آن (658 تا 693 هـ/ 1259 تا 1293 م) هیأتی ششصد نفره به همراهی مارکوپولو و نیکوپولو، جهانگردان معروف ونیزی، عازم ایران شدند. این گروه پس از هجده ماه مسافرت دریایی به جزیرۀ هرمز رسیدند، درحالیکه تنها هفده تن از آنها زنده ماندند. اینها در هرمز مطلع شدند که ارغون خان در گذشته لذا در ابهر زنجان به حضور غازان خان رسیدند. (اقبال، 1376، ج1، ص 244)

تنها در اوایل قرن هشتم هجری (715هـ) بود که سپاهیان امیرتیمور گورکانی به شهرهای ساحلی جنوب، به ویژه قلمرو ملوک هرموز حمله و هفت قعلۀ آنجا را تسخیر کردند (لسترنج، 1337، ص 342) با این حال پادشاه هرموز به اطاعت امیرتیمور گردن نهاد و تعهد کرد سالانه سیصد هزار دینار خراج بپردازد. (اقتداری، 1348، ص 576_575)

شاید دلیل مهاجرت ملوک هرموز به جزیرۀ جرون حملة دزدان باشد که حمدالله مستوفی نیز به آن اشاره کرده است. اما این دزدان چه کسانی بودند؟ به احتمال قوی اقوام کوفج (قفص) و بلوچ که در کوههایی به همین نام در حوالی جیرفت فعلی به سر می‌بردند و به سرزمینهای همجوار یورش می‌آوردند، عامل این نقل و انتقالات باشند. بسیاری از متون تاریخی و جغرافیایی از  جمله اصطخری (در المسالک و الممالک ص 141)، ابن حوقل (در صوره الارض، ص 74) و مؤلف ناشناس حدودالعالم من المشرق الی المغرب (قرن چهارم هجری) نیز به این سرزمین و خصلت مردمان آن اشاره کرده‌اند. مؤلف حدودالعالم در مورد ناحیۀ کرمان و شهرهای آن نوشته است:

«بلوح (بلوچ)، مردمانی اندر میان این شهرها و میان کوه کوفج نشسته بر صحرا و دزدپیشه و شبان و ناپاک و خونخواره ...

کوفج (قفص) مردمانی اندر بر کوه کوفج و کوهیانند و ایشان هفت گروه‌اند و هر گروهی را مهتریست و این کوفجان نیز مردمانی دزدپیشه و شبان برزیگر[ند].» (حدودالعالم، 1340، ص 127)

به غیر از اقوام بلوچ و قفص، موج سوم تهاجم علیه هرموز کهنه و شهرهای آن توسط بشاگردیها صورت می‌گرفت. مردم جنوب هنوز هم خاطرۀ این تهاجمات را در ذهن دارند و بدبختی ناشی از این تهاجمات هنوز هم نقل پیران قوم است.

از گزارش شبانکاره‌ای (مجمع الانساب، ص 216-214) و معین‌الدین نطنزی (منتخب التواریخ ص 13_11) بر می‌آید که انتقال مقر فرمانروایی ملوک هرموز در سال 696 ق بوده نه 699 ق و علت آنهم اختلاف خانوادگی ميان ملوك هرموز بر سر جانشيني بوده است روايت اين دو به حقيقت نزديكتر است.

به دنبال انتقال مرکز قدرت و فرمانروایی ملوک هرموز به جزیرۀ جرون، رونق و آبادانی این جزیره آغاز گردید و جرون به یکی از مهمترین مراکز تجارتی در جهان آن روز مبدل گشت که مال‌التجارۀ بازرگانان سراسر جهان از هند و چین گرفته تا سواحل آفریقا و دریای مدیترانه، در بازار معروف جزیره، که به بازار زعفرانیه مشهور بود، مبادله و داد و ستد می‌شد. فاصلۀ سالهای قرن هفتم هجری/ سیزدهم میلادی تا اوایل قرن دهم هجری/ شانزدهم میلادی، دوران اوج و شکوه شهر هرمز است که آن را به نگین انگشتری جهان مبدل ساخت. انگلیسی‌ها که آوازۀ هرمز را شنیده بودند، طی مثلی عنوان میداشتند که:

“Were the world a ring, Hormuz would be the jewell in it”

(اگر جهان بسان انگشتری باشد، هرمز به مثابۀ نگین آن است)

میلتون، شاعر بلندآوازۀ انگلستان، که از روی سیاحتنامه‌های سیاحان اروپایی، به ویژه نوشته‌های پرتغالیها با اوضاع و احوال این جزیره آشنا شده بود، در کتاب بهشت گمشده وصف این جزیره را آورده و سروده است:

«به روی اورنگی با فر شاهی که شکوهش از ثروت هرمز و هندوستان و دیگر سرزمینهایی که در آن شرق پرجلال با دستی پر برکت بر سر شاهان وحشی آن باران مروارید و طلا می‌بارید، سبق می‌برد.» (میلتون، 1378، ص78)

در واقع جزیرۀ هرمز در زمان میلتون چنان آباد و ثروتمند بود که دیگر شعرای بزرگ آن روزگار از جمله کاموئنس[4]، شاعر برجستۀ پرتغالی نیز در اثر حماسی خود موسوم به لوسیادس[5]به ستایش و تجلیل آن پرداخته است. (همان، ص 78)

ابن بطوطه، جهانگرد مراکشی که در زمان قطب الدین تهمتن (634 هـ/ 1236 م) به جزیرۀ هرمز سفر کرده در توصیف آن نوشته است:

«جرون شهری است نیکو و بزرگ، دارای بازارهای خوب که بندرگاه هند و سند می‌باشد و مال التجارۀ هندوستان از این شهر به عراق عرب و عراق عجم و خراسان حمل می‌شود.» (ابن بطوطه، 1337، ص 268)

به رغم اطلاق نام هرموز نو به جزیرۀ جرون، این نام تا روزگار صفوی نیز رواج داشته و جرون در واقع مرکز جزیره و قلمرو ملوک هرموز بوده است. سرزمینهای پیرامون این جزیره را به تبع نام جرون، جرونات می‌گفتند که میناب، بندرعباس و شمیلات فعلی را شامل می‌شد. ساکنان جرون برای تفکیک قلمرو خود جرون، را درونات و سزمینهای پیرامونی آن را بیرونات می‌گفتند. (وثوقی، 1380، ص 286) سديدالسلطنه در مورد جرون نوشته است:

«نام جرون در دو جا ثبت شده؛ یکی جزیرۀ جرون که همان جزیرۀ هرموز امروزی است و دیگری نام قدیم بندرعباس.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 672)

جرون که در بندرعباس بوده، در واقع بندرگاه جزیرۀ جرون (هرموز) بوده است. چنانکه جرون را بندرگاه سند، هند و کرمان نامیده‌اند. لسترنج در توجیه نام جرون نوشته است:

«جغرافی‌نویسان عرب، فارس را به دو منطقه قسمت می‌کردند: منطقۀ گرم که آن را جروم و منطقۀ سرد که آن را صرود می‌خواندند.» (لسترنج، 1373، ص268)

قدرت سیاسی و ثروت ملوک هرموز تبعات چندی در پیش داشت:

1_  آنها هرگاه فرصتی به دست می‌آوردند، خود را از طاعت فرمانروایان فارس، کرمان و بعدها مغولان، تیموریان و آق قویونلوها که خراجگذار آنها بودند، خارج می‌کردند. چنانکه پس از مرگ اوزون حسن، ملوک هرموز از پرداخت خراج خودداری کردند، لذا بایسنقر آق قویونلو یکی از امرای خود را به نام خلیل موصلو روانۀ هرموز کرد. وی به دلیل نداشتن کشتی نتوانست به جزیرۀ هرموز برسد و کاری از پیش ببرد.

2_ رونق اقتصادی، هرمز را که جزیره‌ای خشک و گرم و مرطوب بود، به یکی از آبادترین و با شکوه‌ترین شهرهای جهان تبدیل  کرد. تاورنیه که در زمان رونق جزیرۀ هرمز به آنجا مسافرت کرده در سفرنامۀ خود نوشته است:

«باید دانست در جزیرۀ هرمز هیچ درخت و گیاهی نمی‌روید(1336، ص682)

اما به زودی به برکت ثروت و تدبیر فرمانروایان هرمز این جزیره به یکی از مناطق سرسبز جنوب تبدیل شده که باغ تورانشاهی (تورنبغ یا تورنبک) یکی از زیبایی‌های این جزیره بوده است.

3- می‌توان گفت که اگر اصفهان در زمان شاه عباس، آباد گردید و به عنوان پایتخت برگزیده شد، از برکت هرمز بوده است. تاورنیه در ادامۀ گزارش خود آورده است:

«اصفهان را قبل از آنکه شاه عباس کبیر مملکت لار و هرمز را فتح نماید، غیر از قریه نمی‌توان محسوب داشت. پس از اینکه آن پادشاه آن ممالک را ضمیمۀ ممالک خود کرد، اصفهان از حیث مسافت وضع جغرافیایی بهتر یافت.» (تاورنیه، 1336، ص 378)

حیات سیاسی جزیرۀ هرموز تابع ماهیت اقتصادی آن است. در هرمز مسائل اقتصادی، نحوة تصمیم‌گیری سیاسی را مشخص می‌کرد. تا آنجا که در قرن هشتم هجری، زمانی که توازن قدرت سیاسی در ایران به هم خورد و حملات پی در پی و ویرانگر مغولان و دزدی و غارتگری قبایل محلی می‌رفت که حیات اقتصادی و تجارتی ملوک هرموز را به خطر اندازد، آنها تصمیم گرفتند برای حفظ سرمایه و شوکت خود، شهر آباد و مقر فرمانروایی خویش را رها سازند و جزیرۀ خشک و بی آب و علفی که «زمینش سراسر نمک» بود و «در آن هیچ درخت و گیاهی نمی‌روئید» (همان، ص 4_681) را برگزینند. چرا که برای تجارت اساسی‌ترین شرط تأمین امنیت بود. فرمانروایان هرموز با تدبیر وزرای کاردانی همچون خواجه عطا (خواجه عطار) امنیت اجتماعی و اقتصادی را در قالب تسامح در عرصۀ سیاست داخلی و خارجی خود برقرار نمودند. در واقع هرمز از چنان امنیتی برخوردار بود که آن را دارالامان می‌خوانند. (وثوقی، 1380، ص 287)

فرمانروایان هرموز از چنان اقتداری در عرصۀ سیای برخوردار بودند که به نام خود سکه ضرب می‌کردند. ضرب سکه توسط پادشاهان یکی از نشانه‌های استقلال به شمار می‌آمد. در دورۀ فرمانروایی ملوک هرموز دو نوع سکه در قلمرو آنها رواج داشته است: نخست سکه‌های ساسانی که مهمترین ویژگی آن نقش صورت پادشاه ساسانی بر روی سکه است و دوم سکه‌های ضرب جرون (لک). از نام جرون که بر روی برخی سکه‌های مکشوفه حک شده است، چنین بر می‌آید که ضرب سکه توسط ملوک هرموز مربوط به روزگار مهاجرت آنها به جزیرۀ جرون است. بر روی دو سکه نام «تورانشاه» و «سلطان عادل محمد شاه» و دو سکۀ دیگر نیز نام «نورالدین» و یک سکه «نظام الدین» و یک سکه نیز نام «سیف الدین» منقوش است، که همگی از ملوک جدید هرموز به شمار می‌آیند. بر روی دو سکه دیگر نیز سال 923 ق/ 1517م و 928ق/1521م حک شده است. این تاریخها مصادف با دورۀ سیطر، پرتغالیها بر جزیرۀ هرموز می‌باشد. پرتغالیها بعد از غلبه بر هرموز، محمد شاه (شاه عادل) را به فرمانروایی برگزیدند و در سال 929ق/1522م قرار داد میناب را مبنی بر تحت الحمایگی وی به امضاء رساندند.

فرمانروایان هرمز سیاست تسامح را در عرصۀ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و به ویژه مذهبی که می‌توانست حساسیت‌زا باشد، اعمال می‌کردند. تا آنجایی که به یمن این آزاداندیشی دینی و سیاسی، اقوام ایرانی، عربهای مسلمان، مسیحیان، هندوان بت‌پرست، یهودیان و بومیان سند و گامبیا، در قالب همجوشی فرهنگی با یکدیگر به سر می‌بردند. (فیگوئروا، 1373، ص 60_59) این همجوشی فرهنگی که بنا به مصالح اقتصادی و سیاسی شکل گرفته بود، در تمام دوران حاکمیت ملوک هرموز بر تمامی سواحل و کرانه‌های خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز و جرونات اعمال می‌شد.

نباید فراموش شود که هرموز در طول حیات سیاسی خود به وسیلۀ همسایگان شمالی، از جمله حکام کرمان (سلاجقه کرمان)، فرمانروایان فارس (آل‌اینجو و آل‌مظفر)، امرای آل چوپان و حتی حکام لارستان که آنها نیز ادعای سرزمین مستقلی داشتند و خود را پادشاه می‌نامیدند (اقتداری، 1334، ص 37) مورد تهدید قرار می‌گرفت. ملوک کیش نیز که در مجاورت هرموز بودند، تهدیدی جدی به حساب می‌آمدند. سرانجام پس از رقابتی طولانی ملوک هرموز بر فرمانروایان کیش غالب شدند و از این زمان (626ق) بود که اتابک سعد زنگی ادارۀ جزایر و سواحل تنگۀ هرمز و خلیج‌فارس را به ملوک هرموز واگذار کرد. (وثوقی، 1380، ص 128) این اقتدار ملوک هرموز بر سواحل شمالی و جنوبی خلیج‌فارس تا روزگار چیرگی استعمارگران پرتغالی بر خلیج‌فارس ادامه داشت.

در حالیکه سلاطین صفوی که درگیر آشفتگی سیاسی در مرزهای داخلی و خارجی ایران بودند و از شرق و غرب نیز توسط ازبکان و عثمانی مورد تهدید قرار گرفته و در داخل نیز با شورشهای خانوادگی برای دستیابی به قدرت مواجه شدند، رقیب تازه‌ای به نام پرتغال خود را به مرزهای جنوبی ایران در خلیج‌فارس رساند.

به نظر می‌رسد که ملوک هرموز در زمانی که شاه اسماعیل صفوی برای سرکوبی سلطان مراد آق قویونلو به همدان و از آنجا به شیراز لشکر کشید به اطاعت وی درآمده باشند. هر ساله نماینده‌ای از سوی شاه اسماعیل برای گرفتن خراج به هرمز می‌آمد. در زمان غبلۀ آلبوکرک بر هرموز نیز، نمایندۀ شاه اسماعیل برای گرفتن خراج سالیانه به این جزیره آمد اما دریاسالار پرتغالی به او پیغام داد که:

«ما هرمز را با زور و توانایی گرفته‌ایم و این جزیره متعلق به دون مانوئل، پادشاه پرتغال است و امیر هرمز حق پرداخت خراج به پادشاه دیگری ندارد.» (هوشنگ مهدوی، 1377، ص 22)

در عوض خراج، دریاسالار پرتغالی مقداری گلولۀ توپ و تفنگ نزد او فرستاد و پیغام داد که:

«این است آنچه می‌توان به عنوان خراج و مالیات برای شاه ایران فرستاد.» (قائم مقامی، 1354، ج1، ص 39)

این گفته به منزلۀ تهدیدی به شاه ایران تلقی می‌شد، اما شاه اسماعیل قادر به مقابله نبود. بنابراین، پرتغالی‌ها از سال 913 ق/ 1507م تا 1031ق/ 1622م بر سراسر خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز مسلط شدند.

طی این مدت اسپانیایی‌ها، هلندی‌ها و انگلیسی‌ها نیز خود را به خلیج‌فارس رساندند. این شکوه و آوازۀ جزیرۀ هرمز بود که نام آن را بر سر زبانها انداخت و اروپاییان که دورۀ مرکانتیلیسم[6] (اقتصاد سوداگری) را می‌گذراندند، سیطره بر دیگر مناطق جهان به منظور به دست آوردن طلا، که عامل رونق اقتصادی و قدرت سیاسی تقلی می‌شد و بازارهای تجارت کالا که مبادلۀ پایاپای بدون خرج کردن پول داخلی را به همراه داشت، می‌پرداختند. کوئن[7]، بنیانگذار کمپانی هند شرقی هلند، در راستای اعمال این سیاست اقتصادی و استعماری در سال 1028ق/ 1619م عنوان کرده بود:

«ما می‌توانیم قماش گجرات را با فلفل و طلا در سواحل سوماترا مبادله کنیم و مسکوک و پنبۀ ساحل سوماترا را با فلفل دربانتام مبادله کنیم و چوب صندل، فلفل و مسکوک را می‌‌توانیم با کالا و طلای چینی مبادله کنیم. ما می‌توانیم با دادن اجناس چینی از ژاپن نقره بگیریم، با دادن ادویه، امتعۀ خرازی و طلای چینی، قماش از سواحل کوروماندل بگیریم، با دادن ادویه، امتعۀ خرازی و مسکوک از سورات قماش بگیریم و مسکوک را از عربستان به جای ادویه و سایر چیزهای جزیی بگیریم ... و همۀ اینها را می‌توان بدون پول از هلند و تنها با کشتی انجام داد.» (سیوری، 1374، ص 8_197)

موقعیت جزیرۀ هرمز که در دهانۀ تنگۀ هرمز واقع شده بود، بزودی آن را به یکی از پایگاههای دول سلطه‌گر اروپایی در خلیج‌فارس تبدیل کرد. انتشار خبر سفرنامۀ مارکوپولو در ونیز، اروپاییان را متوجۀ مشرق زمین کرد. آلبوکرک، دریاسالار پرتغالی، تسلط بر سه تنگۀ هرمز، مالاکا و عدن را ضروری دانست. از این زمان بود که تنگۀ هرمز، کلید خلیج‌فارس لقب گرفت و جزیرۀ هرمز نگین انگشتری جهان خوانده شد. پرتغالی‌ها در ابتدا شروع به ساختن برج و بارویی در جزیره کردند. بنای قلعۀ پرتغالیهای هرمز که نام اصلی آن نوساسین هوراد ویکتوریا[8]  است، حدود سی سال به طول انجامید. در معماری این دژ که همچون قلعه‌های قرون وسطایی اروپایی است، اسلوبهای محلی و بومی نیز به منظور تهویۀ هوا، به ویژه در فصل گرما، در نظر گرفته شده است.

با افزایش قدرت پرتغالیها در جنوب اندک‌اندک از اقتدار ملوک هرموز کاسته شد. قیامهای محلی نیز راه به جایی نبرد و فرمانروایان هرموز هم قادر نبودند در برابر دشمنی که سلاحهای آتشین در اختیار داشت و از قدرت نیروی دریایی قوی برخوردار بود، ایستادگی کنند. امیدی نیز به دولت مرکزی ایران، که شکست سختی در چالدران خورده بود، وجود نداشت. بنابراین، تورانشاه، فرمانروای هرموز به همراه وزیرش، شرف الدین فالی، روانۀ جزیرۀ قشم شدند و دستور دادند که شهر هرموز را به آتش بکشند و بدینسان این جزیره به تلی از خاکستر و خاک تبدیل گردید. پرتغالیها چهار روز بعد جزیرۀ هرموز را به اشغال خود درآوردند و دو تن از بازماندگان خاندان فرمانروایان آن جزیره را به پرتغال فرستادند و محمد شاه نامی را به پادشاهی برگزیدند. آنها موفق شدند در سال 1523م/929ق قراردادی موسوم به قرارداد میناب را با شاه جدید هرموز به امضا رسانند که به موجب آن پادشاه منتخب، تابع پادشاه پرتغال معرفی شد. در مقابل نیز پرتغالیها پذیرفتند که از محمدشاه در برابر تجاوز دشمنانش حمایت کنند. (قائم مقامی، 1354، ص 27)

بدینسان قدرت ملوک هرموز رو به افول نهاد و پرتغالیها به مدت حدود یکصد و پانزده سال بر منطقه مسلط شدد. ورود انگلستان و هلند به منطقه، خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز را به عرصۀ کشمکش میان این دول تبدیل کرد تا اینکه سرانجام در زمان شاه عباس صفوی، با همکاری دولت بریتانیا، به نفوذ پرتغالیها، که با شدت عمل و اعمال غیرانسانی همراه بود، پایان داده شد. اما هرمز هیچگاه شکوه گذشتۀ خود را به دست نیاورد.

امروزه از شکوه دیرین هرمز جز ویرانه‌های خانۀ زعفرانیه، مقبرۀ ارتیره، سه مکتب خانه، قصر صورت، قصر بی‌بی گل، چاه ترنبک و قلعۀ پرتغالیها چیزی به جا نماینده است. بازار زعفرانیه نیز به کلی ویران شده و تنها پی آن همسطح با زمین مشخص است. خضر، الیاس و قدمگاه مولا مورد توجه اهالی هستند و مردم در مراسم آیینی و مذهبی پیرامون آنها گرد می‌آیند. اگرچه رونق تاریخی و اقتصادی جزیره از میان رفته، اما مردم آن صبور و استوار پشت گرم به خاک میهن و چشم انتظار به سمت دریا به امید صید و آمدن صیاد و کشتی‌های تجارتی، دل به این گوشه از خاک ایران زمین بسته و استوار و سرافراز به کار صید و صیادی و دریانوردی مشغولند.

 

 

 

هـ _ جزیرۀ هنگام، در هنگامۀ تاریخ

جزیرۀ هنگام با مساحتی حدود پنجاه کیلومتر مربع (طول 8/9 کیلومتر و عرض متغیر میان سه تا شش کیلومتر) در دو کیلومتری جنوب جزیرۀ قشم واقع شده است. آبراه هنگام به طول پنج مایل (حدود نه کیلومتر) و عرض دو مایل (حدود دو تا سه کیلومتر) جزیرۀ هنگام را از جزیرۀ قشم جدا ساخته است. از آنجا که عمق این آبراه اندک است، کشتیهای حمل و نقل بین‌المللی و نفت‌کشهای بزرگ قادر به عبور از آن نیستند. به دلیل موقعیت این جزیره و ممانعت از ورود موجهای سهمگین به حاشیۀ شمالی جزیره، این منطقه پناهگاه مناسبی برای پهلو گرفتن لنج‌ها و قایق‌های کوچک در مقابل جریانهای شدید دریایی به شمار می‌آید.

جزیرۀ هنگام به لحاظ ساختمان طبیعی ادامۀ دیگر جزایر منطقه است که تقریباً مخروطی شکل می‌باشد. مرتفع‌ترین قلۀ جزیره، میترا نام دارد که حدود یکصد و شصت متر از سطح دریا ارتفاع دارد. کوه دیگر این جزیره نشونه[9] نام دارد. انگلیسی‌ها در طی اقامت خود در جزیرۀ هنگام در راستای سیاست از بین بردن وجهۀ تاریخی نام و نشان سواحل و جزایر خلیج فارس، نام فاکس و تی‌بل (میز) را برای کوههای این جزیره برگزیدند. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

«کوهی است مرتفع و فراز آن مسطح و شبیه میز، انگلیسها آن را به لغت خود تحال هل [تی‌بل] یعنی کوه میز مي‌گویند و ارتفاع آن کوه سیصد و پنجاه فیت است.» (1342، ص 138)

دلیل نامگذاری کوه فاکس نیز مشخص نیست، اما یکی از کارگزاران تلگرافخانۀ هنگام، منوار کروژر[10] معروف به فاکص (فاکس) بوده است که شاید این نام برگرفته از شهرت وی باشد. (همان، ص 136)

این کوهها، جزیرۀ هنگام را به دو نیمۀ شمالی و جنوبی تقسیم می‌کند. هنگام کهنه شامل روستاهای غیلان، نخلستان قیانه و نخلستان برشه که خالی از سکنه و در جنوب جزیره واقع شده است، می‌باشد. اهالی جزیره در فصل غرس خرما به آنجا می‌روند. هنگام نو نیز در جانب شمالی جزیره واقع شده است. این منطقه با ورود انگلیسی‌ها مورد توجه قرار گرفت. آنها قلعه‌ای در آنجا ساختند و هنگام نو پیرامون آن شکل گرفت. مهمترین ویژگی شهر جدید، نزدیکی آن به جزیرۀ قشم به ویژه دو بندرگاه چایی و شیب دراز است که جزیرۀ هنگام با چشم نیز از این دو بندرگاه دیده می‌شود. ادارۀ گمرکات ایران و تلگرافخانۀ انگلیس در این قسمت قرار داشت. سدیدالسلطنه گزارش داده است:

«قسمت اخیر معروف به ماشیه است ... در جنوب ماشیه دره‌ای است موسوم به وادی الموسی» (همان، ص574)

جزیرۀ هنگام گرم و مرطوب است و آب شرب اهالی جزیره از طریق چند برکه (آب انبار) و همچنین چند حلقه چاه تأمین می‌شود. این جزیره در گذشته به دلیل وجود آهو و بز کوهی و مراتع و علفزارهای سرسبز، محلی برای شکار بوده و مردم قشم، هرمز و لارک به قصد شکار به این جزیره می‌رفتند. (کازرونی، 1367، ص 141)

جزیرۀ هنگام که بنا به نوشتۀ سدیدالسلطنه هنجام و هنیام نیز خوانده می‌شود (همان، ص 131) به دلیل موقعیت جغرافیای خاصی که در آن قرار گرفته است، از گذشته مورد توجه بوده و بناهای سنگی موجود در این جزیره نشانگر وجود تمدنی دیرین در آن است، به ویژه که در منطقۀ غیلان آب شرب نیز یافت می‌شود.

وجه تسمیۀ هنگام به درستی معلوم نیست. اما در برخی مناطق جنوب هنگام به معنی مدت زمان تقسیم آب برای آبیاری نخلستانها، باغها و مزارع بکار رفته است. سدیدالسلطنه گزارش داده است:

«در شمیل آب را به شانزده روز تقسیم نمایند که سی و دو هنگام باشد، بیست و یک هنگام و نصف مالیات دارد، ده هنگام و نیم بدون مالیات است. در سال هزار و سیصد و بیست و پنج [قمری] از هر یک هنگام آب سی و هشت تومان مالیات دریافت نمودند.» (همان، ص 30)

هنجام که سدیدالسلطنه بدان اشاره کرده (ص 131) معرب هنگام و متعلق به روزگار اقامت طایفه بنی یاس در این جزیره است که این طایفه در محلی که آن را بلاد العود می‌نامیدند، مسکن گزیدند.

دهستان هنگام به مرکزیت هنگام نو دارای سه روستای هنگام نو، هنگام کهنه و غیل (غیلان) می‌باشد. بقیۀ روستاهای هنگام مانند: قپاله، خنیزی (نام گونه‌ای نخل) و نخلستان برشه خالی از سکنه هستند. به لحاظ تقسیمات کشوری دهستان هنگام جزو شهرستان قشم به شمار می‌آید. در گذشته این جزیره را به همراه قشم، لارک و هرمز جزایر اربعه (چهارگانه) می‌گفتند.

جزیرۀ هنگام در طول تاریخ فراز و نشیبهای متعددی را پشت سر نهاده است. در روزگار فرمانروای ملوک هرمز، هنگام گوشه‌ای از قلمرو آنها به شمار می‌رفت. به روزگار صفویه و همزمان با ورود اروپاییان به خلیج فارس، جزیرۀ هنگام نیز به اشغال آنان درآمد.

به دلیل موقعیت سیاسی و استراتژیک جزیرۀ هنگام، انگلیسیها بیش از سایر دول اروپایی به این جزیره توجه کردند. در واقع هنگام مرکز عملیات سیاسی انگلیسی‌ها در خلیج‌فارس به شمار می‌آمد. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 577) از اینروست که این جزیره به عنوان  کلید خلیج‌فارس نیز خوانده شده است. (همان، ص 134) در گزارش یکی از کارگزاران دولت بریتانیا در خلیج‌فارس به وزارت امور خارجه انگلیس آمده است:

«جزیرۀ هنگام نظر به موقعیت استراتژیکی که دارد، اهمیتی را حائز و امروز تکیه‌گاه بحری دولت انگلستان است.» (دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی، گزیدۀ اسناد خلیج فارس، ص 54)

در گزارش این کارگزار انگلیسی (1302هـ/1923م) آمده است که انگلیسی‌های طی جنگ جهانی اول، از این جزیره به عنوان مرکزی برای تدارک حمله به «بین‌النهرین» و در واقع علیه امپراتوری عثمانی بهره می‌بردند. این گزارش می‌افزاید که آنها یک انبار ذغال و چندین آب انبار را احداث و همچنین عده‌ای از نظاميان خود را در این جزیره گماشته بودند. (همان، ص 54) این پایگاه همچنین تهدیدی جدی برای دولت مرکزی ایران به شمار می‌آمد.

یکی از اقدامات اصلی دولت بریتانیا در جزیرۀ هنگام، ایجاد استحکامات نظامی شامل قلعه و انبار ذغال به منظور تأمین سوخت کشتی‌هایی بود  که به خلیج‌فارس اعزام می‌شدند. از آنجا که پایگاه دریایی انگلیسی‌ها در بوشهر به راحتی مورد تهدید قوای عثمانی قرار می‌گرفت، آنها جزیرۀ هنگام را به منظور تدارک عملیات علیه عثمانی برگزیدند. انگلیسیها همچنین به منظور مبادلۀ سریع اطلاعات از خلیج‌فارس و  کشورهای پیرامون آن به هند و سپس به انگلستان ایجاد خط تلگرافخانه را پی‌گیری و به همین منظور قراردادی نیز با دولت ایران به امضاء رساندند.

به موجب امتیازی که در سال 1285ق/1868م میان دولت ایران و انگلستان منعقد شد، شرکت تلگراف هند و اروپا موظف گردید که تلگرافخانه‌ای را در جزیرۀ هنگام احداث نماید. شرکت مزبور مبالغ هنگفتی را صرف احداث این تلگرافخانه کرد. این ساختمان بر روی تپۀ مرتفعی احداث گردید. اما در سال 1297ق/1880 م به ناگاه انگلیسیها ساختمان مزبور را ویران و آن را به جاسک منتقل کردند و در سال 1322ق/1904 میلادی مجدداً ساختمان آن را بنا نمودند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 575 و 697) بنای ساختمان جدید در سال 1325 ق/ 1907 م به پایان رسید. در این سال روس و انگلیس طی توافقی ایران را به سه منطقه نفوذ روس و انگلیس در شمال و جنوب و منطقه بی‌طرف در مرکز تقسيم کردند. هزینۀ طرح احداث تلگرافخانه حدود چهل هزار روپیه بود. (همان، ص 131) کارگزارانی که به عنوان کارمندان تلگرافخانۀ هنگام از جانب دولت بریتانیا به این جزیره اعزام می‌شدند، همگی اهداف و مطامع سیاسی این دولت را دنبال می‌کردند. از جمله لبو[11] نامی که برای مدت بیست و پنج سال در کمپانی مزبور در خلیج‌فارس مشغول فعالیت بود.

لبو، سکنه و شیوخ عرب جزیرۀ هنگام را علیه دولت ایران تحریک می‌کرد. از آنجا که در اجاره‌نامۀ بنادر و جزایر جنوب به شیوخ عمان فقط نام بندرعباس، لنگه، قشم و هرمز آمده و نامی از جزایر هنگام، لارک و ... نیامده بود، لبو، مأمور شد که دلیلی برای مالکیت شیوخ عرب بر این جزایر جعل نماید. به همین منظور در سال 1324ق/1906م که ایران درگیر وقایع مشروطه بود، سید فیصل برای اثبات ادعای واهی اعراب، که محرک آن کارگزاران دولت سلطه‌گر بریتانیا بودند، روانۀ جزیرۀ هنگام گردید. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 133) در واقع طایفۀ عرب بنی یاس از حدود 1851م/1268ق در جنوب جزیرۀ هنگام (هنگام کهنه) و به ویژه روستایی که آن را بلدالعود (بلاد العود) می‌نامیدند، مستقر شدند. پیشوای آنها عبید بن جمعه بود که براثر اختلافی که با حشربن مکتوم حاکم بنی یاس دبی پیدا کرده بود، در سال 1267ق/1850م به همراه پانزده خانوار از بنی یاس و سیزده کشتی جلای وطن کرد و وارد جزیرۀ تنب گردید. اما یک سال بعد بر اثر خشکسالی از جزیرۀ تنب به جزیرة هنگام مهاجرت کردند. در این زمان طایفه‌ای از عرب به نام رمس در آنجا ساکن بودند که شیخ حنظل نامی ریاست آنها را بر عهده داشت. با ورود بنی یاس به جزیرۀ هنگام میان این دو طایفۀ عرب درگیری پیش آمد که سه نفر از رمس‌ها کشته شدند. شیخ عبدالرحمن از بنی معین که در آن زمان حکومت جزیرۀ قشم را بر عهده داشت، بر آن شد که میان بنی یاس و رمس میانجیگری کند و صلح را برقرار نماید. طی توافق به عمل آمده، مقرر گردید که اهل رمس در مغرب جزیره (غیل) و بنی یاس در جنوب آن (هنگام کهنه) مستقر شوند. نه سال بعد (1277ق/1859م) طایفۀ دیگری از بنی یاس به رهبری مربن جریر ازدی به جزیرۀ هنگام آمد. این قضیه هراس حشربن مکتوم حاکم دبی را برانگیخت. وي درصدد اصلاح امور و دلجویی از مهاجران برآمد. لذا مربن جریر به دبی بازگشت، ولی عبید بن جمعه در هنگام باقی ماند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 3_132) پس از مرگ عبید بن جمعه فرزندش احمد بن عبید حکومت هنگام را به دست گرفت. لبو، معاهده‌ای را در چهار بند به شرح ذیل با وی منعقد کرد:

الف) حدود تلگرافخانه و متصرفات انگلیسها از حاشیۀ هنگام (در جانب شمالی جزیره) تجاوز نکند.

ب) انگلیسها حق نخواهند داشت غلام و کنیز سکنۀ هنگام را آزاد کنند، (جالب است که دولت بریتانیا یکی از دلایل حضور ناوگان جنگی خود را در خلیج‌فارس مبارزه با دزدی دریایی و تجارت برده معرفی کرده بود.)

ج) سکنۀ هنگام از حیث جان، مال و ناموس باید محفوظ باشند.

د) حیواناتشان محفوظ ماند. (سدیدالسلطنه، 1371، ص 354)

در واقع اعطای این معاهده توسط نمایندۀ دول بریتانیا، تلاشی بود برای به رسمیت شناختن شیوخ بنی یاس در جزیرۀ هنگام، تا در آینده از این موضوع بهره‌برداری سیاسی به عمل ‌آورند و جزیرۀ هنگام را متعلق به شیوخ عرب معرفی کنند. دولت ایران که متوجۀ این تحریکات کمپانی مزبور شده بود، ادارۀ گمرکات عباسی (بندرعباس) را مأمور كرد تا ساخت تلگرافخانۀ مزبور را به انجام برساند. ملک التجار بوشهری که اجازۀ برخی سواحل و جزایر جنوب را از دولت مرکزی ایران به دست آورده بود، مأمور گردید که بنای مزبور را در قبال دو هزار تومان به پایان رساند. وی مشغول فرستادن «استاد و عمله و مصالح به هنگام گردید.» (همان، ص 136) دولت انگلستان نسبت به این اقدام ایران واکنش نشان داد و یکی از کارگزاران خود به نام منوار کروژر، موسوم به فاکص، را به هنگام فرستاد. بهانۀ دولت بریتانیا، حفاظت ایرانیها از شرارت و وحشیگری سکنۀ هنگام (اعراب که انگلیسيها آنها را دزد و راهزن می‌خواندند و آنها را بدویان وحشی می‌دانستد) معرفی شد. در همین اوان، منوار هرمس[12] نیز برای کمک به منوار کروژر به هنگام آمد. با فشار دولت انگلستان و پرداخت رشوه به دولت ایران، «اولیای دولت به تعارف و رشوه ساکت شدند.» (همان، ص 137) و ملک التجار نیز سیصد و سی و شش تومان و پنجهزار از ادارۀ گمرکات ایران به عنوان خسارت و حق‌‌الزحمه دریافت کرد. سرانجام در سال 1303 یا 1304 ق حاج محمد مهدی ملک التجار که حکومت بنادر جنوب را داشت، موفق گردید بیرق ایران را بر فراز تپه‌ای در شمال جزیرۀ هنگام نصب نماید. (همان، ص 132) با این حال در سرتاسر دورة قاجاریه، انگلیسی‌ها در جزیرۀ هنگام حضور داشتند.

با شکل‌گیری سلطنت پهلوی، سه تن از افسران ایرانی به جزیرۀ هنگام اعزام شدند. این گروه در سال 1312ش/1933م موفق شدند، بیرق انگلستان را پایین و پرچم میهن را برفراز این جزیره به اهتزاز درآورند. ایران با تدوین رژیم حقوقی در خلیج‌فارس کوشید از حق حاکمیت خود بر این دریا و جزایر ایرانی آن دفاع نماید. نیروی دریایی تازه تأسیس ایران در سال 1313ش/1934م در این جزیره مستقر شد که متعاقب آن دولت بریتانیا مجبور به ترک جزیره گردید.

جزیرۀ هنگام در گذشته پررونق و آباد بوده است. این جزیره نیز مانند سایر جزایر خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز به روزگار ساسانیان جزو اردشیر خورۀ ایالت فارس بود که در دورۀ اسلامی میان سلاجقۀ کرمان و سلغریان فارس دست به دست گشت تا اینکه به روزگار فرمانروایی و اقتدار ملوک هرموز، تابع آنها گردید. ساکنان این جزیره تباری ایرانی داشته که در گذر روزگاران با نژاد سامی و حتی سیاهان آفريقايي آميخته شده‌اند. صيد ماهي و مرواريد شغل اصلي ساكنان این جزیره بوده و در کنار آن نیز کشت گندم به میزان اندک و نخل و برخی مرکبات از جمله انار و انجیر در گذشته متداول بوده است. (اقتداری، 1348، ص 760) در این جزیره چند نخلستان کوچک نیز وجود دارد.

هنگام در برهه‌‌هایی از تاریخ به صورت کامل تخلیه شده و خالی از سکنه بوده است. خشکسالی، هجوم راهزنان و مهمتر از همه مسئله کشف حجاب که درست یک سال بعد از استقرار نیروی دریایی ایران در هنگام، توسط رضاشاه اجرا شد (1314ش) نقش مهمی در مهاجرت مردم هنگام به کشورهای عربی حوزۀ خلیج‌فارس داشت. غلامحسین ساعدی در کتاب اهل هوا پیرامون مهاجرت مردم هنگام آورده است:

«مردم جزیرۀ هنگام در یک شب کوچ کرده به باطنیه رفته‌اند و جزیره چندان خراب و در هم ریخته که زلزله ندیده به زلزله‌زده‌ها شبیه شده است.» (ساعدی، 1345، ص 149)

در فصل صید مروارید نیز اهالی هنگام، زنان و کودکان خود را به بندر خصب در عمان و مسقط کوچ می‌دادند. بنا به گزارش سدیدالسلطنه جمعیت هنگام «از رجال و نساء و سیاه و سفید تقریباً پانصد نفرند» (1342، ص 758) جمعیت هنگام در سال 1366 ش حدود چهارصد و نوزده نفر بوده که در روستاهای هنگام کهنه، هنگام نو و غیل ساکن بوده‌اند. (بختیاری، 1380، ص 213)



[1] . Favius Arranus

[2] . Towl

[3]. Ga–o-cha

[4] . Camoens

[5] . Lusiades

[6] . mercuntilism

[7]. coen

[8] . Nossasen Hova de Victoria

[9]. Neshone

[10]. Menuar Krojer

[11] . Lebu

[12]. Menuar Hermes

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:22  توسط غلامرضا زعیمی  | 

شهرستان سیریک

                         غلامرضا زعیمی

الف- جغرافیای طبیعی

 

شهرستان سیریک در مسیر راه آسفالته میناب – جاسک در 26 درجه و31 دقیقه پهنای شمالی و57 درجه و6 دقیقه در ازای خاوری نسبت به نیمروز گرینویچ قرار گرفته و میانگین بلندی آن ازسطح دریا 6 متر می باشد1. اين شهرستان از شمال به بخش مركزي شهرستان ميناب از شرق به ارتفاعات شهرستان بشاگرد و سندرك و از غرب به آبهای تنگه هرمز و دریای عمان و از جنوب به شهرستان جاسك محدود مي شود و داراي دو بخش ،چهار دهستان و حدود 83 روستا  زیر مي باشد:

بخش مرکزی به مرکزیت شهر سیریک دارای دو دهستان به نامهای دهستان سیریک(به مرکز شهر سیریک ) و بیابان (به مرکزیت گونمردی )و مشتمل بر 61 روستاي ذيل است :  :1-كردر 2- كلنگي 3- تومانراهي 4- 5- دهور 6- ميشي 7- سيريك 8- شمجو 9- طاهروئيه 10- سرارو 11- گروك 12- گندمي 13- بندراران 14- زيارت حسن آباد 15- بندگرمان 16- زيارت بزرگ 17-دو جميلان 18- كناروان 19- بحل 20- سرخور طاهروئيه( دهستان سیریک) 21- منگلي22- بريزگ 23- هرنگان 24- خرگوشي 25- بصره 26- سيكوئي 27- زرآباد 28- دومي 29- ماردان 30-كرتان 31- خيري 32- موقفي 33- گناري 34- مهرگي 35- كهور پران 36- داپتي 37- سول جامك 38- بازگر 39- گزپير 40- پگو 41- عاشقان 42- پشت بند 43- گونمردي   44- گارندهو45- مسند 46- مغ كنار 47- گز 48- مهماني 49- ديبدان 50- گوجك 51- پاراف 52- سرزه 53- قلموئي 54- دل آسا 55- گزان بزين 56- گوشكي 57- گدو- 58- جيفري 59- گورائيك 60- سلمه اي 61-مغ رحمت(دهستان بیابان)

بخش بماني به مركزيت روستاي كوهستك شامل دو دهستان به نامهای شهید مردان (به مرکز روستای شهید مردان )ودهستان بمانی (به مرکز روستای بمانی )مشتمل بر 24 روستا به شرح ذیل مي باشد:

1- بماني 2- بندر كهور 3- پاتل 4- پالور 5- جو محله  6- داهيكند 7- دودر 8-دهلي 9- زمين ملا 10- روتان 11- سرگلم 12- شاهمرادي 13- كوهستك 14- كنار جو 15- لبني16- محمليان 17- كلاوي 18- كوپان 19 گچينه 20- گهردو 21- مغان 22- واداشت 23- پوراف 24- پابير

 

هواي شهرستان سيريك گرم و مرطوب بوده و كمترين درجه هوا در زمستان به 5 درجه مي رسد و در تابستان به علت وزش بادهاي صد و بيست روزه سيستان يا بادهاي موسمي كه از سمت اقيانوس هند مي وزند اكثر روزها هوا نسبتا معتدل مي شود ولي بعضي از مواقع به بالاترين درجه حرارت يعني بیش از 45 درجه مي رسد.

 آب آشاميدني اين منطقه از چاههاي راونگ تأمين  مي شود. رودخانه گز در 10 كيلومتري جنوب آن جريان  دارد. اين رودخانه از كوههاي بشاگرد سرچشمه مي گيرد و در انتها به درياي عمان  مي ريزد. رطوبت هوا به ميزان 90%  نیز میرسد.

شهرستان سیریک دارای موقعیت بندر گاهی و جلگه ای است. سواحل غربی آن به وسیله بلندیهای فرسایش یافته وکم ارتفاع محصور شده است.این بلندیها بصورت دیواره ممتد ادامه یافته و در نزدیکی سیریک حدود 400 متر است. این رشته ارتفاعات در قسمت شمال بوسیله تنگ جیفری قطع می شود. مهمترین کوه های شهرستان عبارتند از :

کوه کرئی با ارتفاع 560 متر در بیست کیلومتری جنوب شرقی مرکز دهستان بیابان.

کوه طبق سر با ارتفاع 430 متر در 19 کیلومتری جنوب شرقی مرکز دهستان بیابان.

کوه سه دختران با ارتفاع 400 متر در22 کیلومتری جنوب شرقی مرکز دهستان بیابان.

کوه تقی رو با ارتفاع 381 متر در8 کیلومتری شمال شرق شهرسیریک .

کوه لگی  در 10 کیلومتری جنوب شرقی مرکز بخش بمانی.

کوه گروگی با ارتفاع 200 متری در 4 کیلومتری جنوب بخش بمانی .

کوه مرتضی علی با ارتفاع 120 متری در 4 کیلومتری جنوب شرقی بخش بمانی.

خور سیریک در جنوب شرقی و خور چالاک در مسیر رودخانه چالاک در فاصله 1000 متری بندر کوهستک در ضلع جنوبی اسکله صیادی بندر کوهستک و نمکزار مقسان در 6 کیلومتری شمال شرق روستای بمانی از دیگر عوارض طبیعی این شهرستان است.

دشت پاراف ودشت مهمانی در شرق و دشت کلاوی در شمال شهرستان از مهمترین دشت های شهرستان هستند.

پوشش گياهي اين منطقه شامل درختان كهور، گز، كنار، گياهان و بوته هاي بومي براي چراي دام  و همچنين گياه كلپوره و آويشن با مصرف دارويي می باشد. مناطق ساحلی و پیرامون خورهای سیریک پوشیده از درخت حرا می باشد. حرا درختي است آب شور زي كه به هنگام مد دريا تا گلوگاه در آب فرو  مي رود و به كمك خاصيت  تصفيه ای پوست آن بخش شيرين آب دريا را  جذب و نمك  آن را دفع مي كند. جنگل هاي حرا  با وسعتي حدود 500 هكتار موجب گرديده كه گونه هاي مختلف جانوران و گياهان ادامه حيات داده و وجود شرايط مذكور از نظر حيات وحش نقش بسزايي در جلب تعداد كثيري از پرندگان مهاجر كه در زمستان در اين منطقه  به سر مي برند، دارد.جانوران و پرندگاني مانند روباه، شغال، گراز، خرگوش، كبك در سیریک يافت مي شود.

اماکن گردشگری سیریک عبارتند از:

1- تالاب بین المللی خورآذینی در 25 کیلومتری جنوب غربی شهر سیریک

2- ساحل شنی وماسه ای بندر کوهستک

3- سواحل شنی گروگ تا شهر سیریک

4- قدمگاه شاه محمد و درختان لور پالور درکنار جاده اصلی سیریک-میناب در روستای پالور

5- سد و باغات روستای کنارجو در2 کیلومتری روستای کنارجو

6- سواحل شنی روستای کرپان وگهردودر حاشیه دو روستا.

جمعيت سيريك در سال 1384 هـ . ش برابر با 47462 نفر كه 4658 نفر شهري و 42804 نفر روستايي هستند. ميزان متوسط نرخ رشد سالانه جمعيت  شهري 44/5 درصد و نرخ رشد سالانه  جمعيت روستايي برابر با 38/3 درصد است. همچنين تعداد 7119 خانوار در سیریک زندگی می کنند. تراكم جمعيت 5/13 نفر در هر كيلومتر مربع است. طبق برآوردهاي انجام شده پيش بيني مي شود  تا سال 1405 هـ . ش جمعيت شهرستان به 104200 نفر خواهد رسيد.

دين تمام مردم اين منطقه اسلام مي باشد. اكثريت اهل تسنن كه شافعي و حنفي مذهبند و اقليت تشيع مي باشند كه بيشتر در قسمت شمالي اين منطقه و نزديك به شهرستان ميناب ساكنند و مهاجر مي باشند.

مردم سیریک به دو زبان بلوچي و فارسی جنوبی گویش سيريكي صحبت مي كنند. با توجه به تعامل با اقوام مختلف، اختلاطي از واژه هاي عربي، اردو، هندي، انگليسي و فارسي اصيل نمايان است.

وجه تسمیه سیریک به درستی معلوم نیست.شاید به دلیل هوای معتدلتر نسبت به مناطق اطراف به این نام خوانده شده باشد.(سیر در شهرهایی مثل سیرجان،بردسیر و... که همگی خنک هستند نیز آمده است)

سیریک در توالی تاریخی بخشی از قلمرو ملوک هرموز بوده که پس از فروپاشی آن جزو میناب شد و در سال 1386 از میناب جدا و به شهرستان مستقلی تبدیل شد. خوانین محلی طی ازمنه طولانی اداره این منطقه را در دست داشته اند.

 آثار و ابنیه تاریخی سیریک عبارتند از:

1)معبد عشاق گروگ 

قديمترين يا شايد مهمترین اثر تاريخي سيريك گنبدي است به نام معبدعشاق گروگ. در مورد ساخت اين بنا حكايت افسانه مانندي را بيان مي كنند كه حدود چهارصد سال پيش دو جوان  به نام هاي «بي بي سعد»يا بي بي سعيده و « محمد سالار تاج الدين» كه از دو طايفه متخاصم بودند به هم دل مي بندند و با مخالفت شديد طوايف خود مواجه مي شوند. اين واقعه  به مرگ آنها ختم مي شود. پس دو عاشق نگون بخت را به  شتري سوار كرده و به سوي مقصد نامعلوم حركت مي دهند. شتر جسد عشاق را در روستاي گروگ بر زمين مي گذارد  كه بعدها بزرگان آن دو تصميم  به ساخت بناي يادبودي مي گيرند. در ساخت بنا به جاي آب از شير شتر استفاده مي كنند و مصالح  بكار رفته نيز سنگ و ساروج مي باشد. اين بنا پيش از اينكه به شكل مخروبه در آيد داراي نمائي زيبا بود و از آراستگي خاصي برخوردار بود كه بر اثر مرور زمان وسايل داخل آنرا دزديدند.

 

2)قلعه شاداب :

این قلعه در 40 کیلومتری شهر سیریک وبرفراز صخره های بلند در روستای کنارجو واقع است. از این قلعه سفالهایی رنگی مربوط به قرون متاخراسلامی به دست آمده و به نظر می رسد از قرن نهم تا یازدهم هجری مورد استفاده بوده است.

 

3)قلعه سیریک :

این قلعه در بخش مرکزی شهرستان به نام کلات میر حاجی نیز معروف است. این قلعه امیر نشین بوده ودر قرن هشتم هجری استفاده شده است.    

4)گمرک بندر کوهستک

در سال 1299 هـ . ش توسط مسئولين  وقت اداره كل گمرك استان، بنایی كپري احداث و به عنوان گمرك مورد استفاده قرار میگیرد. بعدها به ساختمان گلي تبديل شده و پس از گذشت چندين سال ساختمان  فعلي گمرك احداث گرديده است.

 

از ديگر آثار تاريخي اين منطقه « دالان دوست محمد كرمداد» در روستاي « كردر» و همچنين «شهر سوخته شهباز ميشي» مي باشد.

 

صادرات اين منطقه شامل خرماء علف خشك، سون (براي درست كردن  حصار يا سايبان)، حصير محلي و شيره خرما (دوشاو) مي باشد و همچنين كالاهاي وارداتي  شامل برنج، روغن ، چاي، شكر، كولر گازي، موتور قايق، فانوس بادي، فلاسك چاي خوري، تمبر هندي، ادويه، چرخ خياطي و.... مي باشد. 

تقريباً حدود 100 فروند  لنج در اين  منطقه وجود دارد و حدود 70 درصد مردم سيريك به كار تجارت مشغولند. در ايام سرنگوني حکومت پهلوی مدت 6 ماه  گمرك تعطيل و مجدداً پس از استقرار حكومت  جمهوري اسلامي به فعاليت خود مشغول شد.

 اهالي اين ناحيه به كار صنايع دستي از جمله گلابتون دوزي، شك بافي ، زري بافي، خوس دوزي بر روي روسري كه در گويش محلي«جلويل خوسي» گفته مي شود، سوند بافي، چادر شب بافي، توربافي، گرگورسازي ، سبدبافي و نقاب دوزي مشغول هستند كه ساخت اين صنايع دستي بيشتر توسط زنان خانه دار صورت مي گيرد.              

شغل عمده مردم اين منطقه صيادي، تجارت ، بازرگاني، كشاورزي و دامداري و كار در كشورهاي حوزه جنوبي خليج فارس مي باشد.

   درشهرستان سیریک عیدفطروعیدقربان درمیان مردم حایز اهمیت خاصی است. کسانیکه قبل از عیدفطر ازدواج کرده اند میبایست روزعید گوسفند ذبح و قربانی و میان همسایه ها واقوام توزیع کنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:15  توسط غلامرضا زعیمی  | 

شهرستان جاسک، در انحنای جنوب

                                                   غلامرضا زعیمی

شهرستان جاسک یکی دیگر از شش شهرستان بندری استان هرمزگان است که به علت واقع شدن در انحنای جغرافیایی هرمزگان و مجاورت با دریایی مکران و تنگه هرمز از گذشته تا عصر حاضر دارای اهمیت بوده است. موقعیت طبیعی این شهرستان آنرا عهده‌دار نقش‌های تاریخی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خاصی نموده است.

الف _ جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان جاسک با مساحتی در حدود 2/16136 کیلومتر مربع، 2/24 درصد کل مساحت استان هرمزگان را به خود اختصاص داده است. بنابراین، جاسک پهناورترین شهرستان در استان هرمزگان است که از شمال و شمال شرقی به استان کرمان، از شرق به سیستان و بلوچستان، از غرب و شمال غربی به شهرستان میناب و از جنوب به آبهای دریای مکران (عمان) محدود می‌گردد. از آنجا که دهانۀ ورودی تنگۀ هرمز خط فرض رأس کوه در حوالی کوه مبارک تا رأس الدیبه در فجیره (امارات متحدۀ عربی) در نظر گرفته شده است، بخشی از ساحل این شهرستان در غرب به تنگه هرمز محدود می‌گردد. دریای جنوبی جاسک با عنوان خلیج‌خاوری و باختری جاسک شهرت دارد.

براساس برآورد جمعیتی سال 1380 ش، شهرستان جاسک دارای ششصد و سیزده آبادی بوده است که چهارصد و دو آبادی آن دارای سکنه و بقیه خالی می‌باشند. خشکسالی های پی در پی و دوری از مراکز شهری از علل عمدة مهاجرت و خالی شدن روستاهای جاسک می‌باشد. با توجه به آمار و ارقام ارائه شده از سوی سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی استان هرمزگان، جاسک بیشترین تعداد آبادی‌ها را در استان هرمزگان به خود اختصاص داده است و به لحاظ تعداد آبادیهای مسکونی  دومین رتبه را بعد از بندر‌عباس (با تعداد چهارصدو بیست و دو آبادی مسکونی) دارا می‌باشد.

یکی از دلایل افزایش تعداد آبادیهای جاسک که عموماً از تعداد محدودی خانوار تشکیل شده این است که هر طایفه یا چند خانوار پیرامون واحه‌ای که دارای چشمه‌های آب شرب و یا سفره‌های آب زیرزمینی و یا رودخانه است گرد آمده و چندین آبادی را تشکیل داده‌اند که با توجه به وسعت این شهرستان، کمترین میزان تراکم جمعیت استان (چهارنفر در هر کیلو متر مربع) مربوط به این شهرستان است. جمعیت شهرستان جاسک در سال 1380 ش 64499 نفر برآورد شده است (2/5 درصد جمعیت کل استان) که از این میزان 53318 نفر در مناطق روستایی و تنها جمعیتی در حدود یازده هزار نفر در مناطق شهری (جاسک کهنه و نو) زندگی می‌کنند. (سازمان مدیریت و برنامه‌‌ریزی استان هرمزگان، 1382، ص 9)

از نظر عوارض طبیعی جاسک از چند منطقة متفاوت تشکیل شده است. در بخش شمالی آن رشته کوههایی موسوم به کوههای بشاکرد(بشاگرد) وجود دارد که بلندترین قلة آن موسوم به کوه مهره، 2046 متر ارتفاع دارد. از ارتفاع کوههای جاسک در جهت شمالی- جنوبی به تدریج کاسته می‌شود و در نوار ساحلی این شهرستان، چند رشته کوه پراکنده و تعدادی تپه‌های شنی، ماسه‌ای و تپه‌ماهورهایی وجود دارد. کوههای این شهرستان عبارتند از: گورکوه به ارتفاع 1918 متر، کوه ملک مو با ارتفاع 1411 متر، کوه جنگو با ارتفاع 682 متر در شمال شرقی و کوه گوک با ارتفاع 1395 متر، کوه بهمدی با ارتفاع 921 متر در شمال غربی شهرستان جاسک و کوه سیبا با ارتفاع 1748 متر، میان جاسک و میناب واقع شده است.

بخشی از سرزمین جاسک نیز شن‌زار است. این شن‌زارها ادامة جغرافیای طبیعی استان سیستان و بلوچستان به شمار می‌آید که در این شهرستان نفوذ یافته است. شن‌زار هجدان در هیجده کیلومتری شرق جاسک، نمونة این منطقة جغرافیایی است که پوشش پراکنده‌ای از درختان شوره و شن‌زارپسند در آن رویش دارد. حصار کوهستانی که در این منطقه وجود دارد مانعی برای گسترش این شن‌زار می‌باشد.

در شهرستان جاسک تعدادی رودخانه جریان دارد که بسیاری از آنها فصلی هستند. این رود ها در مسیر شمالی – جنوبی جریان دارند و علت آن این است که ارتفاعات این شهرستان بیشتر درجانب شمالی آن واقع شده‌اند و با ریزش بارنهای موسمی، آب از جانب این کوهها به سمت جنوب جریان می‌یابد. معروفترین رودخانة آب شرب جاسک، رود جگین است که از کوههای بشاگرد سرچشمه می‌گیرد و به دریای مکران می‌ریزد. سایر رودخانه‌های شهرستان جاسک عبارتند از: گز، جاسک، بهمدی، گابریک، سدیج، شهرنو، انگهران (انگوران)، درپهن، شه بابک، درگاه، دورکی، مرگ و سهرابی.

از نظر پوشش گیاهی نیز شهرستان جاسک متأثر از شرایط آب و هوایی منطقه است که در‌آن ، گونه‌های گیاهان گرمسیری و جنگلهای ساحلی به چشم می‌خورند. در مناطقی که آب یافت می‌شود، به ویژه مصب رودخانة جگین، باغداری، کشاورزی و کاشت نخیلات رونق دارد. موز از گیاهانی است که در سازش با شرایط آب وهوای شهرستان جاسک می‌باشد. مهمترین گونة گیاهی در مناطق شوره‌زار که می‌تواند در برابر خشکی و شن‌های روان مقاومت کند، درختچة اسکنبیل است. در مناطق ساحلی، به ویژه در شرق بندر جاسک، جنگلهای ماندابی بویژه حرا رویش دارد.

سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

«هرو (حرا) که علوفه‌ایست مخصوص شترها پیدا می‌شود، لیکن علوفه برای سایر حیوانات و همچنین هیزم برای سوخت از جاسک کهنه که دوازده میل دور جاشک حالیه است، آورند» (1342، ص 690)

به لحاظ جغرافیایی سیاسی، جاسک در قدیم بخشی از قلمرو هرموز کهنه بوده که تا دورۀ قاجاریه یکی از دهستانهای میناب به شمار می‌آمده است. کازرونی، در کتاب تاریخ بنادر و جزایر خلیج‌فارس پیرامون جاسک نوشته است:

«قریه‌ای از مضافات بندر میناو [میناب] و سه فرسنگ مسافت است. میان توچک و چاشک و در آن معادل یکصد و پنجاه خانه‌وار مسکن.» (1367، ص 148)

در دورۀ پهلوی که مرزبندی‌های جدید سیاسی شکل گرفت، جاسک یکی از بخشهای شهرستان بندرعباس به شمار آمد. اما از دوازدهم دیماه 1366 ش، از بندرعباس جدا و به شهرستان واحدی تبدیل شد. بر این اساس، جاسک شامل دو بخش (بخش مرکزی به مرکزیت شهر جاسک و بخش بشاگرد به مرکزیت انگهران) یک شهر (شهر جاسک)، هشت دهستان (کنگان به مرکزیت کنگان، جاسک به مرکزیت جاسک کهنه، گابریک به مرکزیت یکدار، سورک به مرکزیت لیردف، انگهران به مرکزیت انگهران، جکدان به مرکزیت کلور جکدان، سردشت به مرکزیت سردشت و گافرو پارامون به مرکزیت درنگ مدو) بوده است. براساس آخرین تحولات در زمینۀ تقسیمات کشوری (1384 ش) شهرستان جاسک به مرکزیت بندر جاسک ودارای سه بخش (مرکزی، لیردف و بشاگرد)، نه دهستان (جاسک، کنگان، گابریک، سورک، پی و شک، سردشت، جکدان، گافروپارمون و گوهران) می‌باشد. (دفتر تقسیمات کشوری وزارت کشور، 1384 با جدول تفکیک شهرستان‌های استان هرمزگان)

شهر جاسک با وسعتی در حدود شش کیلومتر مربع مرکز شهرستان جاسک به حساب می‌آید که آبهای ساحلی خلیج جاسک از سه طرف آن را احاطه کرده و این شهر را به صورت شبه جزیره‌‌اي درآورده است که به دلیل ژرفای زیاد آب پیرامون آنجا، کشتیهای بزرگ می‌توانند به ساحل آن نزدیک شوند. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

«در جاشک دو لنگرگاه است از سمت مغرب، ادارۀ تلگرافخانه وسط آن دو لنگرگاه واقع است. کشتیهای بزرگی وارد شوند به طریق معمول در سمت مغرب لنگر کنند.» (1342، ص 690)

لنگرگاه غربی جاسک که در خلیج باختری جاسک قرار دارد، در موقع طوفان خطرناک است چرا که مسیر وزش بادها از جنوب غربی و شمال غربی است. در این صورت لنگرگاه شرقی که در خلیج خاوری جاسک واقع شده، پناهگاه مناسبی برای کشتیها و ادوات صید و صیادی است. در جاسک چند خور وجود دارد که به هنگام مد آب، لنجها و قایقها می‌توانند در آن تردد نمایند.

مردم جاسک مسلمان و پیرو تسنن شافعی و شیعۀ اثنی عشری هستند که به زبان بلوچی و فارسی (گویش جنوبی) تکلم می‌کنند. سدیدالسلطنه در گزارش خود پیرامون زبان مردم جاسک افزوده است که «بعضی از نوکرهای تلگرافخانه می‌توانند مترجم واقع شوند.» (1342، ص 3_692) از آنجا که تلگرافخانۀ جاسک در اختیار انگلیسی‌ها بود، منظور سدیدالسلطنه از مترجم، صحبت کردن به زبان انلگیسی است.

ب) نام و نشان تاریخی جاسک

نام جاسک از روزگاران کهن تا عصر حاضر به صورت بادیس، بدیس، کارپل، کارپلا، کشفک، جک، جش، جاشک، جاشک کهنه، رأس الجاسک و جاسک آمده است.

جاسک از جمله مناطق بیابانی و نیمه بیابانی هرمزگان به شمار می‌آید. بنا به برخی نظریه‌های تاریخی، این گونه مناطق جزو کهن‌ترین سکونتگاههای بشری به شمار می‌آیند که زودتر از دیگر مناطق زمین، سر از آب برون آورده و انسان کوه‌نشین به سمت دشتهای سرسبز آن حرکت کرده است. این مناطق دوران زایش و شکوفایی خود را پشت سر نهاده و با گذشت زمان رو به نابودی نهاده و امروزه نیز عرصۀ جدال انسان با سختی طبیعت است.

جاسک در روزگار هخامنشیان، بندری ‌آباد و یکی از پایگاههای دریانوردی ایرانیان بوده که به منظور صید و صیادی، مناسبات بازرگانی و حتی تدارک نیروی جنگی از آن استفاده می‌شده است. این بندر تا روزگار سفر دریایی نئارک به این منطقه پررونق و آباد بوده است. دریاسالار اسکندر در سفرنامۀ خود نوشته است:

«از بندر بدیس که حالا معروف به جاسک است و بسیار آباد بود و هر قسم میوه‌ای جز زیتون در آن یافت می‌شد، باغات بزرگ از تاک داشتند، تا دیده می‌دید، اراضی گندم‌زار بود، حرکت کرده به دماغۀ مسنا _ که حالا معروف به موسوندن [مسندم] است رسیدیم.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 137)

از آنجا که حدود ولایت کرمان قدیم تا کرانه‌های دریای مکران گسترده بود، بنابراین، نئارک عنوان نموده که از مکران به کرمان و از آنجا به جاسک آمده که با توجه به مرزبندیهای جدید می‌توان مسیر وی را این گونه تعیین کرد که او از چابهار خود را به حدود جاسک فعلی رسانده است. چرا که نئارک تنها خط ساحلی را طی می‌کرد و منظور از کرمان همان ساحل فعلی جاسک (حد فاصل جاسک و چابهار) است. منتهی این حد در روزگار نئارک جزو قلمرو ولایت کرمان بوده است.

اعتمادالسلطنه در کتاب تطبیق لغات جغرافیایی قدیم و جدید ایران ضمن اشاره به نام بادیس، از دماغۀ جاسک با عنوان کارپل و کارپلا یاد کرده و نوشته است:

«بادیس اسم قدیم یکی از شهرهای کرمان واقع در حوالی دماغۀ کارپل، (دماغۀ جاسک) که امروز معروف به جاسک است. این شهر سرحد مملکت قدیم کرمان و مکران از بلاد ساحلیه محسوب می‌شود.» (1363، ص 104 و 82)

وجه تسمیۀ بادیس (بدیس) و کارپل (کارپلا) به درستی معلوم نیست. شاید نام بادیس به مناسبت وزش بادهای تندی باشد که از جانب سیستان و بلوچستان (مکران قدیم)، به این منطقه می‌وزد و همراه با گرد و غبار و در نواحی بیابانی توأم با حرکت شنهای روان است. وزش بادهای شمال غربی و جنوب غربی در مناطق ساحلی همواره تهدیدی برای ادوات صید و صیادی و لنجها به شمار می‌آید.

احتمال می‌رود کارپل یا کارپلا همان کوان فعلی باشد که البته وجه تسمیۀ آن مشخص نیست اما مشابۀ این نام که در جای دیگری از ساحل به ثبت رسیده، درکوان است که یکی از اسامی درگهای فعلی در قشم بوده است. کازرونی در گزارش خود پیرامون کوان نوشته است:

«قریه‌ای است در کنار دریا از مضافات بندر مینا ومعادل هفتاد خانوار ومساوی دویست اصله نخلیه نیز دارند و آب شرب آنها از چاه است و سه فرسنگ راست فیما بین جاشک و کوان.» (1367، ص 148)

شاید هم کارپل همان کاوری باشد که در کنار دریا واقع و از «مضافات بندرمیناو [میناب]» بوده و در روزگار بازدید کازرونی، نود خانوار و دو باب مسجد داشته و معدودی نخل داشته و آب شرب آنها از چاه تأمین می‌شده است. (همان، ص 148)

حتی احتمال می‌رود که نام کارپل و کارپلا وجه تسمیۀ شهری بوده که خانه‌های آن از کپر بوده و بدین مناسبت آن را کپریا یا کارپل یا کارپلا گفته‌اند. کپرسازی برجسته‌ترین صنعت مردم جاسک است که همطراز با لنج‌سازی از اهمیت زیادی در این منطقه برخوردار است. همچنین، امروزه منطقه‌ای به نام کربلا در این شهرستان وجود دارد که با نام کارپلا و کارپل که در منابع یونان بدان اشاره شده است، شباهت دارد.

اطلاق نام جک به این شهر احتمالاً به خاطر عبور رودخانۀ جگین از آنجا باشد. این رودخانه‌ای دارای آب شرب است و از جاسک می‌گذارد. اما در مورد وجه تسمیۀ جگین که در جاهای دیگر به صورت جکین و جغین نیز آمده، (مانند رودخانه جغین یا جگین در رودان) اطلاعی در دست نیست.

نام کفشک نیز به خاطر وجود نوعی ماهی موسوم به کشفک بوده است که در سواحل این شهر یافت می‌شود. همچنین از قدیم نام جاسک به صورت جاشک ثبت شده است. برخی نام جاشک، جاش و جش را برگرفته از مردمی می‌دانند که شغل آنها جاشویی بوده است. (دهخدا، ج 16، ص 54، ذیل کلمه جاشک) برخی نیز عقیده دارند که نام جاسک از نوعی وسیلۀ صیادی موسوم به شاشک گرفته که این واژه بعدها به جاشک و سپس جاسک تغییر یافته است.

تا روزگار قاجاریه این شهر را جاشک می‌گفتند. در روزگار پهلوی نام این شهر به جاسک تغییر یافت. در برخی منابع تاریخی و جغرافیایی نیز نام جاسک به جزیرۀ قشم فعلی اطلاق شده که علت آن مشخص نیست. محمد بن زکریای قزوینی در کتاب آثارالبلاد و اخبار العباد نوشته است:

«جاشک، جزیره‌ای نزدیک به جزیرۀ قیس [کیش] است. مردمانی در آن زندگی می‌کنند که در نبرد دریایی و کشتی‌سازی مهارت و شهرت دارند. جنگاوری همچون آنها نیست. حتی بعضی از آنها چندین روز در آب شنا می‌کنند و در دریا آنگونه با شمشیر می‌جنگند که گویی در زمین می‌جنگند.» (1380ق/1960 م، ص 175)

اینکه قزوینی جاسک را جزیره‌ای نزدیک کیش معرفی کرده، به نظر می‌رسد که منظور وی قشم است. از این رو قشم را جاسک و خاسک نیز گفته‌اند. اما اطلاعاتی که در مورد جنگاوری و مهارت آنجا ذکر کرده، در مورد هر دو منطقه درست است. رقص شمشیر در لارک و قشم نشانگر دلاورمردی مردم این منطقه است که هنوز هم رواج دارد و شجاعت ساکنان جاسک و مناطق مکران نیز با توجه به متن سفرنامۀ نئارک قابل قبول است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 327_313)

همچنین منابع لاتین از جمله در کتاب پریپلوس[1] سخن از بندری‌آباد در کرانۀ شرقی دریای پارس به میان آورده‌اند که بانام «اومانه» شهرت داشته است. قطعاً اومانه صورت لاتین نامی است که اطلاع درستی در مورد آن در دست نیست. اما به نظر میرسد که این بندر در کرانه‌های ساحلی جاسک قرار داشته و به روزگار پارتها از جایگاه مهمی برخوردار بوده است.

ساسانیان نیز در راستای اهداف سیاسی، نظامی (مقابله با امپراتوری روم و جلوگیری از تهدید اعراب حاشیۀ جنوبی خیلج‌فارس)، اقتصادی (داد و ستد کالا میان مشرق و مغرب زمین آن روزگاران) و فرهنگی (گسترش آیین زرتشتی) به سواحل و کرانه‌های خلیج‌فارس به ویژه جاسک که از اهمیت استراتریکی برخوردار بود، توجه نمودند. وجود دخمه‌هایی که متعلق به پیش از اسلام است، از تمدن باستانی جاسک خبر می‌دهد.

با برآمدن اسلام و گسترش آن در ایران زمین، بسیاری از مناطق، آیین کهن خود را پاس داشتند. از این رو شهرهای دور افتاده و صعب‌العبور به عنوان پایگاه ایرانیان ناراضی و کانون مبارزات ملی و مذهبی علیه سیطرۀ اعراب طی قرون نخستین اسلامی درآمدد. چنانکه به روزگار عباسیان و پس از سرکوبی قیام ایرانیان به رهبری بابک خرمدین، به فرمان خلیفه المعتصم، گروهی از خرمدینان به جاسک رفته و آنجا را به عنوان پایگاهی برای مبارزه با خلافت اسلامی برگزیدند. (ابن مسکویه، 1363،  ص 152)

طی قرون چهارم تا دهم هجری/ دهم تا شانزدهم میلادی به دلیل رونق روزافزون سیراف، کیش و سپس هرموز، جاسک موقعیت گذشته خود را از دست داد. یکی از دلایل کاهش اهمیت جاسک، انتقال مرکز فرمانروایی ملوک هرموز ازهرموز کهنه به جزیرۀ جرون بود. در روزگاری که ملوک هرموز در جایگاه کهن خود  حضور داشتند، جاسک به دلیل نزدیکی به مرکز قدرت از فواید آن بهره‌مند بود، زیرا کشتیهای تجارتی که به مقصد هرموز کهنه در حرکت بودند، از ساحل جاسک می‌گذشتند و چه بسا در آنجا لنگر می‌انداختند. از گزارش متون تاریخی و جغرافیایی برمی‌آید که جاسک به روزگار شکوه و آبادانیش دارای بازاری بزرگ، لنگرگاههای متعدد و دریانوردانی سرشناس بوده است و مردمانش در جنگاوری چالاک و در ساختن لنج، کشتیهای تجارتی و جنگی مهارت داشته‌اند.

مناطق مختلف جاسک اسامی تاریخی و کهن خود را با تغییرات اندکی حفظ کرده‌اند. وجه تسمیه این آبادیها برخاسته از باورهای فکری و فرهنگی مردم این منطقه است که از روزگاران کهن تا به امروز هویت خود را حفظ کرده‌اند. مهمترین آبادی‌های جاسک عبارتند از:

1_ هوشدان[2]، از ریشه هوش به معنی ایستادن و نامگذاری این آبادی به خاطر این بوده که در گذشته این مکان توقفگاه کاروانهای بزرگ و کوچکی بوده که از منطقه‌ای به منطقۀ دیگر سفر می‌کردند. از آنجا که بیشتر قسمت‌های جاسک بیابانی است وجود اینگونه واحه‌ها که دارای آب و درختان خرما بوده محل مناسبی برای استراحت کاروانها به شمار می‌آمده است. به مرور زمان عده‌ای در این محل به صورت دائم ساکن و طبق سنت تاریخی گذشته، آبادی خود را هوشدان نامیدند.

2_ لوران[3]، به علت داشتن درختان تنومند لور که به فراوانی در این منطقه وجود داشته به این نام خوانده شده‌است. در گزارش سفرنامه نویسان مسلمان و اروپاییان بارها به وجود انبوه این گونۀ درختی در هرمزگان اشاره شده که امروزه تعدادی از آنها به صورت پراکنده در منطقه وجود دارد.

3_ مچانی، از ریشۀ مچ به معنی نخل که در گویش مردم بلوچستان جنوبی مک و در هرمزگان مغ یا مگ و در برخی مناطق جاسک به صورت مق نیز خوانده می‌شود. وجود نخلستانهای سرسبز باعث این نامگذاری شده است. در نزدیکی این محل زمین لشکری بوده که احتمالاً محل اجتماع سپاهیان ایرانی و محلی طی لشکرکشی‌ها به شمار می‌آمده است. این نام بعدها به تمام این منطقه اطلاق و امروزه روستایی موسوم به زمین لشکری در جاسک وجود دارد.

4_ پنهان؛ این روستا به علت پنهان بودن در میان جنگلهای انبوه کهور، کنار، و گز به این نام خوانده شده است. مشابه این واژه پتا در بستک است که به علت واقع شده در دل کوه و پنهان ماندن از چشم غیر بومیان به این نام خوانده شده است.

5_ بونجی کرباسی از دو پارۀ بونجی به معنی گوشه و کرباسی که درختچه‌ای بوده که از گل آن برای پر کردن متکا و تشک و لحاف استفاده می‌کردند.

6- بونجی میسکی که میسک درختی با شکوفه‌های خوشبو بوده که در این منطقه رویش داشته است.

7_ زهریکا: در افسانه مردم این آبادی آمده است که زهری نامی (در جنوب زهرا را زهری می‌گویند( به کشت و کار نخل در قلعه زمینی پرداخته که به این نام خوانده می‌شد و بعدها که مردم در این محل اجتماع کردند، همچنان آنجا را زهریکار خواندند.

8_ بیاهی که نام این منطقه از نوعی ماهی به نام بیاه گرفته شده و از آنجا که این روستا ساحلی است و این گونۀ ماهی در این منطقه صید می‌شده به این نام خوانده است.

9_ شیرقند گزدان. در گذشته شیر قند و گزدان دو آبادی متفاوت بوده که شیرقند به علت داشتن قناتها و چاههایی که دارای آب شیرین بوده به این نام خوانده شده است. گزدان نیز به علت داشتن درختان گز که از گونه درختان گرمسیری و شورپسند و سوزنی برگ است به این نام شهرت یافته است. گویا ساکنان گزدان به شیرقند مهاجرت کرده و از آن پس روستای شیرقند با نام شیرقندگزدان اشتهار یافته است.

10_ کنگان. همانگونه که پیشتر نیز اشاره شده کنگ به معنی خشکی واقع شده در میان دو خور است و در گویش مردم جاسک نیز کنگ به معنی شکاف زمین به وسیله آب (آبرفت) آمده است. چون این روستا دارای چاله‌هایی است که بر اثر آبرفت ایجاد شده، سرزمین‌های مسطح پیرامون این چاله‌ها را کنگ می‌گویند و نام کنگان از این پدیدۀ طبیعی و جغرافیایی گرفته شده است.

11_ زیتکیدف از ریشۀ زیتک به معنی جای بلند و دهانۀ تپه یا کوه پایه آمده است و چون این آبادی بر روی تپه ماهوری شکل گرفته، به این نام خوانده شده است. پارۀ دوم این واژه یعنی دف معلوم نیست این واژه در جاهای دیگر مانند لیردف نیز تکرار شده است.

12_ مقساء از دو پارۀ مق با مچ به معنی نخل و ساء که به معنی سایه است تشكيل شده و چون این آبادی دارای نخلستانهای زیادی بوده و مردم دیگر مناطق جاسک در فصل تابستان به این نخلستانها ییلاق می‌کردند و با ساختن خانه‌های کپری، فصل گرم تابستان را در زیر سایه درختان نخل می‌گذراندند، به این نام خوانده شده است.

13_ کوئیک بهاءالدین از دو پارۀ کوئیک که به درستی معلوم نیست و شاید همان کوشک فارسی باشد و بهاءالدین که بنا به افسانه‌های مردم منطقه ملکی (پادشاهی) بوده که در این منطقه مستقر و حکومت کرده است. نام بهاءالدین در برخی مناطق دیگر استان نیز وجود دارد و احتمالاً اشاره به یکی از ملوک هرموز (بهاءالدین ایاز و یا شخص دیگری) دارد.

14_ کوه مبارک. گفته می‌شود که این کوه جزو نخستین مناطق جاسک بوده که با پسرفت آب، ظاهر شده و افسانه‌ها و حکایت‌هایی پیرامون آن شکل گرفته است. روایت شده است که افرادی مؤمن و مخلص در آن حوالی زندگی می‌کردند که دعای آنها مستجاب می‌شد لذا مردم دیگر مناطق جاسک به منظور راز و نیاز به این کوه می‌رفتند. نام مبارک به معنی خوش قدم آمده است. از شواهد موجود بر می‌آید که این مکان، سکونتگاه زرتشتیان بوده که پس از حملۀ عرب نیز گروهی از همکیشان آنها از دیگر مناطق ایران به این منطقه دور افتاده مهاجرت کرده‌اند.

پیچیدگی زبان مردم منطقه (گویش جاسکی) که بسیاری از آنها به بلوچی نیز صحبت می‌کنند، کار را برای پژوهشگران غیر بومی دشوار می‌سازد از اینرو وجه تسمیه بسیاری از مناطق و آبادی‌های این شهرستان هنوز هم در پرده‌ای از ابهام مانده و ضرروی است که پژوهش‌های عالمانه در این زمینه انجام گیرد.

جاسک در روزگار اقتدار ملوک هرموز ضمیمه قلمرو آنها بوده و جانب جنوب شرقی آنرا در خشکی بدنه اصلی ایران زمین تشکیل می‌داده است. سدیدالسلطنه در گزارش خود به «سه امیر  کوچک» این ناحیه اشاره کرده که یکی مسلمان و دو تن دیگر بت‌پرست بوده‌اند. (1342، ص 397) از آنجا که گزارش وی مربوط به روزگار صفویه است به نظر می‌رسدکه منظور وی از بت‌پرست اروپاییان و به احتمال زیاد دو قدرت انگلیس و هلند باشد که در بدو ورود به خلیج‌فارس و دریای مکران، جاسک را به عنوان مرکز تجارت خود انتخاب کردند. سدیدالسلطنه در ادامۀ گزارش خود نوشته است:

«آن امیر مسلمان از آن دو نفر دیگر مقتدرتر است و به اراضی حکومت هرمز نزدیکتر، و مثل آباء و اجداد خود ملقب است به امیر جاسک، پس از آنکه شاه عباس کبیر مملکت هرمز را فتح کرد، خواست تمام سواحل دریا را هم که آنطرف دماغۀ جاسک امتداد یافته متصرف شود، اما امیر جاسک مقاومت کرد. شاه عباس هم به همین اکتفا نمود که امیر خود را تابع پادشاه ایران بخواند و در سال یک خراجی به خزانۀ شاه برساند.» (همان، ص 397)

امیر جاسک تا پایان دورۀ سلطنت شاه عباس اول، تابع وی بود و خراج سالیانه منطقه را به اصفهان می‌فرستاد اما با مرگ وی و سلطنت شاه صفی، از پرداخت خراج سرباز زد و «سلطنت جدید را تبریک و تهنیتی نفرستاد»اما شاه صفی چندان توجهی به این مسئه نشان نداد. امیرجاسک گمان می‌کرد که شاه جوان صفوی به خیال این نخواهد افتاد که به قلمرو او حمله کند به ویژه که وی به دلیل وجود راههای صعب‌العبور مملکت خود، مطمئن بود که هیچ قشونی نمی‌تواند وارد آنجا شود. این اندیشه امیر جاسک بدور از حقیقت نبود و شاه صفی نتوانست اقدامی علیه او انجام دهد.

در زمان سلطنت شاه عباس دوم، به تحریک یکی از ملوک هرموز، سپاهی متشکل از بیست هزار تن که بیشتر آن سواره نظام بود روانه جاسک شد که امیر هرموز نیز آنها را همراهی می‌کرد. سدیدالسلطنه گزارش داده است:

«خان هرمز برسم بازرگانان ایران شکارکنان و صیدافکنان طی طریق می‌کردند، بدبختانه گرفتار باتلاقی شد خودش با سی نفر سوارانش فرو رفته و هلاک شدند، خبر هلاکت خان سبب مراجعت قشون شد.» (1342، ص 398)

اشتباه سپاهیان صفوی که از راهنمایی یکی از ملوک هرموز نیز برخوردار بودند این است که آنها مستقیماً راه مشرق جاسک را در پیش گرفتند «و به ملاحظۀ اینکه راه را میان‌بر نموده باشند» مستقیماً به طرف دماغه جاسک حرکت کردند غافل از اینکه این راه اگرچه نزدیکتر بود اما خطرناک‌تر نیز بود، چرا که تعداد زیادی باتلاق و صحراها که دارای شن‌های روان بود در این مسیر وجود داشت و گذشتن از این منطقه صعب‌العبور در قدیم تقریباً ناممکن بوده است.

شاه عباس دوم وقتیکه خبر شکست سپاهیان خود و کشته شدن «خان هرمز» را شنید، برادر وی را به حکومت هرمز منصوب و به او دستور داد که سپاهی را روانه جاسک کند. اما وی نیز شکست خورد و به هرمز مراجعت کرد. در این زمان امیر جاسک قصد سفر به خانۀ خدا را کرد تا «به واسطۀ فتحی که کرده است، تشکر نماید» (همانف ص 39) اما خان هرمز که جاسوس‌هایی در جاسک داشت از این قضیه مطلع و پانزده الی بیست کشتی را در دریا به کمین وی فرستاد. متعاقب این قضیه امیر جاسک دستگیر و روانه هرمز شد. در این زمان به علت گرمای زیاد، خان هرمز در نواحی کوهستانی جزیره ییلاق کرده بود که امیر جاسک را نزد وی بردند و زندانی کردند. اما از آنجایی که زن امیر جاسک «دلاور بود و جرأت مردانه داشت» پانصد الی ششصد نفر سوار را به فرماندهی «ژنرال قشون شوهرش» که نایب الحکومه او نیز بود، روانه هرمز کرد و شبانه وارد چادر خان هرمز شدند و این زن با دست خود خان هرمز را به قتل رساندو بسیاری از نگهبانان وی را کشت و ده الی دوازده نفر از زنان وی را نیز به اسارت گرفت و شوهر خود را آزاد کرد و روانه جاسک شدند. سدیدالسلطنه در مورد این پیروزی سپاه جاسک نوشته است:

«چنان به ریش ایرانیان خندیدند که به ایشان مجال ندادند سر از پای بشناسند.» (1342، ص 399)

خبر این شکست آن چنان شاه صفوی را خشمگین کرد که بلافاصله برادر دیگر امیرهرمز را به حکومت منصوب و به خوانین شیراز، لار و کرمان دستور داد بیست و پنج هزار تا سی هزار سوار حاضر کرده و به کمک خان هرمز بفرستند. امیر جدید هرمز فرماندهی این سپاه بزرگ را بر عهده داشت. سدیدالسلطنه در ادامۀ گزارش خود نوشته است:

«این دفعه هم چون آن امیر [امیر جاسک] از دو نفر امرای بت‌پرست همجوار خود کمک خواسته بود و آنها نیز با عده‌ای از جنگجویان خویش به مدد آمده بودند، باز قشون پادشاه ایران مغلوب شد.» (همان، ص 400)

طی این جنگ که چندین روز به طول انجامید اگرچه امیر جاسک پیروز شد اما فرمانده سپاهیان و نائب‌الحکومۀ وی به اسارت درآمدند. شاه عباس دوم که از خبر اسارت وی آگاه شد به خان هرمز نوشت که او را به عوض خون دو برادر به تو بخشیدم که «هرچه می‌خواهی با او رفتار کن.» خان هرمز نیز دستور داد وی را شمع آجین کرده و روزی دو ساعت سوار بر شتر گردشهر گردانند. تاورنیه گزارش کرده كه پس از سه روز گروهی از طرف کمپانی هند شرقی هلند و سایر فرنگیهایی که در هرمز بودند به همراه تجار داخلی و خارجی که از این رفتار متنفر شده بودند نزد خان هرمز رفته و از او خواستند که به این حرکت وحشیانه خاتمه بدهد. خان هرمز نیز دستور داد که وی را به کنار دریا برده و سر بریدند. (تاورنیه، 1336، ص 217)

حمایت کمپانی هند شرقی هلند و انگلیس از امیر باغی جاسک و ضعف حکومت مرکزی ایران در اواخر دورۀ صفویه باعث شد امیر جاسک موقعیت خود را برای مدتها حفظ کند.

با ورود استیلا گران به خلیج فارس، جاسک که در دهانۀ تنگۀ هرمز قرار داشت، موردتوجه قرار گرفت. به ویژه دولت بریتانیا که پس از پرتغالیها خود را به خلیج‌فارس رساند، مترصد فرصتی بود تا با دولت پرتغال که قدرت مسلط آن روزگار در خلیج‌فارس بود، رقابت کند. از اینرو، بندر جاسک را به عنوان مرکز تجارتی و پایگاه دریایی خود در دریای مکران انتخاب نمود. انگستان که در سال 1616م/1025 ق خود را به جاسک رسانده بودند، در سال 1619م/1029 ق اولین تجارتخانۀ کمپانی هند شرقی را در جاسک تأسیس کرد. این بندر تا زمانی که بندرعباس، قشم و هرمز به وسیلۀ قوای ایران و انگلیس فتح شد و بندرعباس به عنوان مرکز تجارتی در جنوب انتخاب گردید، همچنان به وسیلۀ انگلیسی‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفت. (ویلسون، 1348، ص 157) با ورود هلند به خلیج فارس، آنها برای مدتی (اواخر سال 1620م/ 1030 ق) به رقابت با دولت انگلستان برخاسته و از ورود کشتیهای کمپانی هند شرقی انگلیس به جاسک ممانعت می‌کردند. این مسئله منجر به نبرد سختی گردید که هلند شکست خورد و بدینسان هلندی‌ها از جاسک خارج شدند. از سال 1864 م / 1281 ق انگلیسیها نیز به منظور تحکیم موقعیت خود، شروع به ساخت استحکاماتی در جاسک نمودند.

از جمله اقدامات دولت بریتانیا در جاسک، تأسیس تلگرافخانه بود که به منظور انتقال سریع اخبار و اطلاعات، مورد استفاده قرامی‌گرفت. به این منظور قراردادی در دوم آوریل 1868 م / بیستم دیحجة 1284 ق میان ایران و انگلیس منعقد شد. طبق این قرارداد تلگرافخانه ایران از طریق بندر‌عباس، هنگام، جاسک و گواتر به هند و سپس اروپا متصل می‌کرد. انگلیسیها متناسب با سیاستی که در ایران و خلیج‌فارس دنبال می‌کردند، گاهی جزیرة هنگام و بندر‌عباس و گاهی جاسک را به عنوان مرکز اصلی تلگرافخانة خود انتخاب می‌کردند. در سال 1901 م / 1319 ق نیز خط تلگراف دیگری از بندر جاسک به مسقط دایر کردند که مرکز آن در جاسک قرار داشت. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 692) امتداد این خط، جاسک را به جزیرة هنگام و سپس بندر‌عباس متصل می‌کرد. سدیدالسلطنه در مورد این تلگرافخانه نوشته است:

«اجزاء تلگرافخانه مرکب باشند از ده دوازده نفر اروپایی‌نژاد و یک نفر طبیب، حالیه اجزاء تلگرافخانه بیشتر از پرتگالی‌ها باشند که آنها را پُرتیکس (پرتغالی) گویند.» «ا (1342، ص 695)

طی قرن بیستم میلادی که انگلستان نیروی برتر در خلیج‌فارس محسوب می‌شد، تأسیسات فراوانی برای محافظت از منافع دولت بريتانیا، در مناطق مختلف ایجاد گردید که می‌توان به ایجاد فرودگاه درجاسک اشاره کرد. این فرودگاه توسط دولتهای انگلستان، فرانسه و هلند که از شرق دور و اروپا به خاورمیانه می‌آمدند، مورد استفاده قرار می‌گرفت. همچنین تعدادی تفنگچی که تعداد آنها در جاسک پانزده نفر و در میلن منطقه بیابان پنجاه نفر بود به ریاست دو برادر به نامهای میرمصطفی و میربرکت ايجاد شد و توسط انگلیسی‌ها آموزش داده شدند که در موقع جنگ می‌توانستند چهارهزار و ششصد و پنجاه تفنگدار را در منطقه حاضر نمایند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 707)



[1]. Pribilus

[2]. Howshdan

[3]. Louran

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 14:51  توسط غلامرضا زعیمی  | 

شهرستان میناب، مغستان قدیم

                                            غلامرضا زعیمی

الف_ جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان میناب با مساحتی در حدود 5/6878 کیلومتر مربع در جوار آبهای تنگة هرمز با ارتفاع 27 متر از سطح دریا واقع شده است. این شهرستان از شمال به شهرستان رودان، از غرب به بندر‌عباس و از شرق و جنوب به شهرستان جاسک محدود می‌شود. بخشهای و سیعی از ساحل غربی و جنوب غربی آن را آبهای تنگة هرمز در بر گرفته است. سدیدالسلطنه دراین باره نوشته است:

« آن ناحیه محدود است از طرف شمال به رودان، واز طرف مشرق و شمال مشرق به بشاگرد و رودبار، از سمت مغرب به شمیلات و از جانب جنوب به بیابان و از جنوب مغرب به دریای خلیج‌فارس.» (1342، ص 449)

میناب سرزمینی جلگه‌ای است که به دلیل داشتن منابع آب شرب به ویژه رودخانه میناب به یکی از قطبهای کشاورزی استان هرمزگان تبديل شده است. بقیة مناطق میناب کوهستانی و بیابانی می‌باشد و به علت موقعیت بندری این شهرستان، نوار ساحلی نیز بخشهایی از آن را در برگرفته است. در طول این نوار ساحلی بندرهای تیاب، کلاهی، کرگان، کوهستک و سیریک قرار دارند که این بنادر ازمراکز مهم صید ماهی به شمار می‌آیند.

طبق آمار جمعیتی سال 1357 ش این شهرستان دارای 294588 نفر جمعیت بوده که از این میزان 103053 نفر مرد و 101535 نفر آن زن می‌باشند. به لحاظ تقسیم بندی شهری و روستایی نیز جمعیت روستایی این شهرستان به مراتب بیشتر از جمعیت شهری آن می‌باشد. در حالی که 159650 نفر در مناطق روستایی سکونت دارند، تنها 44817 نفر در شهر زندگی می‌کنند. (مرکز آمارایران ، 1357، ص 69)

شهرستان میناب برابر تقسیمات کشوری سال 1357 ش دارای سه بخش (بخش مرکز ، بخش بیابان و بخش سِندرک)، دو شهر (شهر میناب و شهر سیریک) و دوازده دهستان بوده که عبارتند از: گوربند، بندزرک، حومه، تیاب، توکهور، کریان، بیابان، سیریک، سندرک، بمانی ، بندر و در پهن. بعدها سیریک به بخش و سرانجام شهرستان مستقلی مبدل شد.

از مجموع چهارصد و هفتاد وشش آبادی میناب نیز نودوشش آبادی خالی از سکنه می‌باشد. (سازمان برنامه و بودجه استان هرمزگان، 1376، ص 6-3) ساکنان این آبادیها به مناطق شهری و روستایی اطراف، جزایر لارک و قشم و برخی نیز به کشورهای عرب حاشیة جنوب خلیج‌فارس مهاجرت کرده‌اند. مردم شهرستان میناب به زبان  فارسی جنوبی با لهجه‌های مینابی و بشاگردی و همچنین بلوچی صحبت می‌کنند. از آنجا که گروهی از مهاجران لاری و بحرینی در این شهرستان حضور یافته‌اند، آنان نیز به لهجة خاص خود سخن می‌گویند.

به لحاظ نژادی نیز مردم میناب از تبار ساکنان کهن استان هرمزگان هستند. علاوه بر بومیان منطقه، گروههای عرب، بلوچ، لاری و... در آنجا سکونت دارند. به دلیل موقعیت تجارتی و بندری میناب و اهمیتی که این شهرستان در روزگار اقتدار ملوک هرموز داشته است، جمعیتی از ملل شناخته شدة دنیای قدیم به ویژه از آفریقا و هند نیز در منطقه سکونت گزیده که به کار داد و ستد کالا اشتغال داشته‌اند. این ساکنان با بومیان منطقه درهم آمیخته‌اند. سدیدالسلطنه در گزارش خود آورده است:

«اشخاصی که در اطراف مشرق ساکن می‌باشند از اهل خود میناب هستند، لیکن سکنة مغرب، بلوچ باشند و به همان زبان بلوچی تکلم نمایند. بحرینی و جهرمی هم در آنجا زیاد ساکن باشند، معدود از حیدرآبادی‌ها هم در آنجا املاک زیاد دارند. لیکن خود در عباسی سکونت می‌کنند. یک عده هم هندو در آنجا تجارت می‌نمایند، فقط خانه و دکان دارند.» (1342، ص 450)

مردم میناب به صورت سنتی به کار صید و صیادی و داد وستد کالا و همچنین دامداری و کشاورزی اشتغال دارند. هنرمندان رشتة صنایع دستی نیز به کار گلابتون دوزی، حصیربافی، سبد بافی، زیرانداز، چادرشب بافی، جهله سازی (نوعی کوزة سفالی) و... اشتغال دارند.

صنایع کارگاهی و تبدیلي نیز به تعداد اندکی در این شهرستان وجود دارد که می‌توان به مجتمع صنایع تبدیلی مرکبات به ویژه کارخانة آبلیموگیری، کارخانة مواد خوراکی، کارگاههای نساجی، کارخانه‌های مصالح ساختمانی و ابزارآلات فلزی اشاره کرد.

شهر میناب مرکز شهرستان میناب با پهنه‌ای در حدود چهل کیلومتر مربع در پیرامون رودخانة میناب و قلعة بی مینو( بی بی مینو یا هزاره) با بلندای حدود چهل متر از سطح دریا واقع شده است. این شهر از شمال به آبادیهای دهستان حومه، از غرب به رودخانة میناب و از جنوب به دهستان بندزرک محدود می‌شود که در میان نخلهای سر به فلک کشیده و درختان انبه با زیبایی ویژه‌ای جلوه گری می‌کند و به همین دلیل در گذشته به عنوان «عروس جنوب» شهرت داشته است.

جمعیت شهر میناب در سر‌شماری سال 1357 ش، 44817 نفر بوده که از این تعداد 22845 نفر مرد و 21972 نفر زن بوده‌اند. (مرکز آمارایران، 1375، ص 85) مردم میناب پیرو دین اسلام و مذاهب تشیع وتسنن هستند که بیشتر جمعیت اهل سنتِ این شهرستان از مذهب شافعی پیروی می کنند

ب) نام و نشان تاریخی میناب

شهرستانی که امروزه میناب خوانده می‌شود در متون تاریخی و جغرافیایی قدیم به نام هرموز کهنه شهرت داشته است. در زمان فروانروایی ملوک هرمز این شهر تبدیل به مهم ترین مرکز تجاری ایران در آبهای ساحلی دریای جنوب گردید.

نام هرمز در متون کهن به صورت هرموز، ارمز، ارموز، ارموص، اورمرزیا و هارموزیا آمده است. در مورد علت این نامگذاری روایتهای متعددی بیان شده است. برخی عقیده دارند که نام هرمز برگرفته از نام اهورامزدا، خدای بزرگ آریایی ها بوده است. برخی نیز آن را به صورت خور مغ آورده‌اند و گفته‌اند که خور به معنی لنگرگاه و مغ به معنی نخل است. بنابراین، خور مغ را لنگرگاه ایالت موغستان (مغ استان ) نامیده‌اند. ابن بطوطه در سفرنامة خود آورده است:

«هرمز شهری است بر ساحل دریا که موغستان (مغستان) نیز خوانده می‌شود.» (1361، ج 2، ص 299)

عده‌ای دیگر از مورخان عقیده دارند که چون درزمان ساسانیان این شهر تجدید بنا گردید، وی به نام فرزند خویش که هرمز نام داشت، این بندر را هرموز نامید. اما باید توجه داشت که این شهر در زمان پیش از فرمانروایی ساسانیان به عنوان مرکز فرمانروایی و داد و ستد بوده است. نئارک سردار اسکندر، در سفرنامة خود از این شهر یاد کرده است. وی پس از گذشتن از جاسک به مسندم می‌رود، درآنجا به دلیل سختی راه، همراهانش از وی می‌خواهند که کشتی ها را رها کرده و از طریق خشکی خود را به اردوی اسکندر برسانند. اما وی به همراهان خود می‌گوید:

«غرض از مأموریت من به این سفر این بوده که سواحل دریا را الی مدخل شط‌العرب  و خلیج‌فارس سیر کنیم و از روی بصیرت و اطلاع، نقشه بردارم، هنوز سفر من منتهی نشده، من خلاف مأموریت نمی‌کنم.»

نئارک از طریق آبهای تنگة هرمز خود را به میناب رساند. وی در ادامة گزارش خود آورده است:

«بعد از طی هفتصد استاد به «بندر نه‌اپ تنا» رسیدیم» نه‌اپ تنا در حدود مغ بریمی (مغ ابراهیمی) در بندر کلاهی میناب قرار دارد.(سدیدالسلطنه، 1342، ص 322-321)

نئارک پس از طی صد استاد به دهنة رودخانة آرئیس رسید که همان رودخانة میناب است. از گزارش نئارک که در حوالی سال 323ق. م به میناب فعلی سفر کرده است برمي‌آيد كه ميناب در روزگار هخامنشيان بندري آباد بوده است اما پرسش اساسی این است که هرموز کهنه و میناب فعلی در روزگار هخامنشیان به چه نامی خوانده می‌شده است. اعتمادالسلطنه در مرآت‌البلدان و سدیدالسلطنه درکتاب بندر‌عباس و خلیج‌فارس شرح سفر نئارک را ذکر کرده و بسیاری از مناطقی را که سردار اسکندر از آنها نام برده با توجه به مسافتی که وی بدان اشاره کرده، مشخص نموده‌اند. سدیدالسلطنه به نام مینا اشاره کرد، و آورده است:

«... بعد از طی صد استاد به دهنة رودخانة آرئیس رسیدیم، رودخانة آرئیس از نزدیکی شهر هرموز یا ارموز که الحال معروف به مینا است می‌گذرد.» (1342، ص 322)

معلوم نیست که در روزگار سفر دریا سالار اسكندر، نام مینا به این شهر اطلاق می‌شده است یا نه. سدیدالسلطنه درادامة گزارش خود پیرامون سفر نئارک نوشته است:

             «نه‌آرک گوید اهالی بندر مینا ما را پذیرفته...» (همان، ص 322)

شهری که سدیدالسلطنه از آن به عنوان مینا یاد کرده است، در گویش بومیان منطقه هنوز هم مینو خوانده می‌شود. از گزارش متون تاریخی و جغرافیایی کهن برمی‌آید که اقوام مینو که در کرانه‌های خلیج‌فارس زندگی می‌کردند، سالها پیش از آنکه فینقیها به امر دریانوردی و کشتی سازی بپردازند، دراین زمینه شهره بوده‌اند و حتی برخی معتقدند که فینقی‌ها اصول دریانوردی را از اقوام مینو فرا گرفته‌اند. ساکنان کرانه‌های خلیج‌فارس برای مدتهای مدیدی ربانان دریاها بوده‌اند. ربان به معنی بلدچی و راهنمای دریایی است. جهانگردان و دریاسالاران غربی به وسیلة همین ربانان با خلیج‌فارس آشنا شده‌اند. نئارک در سفرنامة خود بارها تأکید کرده که با کمک همین بلدچی‌ها خود را به خلیج‌فارس رسانده از جمله نوشته است:

«یک نفر بلوچ که به هیدراسس موسوم بود اجیر نمودم که کشتیهای ما را به سواحل کرمان برساند.» (همان، ص 318)

به رغم تشابه اسمی میان مینو (میناب فعلی) با اقوام مینو که آنها نیز در کرانه‌های خلیج‌فارس زندگی می‌کردند و به کار دریانوردی و کشتی‌سازی اشتغال داشتند، مدرکی در دست نیست که پیوند این اقوام را مشخص سازد. در اینکه اقوام مینو به این بندر مهاجرت کرده و نام خود را به آن داده باشند، اطلاعی در دست نیست. جنوب همواره اطلاعات خود را با خِست در اختیار ما می‌گذارد. اما مینو چه نامی باستانی باشد که در روزگار هخامنشيان و پیش از آن به این بندر اطلاق شده باشد و چه نامی باشد که پس از مهاجرت ملوک هرموز به جزیرة جرون (هرمز فعلی) و پس از طی یک دوره ویرانی و زوال و احیای مجدد این شهر بدان اطلاق شده باشد، معنی امروزی آن میون هو (میان هو، میان آب و میناب) می‌باشد، به معنی شهری که در میان آب واقع شده است. این شهر از یکسو به آبهای تنگة هرمز و ا‌ز سوی دیگر به رودخانة میناب محدود می‌گردد و در واقع میان دریای جنوب و رود میناب واقع شده است. نقطة مقابل و واژة نظیر آن تیو (تیاب) است که از دو پارة تی  به معنی درپی و ئو یا هو به معنی آب آمده است. تیو (تیاب فعلی) در محل هرموز کهنه واقع شده است. این وجه تسمیة شهرها و آبادیهای جنوب به صورت تیو، مینو، سرزه، سرچشمه، سرکهن و ... وجود دارد. با این حال افسانه‌ای موجود است که عنوان می‌دارد اين شهر (مینا یا میناب) را پس از ویرانی هرموز کهنه دو خواهر به نامهای بی‌مینو(بی‌بی مینو) و بی نازنین (بی‌بی نازنین) آباد کرده‌اند، از اینرو میناب را مینو خوانده‌اند. ویرانه‌های قلعة میناب با عنوان قلعة بی‌مینو یا قلعة هزاره هنوز هم وجود دارد. این افسانه از حضور زنان در عرصة قدرت سیاسی خبر می‌دهد. در فهرست نام ملوک قدیم و جدید هرموز نام چند زن وجود دارد که همگی پیشوند بی‌بی دارند، مانند بی‌بی بانضر، بی‌بی سلطان، بی‌بی نازملک، بی‌بی سلطان (سلغر خاتون) و زن دیگری با نام سیتال خاتون که دختر شهاب‌الدین ملنگ از ملوک قدیم هرموز بوده است.

نئارک  در سفرنامة خود ذکر کرده که در میناب فعلی مورد استقبال مردم قرار گرفته است:

«آنچه لازمة خدمت گذاری بود به جا آوردند، انواع و اقسام فواکه و اطمعه و مشروبات غیرزیتون برای ما حاضر کردند. از کشتی‌ها پیاده شدیم، در خانه‌ها منزل کرده، چند روزی راحت نمودیم.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 322)

پس از استقرار سپاه نئارک در میناب قشون وی به فردی از سپاه اسکندر که «ملبس به لباس یونانی» بود برخوردند و وی به آنها خبر داد «که از مینا تا اردوی اسکندر زیاده از پنج روز راه نیست» (همان، ص 322) بنابراین، اسکندر به میناب نیامده، بلکه حاکم میناب برای اطاعت و سرسپردگی به نزد وی که در فاصلة پنج روز راه از میناب بوده رفته است. احتمال می‌رود اسکندر دراین زمان حوالی بندر‌عباس فعلی (سارامونت = سورو) بوده است. در جریان دیدار حاکم میناب با اسكندر وی از سفر نئارک در دریا و «میل قلبی اسکندر» به نئارک، آگاه شده است. (همان، ص 322) سیاست ملوک هرموز و فرمانروایان قدیم میناب براین بوده است که با اظهار سرسپردگی مانع از تهاجم اقوام مهاجم به مرکز فرمانروایشان می‌شدند. در میناب قدیم این منافع اقتصادی بود که خط مشی سیاست را مشخص می‌کرد.

با ورود نئارک به میناب و شنیدن خبر حضور اسکندر در نزدیکی میناب آن زمان، حاکم این منطقه «معجلاً روانة اردوی اسکندر شده که مژدة ورود وي را به اسکندر بدهد.» (همان، ص 322) اسکندر از شنیدن خبر سلامتی سردارش خرسند گردید و نخست به حاکم میناب انعام و پاداش داد، اما چون مدتی گذشت و نئارک به حضور وی نرسید، اسکندر، حاکم میناب را خواسته، مورد مواخذه و سوال قرار داده است: «که چرا این دروغ را گفتی؟».

حاکم میناب هر چه می‌خواست درستی گفتة خود را ثابت کند، نتوانست. لذا اسکندر دستور حبس وی را صادر کرد. حاکم میناب در زندان به اسکندر پیغام داد که احتمالاً نئارک راه را گم کرده است. ازاین رو اسکندر عده‌ای را به استقبال سردار خود فرستاد. «بعضی از این اشخاص در دو منزلی اردوی اسکندر به شش نفر رسیدند که گیسهای بلند شانه نکردة ژولیده‌ای داشتند، بدنهای ایشان لاغر و رنگ چهره رفته با لباسهای مندرس شده بودند.» (همان، ص 323) فرستادگان اسکندر در ابتدا نئارک و سپاهیان وی را نشناختند. لذا در پاسخ نئارک که از آنها پرسید اردوی اسکندر در کدام سمت است؟ «جوابی گفتند و از یکدیگر گذشتند» پس از طی مسافتی، ارشیاس، یکی از سرداران همراه نئارک گفت: «یقیناً این اشخاص که ملاقات کردیم به استقبال و جستجوی ما آمده‌اند، نشناختن ایشان ما را استعبادی [استبعادی] ندارد، زیرا که لباس و هیئت ما طوری نیست که شناخته شویم، بهتر این است که خود را به این اشخاص بشناسانیم .» نئارک مستقبلین را که هنوز دور نشده بودند، فرا خواند و مشخص گردید که آنها یونانی‌اند. فرستادگان اسکندر، نئارک و پنج همراه وی را سوار عراده کرده به اردوی اسکندر بردند. اسکندر حدود سه هزار نفر را به سرداری نئارک برای شناسایی دریاهای شرق روانه کرده بود و نئارک به وی اطمینان داد که همگی قشون و ناوگان وی در صحت و سلامت است. نئارک خطاب به اسکندر گفته است:

«پادشاها قسم به رب‌النوع کوه التب [المپ] که یک نفر از ملاحان و قشون تو کشته و تلف نشده‌اند و تمام کشتیهای تو با عساکر در بندر مینا متوقف‌اند.» (همان، ص 324)

اسکندر چنان از گفتة نئارک خوشحال شد که گفت «هرگاه تمام زمین مفتوح من می‌شد، به قدری که از دیدن نئارک و سلامتی قشون خودم خوشحال شدم، خوشحال نمی‌شدم.» با رسیدن نئارک به اردوی اسکندر، وی حاکم میناب را که محبوس شده بود، از زندان آزاد کرد و به او انعام و پاداش زیادی داد و وی را روانة مقر فرمانروایی خود در میناب نمود. بعد از آن اسکندر قربانیهای زیادی برای الهة ژوپیتر و حرول و نبطون نمود و از سپاهش سان دید و تاجی از گل بر سر نئارک گذاشت. پس از چند روزی، نئارک از اسکندر خواست تا اجازه دهد به سفر خود در خلیج‌فارس ادامه دهد. از اینرو «با جمعیت قلیلی به طرف میناب راند.» درمیانة راه، طوایف بلوچ که همواره میناب را مورد تهاجم و تاخت و تاز خود قرار می‌دادند، به وی و همراهانش حمله کردند. با این حال نئارک با زحمت فراوان خود را به میناب رساند و بعد از چند روزی به جزیره‌ای خالی از سکنه رسید که موسوم به آرقانا (لارک) بود. بعد از آن اگریپس بوده که هرمز فعلی است و سپس آراراکتا که همان جزیرة قشم فعلی است.

سدیدالسلطنه در گزارش سفر نئارک به این منطقه در همه جا لفظ مینا را به کار برده که منظور میناب فعلی (به گویش محلی مینو) است. اما معلوم نیست که نئارک که معمولاً نامهای یونانی را برای شهرهای ایرانی به کار برده، این بندرگاه را به چه نامی خوانده است.

اسکندر نه تنها به بندر میناب آسیبی نرساند، بلکه حتی به حاکم آنجا هدایایی هم داده است. به نظر می‌رسد در روزگار سلوکیان و سپس اشکانیان از اهمیت میناب کاسته شده و کم‌کم رو به ویرانی نهاده است، تا اینکه در روزگاران ساسانیان این شهر مجدداً تجدید بنا گردید و با نام هرموز خوانده شد.

نام قدیم میناب را خورمغ نیز نوشته‌اند. خور به معنی لنگرگاه و کانالی است که از دریا به سوی خشکی کشیده می‌شد، تا کشتی‌ها ازگزند توفان در امان باشند و همچنین بتوانند به راحتی تا مرکز شهر حرکت نمایند. مغ نیز در گویش مردم میناب به معنی نخل است. میناب و رودان که در قدیم یک ولایت بوده‌اند، بیشترین سطح زیر کشت نخل در استان هرمزگان را به خود اختصاص داده‌اند. از این رو میناب را در گذشته مغ استان یا مغستان مي‌ناميدند. یا تارونیه هم به دریای مغستان اشاره کرده است. سدیدالسلطنه که شرح سفرنامة تاورنیه را آورده، نوشته است:

«نگارنده گوید همان دریای مغستان صحیح است. چونکه آن ایالت هم مغستان گویند و بندر گودال را حال گوادر گویند و در تصرف مسقط است و مغ ستان یعنی نخلستان و آن ایالت را نخل زیاد است.» (1342، ص 381)

شاید موغستان (مغ‌ستان یا مغستان) همان نام گمشده‌ای باشد که در روزگار باستان به این منطقه اطلاق می‌شده است. به نظر می‌آید که مغ یا مُگ کلمه‌ای عیلامی باشد. عیلامیان که در نواحی خوزستان تا بوشهر نفوذ داشتند با این درخت آشنا بوده و در کتیبه‌های خود تصویر آن را حک کرده‌اند و حتی واژه مُگ نیز در یک مورد به کار رفته است. پوزور اینشوشیناک به دنبال پیروزیهایی که به دست آورد، غنایم زیادی را از شهرها جمع‌آوری کرد. بنابراین، دستور داد پرستشگاه تازه‌ای برای اینشو شیناک (خدای بزرگ شهر شوش) بنا کنند و به منظور زینت دادن آنجا «بفرمود تا چهار مگی (مغ) نقره، طغراهای زر وسیم، یک خنجر بلند و یک تیر بزرگ را که دو سوی آن را سیم‌اندود کرده بودند به عنوان بخشی از ذخایر نذری پرستشگاه در آنجا بنهند.» (کامرون، 1374، ص 32) در یک تصویر که از کتیبه‌های عیلامی به دست آمده، زنانی را با لباس بلند در حال کار کردن در نخلستان نشان داده است. با توجه به وجود مُگ (نخل) در میناب فعلی، بعید نیست که درروزگار باستان نیز این شهر با نام موغستان خوانده شده باشد. این سنت نامگذاری هنوز هم در برخی مناطق از جمله مغ بریمی (مغ ابراهیمی) در میناب، بندزرک در رودان و میناب (زرک نام نوعی نخل است) رواج دارد.

درمنابع تاریخی و جغرافیایی دورة اسلامی از میناب با عنوان هرموز، هرموز کهنه، هرمزکهنه، هارموزیا، ارموزیا، اوموز، ارمز، ارموص، منا، مناو، میناو، مینا، مینو و میناب یاد شده است. از این روایات دو مرحلة تاریخی جدا از هم استنباط می‌گردد. یکی نام هرموز و اسامی مشابه آن است که مربوط به دورة فرمانروایی ملوک هرموز و مدتی پس از آن است. در این دوره میناب ، بندر‌ی آباد و پررونق و مرکز یکی از قدرتمندترین حکومتهای جنوب ایران زمین به لحاظ سیاسی، نظامی و اقتصادی بوده است و دورة دوم مربوط به روزگار انتقال مرکز فرمانروایی ملوک هرموز به جزیرة جرون (هرمز فعلی) است.

از این دوره به بعد میناب یک مرحله گُسست و گذار تاریخی را طی نمود و پس از ویرانی که به دنبال انتقال مقر ملوک هرموز روی داد، این شهر مجدداًً احیاء گردید، اما هرگز آن مرکزیت گذشته را پیدا نکرد. از این دوره به بعد نام مینو و اسامی مشابه این نام بدان اطلاق گردید که البته تاریخ دقیق این وجه تسمیه روشن نیست. شاید از روی گزارش منابع متعدد بتوان دوره‌بندی نامگذاری این شهر را مشخص کرد. تقریباً تمامی منابع قرن چهارم تا دهم هجری از اصطخری و ابن‌خردادبه گرفته تا یاقوت حموی، مقدسی، نویسندة ناشناس حدودالعالم، ابن بلخی، ابن‌حوقل، دمشقی، حمدالله مستوفی، میرخواند، خواندمیر، حافظ ابرو، ابن بطوطه، شبانکاره‌ای و... همگی نام این شهر را هرموز نوشته و پس از انتقال ملوک هرموز به جرون (هرموز نو) نام هرموز کهنه را به این شهر اطلاق کرده‌اند.

اصطخری در المسالک الممالک واژة هرمز و هرموز را به کار برده و نوشته است:

«هرمز مجمع بازرگانان کرمان است و فرضة دریاست.» (1340، ص 142)

                «از حد مغون و ولاشگرد تا ناحیت هرموز نیل کارند و زیره.» (همان، ص 143)

نویسندة ناشناس حدودالعالم (منبع قرن چهارم هجری که در حدود سال 372 تألیف شده است) نیز نام هرموز را به کار برده و نوشته است:

«هرموز بر نیم فرسنگی دریای اعظم است، جایی سخت گرم است و بارگه کرمان است.» (1340، ص 127)

از گزارش حدودالعالم برمی‌آید که هرموز در فاصلة حدود نیم فرسنگی (سه) دریا بنا شده بود و کشتی‌های تجاری و ماهیگیری از طریق خورهایی که در شهر وجود داشته به آن نزدیک می‌شدند. شاید به همین دلیل باشد که هرموز را خور مغ نیز نامیده‌اند.

مقدسی نیز در احسن‌التقاسیم فی معرفه‌الاقالیم از هرموز یاد کرده و نوشته است:

«و هرموز علی فرسخ من البحر شدیده الحر الجامع فی السوق و شربهم من قنی، حلوه و سوقهم جاد و بناوء هم من طین و باس و جکین مدینتان علی مرحله من البحر اصغر من هرموز جامعها فی الاسواق» (1906م، ص 466)

مقدسی هرموز را جزو اقلیم کرمان آورده و شهرهای آباد آن را طین (برنطین فعلی) باس و جکین (جغین فعلی) ذکر کرده است. برنطین، جغین و باس امروزه جزو شهرستان رودان می‌باشند.

حمدالله مستوفی در نزهه‌القلوب (منبع قرن هشتم هجری تألیف به سال 740 ق) نیز به هرموز و هرموز کهنه اشاره کرده و نوشته است:

«هرموز از اقلیم دوم است... برساحل بحر فارس افتاده است و به غایت گرمسیر. اردشیر ساخته بود و اکنون از خوف حرامی ملک قطب الدین آن را بگذاشت و در بحر به جزیرة جرون شهر ساخته، از هرموز کهنه تا آنجا یک فرسنگست و در هرموز نخل و نیشکر بسیارست. حقوق دیوانیش که بر سبیل خراج به ایران می‌دهد و داخل کرمان است، شش تومان می‌باشد.» (1336، ص 172)

سیدی علی کاتبی دریاسالار عثمانی که در قرن دهم هجری به خلیج‌فارس آمده از دریای هرمز یاد کرده است. البته وی نامی از میناب فعلی (هرموزکهنه) نمی‌برد، اما به جزیرة هرمز اشاره کرده است. هرچند که اطلاعات وی پراکنده می‌باشد. وی در مرآت الممالک نوشته است:

«باری از آنجا (بحرین) هم راه افتادیم و به جزیرة قیس یعنی جزیرة هرمز قدیم رفتیم. ازآنجا به جزیرة برخت (قشم) رسیدیم. همچنین در دریای اخضر که قسمت شرقی دریای هرمز است به چند جزیره سرزدیم.» (2535، ص 45)

شبانکاره‌ای نخستین منبع تاریخی است که از ملوک هرموز با این نام یاد کرده است. وی در کتاب مجمع‌الانساب مقتدای ایشان را «درم کوه» نامی معرفی می‌کند. (1363، ص 215)

محمد درم کوه که به دلیل ضرب سکه درم کوب (درهم کوب) هم نامیده شد، در نیمة دوم قرن پنجم هجری یعنی بین سالهای 450 تا 500 ق / 1058 تا 1106 م حکومت  می‌کرده است. ملوک هرموز اصالتاً ایرانیانی بودند که در نواحی عمان فعلی که در روزگار باستان حد جنوبی سرزمین ایران بود، زندگی می‌کردند و بنا به دلایلی که احتمالاً اختلافات خانوادگی و شاید هم خشکسالی‌های پی در پی و بی‌آبی در حاشیة جنوبی خلیج‌فارس باشد، به هرموز کهنه مهاجرت کردند و در آنجا بنیان حکومت خویش را پی نهادند. همزمان با حکومت درم کوه در هرموز، ایران شاه (495- 494ق/ 1101-1100 م) و سپس ارسلان شاه (536-498 ق / 1141-1104 م) در کرمان و جلال‌الدین چاولی (510-502 ق/ 1116-1108 م) و سلطان سلجوق (5154-510 ق/ 1121-1116 م) در فارس حکومت داشتند.

پس از محمد درم‌کوه (درمکوب)، سلیمان، عیسی جاشو، لشکری، کیقباد، عیسی، محمود، شاهنشاه و شهاب‌الدین ملنگ به حکومت رسیدند. بعد از شهاب‌الدین ملنگ، تاریخ فرمانروایی ملوک هرموز در پرده‌ای از ابهام قرار گرفته است. معلوم نیست که بعد از وی فرمانروایی به برادرش علی و یا فرزندانش (نصرت رکابدار و سیتال خاتون) منتقل شده است. اما از گزارش منابع برمی‌آید که علی دارای سه فرزند به نامهای احمد، عیسی و سیف‌الدین ابانصر بوده است. سیف‌الدین دختری به نام بی‌بی بانضر، احمد پسری به نام رکن‌الدین محمود و عیسی نیز فرزندی به نام شهاب‌الدین محمود (محمد) داشته است. این شهاب‌الدین محمود دوازدهمین نفر از سلسلة فرمانروایان ملوک هرموز است که در منابع از آنها با عنوان ملوک قدیم هرموز یاد شده است. تاریخ وفات شهاب‌الدین را سال 641ق / 1243م ذکر کرده‌اند. شبانکاره‌ای نخستین منبعی است که از این دوازده نفر با عنوان ملوک قدیم هرموز یاد کرده است. (1363، ص216-214) بعد از این، یک دورة گُسست و فترت در تاریخ ملوک هرموز وجود دارد تا اینکه منابع خبر از فرمانروایی محمود قلهاتی با عنوان سیزدهمین پادشاه هرموز داده‌اند. وي و جانشينانش به عنوان «ملوک جدید هرموز» معرفی شده‌اند. این وجه تسمیه به درستی معلوم نیست، اما شاید به این دلیل باشد که وی قدرت ملوک هرموز را مجدداً احیاء و قلمرو هرموز را گسترش داده است. در سال 671ق/ 1272 م سنقر‌شاه به تحریک اتابک فارس، علیه محمود قلهاتی عصیان کرد و با کشتن محمود قلهاتی بر هرموز مستولی گردید. اعتمادالسلطنه در تاریخ منتظم ناصری نوشته است: «این اولین شخص از ملوک هرمز است» (اعتمادالسلطنه،1357، ص231) اعتمادالسلطنه، سنقرشاه را اولین شخص از ملوک جدید هرموز معرفی کرده است. روایتهایی که در منابع ذکر شده، بسیار متنوع است. چنانکه در مورد انتقال مقر حکومتی فرمانروایان هرموز به جزیرة جرون روایتهای متعددی بیان شده است. سدیدالسلطنه بهاءالدین ایاز را «موسس سلسله» (احتمالاً ملوک جدید هرموز) و شمس‌الدین را شخصی معرفی می‌کند که «جزیرة هرمز را پایتخت نمود.» (1342، ص 733) دمشقی در نخبه‌الدهر علت انتقال مرکز قلمرو ملوک هرموز را «فتنة تاتاری» دانسته است. (، ص1923م، ص 137)

حمدالله مستوفی در نزهه‌القلوب انتقال مقر ملوک هرموز را در زمان «ملک قطب‌الدین» و علت آن را از «خوف حرامی» دانسته است. (1336، ص 172) سدیدالسلطنه،  حمدالله مستوفی را معاصر ملک فخرالدین معرفی کرده (1342، ص 733) و در نقل روایت مستوفی دچار اشتباه شده و نام ملک قطب‌الدین را که حمدالله مستوفی ذکر کرده (مستوفی 1336، ص 172) به اشتباه ملک فخرالدین آورده است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 269). صاحب روضه الصفای ناصری روایت کرده است که:

«درسال هفتصد و نود و هشت سلطان محمد، نوادۀ امیرتیموراز طرف آن پادشاه با جنود خود به حدود هرمز کهنه رسید، و قلاع هفتگانۀ آن اطراف، مانند: تنگ زندان، شامیل (شمیل)، مینا، تزرگ، منوجان و تازیان را کوبیده، محمد شاه حکومت هرمز داشته و به جرون پناه برد.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 262)

با این حال سدیدالسلطنه روایت دیگری از روضه الصفا (جلد 8) ذکر کرده که رضاقلی خان هدایت نوشته است:

«در ایام اتابکان سلغریه، شهاب‌الدین ایاز از فروع آن طایفه جزیره را از ملوک قیس که تصرف کرده بودند، ابتیاع کرده، در آنجا مدینه‌ای بنا نهاد.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 3_262)

انتقال مقر فرمانروایان هرموز در زمان بهاء‌الدین ایاز بوده است. از اینرو برخی منابع از وی به عنوان «مؤسس سلسله» و برخی منابع دیگر نیز از سنقرشاه به عنوان «اولین شخص از ملوک هرموز» یاد کرده‌اند، برای این که روزگار وی را، آغاز یک تاریخ قرار دهند. چرا که در زمان سنقرشاه پرتغالی‌ها بحرین را از سیطرۀ ملوک هرموز خارج کردند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 733)

با انتقال مرکز حکومت به جرون که از آن پس هرموز خوانده شد، هرموز در خشکی ویران گردید و منابع از آن با عنوان هرموز کهنه یاد کرده‌اند. بعد از طی یک دورۀ زوال و فترت هرموز کهنه مجدداً احیا گردید و با نام مینو، منا،مناد، مینا و میناب شهرت پیدا کرد. نخستین اطلاع در مورد نام میناب مربوط به گزارش فتح هفت قلعه در جنوب ایران به وسیلۀ سپاه امیرتیمور گورکانی است که یکی از نوادگان وی فرماندهی آن را به عهده داشته است. در این گزارش آمده که سپاه تیمور قلعۀ تزرگ (تزرج) در حاجی‌آباد، قلعۀ شمیل، قلعۀ میناب، قلعۀ تنگ زندان، قلعۀ منوجان و ... را فتح نموده است. این گزارش مربوط به قرن ششم هجری است. دومین اطلاع در مورد این وجه تسمیه، مربوط به سال 929 ق/ 1523 م است که پرتغالی‌ها پس از تصرف جزیرۀ هرموز، محمدشاه را به پادشاهی برگزیدند و قراردادی موسوم به قرارداد میناب را با وی منعقد و به موجب آن مقرر گردید که محمدشاه مطیع فرمان پادشاه پرتغال باشد، در مقابل نیز پادشاه پرتغال از وی در برابر تجاوز دیگران دفاع نماید. در اوایل دورۀ صفویه (روزگار شاه اسماعیل صفوی) میناب شهری آباد بوده است.

گزارش سوم پیرامون نام میناب به روزگار شاه عباس صفوی باز می‌گردد که امامقلی خان با انگلیسی‌ها قرارداد میناب را به منظور اخراج پرتغالی‌ها از بنادر و جزایر جنوب (قشم و جرون یا بندرعباس بعدی) امضاء کرد. این قرارداد را باید قرارداد دوم میناب نامید. چرا که قرارداد اول را پرتغالی‌ها با محمدشاه پادشاه هرموز به امضاء رسانده بودند.

به روزگار قاجاریه میناب جزو بلوک ستۀ عباسی به شمار می‌آمد. بلوک سته، عبارت بوده از خمیر، محال، شمیلات، میناب، بیابان و بلوچی. بخشی از عباسی تحت ادارۀ حکومت مرکزی و بخش دیگر در ادارۀ معین‌التجار بود که میناب نیز جزو بلوکی بود که تحت ارادۀ معین التجار قرار داشته است. معین التجار بابت اجارۀ خود هر ساله مبلغی را به دولت پرداخت می‌کرد که اجارۀ میناب به اسم دوازده هزار تومان بود که با تخفیف، عملاً چهار هزار تومان پرداخت مي‌شد (سدیدالسلطنه، 1342، صص 3_2)

در برهه‌ای از تاریخ نیز شیوخ مسقط ادارۀ میناب را به دست گرفتند در این زمان قلعۀ هزارۀ میناب (بی‌بی مینو) مقر حکومت شیوخ مسقط بود. شیخ سیف بن نبهان که از طرف سید سعید سلطان به حکومت عباسی فرستاده شد، در زمان «وزارت زکی‌خان نوری هم شمیل و میناب را جزو خود نمود.» (همان، ص 277) پس از اخراج اعراب، کسانی از سوی دولت مرکزی ادارۀ میناب را به عهده گرفتند.

به روزگار قاجاریه تیو (تیاب) بندرتجاری میناب محسوب می‌شد. این بندر در محل هرموز کهنه واقع شده است و در گذشته گمرکخانه‌ای داشته است. (همان، ص 45)

میناب در طول تاریخ بارها مورد تهاجم اقوام دور و نزدیک قرار گرفته است که از آن جمله می‌توان به غارتگری بشاگردیها، روباریها و بلوچها اشاره کرد. برخی منابع تاریخی، علت انتقال مقر فرمانروایان هرموز به جزیرۀ جرون را حملۀ دزدان و «حرامی» دانسته‌اند. (مستوفی، 1336، ص 172)

از جاذبه‌های دیدنی شهر میناب، پنجشنبه بازار این شهر است که در این روز فروشندگان کالای خود را در بازار عرضه می‌کنند. مهمترین صنایع دستی مردم این منطقه تک، سون بافی، ساخت کوزه و جهله‌های سفالی است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:51  توسط غلامرضا زعیمی  | 

شهرستان گاوبندی(پارسیان)

                                         غلامرضا زعیمی

نام پارسیان در سالهای اخیر به جای گاوبندی استعمال شد. گاوبندی به رغم دیرینگی تاریخی جزو شهرستان‌های تازه تأسیس استان هرمزگان به شمار می‌آید که براساس دگرگونی‌هایی که در زمینۀ تقسیمات کشوری ایران صورت گرفت در سی‌ام آبان ماه 1383 ش از بندرلنگه جدا و به شهرستان‌ واحدی تبدیل شد. اما حیات تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی این منطقه در پیوند با لنگه است. قرارگرفتن گاوبندی در یک مرکز جغرافیایی که از شمال به مناطق جنوب غربی استان فارس، از شرق به لنگه، از غرب به استان بوشهر و از جنوب به خلیج‌فارس محدود می‌شود به همراه دگرگونی‌های جمعیتی و مهمتر از همه همجواری با میادین عمدۀ نفتی (عسلویه و حوزه نفتی پارس جنوبی) باعث ترسیم چشم‌انداز نوینی از این منطقه شده و بیش از پیش بر اهمیت آن افزوده است.

الف) جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان گاوبندی با وسعتی در حدود 12/1782 کیلومتر مربع خط ربط استان هرمزگان به استان بوشهر و فارس به شمار می‌آید. این شهرستان غربی‌ترین نقطۀ استان هرمزگان است.

امتداد سلسله جبال زاگرس پست، جانب شمالی و جنوبی این شهرستان را در بر گرفته و همین ارتفاعات اندک مانع از نفوذ رطوبت به منطقه شده است. لذا به رغم همجواری گاوبندی با دریا، دمای هوای آن در بیشتر مواقع خشک است اما گاهی نیز تحت تأثیر هوای شرجی قرار می‌گیرد. میزان بارندگی نیز طی سالهای مختلف متفاوت بوده و به طور میانگین بین پنجاه تا صد و پنجاه میلیمتر در نوسان است. همین میزان اندک باران باعث سرسبزی گاوبندی شده و بخشی از زندگی اقتصادی مردم این منطقه را به خود معطوف ساخته است.

از نظر عوامل طبیعی گاوبندی به صورت جلگه‌ای و دشت و محصور در یک حصار کوهستانی خودنمایی کرده و وجود سفره‌های آب زیرزمینی شرایط را برای زیست در این منطقه فراهم ساخته است. با این حال آب شرب مورد نیاز بسیاری از اهالی منطقه از طریق برکه فراهم می‌شود.

حیات اقتصادی منطقه مبتنی بر کشاورزی، صید و صیادی، دامپروری و نیز تجارت می‌باشد. کشاورزی عمدتاً به صورت دیم بوده اما در سال‌های اخیر چندین چاه عمیق و نیمه عمیق در آنجا حفر شده که به رونق کشاورزی افزوده و محصولاتی همچون خرما، جو، گندم، صیفی جات، سبزیجات و تنباکو به صورت عمده در این منطقه به عمل می‌آید. به تبع گسترش کشاورزی، دامپروری نیز مورد توجه ساکنان گاوبندی بوده و بسیاری از خانواده‌های سنتی چندین رأس گاو و گوسفند و بز را در خانه نگهداری می‌کنند. اما بخش مهمی از زندگی اقتصادی مردم این منطقه به دریا و دریانوردی مرتبط است. صید و صیادی و تجارت از قدیم مورد  توجه بوده است. به دلیل محرومیت منطقه، بخشی از نیروی کار آن به کشورهای عرب حاشیۀ خلیج‌فارس بویژه امارات متحده عربی، بحرین، قطر و کویت مهاجرت کرده اما از آنجایی که بسیاری از آنها فاقد تخصص بودند با ورود صنعت و تکنولوژی شغل خود را از دست داده و در بازار اشتغال دارند و بسیاری از مهاجران نیز به مشاغل پایین می‌پردازند. به دلیل اینکه شخص مهاجر توان آنرا ندارد که خانوادۀ خود را به خارج ببرد، سالی یکی دو مرتبه به زادگاه خود باز می‌گردد که دوری از خانواده مشکلات اجتماعی و فرهنگی زیادی را در منطقه پدید آورده است.

به لحاظ تقسیمات کشوری، شهرستان گاوبندی دارای دو بخش مرکزی و کوشکنار، چهار دهستان (بوچیر و مهرگان در بخش مرکزی، بهداشت و کوشکنار) و یک حوزۀ شهری (شهر گاوبندی) است.

جمعیت این شهرستان بالغ بر 51000 نفر برآورده شده که شامل 10360 خانوار است و بیشتر ساکنان آن در مناطق روستایی سکونت دارند. متوسط رشد جمعیت شهر گاوبندی طی سالهای 1365 تا 1370 ش 05/5 بوده که در فاصلۀ سالهای 1370 تا 1375 ش به 07/3 كاهش يافته است. مهاجرت ساکنان حوزۀ شهری گاوبندی به کشورهای عرب حاشیۀ خلیج‌فارس نقش مهمی در کاهش نرخ رشد جمعيت این منطقه داشته است.

جمعیت شهر گاوبندی طی سالای 1365 تا 1375 ش

سال

1365

1370

1375

تعداد جمعیت

3094

3958

4605

 

برآورد جمعیت شهر گاوبندی طی سالهای 1380 تا 1384 ش

سال

1380

1381

1382

1383

1384

تعداد جمعیت

5299

5450

5597

5749

5901

مأخذ: مرکز آمار ایران، 1383، ص 18_17.

به علت مبادلات بازرگانی و رفت و آمد میان ساکنان حوزۀ شمالی و جنوبی خلیج‌فارس تعدادی از اعراب نیز وارد این منطقه شده و در آنجا سکنا گزیده‌اند. اما جمعیت عرب زبانان گاوبندی بسیار کم است و تنها در چند روستا ساکن می‌باشند.

به لحاظ مذهبی بیشتر ساکنان گاوبندی سنی شافعی هستند و گروهی از شیعیان نیز در شهر گاوبندی و در روستاهای اطراف آن زندگی می‌کنند.

نام و نشان تاریخی گاوبندی

به رغم دیرینگی و قدمت منطقه گاوبندی متأسفانه اطلاعات مکتوبی پیرامون سابقۀ تاریخی این منطقه وجود ندارد. اما از روی آثار باقی مانده در آنجا می‌توان وجوهی از تاریخ ناپیدای آنرا بیان کرد. بسیاری از آبادی‌های این منطقه مانند گاوبندی (گوبندی)، بوچیر، گرید، چهواز، شیو، کناردُن، مقدون، هشنیز، بستانو و دشتی اسامی تاریخی خود را حفظ کرده‌اند هرچند که معنی بسیاری از آنها به روشنی معلوم نیست. اما همان سنن فرهنگی و تاریخی نامگذاری آبادی‌های حوزۀ خلیج‌فارس در وجه تسمیه این مناطق نیز مؤثر بوده و ایفای نقش  کرده‌اند.

نام گاوبندی در متون عصر قاجار به صورت گوبندی آمده است. این نام در زمان تدوین فرهنگ جغرافیایی کشور توسط ستاد ارتش (2535 شاهنشاهی) به صورت گاوبندی ثبت گردید. معنی گوبندی نیز بدرستی معلوم نیست. مردم قدیمی منطقه و لارستانی‌ها نیز آنرا به صورت گوبندی تلفظ می‌کنند. برخی عقیده دارند که این نام در اصل گودبندی بوده است. این گروه اذعان می‌دارند، چونکه جلگۀ گاوبندی در منطقۀ گودی میان دو کوه قرار گرفته به این نام خوانده شده و بتدریج حرف «د» حذف و به گوبندی مبدل شده است. به لحاظ زبانشناسی چنین امکانی وجود دارد اما با حذف «د» بخشی از نقش آن در «و» با تأکید بیشتری در هنگام تلفظ ادا شود. این قاعده را در اصطلاح زبانشناسی «کشش جبرانی» می‌گویند. اما در پذیرش این معنی باید با دقت بیشتری به موضوع نگریسته شود.

عدۀ دیگری نیز عقیده دارند که گاوبندی در اصل گل‌بندی بوده چرا که دشت و جلگه حاصلخیز گاوبندی در برخی فصول سال از جمله پایان تابستان و آغاز بهار پوشیده از گل و گیاه می‌شود. برخی روایت‌ها اذعان می‌کنند که در قدیم كل را از اين منطقه به دیگر مناطق صادر می‌کردند. شاید هم نام گاوبندی در ارتباط با مناسبات ارضی و تقسیم آب و زمین باشد. اصطلاحا مقدار زمینی که برای شخم با یک گاو در نظر گرفته می شود را یک گاوبند می گویند.

قدیمی‌ترین اطلاعات مکتوب پیرامون منطقۀ گاوبندی به سفرنامۀ نئارخوس باز می‌گردد. وی در جریان سفر خود به حوزۀ غربی خلیج‌فارس نام چند منطقه را ذکر کرده که امروزه در حوزۀ گاوبندی قرار دادند:

«از آنجا [اندآبیا = هندرابی فعلی] چهارصد استاد که پیش رفتیم به جزیرۀ آبادی رسیدیم که حوالی آن غوص مروارید می‌شود، از آنجا به دماغۀ اکوس معروف به شف وارد آمدیم، حال معروف به شیئو است از آنجا چون چهارصد و پنجاه استاد دیگر راه پیمودیم به بندر اپس تانا وارد شدیم و این بندر خیلی معمور است و از آبادی تا کنارۀ دریا شصت استاد است و از آنجا به کقنا که حالا معروف به کنگان است رسیدیم.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 326)

شیو یکی از قدیمی‌ترین سکونتگاهاهای حوزه گاوبندی فعلی بوده است اما آنچه نئارک ازآن با عنوان اوپس‌تانا یاد کرده و آنرا در جوار کقنا (کنگان فعلی در بوشهر) معرفی کرده به احتمال زیاد همان بستانه (بستانوی) فعلی در گاوبندی است. از سوی دیگر اطلاق نام گوپانان یا گوگانا به لنگۀ فعلی در روزگار هخامنشیان و اشکانیان اين فرضیه را كه دراین روزگار گاوبندی شهری آباد بوده است را تقویت می‌کند و به نظر می‌رسد که مراد از گوگانا (مربوط به عصر هخانشی) و گوپانان (عهد اشکانی) همان گاوبندی فعلی باشد. (اطلس تاریخی ایران، 2435، نقشه شماره 7)

آنچه بر اهمیت این منطقه طی روزگاران باستان می‌افزود همجواری با حوزۀ جنوبی عیلام باستان ( لیان = بوشهر فعلی) و سپس پارسه (ولایت پارس روزگار هخامنشی) بوده است. گاوبندی فعلی در حدفاصل دو حوزۀ لیان (به عنوان بندرگاه تجارتی) و پارسه (به عنوان مقر فرمانروایی) قرار داشته و در واقع دو حوزۀ قدرت (سیاست) و اقتصاد را به هم پیوند می‌داده است. اگر این فرضیه درست باشد می‌توان حدس زد در گذشته شاخه‌ای از راه ارتباطی لیان به پارس از این منطقه مي‌گذشته و منجر به رونق و آبادانی آنجا شده است.

آثار به جای مانده سنگی مربوط به روزگار کوه‌نشینی انسان درنزدیکی روستای حمیران و بوچیر وجود دارد که قدمت آن به درستی مشخص نشده است. این ویرانه‌ها در حد فاصل کوشکنار به گاوبندی واقع شده‌اند.

کوشکنار که در زبان پیران و قدیمی‌های منطقه قصرکنار نیز خوانده شده است، از مناطق کهن به شمار می آید. آثار خرابه‌های یک طاقنما که شبیه تل شاه‌نشین ریشهر بوشهر است به همراه آثاری از سنگ و ساروج، گچ‌بری و مقرنس کاری بدست آمده است. عقیدة رایج بر این است که نام کوشکنار از درخت کُنار که در منطقه به وفور یافت می‌شود، گرفته شده و این نام به همراه قصر کنار یادآور خاطره‌ای ازلی از مردم منطقه است که کُنار نزدشان حالت تقدس یا نیمه مقدس داشته است. نام کوشک نیز در چند جای دیگر استان هرمزگان به معنی قصر به کار رفته است. منطقة کوشکنار یکی از حوزه‌های کهن شکل‌گیری کانون‌های یکجانشینی در گاوبندی به شمار می‌آید. از روزگار اسلامی نیز آثار و بقایای چندین اثر از جمله مسجد ملاعلي كوشكنار به جای مانده که اشكال هندسي، قالب‌گيري كنگره‌ها، قرینه سازی و تجسم گل و دایره و ستاره ازمهمترین ویژگی‌های این بنا به شمار می‌آیند. وجود معادن سنگ گچ در حوزة هرمزگان فعلی بویژه در بندر خمیر باعث شده که گچ‌کاری و گچ‌بری در معماری برخی از ابنیة موجود جلوه‌گری نماید. با این حال تاریخ بنای این مسجد بدرستی معلوم نیست و برخی آنرا تا حدود سال هشتصد هجری قمری تخمین زده‌اند. (اقتداری، 1348، ص 469)

در آبادی‌های بوچیر و حمیران نیز آثارکاروانسراهای مخروبه وجود دارد. به نظر می‌رسد که حیات اقتصادی گاوبندی در روزگار قدیم وابسته به مرکزتجارتی سیراف بوده و با افول سیراف این منطقه نیز رو به انحطاط نهاده اما در مقاطعی از تاریخ نیز رونق خویش را حفظ نموده است.

دلیل جایگزینی نام پارسیان به جای گاوبندی همجواری این شهرستان در جوار استان و بویژه دریای پارس است.همچنین واقع شدن در حوزة میادین نفتی پارس جنوبی نوید حیات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جدیدی را به منطقه داده است. یکی از مسائل مطرح شده پیرامون گاوبندی تغییر نام این شهرستان به پارسیان است. به رغم تمامی تعلق خاطری که ساکنان ایران به نام پارس و خلیج‌فارس دارند، تجربه نشان داده که تغییر اسامی مناطقی که دارای هویت تاریخی و فرهنگی هستند چندان مقبول نخواهد بود. بنابراین، می‌توان با احداث شهری جدید به نام پارسیان درکنار شهر گاوبندی و توسعة آن بدون ایجاد حساسیت در منطقه به آن خواسته نیز نایل آمد. این امر مستلزم برنامه‌ریزی درست، اختصاص دادن امکانات آموزشی، بهداشتی، پژوهشی، تفریحی و رفاهی است.

سخن آخر اینکه آیا بهتر نبود به جای پارسیان از نامی استفاده میشد که بعدها ایجاد تنش ننماید؟


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 15:0  توسط غلامرضا زعیمی  | 

کیش، مروارید خلیج‌فارس

                                     غلامرضا زعیمی

جزیرة کیش با مساحتی در حدود 4/90 کیلومترمربع (طول پانزده کیلومتر و عرض هفت کیلومتر) در کرانة جنوبی شهرستان بندر لنگه و در میان آبهای نیلگون خلیج‌فارس همچون مرواریدی می‌درخشد. این جزیره از شمال به آبادیهای گرزه و کلات (در بندرلنگه)، از غرب به جزیرة اندرابی (هندرابی)، از جنوب شرقی به جزیرة فرور و از جنوب به آبهای ساحلی امارات متحدة عربی محدود می‌گردد.

جزیرة کیش به لحاظ ساختمان زمین هموار و تقریباً بدون عارضة طبیعی است. سطح جزیره را خاکهای رسی همراه با مارونهای آهکی در بر گرفته است و در محدود‌ة آبی کف دریا پوشیده از مرجانهای دریایی می‌باشد. بلندترین نقطة جزیره حدوداً چهل وپنج متر ارتفاع داشته که به دلیل مجاورت با فرودگاه حدود ده متر آنرا تراشیده و اینک سی و پنج متر بلندی دارد. به دلیل نبود ارتفاعات در کیش، کرانه‌های این جزیره با شیب اندکی به دریا منتهی می‌شوند.

گودترین نقطۀ جزیره، دریاچه‌ای بوده که در گذشته به طول دویست متر و عرض یکصد متر در جانب شرقی جزیره قرار داشته است. همچنین در جانب شمال شرقی شهر تاریخی کیش نیز دریاچۀ دیگری به طول یکهزار و دویست متر و عرض چهارصد متر وجود داشته که در برهه‌‌ای از تاریخ تبدیل به ماندابی شده و اینک به صورت گودالی پهناور به جا مانده و به نامهای مختلفی همچون گور، جزه، درخت سبز و گود پرتغالیها خوانده می‌شود. (ورجاوند، 1377، ص 17) شاید نام جزه برگرفته از بندر جزه در ساحل جنوبی لنگه باشد که ساکنان آن به کلات کوچانده شدند و بنا به روایت کازرونی:

«در این زمان بندر جزه خراب و بیوتات چوب نخلی آن را کلاً به آتش سوخته بودند» (1367، ص 109)

در کیش هیچ رودخانه‌ای وجود ندارد با این حال چندین حلقه چاه آب شرب در این جزیره وجود دارد که عمق این چاهها بین پنج تا ده متر است. همچنین درگذشته قناتهایی در جزیره وجود داشته که آب شرب را به سطح زمین منتقل می‌کردند. کازرونی گزارش داده است:

«در قدیم در آن جزیره قنوات و عیون [چشمه‌ها] و آب جاری بوده، اکنون تمام قنوات وچشمه‌سار خراب و دولابهای متعدد در آن برقرار است و آب آنها با کمال حلاوت و عذوبت» (1367، ص 111)

یکی از جاذبه‌های گیاهی کیش درختان تنومند لور و کهور در این جزیره است. اینک چند درخت لور و کهور که قدمت آنها به پانصد الی ششصد سال پیش می‌رسد، در این جزیره وجود دارد. یک درخت لور پانصد الی ششصد ساله در شهر تاریخی حریره و یک درخت کهور ششصد ساله در شهر قدیمی ماشه وجود دارد. (افشار سیستانی، 1370ف ص 224)

جزیرۀ کیش در قدیم از چند محله تشکیل شده بود که عبارتند از:

1_ محله‌ای موسوم به ده (دیهو) که در شمال جزیرۀ کیش واقع شده بود. ديهو ريتم خاصي از موسيقي است كه اينكه در بشاكرد نيز اجرا مي‌شود. شايد هم اين نام تركيبي از ده (روستا) و هوا (آب) باشد.

2_ آبادی سجم ( سه جم) در چهارصد متری شرق آبادی دیهو. شاید وجه تسمیۀ این آبادی وجود درختان جم که از گونۀ گیاهان گرمسیری است در این منطقه باشد.

3_ آبادی ماشه در شمال شرقی جزیره. ماشه نوعی قایق است. این آبادی دارای یک مسجد قدیمی است که از سایر مساجد جزيره بزرگتر است. ماشه حکم بندرگاه را داشته است.

4_ آبادی موسوم به سفین در شمال غربی جزیره.

5_ آبادی معروف به باغ (باغو) در غرب جزیره.

علاوه بر این محلات قدیمی، آثار ویرانه‌های چند آبادی قدیمی در حد فاصل سجم و سفین متعلق به قرن پنجم هجری و همچنین ویرانه‌های آبادی در شرق کیش (پایین تر از ماشه) وجود دارد. کازرونی نام سفین را سفیل ذکر کرده و نوشته است:

«آن دو ولایت که یکی را سفیل و یکی را ده، نام می‌باشد، عمارات آنها از گل و سنگ بنا نهاده‌اند و در هر قریه به قدر سیصد خانوار ساکن و آثار عمارات عالی که اکنون خراب است، در آن بسیار است.» (1367، ص 178  )

 

 

ساکنان قدیمی کیش از نژاد سفید بوده‌اند که با نژادهای دیگر منطقه از جمله دراویدیان و در طول تاریخ با اقوام بسیاری از دور و نزدیک از جمله سیاهان آفریقایی به ویژه زنگباری‌ها و حبشی‌ها و همچنین ساکنان حاشیه جنوبی خلیج‌فارس در هم آمیخته‌اند. (ویلسون، 1348، ص 28) یادگار این آمیزش نژادی اینک نژاد بلند قد، مو مشکی، گندمی رنگ و باریک اندامی است که زبان اصلی آنها پارسی جنوبی است و بسیاری لغات عربی، هندی، زنگباری، سواحلی (زبان آفریقای شرقی) و حبشی را در گويش خود دارند. همچنین به دلیل مجاورت کیش با لارستان قدیم برخی واژه‌های لاری نیز توسط ساکنان منطقه استعمال می‌شود. (ورجاوند، 1377، ص 35)

جزیرۀ کیش در تاریخ پرفراز و نشیبی که پشت سر نهاده است، اگرچه در پیوند با حکومت مرکزی ایران بوده ولی توسط فرمانروایان محلی اداره می‌شده است. برخی معتقدند که نام کیش به همراه کشم (قشم) و ... اسامی عیلامی است. (حامي، 1366، ص4) به واقع در روزگار شکوه تمدن عیلام، کشتیهای بادبانی از شوش به خلیج‌فارس وارد می‌شدند (از طریق کارون). این کشتیها راه خلیج‌فارس به سمت شرق را پیش می‌گرفتند و چندان از ساحل دور نمی‌شدند. به دلیل دوری جستن از بادهای گرم و سوزان صحرای عربستان و همچنین بهره‌مندی از امکانات، کشتیها بیشر ساحل شمال خیلج‌فارس را که دارای سکونتگاههای انسانی، طبیعت سرسبز، رودخانه و آب شرب بود برمی‌گزیدند. این کشتی‌ها در مسیر حرکت خود از ساحل شمالی کیش می‌گذشتند. یکی از دلایل عبور از این مسیر وجود لنگرگاههای متعدد در ساحل لنگه و همچنین رونق لنگرگاههای کیش بود که در شمال این جزیره واقع شده بود. طی این مسیر محصولاتی همچون چوب، فلزات (مس، سرب، قلع و نقره) سنگ (مرمر، چخماق، گچ)، سنگهای قیمتی (عقیق و لاجورد) صدف، مروارید، مرجان و اسبهای راهور به صورت پایاپا مبادله می‌شد. (هینس، 1371، ص 26)

با فروپاشی دولت مقتدر عیلام و شکل‌گیری فرمانروایی آشور تغییر چندانی در ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جزیرۀ کیش به وجود نیامد. چرا که این جزیره توسط فرمانروایان محلی که مرکزیت آن یا در جزیره و یا ساحل پیرامون بود اداره می‌شد و این حکومتها با دادن باج و خراج، موقعیت خود را حفظ می‌کردند.

به روزگار مادها، کیش جزو ساتراپ‌نشین شانزدهم ماد بود و تجارت اسب و اشیاء زینتی مانند صدف و مرجان که احتمالاً به صورت پایاپای صورت می‌گرفت، میان کيش و دیگر شهرهای مادی رونق گرفت. (ورجاوند، 1377، ص 67)

در روزگار هخامنشیان کیش جزوی از سرزمین وسیع شاهنشاهی ایران بود. در شمال جزیره در حد فاصل درۀ درخت سبز فعلی و ساحل دریا، پشته‌ای وجود دارد که گویا به روزگار هخامنشیان دارای تأسیسات بندری و فانوس دریایی بوده است. در جنوب غربی آن، شهر باستانی کیش بنا شده بود. این شهر با سنگ و ملات ساروج و گچ ساخته شده است.

کیش تا روزگار نئارک، سردار و دریاسالار اسکندر، جزیره‌ای آباد بود. وی چنان شیفتۀ زیبایی و عظمت کیش می‌شود که آن را به الهۀ ونوس (مظهر رویش، عشق، زیبایی، شادی و اصالت) و الهۀ مرکور (مظهر فصاحت، تجارت و فلاحت) نسبت داده است. (ویلسون، 1348، ص 110)

در دورۀ اشکانیان که مصادف با ظهور قدرت امپراتوری روم است، این دو قدرت آسیایی و اروپایی در برابر یکدیگر موضع گرفتند و کوشیدند که نبض اقتصادی جهان آن روز را در اختیار خود بگیرند. آریانوس که مصادف با روزگار اشکانیان بود، از کیش با عنوان «کامتینا» یاد کرده است. (ویلسون، 1348، ص 110)

در روزگار ساسانیان به دلیل تهاجم  پی‌درپی اعراب به ساحل شمالی خلیج‌‌فارس، به این مناطق توجه شد. ساسانیان که به دنبال تحقق اهداف سیاسی و تجاری در خلیج‌فارس و سرزمینهای اطراف آن بودند، به عمران و آبادانی بنادر و شهرهای جنوب پرداختند. همچنین به دلیل اینکه آنها از آموزه‌های زرتشت پیروی می‌کردند، در راستای تحقق اهداف مذهبی و فرهنگی، آتشکده‌های متعددی را در سراسر ایران زمین برپا کردند. در دوران اسلامی این آتشکده‌ها به مسجد و یا زیارتگاه تبدیل  گردید. جزیرۀ کیش تا حدود سال 23 هـ/ 643م که اعراب موفق به فتح بسیاری از مناطق ایران شده بودند، همچنان توسط فرمانروایان محلی اداره می‌شد و مردمان آن از آئین زرتشتی پیروی می‌کردند. در این سال برای مقابله با سپاه اسلام، نیرویی متشکل از سپاهیان کیش به همراه سپاه فسا، داراب، فرگ و موغستان گرد آمدند تا در مقابل سردار عرب، ساریه بن زینم کنانی که از جانب عمر، خلیفۀ دوم راشدین، رهسپار جنوب شده بود، ایستادگی نمایند. کشته شدن عمر، به دست پیروز ایرانی، زمینۀ پیروزی ایرانیان در این جنگ را فراهم آورد. (حسینی فسایی، 1367، ص 179).

از روزگار باستان تا دورۀ اسلامی کیش با اسامی کامتینا، کائنا، آریان، کیان و گیان خوانده شده است. اما در اینکه آیا نام کیش در روزگار باستان به این جزیره اطلاق شده یا نه روایتهای متفاوتی وجود دارد. برخی اسامی کیش، کشم و ... را عیلامی دانسته و برخی دیگر كيش را که یکی از دولت _ شهرهای بین‌النهرین بوده، نامی سومری می‌دانند. از این دو روایت برمی‌آید که کیش کلمه‌ای باستانی است و در پیش از اسلام رواج داشته، اما در اینکه کدامیک از این دو کیش، نام خود را به دیگری داده است، نمی‌توان اظهارنظر قطعی ارائه داد.

طی قرن اول هجری، کیش دچار آشوبهای داخلی گردید. اعراب بر این جزیره مسلط شدند، اما با گذشت زمان زندگی مردم به روال عادی خود بازگشت. چنانکه ابن خردادبه ذکر کرده:

«آنجا نخلستان و اراضی مزروع وگله‌ها و مواشی یافت می‌شود و مغاص مروارید هم در آنجا هست. زیرا مردم آن به مروارید خیلی توجه دارند و اهمیت می‌گذارند.» (1370، ص 137)

تا پیش از قدرت‌گیری صفاریان در شرق ایران، جزایر و سواحل جنوب ایران از جمله کیش، توسط نمایندگانی که از جانب خلیفه به این منطقه فرستاده می‌شدند، اداره می‌شد. گویا در دورۀ خلافت مأمون این مناطق به خاندان ایرانی سهل واگذار گردید و سرانجام با شکل‌گیری صفاریان، عمروبن لیث صفاری کنترل این مناطق را به دست گرفت (قرن سوم هجری). (حسین فسایی، 1367، ص 210)

آل بویه، نخستین سلسلۀ ایرانی بعد از حملۀ عرب بود که عنوان شاهنشاهی را احیاء و شهر شیراز را به عنوان یکی از مراکز مهم حکومتی خود برگزیدند. یکی از دلایل این انتخاب قرار گرفتن شیراز بر سر راه تجاری بود. قدرت‌یابی آل‌بویه مصادف بود با افول سیراف که گویا به سال 366 یا 367هـ/976 یا 977 م بر اثر زلزله شدیدی ویران گردید. (مقدسی، 1906، ص 472) بنابراین، زمینۀ لازم فراهم گردید تا کیش به عنوان مرکز تجارت شرق در نظر گرفته شود. سودای دستیابی به راههای تجارت آسیا و اروپا، آل‌بویه را بر آن داشت تا همچون دورۀ ساسانیان به سواحل خلیج‌فارس توجه نمایند. (اقبال، 1347، ص 167) اما به دنبال ضعف و ناتوانی آل‌بویه، بنی قیصر در کیش قدرت را به دست گرفتند. ابن بلخی در این باره نوشته است:

«پدران امیرکیش مستولی شدند و جزیرۀ قیس و دیگر جزایر به دست گرفتند و آن دخل که سیراف را می‌برد، بریده گشت و به دست ایشان افتاد.» (1343، ص 179)

در این زمان راه کیش _ لنگه _ بستک _ لار و شیراز پرتردد شد و منزلگاههای متعددی در این مسیر ساخته شد. بنابراین، کیش رونق گرفت به طوری که قرن چهارم تا ششم هجری (دهم تا دوازدهم میلادی) را باید از ان کیش نامید. این شهرت کیش باعث شد تا افسانه‌هایی در مورد آن ساخته شود.

سر ویلیام اوزلی به استناد به یک کتاب خطی فارسی (احتمالاً تاریخ وصاف) نوشته است که نام کیش از قرن دهم میلادی (چهارم هجری) به این جزیره اطلاق شده است. وی افسانۀ کیش را اینگونه شرح می‌دهد که: «پسر بیوۀ فقیری موسوم به قیس از شدت فقر و تنگدستی با گربۀ خود سوار کشتی می‌شود و به هندوستان می‌رود. از قضا در موقع ورود او به آنجا موش پیدا شده و تعداد آنها به قدری زیاد بوده که حتی به سفرۀ پادشاه نیز حمله می‌کردند. به طوری که چند نفر فراش مجبور بودند با چوبدستی آنها را از اطراف سفرۀ پادشاه دور کنند. قیس چون این وضع را مشاهده کرد، گربۀ خود را درآورد، و در میان موشها رها ساخت و اندک زمانی همۀ موشها از ترس گربه متواری شدند. پادشاه خلعت و انعام بزرگی به وی داد و قیس به سیراف مراجعت کرد و مادر و برادران خود را به جزیره‌ای برد که از آن پس به اسم او قیس یا کیش خوانده شد.»

این روایت که بیشتر به داستانهای موش و گربۀ عبید زاکانی شباهت دارد به وسیلۀ وصاف الحضره شیرازی، مورخ دورۀ ایلخانان مغول، نیز گزارش شده است. منابع گزارشهای متعددی پیرامون این افسانه ذکر کرده‌اند. (اقتداری، 1348، ص 818) از این افسانه برمی‌آید که برخی ساکنان سیراف پس از وقوع زلزله سال 366 یا 367 هـ به کیش مهاجرت کرده‌اند. همچنین انتساب قیس به عربها خطاست. چرا که قیس ساکن سیراف بوده است. اما به لحاظ تاریخی نام قیس معرب کیش است و کیش کلمه‌ای باستانی است.

نخستین آگاهي پیرامون نام کیش مربوط به قرن سوم هجری است. در گزارش ابن خردادبه و برخی دیگر از منابع جغرافیایی نام کیش به کار رفته است. ابن‌خردادبه در المسالک الممالک نوشته است:

«جزیرۀ کیش چهار فرسخ عرض و طول دارد و در آنجا نخلستان و اراضی مزروع و گله‌های مواشی یافت می‌شود.» (1370، ص   316 )

ابن بلخی نیز در فارسنامه (قرن ششم هجری) نام کیش را به صورت معرف (قیس) به کار برده و نوشته است:

            «اصل همۀ جزایر، جزیرۀ قیس است.» (1363، ص 141)

به طوری که منابع قدیم به آن اشاره کرده‌اند، در جزیرۀ کیش شهری بزرگ با حصاری مستحک از سنگ و ساروج و گچ بنا شده و کشتیهای تجاری در پیرامون آن لنگر می‌انداختند که یکی از بندرگاههای این جزیره آبادی ماشه بوده و ماشه نوعی کشتی است.

یاقوت حموی که در اوایل قرن سیزدهم میلادی (ششم هجری) از جزیرۀ کیش دیدن کرده، در مورد آن نوشته است:

«جزیره قیس که ایرانیها آنرا کیش می‌نامند چهار فرسخ مساحت دارد. شهر کیش بسیار قشنگ و زیباست و اطراف آنرا عمارت عالی و باغهای دلگشا احاطه کرده است. پادشاه عمان که تمامی این دریا در تحت اختیار و فرمان اوست در کیش اقامت دارد ... و پادشاه آنجا را به واسطۀ قوۀ بحریۀ بزرگی که داراست، امرای هندوستان تکریم و احترام می‌کنند. من او را چندین مرتبه دیدهام. قیافه‌اش شبیه به ایرانیان است و به طریق دیلمیان لباس می‌پوشد ... و کلیۀ جزائر مجاور در تحت حکومت کیش است.» (حموی، 1374 ق/ 1955 م،ص178)

جزیرۀ کیش تا قرن هفتم هجری (سیزدهم میلادی) دارای رونق و اعتبار بوده است. زکریای قزوینی (متوفی 1275م/ 674 هـ) آن را ستوده و نوشته است: «در عهد ما هیچ مکانی به صفا و دلکشی آنجا نیست». کیش تا این زمان همچنان لنگرگاه کشتیهایی بوده که کالاهای تجاری خلیج‌فارس را به هند، آفریقا و شرق دور منتقل می‌کردند. (اقتداری، 1348، ص 823) اما یک قرن پس از قزوینی، همشهری دیگر او، حمدالله مستوفی قزوینی گزاش داده: «همانگونه که کیش جانشین سیراف شد، هرمز جای کیش را گرفت». بدینسان مرکز تجاری ایران از کیش به هرمز، که در دست ملوک هرموز بود، منتقل گردید.

انتقال قدرت از کیش به هرمز در حدود سال 626 هـ/1228 م صورت گرفت. در این سال ملک سلطان بن ملک قوام‌الدین بن ملک تاج‌الدین بن ملکشاه بن ملک جمشید قیصری که تابع اتابکان فارس بود و خراج کیش و جزایر اطراف از جمله بحرین را به فارس می‌فرستاد، عصیان کرد که متعاقب آن اتابک ابوبکر سعد زنگی، که ملوک بني قیصر کیش تابع او بودند، یکی از ملوک هرموز به نام امیر سیف‌الدین ابونصر علی بن کیقباد (ابومظفر) را علیه او تحریک کرد. پادشاه هرموز به کیش حمله کرد و در دوازدهم جمادی الاولی سال 626 هـ ق وارد جزیره شد. ملک کیش کشته و بدینسان به حدود دویست سال حکومت بنی قیصر در کیش پایان داده شد و ملوک هرموز جای آنها را در خلیج‌فارس گرفتند. (زعیمی، 1383، ص 46) با این حال کیش تا حدود پایان قرن هفتم رونق داشته است. زمانی که سیف‌الدین ابوالمظفر پادشاه هرموز از اطاعت اتابک ابوبکر سرباز زد، اتابک با کمک دریانوردان کیش، این جزیره را تصرف و جزیرۀ کیش و مضافات را به شهاب‌الدین خسرو سپرد که وی نجیب‌الدین عثمان نامی را از طرف خود به جزیرۀ بحرین فرستاد. (اقتداری، 1348، ص 824)

کیش در زمان آل‌بویه، به ویژه در روزگار اتابک سعد زنگی با نام «دولتخانه» نیز خوانده می‌شد که این نام عنوان رسمی جزیرۀ کیش به روزگار اتابکان فارسی بوده است. (آیتی، 1346، ص 105) به نظر می‌رسد که سعدی در همین روزگار از کیش دیدن کرده است.

در برخی منابع کیش و قشم به جای یکدیگر به کار برده شده است به همین دلیل برخی منابع کیش را اوراکتا خوانده‌اند که نام قشم است. دریابیگی در کتاب خلیج‌فارس نوشته است:

«کیش یعنی ترکش، شکل جزیرۀ قشم است پس باید اقرار کنیم که بنو قیصر در قشم سلطنت داشته‌اند نه در قیس و حتماً همین است، به واسطۀ اینکه جزیرۀ قیس را آن قدر اهمیت نیست».

سدیدالسلطنه در تأیید نوشتۀ دریابیگی آورده است:

«نگارنده را هم در خصوص قشم و قیس با جناب دریابیگی عقیده توأم است.» (1342، ص 288)

بر این اساس، عده‌ای معتقدند که سعدی از قشم دیدن کرده نه کیش. از آنجا که منابع، این دو جزیره را به نام دیگری آورده‌اند سعدی نیز این خطا را مرتکب شده است. این دسته بر این عقیده‌اند که در قرن هفتم و به روزگار سعدی، قشم مرکز تجارتی بوده نه کیش. کيش در سال 626 هـ ق مرکزیت تجاری خود را از دست داد و هرمز جایگزین آن شد. اين روايت در مورد سعدي از اعتبار چنداني برخوردار نيست و او در كيش فعلي اقامت داشته است.

در دورۀ افشاریه و زندیه معمولاً این جزیره زیرنظر حکمرانان لارستان و سپس خوانین بستک اداره می‌شد. با روی کار آمدن قاجاریه و در روزگار ناصرالدین شاه، این جزیره به علی خان قوام الملک شیرازی واگذار گردید که بعدها ابراهیم قوام الملک آن را با مبلغ بیست و پنج هزار تومان به محمدرضا خان سطوت‌الملک بستکی فروخت.

در سال 1340 ش این جزیره به وسیلۀ دکتر منوچهر اقبال به مبلغ نهصد هزار تومان از ورثۀ سطوت‌الممالک به منظور ایجاد تأسیاست جهانگردی خریداری شد. (ورجاوند، 1377، ص 77-76)

کیش در روزگار قاجار جزو دهستان مغو (مغویه)، از جمله دهستانهای چارک بوده است. (سدیدالسلطنه، 1371، ص 167) در دوران پهلوی، کیش جز دهستان شیبکوه بخش لنگۀ شهرستان لار (استان هفتم) محسوب گردید. در سال 1355 ش که استان هرمزگان متشکل از پنج شهرستان تشکیل شد، کیش به عنوان شهرستان در نظر گرفته شد. به دنبال انقلاب اسلامی ایرانی تغییراتی در جغرافیای سیاسی استان بوجود آمد. لذا در سال 1360 ش شهرستان کیش منحل و این جزیره مجدداً ضمیمه شهرستان بندر لنگه گردید. امروزه کیش به عنوان یک بندر آزاد تجاری، بخشی از شهرستان لنگه به شمار می‌آید.

 

 

 

 

 

 

 

جزیرۀ لاوان

جزیرۀ لاوان با مساحتی حدود هفتاد و شش کیلومتر مربع در جنوب غربی بندر مقام (در شهرستان بندر لنگه) واقع شده است. در جانب شرقی لاوان جزیرۀ کوچکی است که آن را شتور (شتوار) می‌گویند. لاوان در فاصلۀ یکصد و شصت و نه کیلومتری شهر لنگه قرار دارد. این جزیره بیشترین فاصله را تا مرکز استان هرمزگان (بندرعباس) دارد (حدود سیصد و شصت و هفت کیلومتر در حالیکه مسافت ابوموسی تا بندرعباس حدود دویست و دو کیلومتر است).

جزیرۀ لاوان فاقد رودخانه است. اما چند مسیل خشک در این جزیره وجود دارد که در فصل بارندگی، رودخانه در آن جاری می‌گردد. به دلیل وجود آب شرب و خاک حاصلخیز، کشاورزی به صورت محدودی دراین جزیره رواج دارد و گونه‌های گیاهی گرمسیری از جمله نخل، لیموترش، انبه، کنار و لور در این جزیره رویش دارند. در گذشته صیفی جات نیز در این جزیره به عمل می‌آمد که به بنادر اطراف صادر می‌شد. کازرونی گزارش داده است:

«در آن جزیره به علاوۀ نخیل، درخت انگور، انجیر و سپستان نیز به هم می‌رسد ودولاب بسیار دارد و اهل قراء آن از دولابات مذکور، در هر فصل حاصل مقتضی آن فصل به عمل آورده و در بنادر نزدیک و [در بندر] نخیلو به مصرف فروش می‌رسانند.» (1367، ص 105)

در بخش دامداری نیز طی سالهای اخیر کارهای عمرانی صورت گرفته و یک مجتمع دامداری و یک واحد مرغداری در این جزیره دایر شده است. با این حال شغل اصلی ساکنان این جزیره، صیادی و دریانوردی است که علاوه بر صید ماهی و میگو در فصل معینی از سال به صید مروارید نیز می‌پردازند.

یکی از شگفتیهای لاوان وجود کندوهای عسل در کنار تأسیسات نفتی و مخازن آن بوده است که عسل آنها رنگ سبز تیره داشته و بوی نفت می‌داده است. (بختیاری، 1380، ص 154)

ذخایر نفتی جزیرۀ لاوان در فاصلۀ حدود یکصد و چهل کیلومتری جنوب جزیره واقع شده و مهمترین صنایع نفتی جزیره، مجتمع پالایش لاوان است که گاز مایع، نفت سبک، نفت گاز و نفت کور را تولید می‌کند. به منظور صدور فراورده‌های نفتی لاوان در این جزیره یک بندرگاه مناسب با اسکلۀ فلزی تأسیس شده است. این جزیره همچنین دارای گمرک و فرودگاه نیز می‌باشد.

نام این جزیره در متون جغرافیایی قدیم به صورت لاوان، لاو، لان، لار و الان آمده است. امروزه یک آبادی مرسوم به لز یا لاز در این جزیره وجود دارد که شاید این نام به جا مانده از اسامی قدیم جزیرۀ لاوان باشد. در منابع دورۀ قاجار از این جزیره با نام شیخ شعیب و ابوشعیب یاد شده است. علت این وجه تسمیله معلوم نیست. درسال 1342 ش بنا به مصوبۀ وزارت کشور این جزیره با نام لاوان به تصویب رسید. (بختیاری، 1380، ص 153)

نئارک، سردار اسکندر که از خلیج‌فارس دیدن کرده است در سفرنامۀ خود ذکر کرده که پس از هندرابی، «چهارصد استاد که پیش رفتیم به جزیرۀ آبادی رسیدیم که در حوالی آن غوص مرواید می‌شود.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 326) شاید این جزیره که نئارک نامی از آن نبرده و فقط به موقعیت آن اشاره کرده، همین لاوان امروزی باشد. حمدالله مستوفی در نزهه القلوب نام لاوان را به کار برده است. (مستوفی، 1336، ص 171) پیش از مستوفی، ابن‌خردادبه (قرن سوم هجری) در المسالک و ممالک نام لاوان را به کار برده و نوشته است:

              «از لاوان تا جزیرۀ ابرون (هندرابی فعلی) هفت فرسخ است» (1370، ص46)

این جزیره از قرن سوم هجری (روزگار خردادبه) تا قرن هشتم هجری (روزگار حمدالله مستوفی) با نام لاوان خوانده شده که البته این وجه تسمیه به درستی معلوم نیست. تردید در نام این جزیره متعلق به روزگاری است که سیاستگران و مستشرقان اروپایی درصدد نفی ماهیت تاریخی خلیج‌فارس برآمدند. از اینرو کوشیدند در منابع و نوشته‌های خود لفظ شیخ شعیب یا ابوشعیب را که صورتی معرب دارد، به کار ببرند. به عنوان مثال گای لسترنج در کتاب جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی نوشته است:

«جزیرۀ لاوان (الان، ولان یا لار) به استناد مسافتهایی که جغرافی نویسان ذکر کرده‌اند، با جزیرۀ شیخ شعیب واقع در غرب کیش مطابقت می‌کند.» (1364، ص 2-281)

بر این اساس نویسندگان دورۀ قاجار، از جمله سدیدالسلطنه و محمد ابراهیم کازرونی اصطلاح شیخ شعیب و ابوشعیب را به کار برده‌اند. (کازرونی، 1367، ص 104 و سدیدالسلطنه، 1371، ص 361)

سدیدالسلطنه در ادامۀ گزارش خود پیرامون لاوان آورده است:

«دو جانب جزیره دو دشت مسطح است و جزو اعظم جزیره، لم یزرع است. لنگرگاه آنجا را طبیعت سنگ چینی کرده و دامنۀ آنها رملین است. لنگرگاه آنجا فقط از یک طرف محفوظ است.» (1371، ص 361)

کازرونی اسامی آبادیهای جزیره را برشمرده و نوشته است:

«قریۀ اول را رأس می‌نامند و ثانی را کوفلی و ثالث را برندی و رابع را ذکان و خامس را لاز، و سادس را قرط و سابع را لزو و قراء واقعه در جزیرۀ مذکور تمام معمور و آبادان [است].» (1367، ص 106_105)

کازرونی در گزارش خود به هفت آبادی اشاره کرده، در حالی که سدیدالسلطنه تعداد آبادیهای جزیره را ده آبادی ذکر کرده که البته نامی از آنها نبرده است. بنا به گزارش سدیدالسلطنه سکنۀ این جزیره پانصد نفر بوده که همگی اهل سنت می‌باشند و از راه صید ماهی و «غوص مروارید» روزگار می‌گذارند. سدیدالسلطنه به وجود زیارتگاهی «معروف به شیخ» در روستای رستکو اشاره کرده که احتمالاً متعلق به شیخ شعیب است. (1371، ص 361) با این حال مقبرۀ دیگری هم در قشم به نام شیخ شعیب وجود دارد.

 

 

جزیرۀ شیدور در جانب شرق لاوان (حدود 5/1 کیلومتری) جزیره‌ای کوچک به شکل ذوزنقه به نام شتور (شیدور يا شتوار) وجود دارد. طول آن 7/1 کیلومتر و عرض آن حدود هشتصد متر است. ارتفاع این جزیره از سطح دریا حدود ده متر می‌باشد. این جزیره خالی از سکنه است و تنها صیادان در هنگام طوفانی شدن دریا به آن پناه می‌برند. افراد بومی منطقه، به ویژه ساکنان لاوان برای جمع کردن تخم پرندگان و لاک‌پشت به این جزیره می‌روند. به دلیل آرامشی که در شتور حکمفرماست، این جزیره تبدیل به زیستگاه طبیعی مناسبی برای انواع پرندگان دریایی، لاک‌پشت و گونه‌هایی از مار سمی شده است. مارهای این جزیره سمی و سیاه رنگ هستند که خود را در زیر شنهای جزیره پنهان می‌سازند. به دلیل وجود همین مارها، شتور به جزیرۀ ماران نیز اشتهار یافته است.

 

 

جزیره هندرابی

جزیرۀ هندرابی با مساحتی در حدود بیست و یک کیلومتر مربع در فاصلۀ هشت کیلومتری کرانۀ جنوبی ایران به صورت سرزمینی هموار و تقریباً عاری از هرگونه عارضۀ طبیعی، در فاصلۀ میان جزایر کیش و لاوان واقع شده است. این جزیره از جنس آهکی است. خاک این جزیره از نوع رسی همراه با مارونهای آهکی است که حاصل فعل و انفعالات شیمیایی و فرسایشهای آب و هوایی منطقه است. (افشار سیستانی، 1371، ص 73) این جزیره در محدودۀ یکی از ضعیف‌ترین کانونهای زلزله‌خیز ایران قرار دارد.

جزیرۀ هندرابی دارای ارتفاع اندکی است که بلندترین نقطۀ آن از سطح دریا حدود بیست و نه متر ارتفاع دارد، به دلیل همین ارتفاع اندک، هوای جزیره گرم‌تر از نقاط دیگر استان هرمزگان می‌باشد و به دلیل مجاورت با دریا درجۀ رطوبت در این جزیره نیز بسیار زیاد است.

جزیرۀ هندرابی از نظر تقسیمات  کشوری جزو بخش کیش شهرستان بندرلنگه است. در روزگار قاجاریه، این جزیره به همراه کیش جزو دهستان شیبکوه محسوب می‌شد.

بنا به گزارش کازرونی در این جزیره قلعۀ مستحکمی بوده که یکصد خانوار در آن ساکن بودند و شغل همگی آنها غوص مروارید بوده است. (1367، 107) سدیدالسلطنه گزارش کازرونی را در مورد تعداد خانوارهای ساکن در ا ین جزیره تأیید کرده و نوشته است:

«صد خانوار می‌شوند. عرب‌نژاد و اهل سنت باشند و کسب آنها صید ماهی و غوص مروارید است.» (1371، ص 362)

سدیدالسلطنه در ادامۀ گزارش خود آورده است:

«نرسیده به خور لافت در دهنۀ خور جزیره‌ای کوچک است و محاط دریاست. بقعۀ مخروطی روی‌کوه است به قدمگاه شیخ اندرآبی معروف» (همان، ص 362)

ذکر واژۀ هندرابی متعلق به نوشته‌های نویسندگان دورۀ قاجار (نویسندگان داخلی و خارجی) است. همزمان با سیاستهای استعماری تلاش شده که این جزیره را به شیخ اندرآبی  نامی نسبت دهند. همچنان که لاوان را به نام شیخ شعیب نامیده‌اند و همانگونه که مقبره‌ای برای شیخ شعیب در جزیرة کوچکی در نزدیکی لافت وجود دارد که به شیخ اندر‌آبی معروف گشته است. بقعه‌هاي ديگري را نيز به شيوخ در لاوان و اندرابي (هندرابي) منسوب مي‌دانند. در مورد درستی این گونه نوشته‌ها باید تردید کرد و با دقت نظر بیشتری به موضوع نگریسته شود.

از جزیرة هندرابی با اسامی ابرون، ابرون هی، ایرون هی، اندرآبیا، اَندرآب، اندرابی، افزونی، افزونه، داراب، درآب ، ماکدونی و هورن یاد شده است. در عهد نئارک این جزیره را ماکدونی می‌خواندند.( بختیاری 1380، ص 157) اما سدیدالسلطنه که بخشی از سفرنامۀ نئارک را به نقل از مرآت البلدان اعتماد السلطنه آورده، روایت دیگری را ذکر کرده و  بنا به این گزارش نئارک نوشته است:

«به ایلا که معروف به جلیم [بروزن دیلم] است، آمدیم. بندر جیلم بندرگاه خوبی دارد، موسوم اندرآبیا (جزیرۀ هندرابی است حال به الف و هاء هوز هر دو نوشته می‌شود).» (1342، ص326)

قدیمی‌ترین گزارش جغرافی نویسان مسلمان در مورد نام این جزیره مربوط به قرن سوم هجری می‌باشد. این خردادبه در کتاب المسالک و الممالک (تألیف بین سالهای 232 تا 272 ق) نام این جزیره را ابرون آورده است. (1370، ص 46) حمدالله مستوفی مورخ و جغرافی‌نویس قرن هشتم هجری در کتاب نزهه القلوب (تألیف حدود 740 ق) نیز نام این جزیره را ابرون ذکر کرده و نوشته است:

«ابرون جزیره‌ای است یک فرسنگ در یک فرسنگ و در او زرع و نخل است و در فارسنامه، آن را از کورۀ اردشیر خورده گرفته‌اند.» (1336، ص 137)

ابن بلخی در فارسنامه که به قرن ششم هجری تألیف شده است، نام این جزیره را افزونی آورده و نوشته است:

«جزایری که تابع کورۀ اردشیر خورده می‌باشند، جزایر لار (لاوان) جزیرۀ افزونی (هندرابی فعلی)، جزیرۀ قیس و اصل همۀ جزایر، جزیرۀ قیس است.» (1363، ص 141)

وجه تسمیۀ ابرون و افزونی به درستی روشن نیست. دهخدا ذیل این کلمه نوشته است که ابرون مصحف واژۀ یونانی ایزون است. ایزون معرب یونانی ائیزون به معنی دائم الحیاه، حی العالم و به فارسی همیشه بهار است. (دهخدا، ج، 2، ص 271 و ج 8/ص 568)

در مورد اطلاق نام افزونی به این جزیره به نظر می‌رسد چون اين جزيره ضمیمۀ منطقۀ دیگری مثل شیبکو و یا کیش بوده، احتمالاً به این نام خوانده شده است. معادل افزونی، مضافات است که این نام در بندرعباس نیز وجود داشته است.

جعل نام این جزیره برای نخستین بار به وسیلۀ گرنلیس روباکر دریاسالار کمپانی هند شرقی هلند که در سال 1055ق/1645 م، مأمور بررسی خلیج‌فارس از بندرعباس تا بصره شد، صورت گرفت. وی نخستین هلندی است که به خلیج‌فارس آمد و کوشید تا جزایر و بنادر خلیج‌فارس را با واژه‌های هلندی معرفی نماید. وی در گزارش خود نام این جزیره را هورن نامید. (بختیاری، 1380، ص 157)

منابع دورۀ قاجار، از جمله کازرونی (1367، ص 107) رضاقلی خان هدایت (تاریخ روضه الصفای ناصری، ج 10/ص 189). حاج میرزا حسن حسینی فسایی (فارسنامۀ ناصری، ج 2/ص 1590) سدیدالسلطنه (بندرعباس و خلیج‌فارس، ص 326 و سرزمینهای شمالی پیرامون خلجی‌فارس ص 361) اصطلاح هندرابی را به کار برده‌اند. همچنین سدیدالسلطنه در فصل ذکر مسافت از بندرعباس به بندرلنگه در کتاب سرزمینهای شمالي پیرامون خلیج‌فارس اصطلاح اندرابی را به کار برده است. (1371، ص 361)

برخی اهالی هندرابی به نقل از اجدادشان معتقدند که در گذشته به این جزیره لار نیز گفته‌اند. این وجه تسمیه مربوط به روزگار تسلط فرمانروایان لار بر سواحل و جزایر خلیج‌فارس است. اما به نظر می‌رسد این نام در مورد لاوان اطلاق شده نه هندرابی. ابن بلخی در فارسنامه نوشته است:

            «جزایری که تابع کورۀ اردشیر خوره می‌باشند، جزایر لار، جزیرۀ افزونی و ... است» (1363، ص 141)

در این گزارش ابن بلخی، منظور از لار جزیرۀ لاوان و منظور از جزیرۀ افزونی، جزیرۀ هندرابی فعلی است.

ویرانه‌های دهکدۀ پرتغالی‌نشین و یک قلعه یا دژ در جزیره به خوبی دیده می‌شود که تا ساحل ادامه داشته و گورستانی نیز در کنار دهکده قرار دارد. در فاصلۀ حدود پانصد متری قلعۀ پرتغالیها، دهکده و قلعۀ مسلمانان وجود داشته که ویرانه‌های آن هنوز هم باقی است. قلعۀ مسلمانان بزرگتر از قلعۀ پرتغالیها بوده است. چاه آبی در وسط قلعه، حفر شده بود که هنوز هم وجود دارد.

جزیرۀ هندرابی از نظر تقسیمات کشوری یکی از جزایر تابع دهستان لاوان، بخش کیش شهرستان بندرلنگه به شمار می‌آید.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:37  توسط غلامرضا زعیمی  | 

کنگ، شهر دریانوردان

                              غلامرضا زعیمی

شهر بندری کنگ در شش کیلومتری شرق بندر‌لنگه واقع شده است. آنچه که امروزه به عنوان کنگ خوانده می‌شود، شهر کوچکی است که حدود پنج کیلومتر مربع مساحت دارد. کنگ تا پیش از رونق لنگه و تبدیل شدن آن به مهمترین مرکز تجاری ایران در خلیج‌فارس،بندری آباد بوده که «عمارات عالیه» و کاروانسراها و قلعه‌ای داشته که «منشأ تعجب ناظرین بوده». کازرونی که به روزگار محمد شاه قاجار (1250 تا 1264ق / 1834 تا 1847م) از جنوب ایران بازدید کرده، دربارة این بندر نوشته است:

«بندر کنگ که سابق بر این اعظم بنادر فارس بود، مسافت یک فرسنگ و نیم کلاً نخلستان و بساتین و در میان آن بساتین قراء و بیوتات بسیار، وآب شرب آنها اکنون تا آخر اسد از آب انبارهاست، در اول سنبله محتاج به آب چاه می‌شدند و آب چاههای آنجا با کمال حلاوت است، مگر آنکه در سالهایی که نزول رحمت الهی کم شود، آب چاههای آن سامان اندک به شوری و تلخی می‌گراید.» (1367، ص 119-118)

پس از افوال هرمز ومناقشاتی که میان دول بیگانه برای گسترش تجارت دربندر‌عباس صورت گرفت، کنگ به عنوان منطقه‌ای امن مورد توجه قرارگرفت و تجار پرتغالی پس از شکست دولت متبوعه به این بندر رفتند. شاه عباس اول نیز به رغم شکست سیاسی و نظامی دولت پرتغال، بنابه مصالحی مانع فعالیت اقتصادی تجار پرتغال نشد. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

«شاه عباس کبیر در خصوص گمرک بندر کنگ با پرتغالی‌ها همان قسم معامله کرده بود که با انگلیسیها در باب گمرک بندر‌عباس عهدنامه‌ای بسته بود، اما بعد از آنکه قوای پرتغالیها به واسطة جنگ با هلاند (هلند) ضعیف شد، با آنها هم مثل انگلیسیها رفتار نمودند بلکه بدتر، و چیز مختصری که حالا به آنها می‌دهند به زحمت این نمی‌ارزد که یک مأمور در آنجا نگاهدارند.» (1342، ص 437)

بندر کنگ تا قرن دوازدهم هجری مرکز ناحیة وسیعی موسوم به لَشتان بوده است. این بندر در اوایل دورة قاجاریه جای خود را به لنگه داد که در یک فرسخی (حدوداً شش کیلومتری) آن قرار داشت. کازرونی در ادامة گزارش خود آورده است:

«در این اوقات دو محله از بندر مذکور آباد است، یکی محلة شیعة اثنی‌عشری و یکی محلة شافعی مذهب و در هر محله به قدر سیصد خانوار ساکن و گاو و گوسفند و افرا دارند و معادل سیزده باب دکان کوزه‌ساز اهل جراش (گراش) لار در بندر کنگ مشغول کوزه‌سازی » (1367، ص 119)

مردم شهر کنگ مانند دیگر ساحل‌نشینان جنوب، اغلب به دریانوردی و صید و صیادی اشتغال دارند. یکی از مشاغل مردم این منطقه لنج‌سازی است که از مهمترین صنایع جنوب به شمار می‌آید. لنج‌سازی از صنایع ممتاز اهالی کنگ به شمار می‌آید. در گذشته بسیاری از لنجهای خلیج‌فارس توسط صنعتگران کنگی ساخته می‌شد اما به دلیل مشکلاتی که پیش آمده است از جمله تهیة چوب، این صنعت رو به کسادی نهاد.

زنده به گور، بِردخان، کنگ، باکنی، کهورک، هوچا، کوی، چاکو و نوره از مهمترین دهات و آبادیهای کنگ بوده که در اواخر دورة قاجاریه رو به ویرانی نهادند، چنانکه در روزگار بازدید کازرونی از این بندر تنها دو محله که یکی شیعه‌نشین و دیگری سنی‌نشین بود، آباد و این دو محله هر کدام «به قدر سیصد خانوار ساکن» داشته است. (کازرونی ، 1367، ص 119). تفکیک محلات شیعه و سنی‌نشینی یکی از ویژگیهای جامعة کنگ به شمار می‌آید. به طوری که بافت قدیمی بسیاری از محلات کنگ اینگونه شکل گرفته است. در هر محله نیز خانه‌ها به صورت مجزا از یکدیگر بنا شد، و اکثر خانه‌ها شبیه قلعه‌ای مستحکم در یک یا دو طبقه بنا شده است. بیشتر این ساختمانهای قدیمی بین قلعة پرتغالی‌ها و اسکلة جدید کنگ واقع شده است.

مردم کنگ در گویش محلی خود این شهر را به چهار منطقه تقسیم می‌کنند که عبارت است از: کوش (شرق)، شمال (غرب)، سهیل (جنوب)، گاه (شمال). یکی از مسائلی که در جنوب در مورد مختصات جغرافیایی وجود دارد اینکه جهات اصلی را همچون بقیة مناطق کشور به صورت شمال، جنوب، شرق و غرب نمی‌خوانند. بلکه در جنوب منظور از شمال جهت وزیدن باد شمال است که عموماً از غرب می‌وزد. جنوب و جنوب‌غربی را سهیل یا سهیلی می‌گویند که جهت وزش باد سهیلی از آن جانب است. گاهی نیز جهات جغرافیایی را با انتساب به یک مبدأ جغرافیایی مثلاً کوه، دریا و یا حتی یک محله، آبادی و شهر شناسایی می‌کنند. مانند محلة قبله که در چندین جای استان، از جمله قشم وجود دارد. بر این اساس کنگ از چند محله تشکیل شده است:

1- محله گِل کنی در شرق کنگ قرار دارد. از آنجایی که گِل مورد نیاز ساختمان‌سازی محله‌های کنگ از این منطقه تأمین می‌شود، بدین نام خوانده شده است. چندین محله به نام گِل‌کنی در استان از جمله بندر‌عباس وجود دارد. صورت دیگر تلفظ محله‌های گِل‌کنی، ده گِل‌کن است که جایی به همین نام در رودان وجود دارد.

2- محلة هوجا که در گذشته مرکز شهر کنگ بوده است. دلیل رونق این محله احتمالاً داشتن آب شرب (هو) است که وجه تسمیة هوجا نیز به این دلیل است. این محله را پشت قبرستان هم می‌خوانند.

3- محلة قبرستانی تقریباً در مرکز شهر، جایی که بازار ماهی‌فروشان در آنجا بنا شد قرار دارد و وجه تسمیة آن قبرستانی بوده که در گذشته در آن وجود داشته است.

4- محلة گود ساروج در غرب کنگ واقع شده و در گذشته ساروجِ مورد نیاز برای ساختن برکه‌های آب و ساختمان‌سازی از این منطقه تأمین می‌شده است.

5- محلة یهودی‌ها به دلیل اقامت چند خانوادة یهودی در آن بدین نام خوانده شده و حدوداً در پشت شهرداری فعلی کنگ واقع شده است.

6- محلة لاور که گودلاور خوانده می‌شود و میدان بزرگ شهرداری کنگ در محل این محلة قدیمی بنا شده است.

7- محلة بردغون یا بردغان که وجه تسمیة آن به درستی روشن نیست. برخی عقیده دارند که نام این محله در اصل بردگان بود، که به مناسبت اقامت بردگانی که در آن اقامت داشته‌اند به این نام خوانده شده است. (نوربخش، 1374، ص 26)

8- محلة کوشکی که محل اقامت مهاجران کوشک خمیر بوده و بدین نام خوانده شده است. کوشک به معنی قصر آمده است.

9- محلة قزوینی‌ها که محل اقامت آهنگران قزوینی بوده و احتمال می‌رود این گروه به کار تهیة میخ مورد نیاز لنج‌سازی اشتغال داشته‌اند. میخ مورد نیاز این صنعت از هند تهیه می‌شد که چون بزرگ و کلفت بوده اما ميخ قزوینی‌ها چون باریک‌تر بود بهتر در بدنة لنج فرو می‌رفته است.

تاریخ  بندر کنگ به درستی روشن نیست. مردم کنگ معتقدند که تاریخ بنای این شهر بیش از 1800 سال می‌باشد. بر این اساس برخی معتقدند که کنگ چهار دورة تاریخی را پشت سر گذاشته است. امروزه ویرانه‌های چندین برج و بارو، بند ساحلی، لنگر‌گاه و اسکلة قدیمی به صورت تلی از ماسه، شن و سنگ در این شهر به جا مانده که نیاز به کاوشهای باستانشناسی (دیرینه ‌شناسی) دارد. نوربخش در کتاب بندرکنگ شهر دریانوردان و کشتی‌سازان نوشته است:

«شنیدم که در محل زیارت خضر پیامبر‌‌ (ع) واقع در شمال غربی کنگ و نزدیک پنج برکه در گورستان بزرگ و قدیمی شهر، سنگ قبری بوده است که تاریخ روی آن مربوط به 1100 سال پیش بوده است.» (1374، ص 33)

درمورد قدمت تاریخی منطقه‌ای که امروزه کنگ جزیی از آن محسوب می‌شود، هیچگونه شکی نیست. اما به نظر می‌رسد که به دلیل ساحل پهناور شهرستان لنگه در هر برهه یک نقطه از این ساحل به عنوان بندر‌گاه صید و صیادی و مبادلات بازرگانی بوده است. تا پیش از شهرت کنگ، بندر تُمدان (تمدون) که در شرق کنگ امروزی و در دامنة کوهی موسوم به کوه پل غار واقع بوده، مرکزیت داشته است. تُم به معنی تپه است که در برخی مناطق به معنی درختچة کوچک نخل که در جوار درخت نخل مادر می‌روید نیز اطلاق می‌شود. امروزه محلی موسوم به تمدو در همان نزدیکی وجود دارد که

«پیرمردهای محلی می‌گویند آثاری از بارانداز و کشتی‌بندان و فعالیتهای بندری در آنجا دیده می‌شود.» (نوربخش، 1374، ص 24)

پس از کوه پل غار و بندر‌گاه تمدان، کوه ِببیان (ببیون) قرار داشته که گویا بر روی آن شهری بنا شده بود که آثار خانه‌های سنگی درآن وجود داشته است. این دو منطقه تمدان و ببیون بعدها جزئی از منطقة لشتان به شمار آمد. لشتان دارای قلعه‌ای محکم و استوار بود که مرکز فعالیتهای سیاسی و اقتصادی لنگة فعلی به شمار می‌آمد. با ویرانی این مناطق کم کم شهر کنگ به عنوان یک بندر‌گاه پررونق و آباد شکل گرفت. محمد اعظم بنی عباسیان در کتاب تاریخ جهانگیریه و بنی عباسیان بستک درمورد کنگ آورده است:

« کنگ قدیم که اکنون به نام سلطان‌العلماء بَستَکی «سلطان‌آباد» نامند، به زنده به گور معروف بوده و بعداً دو کیلومتری شرقی آن ده مخروبه، خانه و عمارت ساختند و اهالی متفرقة دیگر در آنجا سکونت کرده به نام کنگ جدید شهرت یافت.» (1339، ص 49)

دو نام زنده به گور و سلطان آباد که بنی‌عباسیان بدان اشاره کرده نام دو محلة قدیمی در شهر کنگ بوده است. زنده به گور تا روزگار قاجاریه آباد و معمور بوده است.

به دنبال رونق و اعتباری که کنگ به ویژه پس از افوال هرمز و بندر‌عباس به دست آورد، این بندر مرکز منطقة وسیعی شد که پیشتر با نام لشتان شهرت داشت. به رغم تمامی شهرتی که کنگ به دست آورده است هنوز هم وجه تسمیة آن به درستی معلوم نیست. درزبان فارسی کنگ به معنی مرد سطبر و قوی هیکل (برهان قاطع)، مرد شناور، استوار خلقت و بیخ و بن خرما (ناظم‌الاطباء برهان قاطع) آمده است. حمدالله مستوفی در نزهه‌القلوب اشاره به کند کرده و نوشته است:

«آنچه مشهود است هرمز و قیس، بحرین، خارک، خاسک و کند که از آثار قدیمة آن قدمت و عظمت آن مشاهده می‌شود.» (1336، ص146)

در روایت مستوفی، منظور از خاسک همان جاسک است که البته نه شهر جاسک که در ساحل دریای عمان بوده بلکه منظور وی جزیرة قشم است که برخی منابع جغرافیایی نام آن را جاسک ذکر کرده‌اند. اصطلاح کند هم که مستوفی بدان اشاره کرده است همان کنگ است که چون اعراب بنی‌کنده در آن ساکن بودند به این نام خوانده شده است. سدیدالسالطنه نوشته است:

«بنی‌کنده درآنجا مقیم بودند و تقریباً چهار میل انگلیسی [هر مایل 1852 متر]، مشرق بندر‌لنگه واقع، بعد از انهدام آنجا، لنگه آباد و بنی‌کنده به لنگه آمدند و هنوز موجودند (نگارنده [سدیدالسلطنه] را نژاد از همان سلسله است) (1342، ص 292)

انتساب کنگ به بنی‌کنده خطای تاریخی است هر چند که بنی‌کنده برای مدتی در این بندر‌گاه سکونت گزیده‌اند، اما سابقة کنگ و بندر‌گاههای همجوارش بیش از آن است. کنگ به لحاظ زبانی کلمه‌ای است فارسی که در شاهنامة فردوسی به معنی مرد سطبر (همان کنگ مردان چون شیریله اباطوق زرین و مشکین کله) آمده است. اما هیچ دلیلی در دست نیست که این معنی در مورد کنگ به کار رفته باشد. در مورد قدمت تاریخی این شهر روایتی وجود دارد که گویا این شهر برای مدتی محل تجمع زرتشتیان بوده که بعدها به علت فشاری که بر آنها وارد شده (احتمالاً به وسیلة اعراب مسلمان) ترک دیار کرده و به هندوستان مهاجرت کرده‌اند. (نوربخش، 1374، ص 22)

از مجموع روایتهایی که در مورد این بندر به کار رفته دو وجه تسمیه به حقیقت نزدیکتر است: نخست کنگ به معنی میوة نارس خرما که در جنوب به مرحله‌ای که میوة نخل دورة سبزرنگی (خَمل یا خِل یا خَنَگو یا خارک) را پشت سر می‌گذارد و بنا به نوع نخل، قرمز با زرد رنگ می‌شود، اطلاق می‌گردد. اما چه دلیلی وجود دارد که بتوان این معنی را به بندر‌کنگ اطلاق کرد؟ در گذشته بیشتر کشاورزی شهرستان لنگه فعلی در بخش شرقی این شهرستان یعنی جایی که کنگ و آبادیهای جانب شرقی آن واقع شده‌اند، انجام می‌گرفت. گویا در زمانهای قدیم درخت خرما در این منطقه فراوان بوده است. همچنین گفته شده است که مردم کنگ، خرمای نارس (کنگ) را می‌جوشاندند، و آن را خشک می‌کردند و علاوه بر مصرف خانگی آن را به هندوستان نیز صادر می‌کردند. در هند کنگ خشک شده را به مصرف رنگرزی و همچنین مصرف خوراکی می‌رسانند و حتی در برخی مناطق بر روی جهیزیة دختران خود مقداری از کنگ را برای تزئین می‌گذاشتند. گفته شده بدون کنگ جهیزة دختران کامل نمی‌شد. از آنجا که این‌گونه خرما از این بندر به هندوستان صادر می‌شد، نام آن به کنگ شهرت یافت.

قول دیگری هم وجود دارد که اذغان می‌دارد تلفظ کنگ دراصل کَنگ (به فتح کاف) بوده که بعدها به ضم کاف خوانده شده است. براین اساس کَنگ به معنی جایی است که میان دو خور پر‌آب قرار گرفته باشد، مانند کنگان در بوشهر، کنگاور در کرمانشاه و میان‌کنگی در سیستان و بلوچستان . در شهر کنگ آثار دو خور بزرگ به نامهای خورسور و خورغاریه وجود دارد که در گذشته مملو از آب بود چنانکه کشتیها برای تخلیه و بارگیری در آنها تردد می‌کردند. سور خور توسط اهالی منطقه از جانب شمال غربی کنگ (نزدیکی قلعة لشتان) به سمت شمال شرقی و سپس جنوب بندر حفر شده و به خلیج‌فارس ختم می‌گردد. این خور به منظور کنترل سیلابهای زمستانی، پناهگاه قايقها و لنج‌ها و نيز تردد بنا شده است. خور دیگری که در جانب غربی لنگ وجود دارد غاریه خوانده می‌شود. این دو خور بافت قدیمی کنگ را احاطه کرده و شاید به این مناسبت باشد که شهر را کَنگ می‌گفتند که بعدها به کُنگ تغییر نام داده است.

دو فرضیة دیگر هم در مورد وجه تسمیة کنگ ذکر شده است. برخی معتقدند که چون پرتغالی‌ها بعد از هرمز به این بندر آمدند و آن را آباد و زیبا دیدند به آن کینگ به معنی شاه گفتند و عده‌ای دیگر کنگ را معادل واژه‌ای چینی می‌دانند به معنی معطر که این دو روایت نادرست است.

نام کنگ در برخی متون به صورت کونگ (ویلسن، 1348، ص 176) و کنج نیز آمده است. کنج معرب کنگ می‌باشد.

گاهی نیز نام یکی از محلات کنگ به سراسر این بندر‌گاه اطلاق شده است، مانند زنده به گور که بعدها سلطان‌آباد نامیده شد (منسوب به سلطان‌العلماء بَستَکی) و یا هوجا که خوجا نیز خوانده شده است. هوجا از قدیمی ترین محله‌های کنگ بوده که در شمال بندر کنگ فعلی قرار داشته و اینک متروک است. شاید این نام مرکب از دو پارة هو به معنی آب و جا به معنی مکان باشد یعنی جایی که دارای آب و به ویژه آب شرب بوده است. شاید هم جا همان چاه باشد. امروزه درنزدیکی بندر کنگ روستایی به نام بارچاه وجود دارد که گویا برای مدتی مرکز لشتان بوده است. همچنین احتمال می‌رود که این محله هوشاه یا اوشاء باشد. هوشاء (اوشاء) در گویش مردم جنوب به معنی آبادی آمده است.

پرتغالی‌ها در سال 1625م/ 1035ق (پس از شکست از سپاه ایران و انگلیس) پیمان عدم تعرضی را با ‌شاه‌عباس یکم به امضاء  رساندند که به موجب آن تمام تجهیزات دریایی به جز صیدگاههای مروارید در بحرین و گمرک قشم را از دست دادند. با افول قدرت پرتغال حکمران کنگ از پرداخت بخشی از مالیات گمرک‌خانه کنگ که طبق قرارداد مقرر شده بود به پرتغالیها پرداخت شود، خودداری نمود. وادالا، نایب کنسول فرانسه در بوشهر، در کتاب خلیج‌فارس در عصر استعمار نوشته است:

«پرتغالیان بسیار تلاش نمودند و حتی یک ناوچه به کنگ روانه کردند، پرداخت گمرکی سالانه 15000 کورون تعیین شده بود که تا سال 1711م [1123ق] می‌بایست تأدیه شود. این برداشتها و عاقبت کار کشف پرشکوه و سودآور کرانه‌های خلیج‌فارس که پرتغالیان هرگز نتوانستند دیگر درآنجا ظاهر گردند.» (1356، ص 43-42)

با افول قدرت پرتغال، دولت قدرت‌طلب و سودجوی بریتانیا آخرین ضربه را با دستبرد به اموال و تأسیسات پرتغالیها در کنگ به پیکر این نخستین قدرت استعمارگر در خلیج‌فارس وارد آورد و بدینسان تا ورود دو قدرت هلند و فرانسه، انگلیس یکه‌تاز میدان گردید.

به روزگار نادرشاه افشار، چون وی درصدد ایجاد یک ناوگان دریایی به منظور پیشبرد اهداف نظامي و اقتصادی خود در خلیج‌فارس بود، به کنگ که شهرکشتی و لنج‌سازان خلیج‌فارس در آن زمان به شمار مي‌آمد، توجه شد. نادرشاه به کشتی‌سازان کنگی که آوازة آنها در همه جا پیچیده بود دستور داد تا کشتی‌های جنگی برای نیروهای ایران در خلیج‌فارس بسازند. برای این منظور وی بودجه‌ای در اختیار کشتی‌سازان کنگی گذاشت که با حملة ملک تیهال درانی به بندر‌عباس و کنگ این تلاش به نتیجه‌ای نرسید. (رائین، 2536، ص 651-648) دسیسه‌چینی انگلیسیها و مرگ زودهنگام نادر از علل عمدة ناتوانی وي بود.

در روزگار کریم‌خان زند ادارة لنگه و کنگ به خوانین بَستَک واگذار گردید. (موحد، 1349، ص 38) یکی از دلایل شاه زند از واگذاری بنادر جنوب به خوانین بَستَک مقابله با نصیر‌خان لاری که علیه کریم‌خان عصیان کرده بود و دیگر مقابله با شیوخ جاسمی بود که به سواحل و جزایر خلیج‌فارس تعرض می‌کردند.

به رغم تلاش خوانین بَستَک، در ابتدا شیخ صقرقاسمی بر قلعة کنگ وارد شد. اما شیخ محمد خان بَستَکی دستور محاصرة قلعه را داد. در کنگ سه قلعه وجود داشته، یکی قلعة لشتان در جانب شمال غربی، دیگر قلعة پرتغالیها در کرانة ساحل و قلعه‌ای در وسط دریا بود. احتمالاً شیخ صقرقاسمی به این قلعة آخری وارد شده است. به دنبال محاصرة قلعة کنگ، شیخ صقر به لحاظ آذوقه در مضیقه افتاد و تسلیم شد. (بنی‌عباسیان، 1359، ص 129)

به روزگار قاجاریه لنگه جای کنگ را گرفت. مروارید لنگه این بندر را به چنان شکوهی رساند که شهرة آفاق گردید و بدینسان کنگ بار دیگر به حاشیه رفت تا در ساحل دریا همچون پیری با کهن خاطراتش نظاره گر آبی دریایی باشد که روزگاری مردانش راهنمایان آن به شمار می‌آمدند و فراموش نكنيم كه راهنماي واسكودوگاما براي دور زدن دماغة اميد نيك در جنوب قارة آفريقا و رسيدن به هند، دريا سالاري كنگي به نام شيخ شهاب الدين ابن ماجد سعدي كنگي بوده است

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:24  توسط غلامرضا زعیمی  | 

بندر‌لنگه، عروس بنادر خلیج‌فارس

                                               غلامرضا زعیمی

الف) جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان بندر‌لنگه با وسعتی در حدود 2/9385 کیلومتر مربع(در پهنة خشکی) 1/14 درصد از کل مساحت این استان را به خود اختصاص داده است. شهرستان لنگه دارای دو پهنة خشکی و دریایی است. پهنة خشکی آن از شمال و شمال‌شرق به شهرستان بَستَک، از شمال غرب به استان فارس، از غرب به شهرستان گاوبندي، از شرق به شهرستان خمیر و از جنوب به خلیج‌فارس محدود می‌گردد. پهنة دریایی این شهرستان نیز شامل جزایر کیش، لاوان، شَتور و هندورابی است.

شهرستان بندرلنگه که در امتداد ساحل خلیج‌فارس کشیده شده است، دارای شیب ملایمی در جهت شمال به جنوب می‌باشد. ارتفاع شمالی‌ترین منطقة آن از سطح دریا بیست متر، در قمست میانی شهرستان ده متر و در فاصلۀ یکصدمتری ساحل دریا پنج متر است. ارتفاع متوسط شهرستان بین پنج تا ده متر می‌باشد. (نوربخش، 1358، ص89) بلندترین نقطۀ شهرستان بندرلنگه قلۀ کوه شو (شب) است که 2681 متر ارتفاع دارد و در شمال شرق بندرلنگه واقع شده است. کوه بادینی با ارتفاع 2225 متر (در شمال) و کوه سیاه با ارتفاع 2216 متر (در شمال غربی) از دیگر مناطق مرتفع شهرستان بندرلنگه محسوب می‌شوند. (بختیاری، 1380، ص 128)

شهرستان لنگه به دلیل مجاورت با دریا در معرض دو تودۀ هوای گرم و خشک ساحلی و هوای ملایم و مرطوب دریایی قرار دارد که نتیجۀ آن ایجاد بادهایی است که گاهی با سرعت معادل شصت کیلومتر در ساعت می‌وزند. به دلیل همین موقعیت طبیعی و اقلیمی، لنگه یکی از مناطق خوش آب و هوای استان هرمزگان به شمار می‌آید که در گذشته، اعراب حاشیۀ جنوبی خلیج‌فارس، این منطقه را به عنوان تفرجگاه خویش برمی‌گزیدند.

به رغم اعتدال هوا در بیشتر ماههای سال، شهرستان بندرلنگه دارای منابع آب شرب محدودی است و بیشتر رودهایی که در این شهرستان جریان دارند، غیرقابل شربند. مهمترین این رودخانه‌ها عبارتند از: تاوان، تنگ‌خور، خور، شورآبین، شور اشکنان، شور بستک، گوتاو، گودر، مقام، مهران، کهورستان، شور، گاوبندی و رسول. بیشتر این رودها از جنوب استان فارس سرچشمه می‌گیرند و پس از عبور از شهرستان بستک و شهرستان بندرلنگه به خلیج‌فارس می‌ریزند. تنها رودخانۀ آب شیرین شهرستان لنگه، رودخانۀ مُلّو است که به منظور بهره‌برداری از آب شرب، سدی بر روی آن بسته شده است.

از روزگار گذشته تا به امروز آب بسیاری از مناطق شهری و روستایی شهرستان بندرلنگه به وسیلۀ برکه تأمین می‌شده است. همچنین وجود چندین قنات در این شهرستان، نشانگر آن است که مردم این منطقه آب موردنیاز خود را از مناطق کوهستانی و به وسیلۀ حفر کاریز (قنات) تأمین می‌کردند. یکی از شیوه‌های رایج برای آبیاری زمینهای زراعی شهرستان لنگه استفاده از سیستم گاوچاه است. مردم لنگه معمولاً از آب برکه برای آشامیدن و آب چاه برای سایر مصارف بهره می‌برند. به منظور تأمین آب شهر لنگه در سال 1338 ش طرحی ارائه شد و در سال 1342 ش به پایان رسید. اما چون طرح مزبور براساس آب موجود در برکه‌ها تهیه شده بود، به دلیل عدم نزول باران، موفقیتی در بر نداشت. لذا در سال 1344 ش مطالعه برای پیدا کردن مخازن آب در منطقه آغاز گردید که متعاقب آن شش حلقه چاه نیمه عمیق حفر و یک دستگاه آب شیرین کن، نصب گردید.

به دلیل کمبود آب در شهرستان بندرلنگه، کشاورزی در این منطقه رونق چندانی ندارد. با این وجود زمینهای حاصلخیزی در اطراف روستاهای گزیر، دژگان، گنايی، گاومیری، رستمی، خلفانی، نخل میر، مُرباغ و بوالعسکر وجود دارند که در سالهای پرباران، روستاییان به صورت دیم، به کشت گندم و جو می‌پردازند. دیگر محصولات کشاورزی این شهرستان مرکبات، خرما، جم، انجیر، زیتون گرمسیری، جالیز و سبزیجات است. در گذشته بندرلنگه صادر کنندۀ این محصولات کشاورزی به شمار می‌آمد.

به غیر از محصولات کشاورزی، گونه‌های گیاهان گرمسیری مانند کنار، کرت، کهور، مورد، آویشن، بادام کوهی و خرزهره (گیش) نیز در این شهرستان رویش دارند.

به دلیل فقیر بودن پوشش گیاهی لنگه، دامداری نیز در این منطقه رونق چندانی ندارد. مردم این شهرستان از گذشته به صید مروارید اشتهار داشتند.

خط ساحلی که بیشتر آن کوهستانی است دو پهنۀ خشکی و دریایی شهرستان لنگه را از هم جدا می‌سازد. شکل ساحل در مناطق مختلف متفاوت است. در حالی که سواحل بیدخون تا شبه جزیرۀ نای‌بند کوهستانی است، از بندر مقام تا بندر چیرو این ساحل دارای انحنای بزرگی است که بندر چیرو را به پناهگاهی برای کشتی‌ها در برابر جریان‌های تند دریایی تبدیل کرده است. از بندر چارک تا شهر بندری لنگه نیز سواحل خاکی است و حصار کوهستانی به فاصله شش تا هشت کیلومتر از ساحل فاصله می‌گیرد.

حصار کوهستانی لنگه شامل مناطق صخره‌ای، نمکی، گل سرخ و سنگ گوگرد است. معروفترین این رشته کوهها عبارتند از: چمپه، ده‌نو، اوه، کوه نمک، کوه سنگ گوگرد، کوه گل سرخ، گِورد، کوه ارمک، خربان و کوه بستانه. در این کوهها معادن نمک (مانند معادن نمک بَردَغون، بُستانه، مُلو، کَریز و چاه مسلم)، معادن سنگ گچ (سنگ گچ بردغون، پل غار، کوه ارمک، طاهونه و مهرگان)، معادن خاک رس (در بندر چارک، باوردان و بستانه) و معدن گلی موسوم به گل سرشویی در کوه ارمک و معادن سنگ آهن و سرب وجود دارد.

به دلیل وجود رودخانه‌های فصلی که عموماً در فصل زمستان سطح زمین را شستشو می‌دهند، معادن شن و ماسه در مسیل این گونه رودخانه‌ها وجود دارد. بیشتر شن و ماسۀ شهرستان لنگه از نزدیکی پاسگاه کوهی (قدیم)، بستانه و قسمتهای شنی ساحل دریا تأمین می‌گردد.

به دلیل موقعیت جغرافیایی بندرلنگه، سه منطقۀ اقلیمی قابل تفکیک در این شهرستان وجود دارد: منطقۀ نخست شامل اماکنی است که کاملاً در محدودۀ خشکی واقعند، مانند مهران. دستۀ دوم مناطقی که در ساحل دریا واقع شده‌اند و این مناطق بندرگاههای کوچک و بزرگی هستند که از گذشته تا به امروز مرکز تجارتی، دریانوردی و پایگاه صید وصیادی به شمار می‌آیند، مانند بندر کنگ، بندر مقام و بندر چارک. دستۀ سوم جزایری هستد که به وسیلۀ آبهای خلیج‌فارس از بدنۀ خشکی لنگه جدا و همچون مرواریدی در دل دریا میدرخشند، مانند جزیرۀ کیش، لاوان، شتور و هندرابی. سدیدالسلطنه در کتاب سرزمینهای شمالی خلیج‌فارس و دریای عمان این جزایر را جزو «شیبکویه» ذکر کرده است. (1371، ص 167) شیبکوه به روزگار اقتدار ملوک لارستان که لنگه بخشی از قلمرو لار به شمار می‌رفت، شامل بیش از چهل آبادی بوده است. اقتداری در کتاب لارستان کهن اسامی دهات شیبکوه را آورده است. (1334، ص 179

ناحیۀ دیگر بندرلنگه و حومه است که حدود چهل و شش آبادی داشته شامل ارمک، بند معلم، بستانه باورد، باوردن، تمب لاور، حمیرون، هودو، سرور، گارستونه، گالنگو، لاوران، مهتابی مغو، شناس و ...

شهر لنگه پیرامون محلۀ کوچکی موسوم به لنگیه ایجاد شده است. مهمترین محله‌های لنگه عبارتند از:

1_ محلۀ مینابی که ساکنان آن از اهالی میناب، بشاگرد و حتی کهنوج هستند.

2_ محلۀ بحرینی شامل مهاجران بحرینی بودند و به زبان عربی صحبت می‌کردند. در روزگاری که این مهاجران به لنگه آمدند، بحرین جزو خاک ایران بود. بنابراین، می‌توان گفت که این مهاجران تبار ایرانی دارند که به عربی تکلم می‌کنند.

3_ محلۀ خوری که ساکنان آن از خور لار به لنگه آمده‌اند.

4_ محلۀ اِوَزی‌ها در غرب لنگه که ساکنان آن اصلاً از اِوز لار هستند.

5_ محلۀ سبعه‌ای که ساکنان آن از سبعه‌جات (واقع در بندرعباس قدیم) به این ناحیه مهاجرت کرده‌اند.

6_ محلۀ رودباری که اهالی آن از رودبار کرمان می‌باشند.

7_ محلۀ سُمسیلی. این نامگذاری به علت آن بوده که ساکنان آن خانه‌های خود را از ساقة سمسیل می‌ساختند. سمسیل نوعی گیاه خوراکی است که آن را می‌جوشانند و می‌خورند.

8_ محلۀ سماچ‌ها (ماهیگیران) سماچ در گوش محلی به معنی ماهیگیر است. در بندرعباس قدیم به آن قماط می‌گفتند.

9_ محلۀ گرگ در شرق لنگه قراردارد و عده‌ای عقیده دارند به علت وجود گرگ در آنجا، به این نام خوانده شده است. همچنین گرگ (احتمالاً منسوب به گرگین میلاد اسطوره‌ای که وی را مؤسس سلسلۀ لارستان قدیم و همزمان با کیخسرو می‌دانند) نام طایفه‌ای در بستک بوده است. فرضیۀ دوم به حقیقت نزدیکتر است.

10_ محلۀ پیرانجیر، گفته شده که یکی از کنیزان کلانتر وقت لنگه به نام زعفران، گنبد وچهار دیواری می‌سازد و در آن درخت انجیری می‌کارد و گنبد و چهار دیواری را به شکل امامزاده‌ای درمی‌آورد و شایع می‌کند که در آن پیری خفته است. مردم باور می‌کنند و به وی اعتقاد می‌ورزند و محله با این مناسبت پیرانجیر خوانده می‌شود.

11_ محلۀ بلوکی که ساکنان آن از بلوک لار می‌باشند.

12_ محلۀ لاری، ساکنان این محله از لار و جهرم می‌باشند و در تهیۀ نوعی غذای محلی موسوم به مهیاوه که در جنوب رواج فراوان دارد، شهرت دارند.

13_ محلۀ اشکفت. اشکفت به معنی غاز است. چون ساکنان اولیۀ این محله در ابتدا غارنشین بوده‌اند، محله به این نام خوانده شده است. در شهرستان جیرفت نیز جایی به نام اشکفتویه وجود دارد.

14_ محلۀ سمیطی (بوسمیط)، کار اصلی ساکنان این محله صید مروارید بوده است.

15- محلۀ کنوگ. کنگانی‌ها در آن ساکنند و کنوگ جمع کنگان است. همچنین کنگ به معنی خوری است که از آبرفت رودها بوجود می‌آید.

16_ محلۀ پاکرتی. کرت درختی است تنومند که در جنوب به وفور یافت می‌شود. چون این محله در نزدیکی درخت کرت ایجاد شده به آن پاکرتی (پا به معنی نزدیک و زیر) گفته‌اند. بیشتر ساکنان این محله مینابی‌ها هستند.

در عرصۀ تقسیمات کشوری شهرستان بندرلنگه تحولات جمعیتی و جغرافیایی زیادی را پشت سر نهاده است. تا پیش از شکل‌گیری استان هرمزگان (1356 ش) بندرلنگه و جزایر تابعۀ آن، بخشی از شهرستان لار (در استان هفتم) به شمار می‌آمد. با تغییر نام استان ساحلی در سال 1356 ش و شکل‌گیری استان هرمزگان چندین مرحله تقسیمات کشوری در درون این استان شکل گرفت که بندر لنگه نیز متأثر از این دگرگونی‌ها بوده است. نخست پنج شهرستان بندرعباس، میناب، بندرلنگه، آبان (قشم فعلی) و کیش تشکیل گردید. اما در خرداد ماه 1359 ش شهرستان کیش (شامل جزایر کیش، ابوموسی، تنب بزرگ، تنب کوچک، فرور، فرورگان و سیری) منحل و این مجموعه جزایر، با عنوان بخش کیش، تابع شهرستان بندرلنگه گردیدند. در سال 1361 ش ابوموسی به همراه جزایر تنب، فرور و سیری از کیش جدا شدند و شهرستان مستقلی را بوجود آورند. براساس تقسیمات کشوری در سال 1366 ش شهرستان بندرلنگه شامل چهار منطقۀ شهری (بندرلنگه، بندرکنگ، گاوبندی و بستک) پنج بخش (مرکزی، گاوبندی، شیبکوه، کیش و بستک) پانزده دهستان (حومه، دژگان، مغویه، مهران، ده تل، فرامرزان، فتویه، گوده، هرنگ، بهدشت، مهرگان، چارک، مقام، لاوان و کیش) و سیصد و سیزده روستا بود که جزایر هندورابی و شتور نیز تابع این شهرستان بودند.

بخش مرکزی لنگه شامل دهستانهای دژگان، حومه، مهران و شهر کنگ و بندرلنگه است. دژگان به روزگار فرمانروایی پادشاهان محلی لارستان ناحیۀ وسیعی شامل روستاهای دژگان، دو آب، سیه تک، سایه چش، کنخ، گنایی، گوبندی (گاوبندی) رادر بر می‌گرفته است و گومیری و چاه احمد که در ابتدا جز بخش بستک بود از آن جدا و تابع بخش مرکزی بندرلنگه گردید.

در سال 1380 ش یک بار دیگر شهرستان بندرلنگه دستخوش تحولات مرزی در عرصۀ تقسیمات کشوری گردید و بستک از آن جدا شد و شهرستان جداگانه‌ای را به نام بستک شامل دهستانهای ده‌تل، گوده، پتا (فتویه) هرنگ، جناح و فرامرزان و شهر بستک تشکیل داد. پیش از آن نیز دهستان رویدر که جز بخش بستک شهرستان لنگه بود از آن جدا و به محدودۀ شهرستان بندرعباس افزوده شد. بنابراین، از وسعت شهرستان بندرلنگه، که در بدو تأسیس (1356 ش) 21214 کیلومتر مربع بود، مرحله به مرحله کاسته شد. (نوربخش، 1358، ص 77) این شهرستان بنا به تقسیمات کشوری 1380 ش حدود 2/9385 کیلومتر مربع مساحت داشته (سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی استان هرمزگان 1382، ص 9) اما در سال 1383 ش گاوبندی از آن جدا و به شهرستان مستقل تبدیل شد.

شهر بندری لنگه، مرکز شهرستان بندر لنگه است که در جنوب شرقی شهرستان واقع شده است.

شهرستان بندرلنگه در سرشماری سال 1365 ش دارای 132920 نفر جمعیت بوده که از این میزان 34377 نفر در مناطق شهری و 98543 نفر در مناطق روستایی ساکن بوده‌اند. جمعیت این شهرستان در سال 1380 ش 117945 نفر برآورد شده که58434 نفر در مناطق روستایی و بقیه در مناطق شهری ساکن بوده‌اند.

دین اکثریت مردم بندر لنگه اسلام است. با توجه به اینکه این بندر در گذشته‌ای نه چندان دور محل تبادل کالای ملل مختلف بوده است، برخی اقلیت‌های دینی نیز در این شهرستان سکونت داشته‌اند. با شکل‌گیری جریان افراطی وهابیت در شبه جزیرۀ عربستان برخی از پیروان متعصب آن به بنادر جنوبی ایران به ویژه لنگه آمدند و به مردم‌آزاری و اذیت ساکنان منطقه پرداختند. این امر منجر به برخی درگیریهای خونین مذهبی گردید. امروزه اهالی لنگه (شیعه و سنی) به دور از تعصبات دینی با یکدیگر در صلح و صفا به سر می‌برند که این مسئله حتی منجر به وصلتهای خانوادگی نیز شده است.

زبان اصلی ساکنان لنگه پارسی جنوبی است اما گویش یک محله با محله‌هاي دیگر تفاوتهای جزیی دارد. لهجۀ محلی لنگه‌ای با کلمات عربی، هندی و حتی انگلیسی ترکیب شده است. بسیاری از واژه‌های مینابی، رودباری، بستکی، لاری، اوزی، گراشی و شیرازی نیز وارد گویش مردم این منطقه شده است.

 

ب) نام و نشان لنگه

شهر لنگه از روزگاران گذشته بندری ‌آباد و پررونق بوده که به دلیل صید مروارید در آبهای پیرامون آن به مروارید خلیج‌فارس نیز شهرت یافته است. این شهر در گذشته از چنان شکوه و زیبایی فرح‌بخشی برخوردار بود که در روزگار قاجاریه به عروس بنادر ایران در خلیج‌فارس معروف گردید. (کازرونی، 1367، ص 115)

لنگه در لغت به معنی تا، تای، فرد، تک، یکتا، بی‌همتا و نادر آمده است. اما وجه تسمیۀ این نام در مورد بندری که در ساحل خلیج‌فارس بدین اسم خوانده می‌شود، مشخص نیست. از شواهد تاریخی برمی‌آید که لنگه به روزگار هخامنشیان بندری آباد و پررونق بوده است. قدیمی‌ترین نامی که برای این بندر ذکر شده گوگانا است. معنی این وجه تسمیه نیز معلوم نیست. لفظ گوگ (Gowg) در گویش مردم جنوب به معنی عروس است، اما دلیلی در دست نیست که ثابت شود در روزگار هخامنشیان این معنی (گوگ به معنی عروس) به بندرلنگه فعلی اطلاق می‌شده است. شاید منظور از گوگانا همان گاوبندی فعلی باشد که در بخش غربی لنگه واقع شده و در گذشته بدان گوبندی می‌گفتند. در روزگار اشکانیان (پارتیان) به این بندر گوپانان می‌گفتند (اطلس تاریخی ایران، 2535، نقشه شماره 4)

نئارک، طی سفر خود به خلیج‌فارس از مناطقی یاد کرده که امروزه جزو شهرستان بندرلنگه به شمار می‌آیند، مانند اندرآبیا (هندورابی فعلی) اکوس یا شف (شیئو فعلی) و آپس‌تانا. سردار اسکندر نوشته است:

«به ایلا که معروف به جیلم است آمدیم. بندر جیلم بندرگاه خوبی دارد، موسوم اندرآبیا (جزیرۀ هندورابی است، حال به الف و هاء هوز هر دو نوشته می‌شود) از آنجا چهارصد استاد که پیش رفتیم به جزیرۀ آبادی رسیدم که در حوالی آن غوص مروارید می‌شود، از آنجا به دماغۀ اکوس معروف به شف وارد آمدیم، حال معروف به شیئو است. از آنجا چون چهارصد و پنجاه استاد دیگر راه پیمودیم به بندر آپس تانا وارد شدیم، این بندر خیلی معمور است و از آبادی تا کنارۀ دریا شصت استاد است» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 326)

از آنجایی که پیشروی اسکندر بیشتر در جانب غربی شهرستان لنگۀ فعلی یعنی بخش شیبکوه و گاوبندی فعلی برای رسیدن به دهانۀ غربی خلیج‌فارس بوده است، به نظر می‌رسد «ایلا» که نئارک آن را جیلم نیز خوانده و اندرابیا را بندرگاه آن معرفی کرده است، جایی در بخش شیبکوه فعلی باشد که امروزه به نام بندر چیرو خوانده می‌شود. کازرونی در مورد چیرو نوشته است:

«کلاً اراضی آنها محل کشت و زراعت است و جزیرۀ انداربی باصطلاح بعضی و هندرابی باصطلاح برخی متعلق به آن بندر است و از بندر تا جزیره به قدر سه ربع فرسنگ دریاست» (1367، ص 106)

پس از گذشتن از اندرابی، نئارک به جزیره‌ای آباد اشاره کرده که در حوالی آن «غوص مروارید می‌شود». این جزیره به احتمال زیاد لاوان فعلی است. پس از لاوان، سردار اسکندر به دماغۀ اکوس معروف به شف (شیئو) وارد می‌شود. بعد از شیئو (شیو) نئارک به جایی می‌رسد که نام آن را «او پس تانا» ذکر کرده که گویا بندری آباد بوده است. شاید این محل بستانوی فعلی باشد. در شهرستان لنگه نام دو جا با عنوان بستانو یاد شده است یکی در بخش مرکزی شهرستان لنگه (حد فاصل بندر شناس تا بندر دیوان و مغویه) و دیگری در بخش گاوبندی (حدفاصل مغدان و دشتی) که منظور نئارک همین جا می‌باشد. سفر سردار اسکندر از این مسیر ادامه می‌یابد تا اینکه به كقنا(کنگان) در استان بوشهر فعلی می‌رسد.

علت اینکه نئارک در سفرنامۀ خود به گوگانا اشاره نکرده به دو دلیل است: یکی اینکه وی از میناب به لارک، هرمز، قشم، کیش، جزایر تنب، ابوموسی و هندورابی و سپس جانب غربی لنگه رفته است. نئارک تنها فرصت داشته که در ساحل هرمزگان فعلی از سالامونت (سورو در بندر عباس فعلی) نیز دیدن کند. بقیۀ مسیر او در دریا و دیدار از جزایری بود که نام آنها را کم و بیش ذکر کرده است. خط سیر اسکندر در این جزایر، او را از شهرهای ساحلی مانند خمیر و بندر لنگه دور می‌کند تا اینکه سرانجام از اندرابی، در جنوب غربی لنگه سر در می‌آورد و راه غرب را در پیش می‌گیرد.

دلیل دیگری که باعث می‌شود که سردار اسکندر، نامی از لنگه نبرد شاید به علت ویرانی این بندر در آن زمان باشد. خطری که مناطق جنوب را تهدید می‌کرده،خشکسالی، رواج بیمای و حملۀ راهزنان بوده که این عوامل توانسته است بندری آباد را یک شبه به ویرانه‌ای تبدیل کند. مسئلۀ مهمتر وجود کانونهای تجارتی و تمدنی هرموز کهنه، سورو (بندرعباس فعلی)، قشم، کیش و بندر سیراف در جوار لنگه می‌باشد که از اهمیت این شهر می‌کاسته است.

با رونق یافتن جزیرۀ کیش و تبدیل شدن این جزیره به بزرگترین مرکز تجارتی ایران در خلیج‌فارس طی قرن پنجم و ششم قمری، لنگه در مسیر ارتباطی کیش _ لارستان قرار گرفت که یکی از مهمترین راههای تجارتی ایران از آن می‌گذشت. این راههای تجارتی، لنگه را از طریق دریا به جزیرۀ کیش و سپس خلیج‌فارس، تنگة، هرمز، دریای مکران، اقیانوس هند و سرانجام شرق آفریقا و دریای مدیترانه و حتی شرق دور پیوند می‌داد.

مهمترین راه ارتباطی لنگه در خشکی مسیر کاروانرو به لار بود. طول آن حدوداً دویست و بیست کیلومتر است ودارای نُه منزلگاه بوده است.(سدیدالسلطنه، 1371، ص 3-182) این مسیر از لنگه به بَستَک و از آنجا به لار و سپس سایر مناطق ایران به ویژه اصفهان و شیراز متصل می‌شد. در واقع لار همچون توقفگاهی بود که در آنجا باراندازی وجود داشته که کالاها در آن مبادله و شترهایی که کالاها را حمل می‌کردند، در این منطقه تعویض می‌شدند.

دو راه ارتباطی دیگر نیز در مسیر شرقی – غربی لنگه امتداد داشت که این مسیر لنگه را از شرق به بندر پل، خمیر و سپس بندر‌عباس و از غرب از طریق کوشکنار به نابند و سپس استان بوشهر فعلی متصل می‌کرد. بنابراین، تا روزگار صفویه، لنگه به صورت باراندازی بوده که راههای تجاری کیش و قشم از آن می‌گذشته و چندین کاروانسرا در آن وجود داشته است. به منظور تهیة آب منطقه، چندین برکه درآن احداث و برای تأمین امنیت قلعه‌هایی در این شهر بنا گردید. با این حال به نظر می‌رسد که گنگ از اعتبار و رونق بیشتری برخوردار بوده است. به عبارتی کنگ را می‌توان شهر دریانوردان و لنج سازان آن روزگار نامید.

در روزگار صفویه نام لنگه بر سر زبانها افتاد و در سفرنامه‌ها به کرات از آن نام برده شده است. از این دوره به بعد اندک اندک لنگه جای کنگ را در مناسبات تجاری و بازرگانی گرفت و با افول تجارت در بندر‌عباس، لنگه تبدیل به بندری سرآمد، در خلیج‌فارس به ویژه در روزگار قاجاریه گردید.

با تبدیل شدن لنگه به بندر تجارتی ایران، تجارتخانه‌های زیادی در آن به ویژه توسط انگلیسیها ایجاد گردید. از این زمان به بعد دورة جدیدی در عرصة مناسبات اقتصادی نیز پدیدار گشت و تجارت مروارید جای تجارت ادویه و ابریشم را در خلیج‌فارس گرفت. هر چند که فلفل، ادویه و ابریشم تا حدی از کالاهای عمدة تجارتی به شمار می‌رفتند، اما با مرکزیت یافتن لنگه تجارت مروارید شهرة آفاق گردید و بر این اساس بندر‌لنگه به بندر مروارید معروف گردید. کازرونی که در روزگار محمد‌شاه قاجار (1250تا 1264 ق) از خلیج‌فارس دیدار کرده، دربارة لنگه نوشته است:

«بندر لنگه بندریست در نهایت آبادانی، از همة بنادر واقعة در کنار عمان آبادتر و معمورتر است.» (1367، ص115)

به رغم همة شهرتی که لنگه به دست آورده است، وجه تسمیة آن به درستی معلوم نیست و نام این شهر در پرده‌ای از ابهام باقی مانده است. تنها در باورها و افسانه‌های مردم این منطقه می‌توان به روایتها‌یی از این قبیل دست یافت:

برخی عقیده دارند که نام لنگه منتسب به زن لنگی است که در مرتعی که چراگاه دامها بوده، زندگی می‌کرده است در محل زندگی این زن بعدها شهری بنا شده که به آن لنگه گفته‌اند. معروف است که مردم کنگ به چوپانان خود سفارش می‌کردند که دامهای آنها را به محلی ببرد که زن لنگ یا لنگه در آنجا سکونت دارد.

عدة دیگری صورت مردانه به این روایت داده و مدعی‌اند که خانواده‌ای گله‌دار در این منطقه ساکن شدند. رئیس آنها شخصی موسوم به حسن‌لنگ بوده و نام لنگه از وی گرفته شده است. وجه اشتراک این دو روایت، یکی اشاره به لنگی پای زن یا مردی است که لنگه منسوب به وی بوده و دیگر اشاره به زندگی دامداری و شبانی.

با تبدیل شدن لنگه به یک مرکز تجارتی، دریانوردی، ماهی‌گیری و صید مروارید این روایت تغییر کرده و معروف است که در گذشتة خیلی دور در قسمت جنوب غربی بندر‌لنگه فعلی، مردی زندگی می‌کرد که یک پای او لنگ بوده است. او خانه‌ای از شاخ و برگ درختان منطقه و به احتمال قوی از شاخ نخل ساخته و برای امرار معاش به ماهیگیری می‌پرداخته است و برای سهولت در صید، قفسی موسوم به گرگور می‌ساخت. مردم روستاهای اطراف که به هنر وی پی برده بودند، پیرامونش جمع شدند و بدینسان شهر لنگة فعلی بوجود آمد.

عدة دیگری عقیده دارند که این بندر‌گاه را به این خاطر لنگه گفته‌اند که شهری منحصر به فرد به لحاظ تجارت، رونق و آبادانی بود تا آنجا که آن را لنگة بمبئی دانسته‌اند.

روایت دیگری در مورد نام لنگه اذغان می‌دارد که چون طایفه‌ای موسوم به لنگاوی در این منطقه سکونت گزیدند، این شهر بدین نام خوانده شده است.

در برخی منابع مربوط به دورة قاجاریه نیز نام لنجه آمده است. لنجه واژه‌ای عربی که در گویش بادیه‌نشینان عرب به معنی ییلاق آمده است. از آنجا که لنگه دارای آب وهوای مناسب و مراتع سرسبزی بود، اعراب حاشیة جنوبی خلیج‌فارس برای گذراندن تابستان (ییلاق) به این شهر می‌آمدند، از اینرو نام لنگه یا لنجه به آن اطلاق شده است.

بعضی از مردم این شهر معتقدند که لنگیه، قدیمی‌ترین محلة شهر لنگه است که ساکنان آن گروهی بودند که از بحرین به آنجا مهاجرت کرده بودند و بعدها که شهر گسترش یافت و لنگه شکل گرفت آنها محلة خود را لنگیه، یعنی لنگة کوچک خواندند تا از بقیة شهر شناخته شده باشد. بحرین در حاشیة جنوبی مرزهای کهن ایران زمین قرار داشته است.

روستاییان لنگه در گویش محلی خود به این شهر لنگو می‌گویند که این واژه هنوز هم در برخی مناطق شهر مصطلح است. این وجه تسمیه نیز مشخص نیست. اما واو آخر در گویش برخی مناطق جنوب برای تصغیر و کوچکی به کار می‌رود. شاید از آنجا که لنگه در روزگار گذشته از بندر کنگ که بندری آباد و مرکز تجارت و بازرگانی و پایگاه صید و صیادی و لنج‌سازی بود کوچکتر و دارای اهمییت کمتری بوده، به این نام خوانده شده است. اما از سوی دیگر نیز می‌توان فرض کرد که لنگه مرکب از دو پاره لن یا لنگ و گو است. گو به صورت پسوند یا پیشوند در چندین مورد به کار رفته است. مانند: گوگانا (متعلق به روزگار هخامنشیان)، گوبندی (که امروزه به صورت گاوبندی در آمده)، گالنگو (روستایی در لنگه) و رَگو (نام محله‌ای قدیمی در رودان). شاید این لفظ (گو) در ارتباط با مناسبات اراضی و تقسیم زمین باشد.

سدیدالسلطنه یکی از نامهای قدیمی لنگه را «آنجا» ذکر کرده است. وی در مورد قلمرو ملوک هرموز نوشته است:

«مملکت وسیعة هرمز از یک طرف عبارت بود از کلیة متصرفات حالیة حکومت مسقط که دامنة آن تا ظفار و خاک یمن انتها یابد، چنانچه ابن‌بطوطه در رحلة خود درج کرده است، از طرف دیگر تا آنجا (اسم قدیم بندر‌لنگه حالیه) انتها یافتی» (1342، ص 728)

سدیدالسلطنه که گویا گزارش خود را از ابن‌بطوطه اخذ کرده است، آنجا (بندر‌لنگه فعلی) را حد غربی «مملکت وسیعة هرموز» ذکر کرده است. (همان، ص 731)

یکی دیگر از نامهایی که برای لنگه به کار رفته «تااوکه» است. امروزه جایی به نام تاونه وجود دارد که جزو ناحیة (بندر) چارک محسوب می‌شده است. اگر تااوکه همان تاونة فعلی باشد، معلوم می‌شود که بندر چارک پیش از لنگة فعلی مرکزیت داشته است. کازرونی نام این بندر را تاونا ذکر کرده و نوشته است:

«و آن بندر لخت کوهی است که دو فرسنگ راه از کوهسار دور که در کنار دریا پیدا شده که نصف آن لخت کوه در دریا غرق و نصف دیگر مکسوف و به قدر پانصد ششصد ذرع ارتفاع از سطح آب پیدا کرده و بر قلعة آن کوه، قلعه‌ای مستحکم بنا نهاده و شیخ احمد نام بشری در آن قلعه ساکن و معادل دویست خانوار در دور آن کوه و قلعه خانه‌ها دارند از گِل و خشت و سنگ» (1367، ص 109)

کازرونی همچنین چارک را بندری «معمور و آباد» معرفی کرده که دارای «هزار باب عمارت از گچ و سنگ» بوده است. (همان، ص 109)

تغییر و تحولاتی که در عرصة مناسبات سیاسی و اقتصادی پس از زوال و انقراض صفویه شکل گرفت، باعث شد که مرکز تجاری ایران از بندر‌عباس به بوشهر و سپس به لنگه منتقل گردد. به لحاظ سیاست خارجی، انگلیسیها پس از اخراج پرتغالیها از هرمز و ویرانی این جزیره با انتقال مرکز تجاری ایران به بندر تازه تأسیس عباسی(بندر‌عباس فعلی) کنترل این بندر را به دست گرفتند و تجارتخانة خود را در آنجا ایجاد کردند. اما دامنة رقابتهای بازرگانی و سیاسی دول انگلیس، هلند و فرانسه باعث گردید که برای مدتی بوشهر و سپس لنگه که در نزدیکی فارس قرار داشت به عنوان پایگاه تجاری در نظر گرفته شود. نخستین بار تجار پرتغالی متوجة کنگ که در نزدیکی لنگه قرار دارد، شدند و آنها پس از شکست قوای پرتغال در جنگ با قوای متفق ایران و انگلیس روانة این منطقه شدند و به تجارت پرداختند.

در دورة کریم‌خان زند، ادارة شهرهای خلیج‌فارس به خوانین بَستَک واگذار گردید و آنها در راه عمران و آبادانی منطقه کوشیدند. لذا لنگه که به مرکز قلمرو خوانین بَستَک نزدیک بود به عنوان یکی از مراکز تجارتی برگزیده شد.

در زمینة اقتصادی نیز شهرت مروارید لنگه که در سواحل و جزایر پیرامون آن از جمله کیش و لاوان صید می‌گردید مرحلة نوینی را در عرصة مناسبات تجارتی بوجود آورد و مروارید لنگه همردیف با ابریشم ایران و ادویة هندوستان قرار گرفت.

موقعیت جغرافیایی، زوال بنادر قدیمی و شکوه لنگه نه تنها توجه دول اروپایی را که در پی ایجاد تجارتخانه بودند، به خود جلب کرد بلکه مدعیان تازه پایی نیز ظهور کردند که از آشفتگی اوضاع سیاسی ایران بهره می‌بردند و آن شیوخ مسقط و عمان بودند که در پی نزاعهای خانوادگی و همچنین سکونتگاه ییلاقی، مرزهای جنوبی ایران به ویژه لنگه را تهدید می‌کردند. این تهدید توسط خوانین بَستَک و یا دولت مرکزی ایران سرکوب گردید تا اینکه شیوخ عرب از در صلح برآمدند و به روزگار قاجاریه موفق شدند که اجازة سکونت در لنگه را به دست آوردند.

حکومت شیوخ عرب در لنگه توأم با رواج وهابیت در منطقه بود. ساکنان بومی لنگه شیعیان و اهل تسنن بودند که با ورود مبلغان وهابی، این آموزه در لنگه گسترش یافت و اینان درپی آزار و اذیت مردم لنگه به ویژه شیعیان بودند، به طوری که بنا به گزارش کازرونی شیعیان لنگه که حدود چهارصد خانوار بودند «به طور تقیه حرکت می‌نمایند» (1367، ص 116) شیعیان در روزگار حضور وهابیون که از حمایت شیوخ قاسمی برخوردار بودند، مراسم مذهبی به ویژه عزاداری خود را به صورت پنهانی برگزار می‌کردند. کازرونی در ادامة گزارش خود نوشته است:

«باری مردمان آن بلد کلاً گرفتار تعصب و خرملاهایی که دارند بر منابر ترغیب جهال می‌نمایند که مال رفضه حلال و زنان و دختران آنها حلال و قتل آنها مباح و چنانچه به قدرت و زور نتوانند بر آنها آزار برسانند مالشان را به دزدی و در قتل ایشان به خورانیدن زهر و هر تدبیر که میسر شود و در دسترس بود باید کوشش نمود.» (همان، ص 117)

در سال 1304ق/1886م حکومت بنادر خلیج‌فارس به ویژه لنگه، به حاج محمد مهدی ملک التجار رسید. وی به همراه حاج احمدخان (پدر سدیدالسلطنه کبابی) مأمور اخراج شیخ‌نشینان از منطقه شد. متعاقب این مسئله حاکم عرب لنگه شیخ قُضیب بن راشد دستگیر و روانة تهران گردید. وی در روز نوروز 1314ق/ 1896م در حرم عبداعظیم در گذشت. ملک‌التجار منشی خود، میرزا هدایت منشی را به حکومت لنگه گمارد.

در سال 1305ق/ 1887م حسینقلی خان نظام‌السلطنه و محمد حسن خان سعد‌الملک برای مدت هفت سال حکومت بنادر جنوب را به دست آوردند که به نیابت از طرف آنها میرزامحمد‌علی‌خان، میرزا اسمعیل خان طالقانی، حبیب‌الله خان تفنگدارباشی، اصلان خان صندوقدار و محمد حسین خان صارم‌السلطنه یکی پس از دیگری حکومت بنادر جنوب را به عهده گرفتند و در سال 1312ق/ 1894م محمد رضا خان قوام‌الملک به حکومت بنادر جنوب رسید. از این زمان لنگه میان حکمرانان و خوانین محلی دست به دست گشت و تا پیش از شکل‌گیری تقسیمات نوین کشوری جزو حوزة لارستان(فارس) بود و سرانجام در سال 1356 ش با تأسیس استان هرمزگان، لنگه یکی از پنج شهرستان این استان به شمار می‌آمد.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 15:32  توسط غلامرضا زعیمی  | 

بندر خمیر، در چهارراه جنوب

                                        غلامرضا زعیمی

خمیر از جملۀ شهرستان‌های تازه تأسیس در استان هرمزگان است که براساس تقسیمات کشوری در سال 1383 ش از شهرستان بندرعباس جدا و به شهرستان واحدی تبدیل شد. موقعیت جغرافیایی، تحولات اقتصادی، دگرگونی‌های جمعیتی و شهری و تنوع بافت اجتماعی و فرهنگی، تبدیل این منطقه به شهرستان را ضروری می‌نمود. بنابراین، براساس آخرین تحولاتی که در زمینۀ تقسیمات کشوری در استان هرمزگان شکل گرفت، بسیاری از دهستان‌ها به بخش و برخی بخش‌ها از جمله خمیر به شهرستان تبدیل شدند.

الف) جغرافیای طبیعی و انسانی

شهرستان خمیر با مساحت تقریبی پنج هزار کیلومتر مربع از شرق به بندرعباس، از غرب به بندرلنگه، از شمال غرب به بستک، از شمال به بخش فین بندرعباس و استان فارس و از جنوب به آبهای تنگۀ هرمز محدود می‌شود. بنابراین، شهرستان خمیر در یک چهار راه ارتباطی میان چهار حوزۀ فعال (بندرعباس، بندرلنگه، قشم و استان فارس) قرار گرفته است.

شهر بندری خمیر با مساحتی حدود هشت کیلومتر مربع در فاصلۀ پانزده کیلومتری حاشیۀ غربی بندرعباس به عنوان مرکز این شهرستان در نظر گرفته شده است. سدیدالسلطنه در مورد حدود جغرافیایی خمیر نوشته است:

«طول آن شروع می‌شود غرباً از بندر مهتابی و منتهی می‌شود شرقاً به رودخانۀ خونو، امتداد این مسافت نه فرسنگ می‌باشد. عرض آنجا شمالاً پوزۀ خونو، کوهی است نمکدار با کوه گوگرد ابتدا شده و انتها از طرف جنوب دریاست و امتداد این مسافت تقریباً ده فرسنگ می‌شود ... از طرف مغرب ناحیۀ جهانگیريه است که قصبات دژگان و بستک در آن ناحیه‌اند. از طرف مشرق رودخانۀ خونو است که آنجا را از خاک گچین فاصله داده، شمالاً جبال و جنوباً دریاست.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 4)

خمیر در گذشته جزو مضافات عباسی (بندرعباس) به شمار مي‌‌آمد و شامل روستاهای خمیر، پل، لشتغان، کوشک، (به معنی قصر) سایه خوش، سدار، چاسهار (چاه‌سهار و سهار به معنی متعفن و گندیده است)، خونو، چاه احمد و تنگ خران بوده است.

براساس تقسیمات سال 1383 ش، شهرستان خمیر دارای دو بخش (مرکزی و رویدر) و چهار دهستان (پل کهورستان، رویدر و رودبار) می‌باشد. (دفتر تقسیمات کشوری وزارت کشور، 1384، جدول تفکیک شهرستان‌های استان هرمزگان).

دهستان پل شامل روستاهای کندال، چاه سهاری، باقی‌آباد، پل گل‌کن، پل انگور، پل شرقی، گری شیخ، چاهرو، درگور، آل درویشی و کسه می‌باشد. حوزۀ کهورستان، شامل كهورستان، میانبر، خورکُناری، پنزی بُر، گل آفتاب، برکه سلطان، تقی خانی، برکه نو و چاه مخور است.

دهستان رویدر شامل روستاهای بَستویه، گیوین، رودبار، پرکان، گیشان، تنگ‌اشکن، بناب، کیشی، کرمران، احمدآباد، پرنیمه، قنویی، تنگ‌گچ، کرویه، دشت جیحون، دشت، آب مصلی و تنگ دالان می‌باشد.

آبادی‌های آرایی، نیمه‌کار، آغایی، انگوران، چاه لیمو، کشار سفلی، کشار سرگپ، کشار دوستنی، کشار بالا، کشار چمردان، چاه کود، دریخا، مارو و پی‌پر نیز در حوزۀ کشار قرار دارند.

سدیدالسلطنه، ناحیۀ خمیر را شامل پنج روستای بندرخمیر، قریۀ لشتغان، کوشک، سایة خوش و پل ذکر کرده و مورد مالیات خمیر نوشته است:

«مالیات آنجا عبارت می‌شود از عشر بخوسات و از عشر خرما و از سرانة انسان و از مقررات حیوان» (1342، ص 4)

از گزارش سدیدالسلطنه مشخص می‌شود که شهر خمیر «هزار و پانصد قدم» از دریا فاصله داشته است. این شهر به صورت «مربع مستطیل» بنا شده و ابنیة آن از خشت خام و گل بوده که برخی از آنها را با گچ، سفید می‌کردند.

معادن گل، نمک، گچ، گوگرد و فیروزه در این منطقه یافت شده است. گچ خمیر از کوهی که در شمال آن قرار دارد تهیه می‌شد و چهارده کورة گچ‌پزی در دامنة این کوه وجود داشته است. سدیدالسلطنه نوشته است:

           «خود رعایا گچ را سوزانیده و به کناره دریا رسانیده و به مشتری و صاحب کشتی فروشند» (1342، ص9)

گچ خمیر به مسقط و عمان، بحرین، لنگه، قشم و بندر عباس صادر می‌شد. معادن گوگرد نیز در دو نقطة خمیر یافت شده است: یکی معدن قدیمی که آنرا معدن اصلی نیز گفته‌اند و در فاصلة «یک فرسنگ و نیم» از شهر قرار داشته و دیگر معدن جدید که «یک فرسنگ» از خمیر فاصله داشت. به روزگار اقتدار خوانین بستک، این معادن جزو قلمرو آنها محسوب شد. در این دوره کسانی که از این معادن بهره برداری می‌کردند، سالیانه پنجاه تومان به «ضابط بستک» پرداخت می‌نمودند. (همان، ص 9) به منظور نگهداری گوگرد استخراج شده، انباری در ساحل دریا احداث شده بود. این انبار در حدود سال‌های 1290 ق توسط حیدر‌آبادیهاي هند بنا گردید. بنابراین، به نظر می‌رسد که هندی‌ها مشتری اصلی گوگرد خمیر بودند و تجارت آنرا به عهده داشته‌اند.

در نزدیکی معادن گوگرد، خاک نرمی به رنگ سفید و نیز خاک تیره رنگی که بوی گوگرد می‌داد کشف گردید که سکنة آنجا آنرا گل بوره می‌گفتند و از آن برای معالجة اسپرز استفاده می‌کردند. علاوه بر آن رواج صنعت سفال‌سازی در خمیر بیانگر وجود خاک رس مرغوب در این منطقه است.

همچنین در دامنة کوهی در ناحیة سیاه تک، چاهی موسوم به چاه فیروزه وجود داشت که روایت شده است، در زمان قدیم از آن فیروزه استخراج می‌کردند. (همان، ص 12)

نمک خمیر نیز از دو منطقه استخراج می‌شد؛ یکی در لشتغان که نمک را از دریا می‌گرفتند و سکنه آنجا به آن نمک دریایی می‌گفتند و این نمک نرم و سفید بوده است. دیگر در حد پل و خونو و آن نمکی بوده که از کوه استخراج می‌شد و به نمک کوهی شهرت داشته است. دو گونه نمک کوهی شناخته شده است که نوع نخست آن تیره رنگ و شبیه سنگ مرمر بوده و به آن نمک نر و گوپال نیز می‌گفتند. این نوع نمک به کلکته صادر می‌شد و نوع دوم از دره‌های همان کوه تهیه می‌شد و در واقع حاصل تحولاتی بود که پس از بارندگی رخ می‌داد. بدین ترتیب که املاح کوههای حاوی نمک به سمت دره‌ها سرازیر و پس از تبخیر به نمک تبدیل می‌شد. ساکنان منطقه به آن نمک ماده می‌گفتند.

خمیر به رغم کمبود آب تقریباً در کمربند نیمه سبز استان هرمزگان واقع شده و این منطقه دارای نخلستان‌های متعدده و نیز درختان حرا و گونه‌های گیاهان گرمسیری و شور‌پسند می‌باشد. خرما، جو، گندم و ارزن ‌‌‌از مهمترین تولیدات خمیر در گذشته بوده است. پرورش نخل هنوز هم در این منطقه رواج دارد و محصولات کشاورزی دیگر نیز به صورت محدود و بیشتر از حد کفاف ساکنان منطقه رونق دارد. تنباکو، پیاز، توت، ترنج و انجیر از این گونه‌اند. در قدیم زراعت خردل نیز در این منطقه رواج داشته است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 7)

صنایع سفال سازی و شراع (بادبان) سازی نیز در قدیم در این شهر وجود داشته است. هنر سفالگری در خمیر مرهون تلاش مهاجران گراش لار به خمیر است که در لشتغان ساکن شدند و ترکیب اجتماعی، فرهنگی جدیدی را در منطقه پدید آورند چرا که آنها به لحاظ مذهبی شیعه بودند، در حالیکه ساکنان خمیر سنی و شافعی مذهب هستند. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

«صنعت آنها سفال‌‌سازی است مانند خمره، طغار و لوله هِنگ و آفتابه و آنجا نه و تنور و غیره به عباسی، لنگه، قشم، عمان و غیره حمل نمایند. گاهی به زنگبار هم حمل می‌نمایند.» (1342، ص 5)

گِل مخصوص سفال‌سازی که رنگ سبز و سرخ داشته از کوهی در نزدیکی لشتغان تهیه می‌شد.

از گزارش سدیدالسلطنه مشخص می‌شود که در گذشته کارگاههای متعدد پارچه‌بافی، عبادوزی و بادبان‌سازی در این شهر رونق داشته است. مؤلف کتاب اعلام الناس فی احوال بندر‌عباس در این باره نوشته است:

«شراع یا بادبان کشتی با ریسمانهائیکه از هندوستان وارد قشم می‌شود بافند وهر یک من چهارده قران فروشند. دیگر مصنوع این قصبه نسج عباست که از پشم شتر و بز بافند و نیکو به عمل نیاورند هر یک دانه یک تومان فروش رود. فقط برای نسج عبا دو کارخانه موجود است.»

ساروج‌پزی نیز از جمله کارهایی بوده که مردم خمیر بدان اشتغال داشته‌اند. از ساروج برای احداث ابنیه به ویژه در پی و قسمت‌هایی که در تماس با آب بود و نیز ساخت آب‌انبار و پل استفاده و بخشی از آن نیز صادر می‌شده است.

مردم خمیر در تهیة آنغوزه و هیمه نیز چیره‌دست بوده‌اند. هیمه از درختی موسوم به سُرم به دست می‌آمد. شیره این درخت شبیه صمغ است و از آن به منظور تهیة نوعی مُرَکب سیاه برای نوشتن استفاده می‌شد. آنغوزه نیز از کوههای اطراف خمیر‌ تهیه می‌شد. این کوه سه فرسنگ از دریا فاصله داشت. (همان، ص 109)

خمیر در روزگار قاجاریه جزو بلوک ستة عباسی بوده است.

 سدیدالسلطنه جمعیت این منطقه را دو هزار نفر ذکر کرده است. (1342، ص 5) براساس آمار سال 1375 ش جمعیت محدوده‌ای که امروزه با عنوان شهرستان خمیر در نظر گرفته شده است، حدود شصت هزار نفر بوده که هشت هزار و سیصد و پنجاه و چهار نفر در شهر  خمیر ساکن بوده‌اند و از این میزان، چهار هزار و چهارصد و یازده نفر مرد و سه هزار و نهصد و چهل و سه نفر زن بوده‌اند. (مرکز آمار ایران، 1375، ص 5)

جمعیت شهر خمیر طی سالهای 1365 تا 1375 ش

نام شهر

1365 ش

1370 ش

1375 ش

متوسط رشد

بندرخمیر

5076

6447

8354

1370_1365 ش

90/4

1375_1370ش

32/5

 

 

برآورد جمعیت شهر خمیر طی سالهای 1380 تا 1384 ش

نام شهر

1380 ش

1381 ش

1382 ش

1383ش

1384ش

بندرخمیر

10706

11252

11806

12391

12995

 

مأخذ: مرکز آمار ایران، 1383، ص 18 و 17.

 

به لحاظ مذهبی بیشتر مردم خمیر سنی شافعی و گروه اندکی نیز شیعه هستند که شیعیان خمیر اصالت لاری دارند و از گراش به لشتغان مهاجرت کرده‌اند.

زبان مردم خمیر فارسی جنوبی است که بسیاری از واژه‌های پهلوی و پارسی دری را در خود نهفته و شباهت‌هایی با زبان‌های کردی، لری و بلوچی نیز دارد. به دلیل تماس با حوزۀ جنوبی خلیج‌فارس و حضور اعراب در حاشیۀ شمالی این دریا، برخی واژه‌های عربی نیز وارد زبان ساکنان خمیر شده است.

 

ب ) نام و نشان  تاریخی

به رغم دیر‌ینگی تاریخی حوزة خمیر و قرارگفتن این منطقه در چهارراه ارتباطی بندر‌عباس، لنگه، قشم و فارس اطلاع دقیقی از وجه تسمیة این شهر در دست نیست اما فرضیه‌هایی در این باره مطرح است که می‌توان به مورد زیر اشاره کرد:                               

1-   خمره: عده‌ای معتقدند که نام خمیر برگرفته از خمره است. دلیل آنها وجود کوره‌های متعدد خمره‌پزی در اطراف خمیر ذکر شده است. اما نباید فراموش کرد که قدمت صنعت خمره‌سازی در خمیر به بیش از 100 سال نمی‌رسد در حالی که قدمت شهر خمیر بیش از 380 سال، طبق قدیمی‌ترین مدرکی که در دست است، می‌باشد. گذشته از این، صنعت خمره‌سازی در واقع با ورود مهاجرانی از گراش (شهری در لارستان) به خمیر در این شهر رواج پیدا کرد. برای تبیین این نظر می‌توان دو دلیل را بیان نمود: نخست، وجود اکثر کوره‌های خمره‌پزی در روستای لشتغان (محل سکونت مهاجران گراشی) و دوم، وجود واژة گراشی (نوعی خمره بزرگ برای ذخیره کردن آب) که بطور مشخص برگرفته از منطقه گراش و منسوب به مردم گراش است.

2-   خَمر: صاحبان این دیدگاه معتقدند چون در قدیم در این منطقه از شیره خرما خمر (شراب) می‌ساختند، به همین دلیل به آن منطقه خمیر گفتند و این اسم بر روی منطقه مانده است. اما هیچ‌گونه اثری که دال بر تهیة شراب در این منطقه باشد بدست نیامده است. کسانی هم که از این منطقه دیدن کرده‌اند هیچ اشاره‌ای به تهيه شراب نکرده‌اند.

3-   حِمیَر: عده‌ای دیگر خمیر را تغییر شکل یافتة حمیر می‌دانند. به زعم این عده، مردم خمیر در اصل از ساکنان یمن و جزء قبیله حمیر می‌باشند که پس از سقوط دولت حمیر افراد آن قبیله از یمن کوچ کرده و عده‌ای از آنها به این منطقه مهاجرت نمودند و اسم قبیله خود را به آنجا دادند. طبق این دیدگاه، بعدها حمیر تغییر شکل داد و به خمیر تبدیل شد. این عده وجود روستای حَمیرون در نزدیکی بندر لنگه را دلیلی برای اثبات ادعای خود می‌دانند. آنها همچنین معتقدند تشابه‌هایی که از نظر شکل و قیافه میان مردم این دو منطقه وجود دارد، دلیل دیگری بر این ادعا است. دربارة این دیدگاه چند موضوع قابل ذکر است:

الف – هیچ سند تاریخی در مورد مهاجرت افراد قبیلة حِمیَر به این منطقه وجود ندارد. با سقوط دولت حمیر بیشتر افراد آن به منطقه شمال شبه جزیرة عربستان کوچیدند و مدرکی در دست نیست که نشاندهندة کوچ آنها به جنوب ایران باشد.

   ب _  تشابه شکل و قیافه دلیل متقن و محکمی برای نسبت دادن مردم یک منطقه به منطقة دیگری نیست. زیرا در شکل و قیافه افراد عوامل متعددی دخیل هستند، از جمله: تغذیه، آب و هوا، محیط جغرافیایی و غیره. چنانکه بیشتر مردم ساکن مناطق گرم دارای پوستی سبزه و گندمگون و موهای مشکی هستند. برعکس، مردمان ساکن مناطق سردسیر دارای پوستی روشن با موهای بور و طلایی می‌باشند. با تمامی این موارد حتی اگر پذیرفته شود که مردمان خمیر و یمن از یک نژاد هستند هیچ دلیل تاریخی مبنی بر کوچ مردم یمن به خمیر دیده نمی‌شود اما عکس آن می‌تواند صادق باشد. زیرا از وجود ایرانیان در یمن پیش از اسلام و همزمان با پیامبر اطلاعاتی در دست است که از آنها با عنوان ابناء یاد شده است. شاید آن ایرانیانی که در یمن ساکن بودند از منطقه جنوبی ایران به یمن رفته باشند. حداقل می‌توان پذیرفت که گروهی ازساکنان جنوبی ایران نیز آنها را همراهی کرده‌اند.

  ج _  با کمی دقت در فرهنگ و زبان مردم خمیر می‌توان به تفاوت آن با فرهنگ و زبان عربی پی برد. البته آن مقدار از فرهنگ عربی که در بین مردم وجود دارد، بیشتر بواسطة نفوذ اسلام و مراوده‌های فرهنگی میان دو منطقه است. این مسئله بویژه در زبان مردم بیشتر مشخص می‌گردد. زیرا زبان مردم خمیر فارسی اصیل است و با زبانهای کردی و لری نیز مشابهت‌هایی دارد.

  4- خَهِمَیر: بر اساس این دیدگاه در قدیم خانواده‌ها بطور پراکنده در این منطقه ساکن بودند. یکی از این خانواده‌ها به خه میر(خواهر‌میر) مشهور بود. پس از مدتی خانواده‌های دیگری در نزدیکی این خانواده ساکن شدند. بعدها خه‌میر با حذف «ه» به خمیر تبدیل شده است. این دیدگاه چیزی بیش از یک فرضیه نیست و نمی‌توان آن را اثبات نمود و مدرکی برای اثبات آن وجود ندارد.

  5- جمیر: سرانجام عدة دیگری عقیده دارند که تلفظ خمیر در اصل جمیر بوده که به معنی محل گرد‌آمدن است. (افشار سیستانی، 1374، ص 174) هر چند که هیچ شباهتی میان جمیر و خمیر نیست و نمی‌توان از کلمة جمیر ریشة جمع (به معنی جمع شدن) را استنباط کرد. اما اگر اجتماعی هم در این منطقه شکل گرفته، به منظور انجام یک مراسم آیینی و در ارتباط با حیات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مردم منطقه بوده است. مانند اجتماع برای انجام مراسم صید و صیادی چرا که دریای پرتلاطم همواره قربانی می‌گرفته و تنهایی در دریا برابر با مرگ بوده است. از اینرو، مردم خمیر مثل هر جنوبی دیگری که در حاشیة دریا زیست می‌کند، خود را در پیوند با زندگی جمعی می‌داند.

  هیچ یک از فرضیه‌های ذکر شده نتوانسته است ابهام وجه تسمیه خمیر را رفع کند و عجالتاً نمی‌توان در مورد آن به طور قطع اظهار‌نظر کرد. برخی به غلط تصور می‌کنند که مردم خمیر از اعراب مهاجر می‌باشند. همچنان که سدیدالسلطنه، ساکنان خمیر را از بنی‌شیبان دانسته است (1342، ص 11) در حالی که با نگاهی به بافت جامعة خمیر نادرستی این دیدگاه آشکار می‌شود. برای شناخت ریشة قومی هر منطقه چند عامل اساسی از جمله: زبان، پوشاک، خوراک و دیگر مسایل جامعه‌شناختی و مرم‌شناختی دخالت دارند. بنابراین، اگر پذیرفته شود که پوشاک و غذا متاُثر از عوامل محیطی است و به یکباره تغییر می‌کند اما زبان به راحتی تغییر‌پذیر نیست. مگر این که گروهی با غلبه بر گروه دیگر زبان خود را بر آنها تحمیل کنند. آن هم در صورتی است که گروه غالب از نظر فرهنگی در سطح برتری باشند. حال با عنایت به این موضوع و دقت در زبان مردم خمیر مشخص می‌شود که بیشتر کلمات آن فارسی و با ریشة پهلوی است. چنان که از نظر گویش و لهجه بین زبان مردم خمیر و زبان کردی و لری تشابه‌های فراوانی وجود دارد.

حال چگونه ممکن است مردمی يا زبانی کاملاً فارسی، از نژاد عرب باشند؟

از سوی دیگر با دقت در اسامی روستاهای خمیر می‌توان به سنن نامگذاری مناطق جنوبی که برخاسته از باورهای بومی و مهینی است پی برد. نزد مردم جنوب ایران نام خمیر به همراه پل آمده است. پل، امروزه یکی از بخش‌های شهرستان خمیر به شمار می‌آید اما به نظر می‌رسد که در یک چرخش تاریخی، خمیر نسبت به پل مرکزیت یافته است. تا پیش از شکل‌گیری خمیر، پل به عنوان یکی از پایگاههای دریایی ایرانیان در خلیج‌فارس مطرح بوده است. سديدالسلطنه در این باره نوشته است:

«در پل شایع است که آنجا را بدین سبب پل نامیدند که در ازمنة قدیم از پل تا به بندر لافت که در جزیرة قشم است، پل کشیده بودند.» (1342، ص 6)

اصولاً پس از انتقال مرکز تجارتی ایران به حوزة جزیره‌ای (کیش، قشم و سپس هرموز) ضروری می‌نمود که یک بندر‌گاه کوچک در ساحل بدنة خشکی بزرگ کشور به منظور انتقال کالاهای تجارتی از جزیره به داخل کشور و بالعکس ایجاد شود. به نظر می‌رسد که در روزگاران قدیم، بندرپل عهده‌دار این نقش بوده است. با توجه به عمق کم آب در حد فاصل بندر‌پل به لافت (تنگه خوریان)، کالاها را با شتر تا نیمه راه در آب حمل می‌کردند وسپس آنرا بار قایق‌‌های کوچک (هوری) می‌کردند و به قشم می‌رساندند. روایت دیگری نیز موجود است که عنوان می‌کند به روزگار ساسانیان پلی میان بندر‌پل و لافت احداث گردید. اما با توجه به بُعد فاصله (حدود دو و نیم کیلومتر) و ضرورت عبور لنج‌ها و قایق‌ها از این منطقه ونیز عدم شواهد تاریخی و دیرینه شناختی، به نظر می‌رسد که شیوة مرسوم همان حمل بار از پل تا وسط آب با شتر وسپس بارگیری به وسیله هوری و انتقال آن به لافت بوده است. گاهی نیز شتر را در میان دو قایق قرار می‌دادند و آنرا به ساحل می‌رساندند. به هر حال، انجام کاوش‌های دیرینه‌شناسی می‌تواند سابقة حضور انسان و شهرنشینی را در این منطقه به اثبات برساند اما با کنکاش در اساطیر نیز می‌توان وجوهی از این غبارآلودگی تاریخی را زدود و به افق‌های تازه‌ای دست یافت.

طبق اسطورة اریتره، سکونتگاه نخستین این موجود اسطوره‌ای در روزگاری که رنگ و بوی تاریخی به خود گرفته است (دورة مادها)، منطقه‌ای از ساحل شمالی خلیج‌فارس بوده که وی توانسته است پس از رمة مادیان‌هایش که به دنبال حملة شیران درنده صورت گرفته، خود را به قشم برساند. تنها بر اساس یک فرضیه می‌توان عنوان داشت که این سرزمین همان منطقة فعلی پل و خمیر است که در گذشته شکوفا و آبادان بوده است. نزدیکی این ناحیه به سرزمین فارس (به عنوان مرکز قدرت سیاسی و معنوی ایرانیان باستان) از یکسو و قشم (به عنوان مرکز تجارت دریایی) از دیگر سو و نیز عمق کم آب در تنگة خوریان (حد فاصل پل و لافت) که به اریتره و مادیان‌ها یش امکان عبور آسان را داده است، فرضیه موجود را تقویت می‌کند هر چند که دیرینگی میناب (موغستان قدیم و هرموز کهنة بعدی) و فراهم بودن امکانات زیست (آب و هوای مناسب، سرسبزی منطقه و قرارگرفتن در مسیر راههای ارتباطی به جیرفت، بم و شهر سوخته) و نیز وجود شواهدی دال بر حضور اریتره در جزایر لارک، هرمز و قشم می‌تواند حرکت تدریجی اریتره را از موغستان به لارک، هرمز و سپس قشم توجیه نماید.

آنچه مسلم است اینکه پل نسبت به خمیر از قدمت بیشتری برخوردار است. انتقال مرکز تجارت قشم از لافت به درگهان (درکوان یا ابرکاوان عصر ساسانی) و نیز تفوق هرمز و سپس بندر‌عباس در عرصة مناسبات بازرگانی به خمیر این مکان را داد که موقعیت خویش را تقویت نماید. نزدیکی به مراکز تجارت نقش مهمی در اهمیت یافتن بنادری همچون خمیر داشته است. بنابراین، بخشی از شکوفایی خمیر وابسته به نزدیکی آن به مراکز تجارت بوده و بخش دیگر آن در نتیجه موقعیت طبیعی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی این شهر است. واقع شدن در ساحل دریا، امکان تولید محصولات کشاورزی، وجود معادن متعدد، رواج صنایع کارگاهی از جمله شراع‌دوزی، سفال‌سازی، ساروج و گچ‌پزی و گسترش مناسبات تجارتی با بندرلنگه، قشم و بندر‌عباس (در حوزة داخلی) و عمان و مسقط، بصره، هند و زنگبار(در حوزة خارجی) باعث رونق این منطقه شد.

به روزگار قاجاریه، خمیر به اجازة ملک‌التجار بوشهری درآمد که وی آنجا را در ازای دریافت هزار تومان به شیر محمد بن عبدالله واگذار کرد. از مراکز اداری خمیر دراین زمان می‌توان به ادارة گمرک این شهر اشاره کرد. مواجب مدیر و کارکنان گمرکخانة خمیر ماهیانه سی تومان بوده است. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 6)

به دلیل قرار گرفتن خمیر در مسیر راههای کاروانرو و به منظور حفظ امنیت این شهر و نیز رفاه مسافران، ابنیة متعددی شامل قلعه، پل، کاروانسرا و برکه‌های متعددی در آنجا احداث شده است. چنانکه در جانب شمالی شهر خمیر قلعه‌ای وجود داشته است. سدیدالسلطنه دربارة آن نوشته است:

«مربع الاضلاع است هر ضلع آن یکصد و پنجاه قدم می‌شود و در چهارگوشه قلعه چهار برج مدور بنا شده از جوانب اربعة فیمابین هر دو برج یک برج کوتاه بنا کرده‌اند و در جنوب مغرب، عمارت مربع دو طبقه موجود و در وسط قلعه آب‌انبار بنا گذاشته‌اند و همة ابنیة قلعه از ساروج و سنگ است و سکنة آنجا گویند صد سال است این قلعه بنا شده شاید ولات امامان مسقط در سنوات اجاره عباسی از دولت ایران بنا گذاشته‌اند و طرز این قلعه مانند قلاع لارک و قشم نیست.» (1342، ص 8)

وجود محلة قدیمی کلات در بندر پل و نیز تپة زکیخانی (منسوب به زکیخان زند) و تپه احمد ناصری که اهالی محل معتقدند جای برج و باروی قدیمی بوده است، اهمیت بنای قلعه را برای حفاظت از شهر خمیر و بندر پل نشان می‌دهد.

آثار با‌قی مانده از چندین کاروانسرا نیز در خمیر بدست آمده است. در این منطقه کاروانسرایی وجود دارد که سکنة آنجا معتقدند در زمان نادر‌شاه افشار توسط کلاه سیاه نامی بنا شده است. یک کاروانسرای دیگر نیز وجود داشته که در روزگار سدیدالسلطنه ویران شده ولی وی اشاره‌ای به آن نموده است:

«از خرابه‌های سابق غیر از یک کاروانسرا مربع‌الاضلاع است از هر طرف سی قدم خواهد بود و از هر جانب دو حجره و وسط هر دو حجره یک ایوان بنا شده که تمام هشت حجره و چهار ایوان شود وسط آن محوطه مربعه وثاق مرتفعه بنا کرده وسقف آن به طرز گنبد بنا شده، از آن وثاق به چهار ایوان راه دارد و بنیان مزبور هم در شرف انهدام است.» (1342، ص 14)

از شواهد تاریخی بر می‌آید که خمیر در زمان صفویه مورد توجه قرار گرفت وسر‌انجام با دگرگونی ساختار اقتصادی جنوب و از میان رفتن راههای کاروانرو و قلاع، کاروانسراها و برکه‌های موجود، این شهر نیز اهمیت خود را از دست داد. سدیدالسلطنه دربارة برکه‌های بندر پل نوشته است:

            «مشروب سکنة پل آب برکه و هفت برکه معمور و شش برکه مخروبه دارند.» (1342، ص 15)

نه تنها ابنیة خمیر بلکه بسیاری از صنایع دستی این منطقه از جمله شراع (بادبان) سازی و کارگاههای تولید پارچه و عبا و حتی هنر سفال‌سازی آنجا نیز دستخوش دگر‌گونی  قرار  گرفته و اهمیت سابق خود را از دست داده‌اند و همپای زوال خمیر، هنر این منطقه نیز رو به انحطاط نهاده است. اما در عین حال مردم خمیر وجوهی از فرهنگ و هنر سنتی خویش را حفظ کرده و می‌کوشند که این گرامی ترین دستمایة زندگی خود را به نسل‌های آینده انتقال دهند

-----------------------------

*مطالب مربوط به وجه تسمیه خمیر را دوست دانا جناب آقای احمد بازماندگان خمیری در اختیارم قرار دادند.با سپاس بیکران از ایشان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 15:12  توسط غلامرضا زعیمی  | 

فین در امتداد بندرعباس

                                 غلامرضا زعیمی 

فین در 95 کیلومتری شمال غربی بندرعباس در مسیر فرعی جاده بندرعباس – حاجی آباد، در حصار کوه باز (مرتفع‌ترین کوه فین) از شمال، کوه چنگ خرو و گَرِکی از مغرب، کوه آردن و لاورکوه از مشرق و کوه مال‌خان از جنوب قرار گرفته است. فین سرزمینی است مسطح و هموار که از فراز قلعۀ فین که بر روی تپه‌ای واقع شده، به راحتی تمام مناطق آن که در میان کوه‌های این منطقه واقع شده است، قابل مشاهده است.

بر اساس تقسیمات کشور جمهوری اسلامی ایران روستای فین از سال ۱۳۷۶ به همراه سه روستای مارم، گرتمب و حسین آباد به عنوان شهر شناخته شده است . این شهر با ۲۴۶۲ نفر و مساحت ۲۹۴۰/۷۷۸ هکتار در شمال غربی شهرستان بندرعباس و در مختصات جغرافیایی ۵۱ و ۵۵ تا ۵۴ و ۵۵ طول شرقی و ۳۷ و ۲۷ و ۳۸ و ۲۷ عرض شمالی واقع شده است.

جمعیت بخش فین طبق سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۸۵، برابر با ۲۴۳۰۷ نفر بوده‌است که تعداد ۳۹۷۶ نفردر شهر فین سکونت داشته اند(پایگاه اینترنتی مرکز آمار ایران)

فین در گذشته جزو سبعه‌جات بود که در زمان اقتدار ملوک هرموز وابسته به آنها و در روزگار فرمانروایی ملوک لار، به ویژه در زمان نصیرخان لاری سرتاسر این منطقه جزو لارستان بود، و حدود این چنین تعیین شده است:

«ناحیۀ فین و گِهره، میانه جنوب و مشرق فرگ درازای آن از قریه لاور تا قریۀ آب ماه یازده فرسخ پهنای آن از قریۀ فین تا رودر ده فرسخ. محدود است از جانب مشرق، ناحیۀ فارغان و از طرف مغرب به نواحی لارستان و از جانب جنوب به نواحی عباسی» (فسایی، 1367، ص 219)

محصور شدن فین در میان دیوارۀ کوهستانی و فاصلۀ آن از دریا باعث شده است که آب و هوای گرم و خشک داشته باشد. در واقع فین یکی از گرمترین مناطق استان هرمزگان در فصل تابستان است. اما به دلیل وجود چشمه‌های آب شرب و حفر قنات از روزگار گذشته، این منطقه سرسبز بوده است. به ویژه وجود گونه‌های متعدد نخل در این منطقه، فین را به نخلستان انبوهی تبدیل نموده است.

در فرهنگ دهخدا پیرامون فین آمده است:

«یکی از دهستان‌های چهارگانۀ بخش مرکزی بندرعباس که دارای بیست و هشت آبادی و 1251 تن سکنه است. آب آن از چشمه و رودخانه است و محصول عمده‌اش خرما و مرکبات و غله است. قراء مهم آن سرزِه، مارُم، خوشنگان و تیزَج است.» (دهخدا، ذیل فین)

نام فین از گذشته همراه با مارم آمده است. مارم، بزرگترین روستای فین است که در فاصلۀ سه کیلومتری غرب آن واقع شده است. تعداد دهستانهای فین و مارم در منابع متفاوت ذکر شده است. دهخدا، فین را دارای بیست و هشت آبادی می‌داند. طی سالهای گذشته ابتدا گهره و سپس سیاهو از فین جدا و به بخشهای جداگانه در شهرستان بندرعباس مبدل شدند.سایبانی تعداد آبادیهای اصلی فین و مارم را هفده روستا آورده که عبارتند از: کوران، رضوان، سرزه، گیشان (خوشنگان)، کُهتَک و تیزَج، باغستان، تربویه، کَهن بالا (کهن به معنی قنات)، دُم تنگ، دشت، پشت تنگ، جونگان، مزرعۀ رضوان، فورخورج، کووه، لاور مورو، هرمودر و رضوان.

دهستان سیاهو دارای حدود هفتاد و یک آبادی بوده است که روستای سیاهو با یکصد و هفتاد و شش خانوار بزرگترین روستا و روستاهای رباط، گود بونگرد و دربه با یک خانوار کوچکترین روستاهای دهستان سیاهو بوده اند. روستای سغ نیز براساس آمار سال 1375 ش خالی از سکنه می‌باشد. سیاهو هم اینک از فین منفک و به بخش مبدل شده است.

دهستانهای فین و گُهره نیز دارای حدود نود و یک روستا می‌باشند که روستای رضوان با پانصد و هفتاد و دو خانوار، روستای فین با چهارصد و هفتاد خانوار و روستای مارو با دویست و پنج خانوار بیشترین جمعیت و روستاهای کم‌گرمه، غایب، دوستانق، گلدنو، لومائی و مزرعۀ حاجی گردون با یک خانوار، کمترین جمعیت را دارا می‌باشند. همچنین روستاهای درمغ، دازان، خورخورست و برکه شیخ نیز خالی از سکنه می‌باشند. (سازمان برنامه و بودجه، 1375، ص 13)

بسیاری از اسامی روستاها دهستانهای فین با همان صورت تاریخی خود بر جا مانده‌اند. اما برخی اسامی متعلق به دورۀ اسلامی و برخی نیز جدیدتر می‌باشند. روستاهایی که به پسوند آباد ختم می‌شوند، مانند: همت‌آباد، اسلام‌آباد، مهدی‌آباد، حسین‌آباد، علی‌آباد و قطب‌آباد اسامی جدید هستند. بسیاری از روستاها دارای حروف پ، گ، چ هستند که نشانگر دیرینگی تاریخی آنها می‌باشد. نام این روستاها برخاسته از دل باورها و ساختار طبیعی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مردم منطقه می‌باشد. عناصر طبیعی مثل آب (رودشور، آب محمدی، کهن بالا، کم روران، آب شیرین، آبماه)، کوه (کوه علیا، کوه سفلی، لردخر کوهی و دو کوه) تپه (تل سورو، تل گردو)، اسامی حیوانات (سغ= سگ، لرد خر کوهی، دم دهنۀ سغ، پشت بند سغ)، اعداد (هزار تا و چل سوران) جهات علیا، سفلی، بالا و پائین (آوین سفلا، آوین علیا، کهن بالا و پتکنان پائین)، اسامی درختان (در حنایی و درمُغ = نخل)، بناهای تاریخی (کلاتو= قلعه‌ها و زیارت باکو) و شیوه‌های نامگذاری که ریشۀ آن معلوم نیست، نقش مهمی در نام و نشان روستاهای فین دارد که نشانگر پشتوانۀ تاریخی این منطقه است.

از تاریخ فین در زمان باستان اطلاعی در دست نیست و در منابع کمتر به این منطقه پرداخته شده است. اما آنچه که مسلم است این منطقه در روزگار باستان جزو اقلیم پارس و به دلیل واقع شدن بر سر راه بندرعباس فعلی یکی از مسیرهای تجاری بوده است که فرمانروایان جهت لشکرکشی به مناطق جنوبی همواره به این منطقه توجه می‌کردند.

تاریخ فین از روزگار گذشته با شهرهای جنوبی فارس مثل داراب (داربگرد) و جهرم پیوند خورده است. در طی سال‌های 18 تا 23 ق که سپاه اسلام به گسترش فتوحات خود در جنوب ایران می‌پرداخت، جهرم نیز به تصرف آنها درآمد. سپس ساریه بن زینم کنانی، از جانب عمر، خلیفۀ دوم مسلمانان، مأمور تصرف داراب گردید. وی از طریق فیروزآباد خود را به فسا و داراب رساند و پس از تصرف این دو منطقه فرگ و فین را نیز تصرف  کرد. (فسایی، 1367، ص 5_4) در زمان فرمانروایی اعراب (خلفای اموی و عباسی) این مناطق زیر نظر گماشتگانی از جانب خلیفه اداره می‌شد. در روزگار مأمون، ادارۀ شهرهای جنوبی ایران (کرانه‌های خلیج‌‌فارس) به خاندان ایرانی سهل واگذار گردید. در زمان آل بویه، آنها کنترل منطقه را به دست گرفتند و فین به همراه بندرعباس و دیگر شهرهای هرمزگان فعلی، قسمت جنوبی قلمرو آل بویه را در ساحل شمالی خلیج‌فارس تشکیل میداد.

در تاریخ ایران بعد از اسلام، صفویه به شهرهای جنوب توجه کردند و عمران و آبادانی این منطقه را از سرگرفت. طی این دوره بسیاری از بناهای به جای مانده از روزگار ساسانیان مرمت و بازسازی شد. علت توجه صفویه به جنوب، به دلیل موقعیت جدید تجاری و سیاسی بود که بندرعباس بدست آورده بود. به تبع بندرعباس، مناطق پیرامون آن از جمله فین مورد توجه قرار گرفت. به ویژه که فین بر سرراه ارتباطی بندرعباس _ سیرجان و بندرعباس _ داراب قرار داشت. قلعۀ فین برای حفاظت از این راه تجاری ساخته شده است.

قلعۀ فین بر روی تپۀ کوچکی است و بر تمام منطقه که در حصار کوهستان قرار گرفته، مشرف است. متأسفانه از تاریخ بنای این قلعه اطلاع دقیقی در دست نیست. برخی عقیده دارند که این قلعه در قرن دهم هجری در روزگار حکومت صفویه بنا شده است (سایبانی، 1382، ص 197) اگر این بنا متعلق به روزگار صفویه باشد، باید تاریخ بنای آن مصادف به روزگار شاه عباس و آن هم پس از تصرف مناطق جنوبی کشور به ویژه بندرعباس از دست پرتغالیها باشد. این قلعه محل زندگی کلانتر فین بوده و خانه‌های مردم در پیرامون آن قرار داشت.

کلانتر فین توسط مردم انتخاب و سپس در مراسم سالیانۀ بارعام حاکم فارس که در باغ نشاط برگزار میشد، به وی معرفی می‌گردید. در صورت تأیید آن شخص توسط حاکم فارس، کلانتر متعهد می‌شد که مالیات سرانۀ فین را به حاکم بپردازد.

فین به معنی آمدن و تنفس را به تندی از بینی بیرون دادن آمده است (فرهنگ دهخدا و فرهنگ معین). نام فین در سه جای ایران به ثبت رسیده است: فین کاشان یعنی همان شهری که در حمام آن امیرکبیر را رگ زدند. دوم فین در الیگودرز و سوم فین بندرعباس. وجه اشتراک این سه منطقه وجود چشمه‌ها و رودخانه‌های آب شرب و رواج زراعت و باغداری در آنهاست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:27  توسط غلامرضا زعیمی  | 

بندرعباس، دیرینه ای بر ساحل دریا

                                                   غلامرضا زعیمی

الف_ جایگاه طبیعی

شهرستان بندرعباس با مساحتی در حدود 1/13255 کیلومتر مربع 9/19 درصد مساحت کل استان هرمزگان را به خود اختصاص داده است. این شهرستان در مدار بیست و هفت درجه و یازده دقیقه، عرض شمالی پنجاه و شش درجه و هفده دقیقه، طول شرقی نسبت به نصف‌النهار گرینویچ قرار گرفته و بین شش تا ده متر از سطح دریا بالاتر است که بیشترین بلندای آن 3267 متر (کوه هماک یا فارغان در هفتاد و هشت کیلومتری شمال شهر بندرعباس) و کمترین آن دو متر از سطح دریا ارتفاع دارد.

شهرستان بندرعباس از شمال به حاجی‌آباد، از غرب به خمیر، از شرق به رودان و از جنوب به آبهای تنگۀ هرمز محدود می‌شود. به طور طبیعی کوه و دریا پیرامون این شهرستان را فرا گرفته است.

مهمترین کوه‌های این شهرستان عبارتند از: کوه گِنو (با ارتفاع 2347 متر در بیست و نه کیلومتری شمال غربی بندرعباس)، پشت کوه (با ارتفاع 2645 متر از سطح دریا در شصت کیلومتری شمال شرقی بندرعباس) کوه ذُرتو (با ارتفاع 1882 متر از سطح دریا در هستان سیاهو) و کوه هُماک یا فارغان (با ارتفاع 3267 متر از سطح دریا در دهستان فارغان). کوه هُماک، بلندترین کوه و کوه گِنو به دلیل شرایط اقلیمی و تنوعی که دارد معروفترین کوه در شهرستان بندرعباس است. پوشش گیاهی مناطق گرمسیری مانند نخل و لیمو و سردسیری مانند گردو و سیب از دامنه تا ستیغ این کوه رویش دارد. هوای معتدل وجود چشمۀ آب گرم گِنو و مسیر راه بندرعباس به سیرجان از دامنة شرقی و بندرعباس – ایسین به بندرلنگه از دامنۀ جنوبی این کوه از شاخصه‌های طبیعی و غیر طبیعی گِنو به شمار می‌آید.

کوه‌های دیگر این شهرستان عبارتند از: بناب، بند، بهمدی، ابیان، بهرغ، بی‌بی شهربانو، پاشق، پشت کوه، پرس، جائین، سار، سیرو، شاهانی، شاهین، شرتک، کافری، گورکوه، گیشو، ملوس و صاحب آباد.

هوای بندر عباس در زمستان معتدل و در تابستان گرم و مرطوب و یا گرم و خشک (در مناطق کوهستانی) می‌باشد و حدود هشت ماه از سال، هوا گرم است. به همین دلیل در گذشته، ساکنان شهر بندرعباس در فصل تابستان به روستاهای اطراف و حتی شهرهای نزدیک مثل بافت و کرمان مهاجرت می‌کردند. (سایبانی، 1377، ص 85)

آب بندرعباس به دلیل همجواری با دریا و عبور رودخانه‌های این شهرستان از مسیر کانونهای نمکی، عموماً شور است از آن رو بسیاری از رودهای آن با پیشوند و پسوند شور نامیده می‌شوند. مثل: آب شور، شورآبین، شور بَستَک، شور داراب، شور سرخون، شور طارم (این رود با نام کُل نخست به خمیر و سپس به بندرعباس وارد می‌شود.)

بیشتر رودهای شهرستان بندرعباس کم‌آب و یا فصلی هستند. سرچشمۀ برخی از آنها در شهرستان بندرعباس و برخی دیگر در شهرستانهای اطراف و حتی در استان فارس می‌باشد.رودهای دیگری که به بندرعباس وارد و در آن جریان دارند عبارتنداز: آب قلمون، آقاسین، پیرچیلی، تاسیر، تنگ چرخی، تیفاکن، جاماش، جعفری، جلابی، چیل حسن لَنگی، خورجُل، رستم، رودبار، رودبال، زندان، سردر، سه راه، سرزه، شق رود، شمیل، کریم‌آباد، کلم، گله آبی، گودر، مشاری، مزرعه، نسا و والکان. (جعفری، 1368، ج 2، ص 500) این رودها به سه دسته تقسیم می‌شوند:

1_ رودهایی که در سرچشمه قابل شربند، اما به دلیل عبور از کانیهای نمکی و یا با تداخل در رودهای شور در مسیر حرکت، شور می‌شوند.

2_ رودهایی که از سرچشمه شورند.

3_ رودهای آب شیرین که تعداد آنها در شهرستان بندرعباس اندک است.

دستۀ دیگر از رودها با توجه به ریزش بارانهای موسمی، فصلی هستند که به صورت سیلاب جاری میشوند.

تمامی این رودها غالباً مسیر خود را به طرف دریا طی می‌کنند و به تنگۀ هرمز می‌ریزند. تنگۀ هرمز سراسر حاشیۀ جنوبی بندرعباس را در برگرفته است. آبهای این منطقه کم عمق است، اما به دلیل وجود خورو بندرگاههای کوچک و بزرگ، از گذشته مورد توجه بوده است.

ب: تقسیات کشوری

براساس تقسیمات کشوری در دهۀ شصت شمسی شهرستان بندرعباس شامل پنج بخش به نامهای بخش مرکزی، بخش جاسک، بخش سعادت‌آباد، بخش خمیر و بخش فین بوده است. اما در تاریخ 12/10/1366 ش جاسک از آن جدا شد و به صورت شهرستان مستقلی درآمد. بعدها بخش سعادت‌آباد نیز با نام شهرستان حاجی‌آباد، از بندرعباس جدا گردید. بنابراین، در سال 1375 ش، بندرعباس دارای سه بخش: مرکزی، خمیر و فین بوده است. همچنین این شهرستان دارای دو منطقۀ شهری (بندرعباس و بندر خمیر) یازده دهستان: گچین، ایسین، تازیان، تخت، شمیل، خمیر، کَهُورستان، رویدر، فین، سیاهو، گُهرِه و حدود چهارصد و هشتاد و سه آبادی مسکون و دویست و هفتاد و دو آبادی خالی از سکنه بوده است. (وزارت کشور 1375، ص 50) در سال 1383 ش بخش خمیر از بندرعباس جدا و به شهرستان مستقلی در حاشیۀ غربی بندرعباس تبدیل شد.

در سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال 1370 ش، بندرعباس دارای جمعیتی در حدود 149938 نفر بوده است که از این میزان 219532 نفرمرد و 200405 نفر زن بوده‌اند. همچنین از مجموع جمعیت این شهرستان 281932 نفر در مناطق شهری و 137613 نفر در نقاط روستایی ساکن بوده اند. (اختلافی که در آمارو ارقام جمعیتی مشاهده می‌شود به علت وجود جمعیت غیر ساکن و سیار است که ارائه آمار دقیق را مشکل می‌سازد) جمعیت بندر عباس طبق سر شماری 1375 ش 273578 نفر بوده است که 143166 نفر آن مرد و 130412 نفر آن زن بوده اند. (مرکز آمار ایران ، 1375، ص 85)

بر اساس تقسیم بندی و آمار و ارقام سال 1380 ش این شهرستان به لحاظ تقسیمات کشوری تغییر نکرد، اما به لحاظ جمعیتی حدود 000/150 نفر بر جمعیت آن افزوده شد و جمعیت ساکن در این شهر به 464508 نفر و جمعیت روستایی آن نیز به 150062 نفر افزایش یافت.

مر کز بندرعباس، شهر بندر عباس است که مرکز استان نیز به شمار می‌آید. این شهر از شمال به آبادی چَهچِکُر، از شرق به محلة نخل ناخدا و از غرب به دوگردان محدود می‌شود. آبهای تنگة هرمز حد جنوبی بندر عباس را تشکیل می‌د هند.

بر اساس قانون انتخابات جمهوری اسلامی ایران در حال حاضر، شهرستان بندر عباس به همراه شهرستانهای قشم و حاجی آباد دارای سه نماینده در مجلس شورای اسلامی می‌باشند.

 

ج: نام و نشان تاریخی بندر عباس

پس از اینکه سپاه ایران به فرماندهی سردار امامقلی خان، بیگلربیگی فارس، در سال 1032 ق / 1615 م قلعة پرتغا لیها، موسوم به گامبرون را فتح کرد، در نزدیکی آن، شهر تازه ای بنا کرد که از آن پس عباسی خوانده می‌‌شد. انتساب این نام، به شاه عباس اول (996 تا 1038 ق ) بر می‌گردد که پس از امضای قرارداد صلح با عثمانی و غلبه بر ازبکان از بابت مرزهای غربی و شرقی ایران آسوده‌خاطر گردید و پس از حدود یک قرن حضور استیلاگرانۀ پرتغال در خلیج‌فارس به مرزهای جنوبی کشور توجه نمود.

یکی از مسائلی که از آغاز ورود قدرتهای اروپایی به منطقه مورد توجه قرار گرفت، ایجاد تغییر و دگرگونی در مقوله‌های فرهنگی _ تاریخی مثل تعیین مرزها، تغییر نام مناطق، تغییر زبان، تغییر مذهب و آداب و رسوم محلی است که انگلیسیها سرآمد این کار می‌باشند. پرتغالیها نیز به دلیل شباهت زبانی برخی واژه‌ها و مکانها در استان هرمزگان با لغات پرتغالی آنها را به صورت دگرگون شده‌ای بیان می‌کردند.

آنها به دلیل قلعه‌ای که در ساحل جنوبی ایران ساخته بودند این منطقه را گامبرون نامیدند و علت آن را وجود نوعی خرچنگ در اطراف آن منطقه معرفی کردند که درزبان پرتغالی کامارائو نامیده می‌شد. این نام چنان ناشیانه برگزیده شده است که جعلی بودن آن به راحتی قابل تشخیص است. در طی حدود هشتاد سال صورتهای متفاوتی از قرائت این نام رواج یافت که عبارت است از: کامارائو، کامارن، کامرون، کمبرو، گمبرو، گمبرون، گامبرون، گمرو و... در حالی که اسامی مناطقی که دارای پشتوانة تاریخی و فرهنگی هستند، طی قرنها ی متمادی این چنین تحول نیافته است. آنچه که مسلم است اینکه گامیرون و یا هر نام دیگری از این قبیل، نام قلعه ای بوده است که پرتغالیها در قرن شانزدهم میلادی در ساحل جنوبی بندر‌عباس فعلی بنا نمودند و با توجه به اهمیت تجارتی که بعدها این منطقه یافت، این نام به سایر مناطق نیز تعمیم داده شد.

گذشته از دسیسه چینی اروپاییان، نام این منطقه در متون تاریخی و جغرافیایی نیز به صورت ضد و نقیض ثبت شده است. از آنجا که تا پیش از نگارش کتاب بندر‌‌عباس و خلیج‌فارس توسط مرحوم محمدعلی‌سدیدالسلطنة کبابی هیچ اثر مستقلی پیرامون شهرهای این منطقه نوشته نشده است، تنها در متون تاریخ و جغرافیای عمومی مثل فارسنامة ابن بلخی، المسالک و الممالک، اصطخری، نزهه‌القلوب حمدالله مستوفی و آثاری از این قبیل می‌توان  نشانی از شهرهای جنوبی به دست آورد، که البته اطلاعات این گونه از منابع نیز پراکنده، ضد و نقیض، اندک و در عین حال خلط مبحث در این دسته از نوشته‌ها به وفور دیده می‌شود که گاهی بر اثر تحمیل شرایط تاریخی و گاهی نیز ناشی از اشتباه نگارندگان اين آثار می‌باشد. در مورد بندرعباس و وجه تسمیۀ آن به جرون نیز این مسئله صدق می‌کند. در مورد این نام تا قبل از مهاجرت ملوک هرموز به جزیرۀ جرون که از آن پس هرموز خوانده شد، هیچ اطلاعی در دست نیست. نئارک، سردار اسکندر، در سفرنامۀ خود از محلی موسوم به آرقانا یاد کرده است. سدیدالسلطنه معتقد است:

«جمعی را عقیده بر این است که آن جزیره همان هرمز است و جمعی دیگر آن را لارک می‌دانند.» (سدیدالسلطنه، 1348، ص 325)

مرکز حکمروایی ملوک هرموز در جزیرة هرمز محلی بود که با نام جرون نامیده می‌شد. تا اواسط حکومت صفویه نام جرون رواج داشت و با زوال جزیرۀ هرمز، بعدها این نام نیز از میان رفت. (زعیمی، 1383، ص 37) بنابراین تا زمان شکوفایی ملوک هرموز تنها نامی که از جرون برده می‌شد، مربوط به جزیرۀ هرمز می‌باشد. اما در کنار جرون، نام جرونات نیز در منابع ثبت شده است که به بخشی از قلمرو ملوک هرموز در خارج از این جزیره و خشکی اطلاق می‌شد. چنانکه بخش دیگر آن را سبعه‌جات می‌گفتند. جرونات از سمت شرق به بلوک میناب، (هرمز کهنه و مغستان) از غرب به رودخانة شور، از شمال به کوه نیان و از جنوب به تنگة هرمز محدود می‌شد و شامل شمیل، قلعة قاضی، سردره، گوده، تخت، جلابی، کشکو، کلنگان، سفین و... بود. حاشیة شمالی جرونات، سعبه جات خوانده می‌شد که تا بخشهای جنوبی فارس(داراب) امتداد داشت و ایسین، تازیان و حاجی‌آباد فعلی را در برمی‌گرفت. سدیدالسلطنه در این باره نوشته است:

«سابقاً محوطة جزیرة هرمز و عباسی (بندر‌عباس) ومضافات نسبت به شهر جرون داده، جرونات گفته‌اند و جرونات را جزو پرکنه (ایالت) هرمز شمرده‌اند... اعتمادالسلطنه صاحب کتاب مرآه‌البلدان فرماید قرایی که به جرون منسوب بود، اکنون نیز جرونات خوانند.» (سدیدالسلطنه،1342، صص 64-61)

در مورد نامگذاری جرون به منطقه‌ای در خارج از جزیرة هرمز (بندر‌عباس فعلی) دو فرضیه می‌توان ارائه کرد:

فرضیة نخست اینکه در زمان شکوفایی جزیرة هرمز، از آنجا که نیاز به مرکز واحدی برای ورود و خروج کالاهای تجارتی به این جزیره بود، محلی به این منظور ساخته شد که کالاهایی که از جزیرة هرمز خارج می‌شد با قایق به آنجا و سپس به اقصی نقاط کشور به ویژه از طریق راه بَستَک – لار به اصفهان حمل می‌شد. همچنین کالاهایی که از ایران به این محل می‌رسید تا نزدیکی جزیره با شتر و از نیمة راه با قایقهای کوچک به جزیرة هرمز منتقل می‌گردید. بنابراین، جرون در خشکی در واقع بندر‌گاه جزیرة هرمز (جرون) بوده است. همچنان که هرمز کهنه را فرضة کرمان (اصطخری، 1340، ص 37) و جزیرة هرمز را بندر‌گاه هند و سند (ابن بطوطه، 1337، ص 268) نامیده اند.

فرضیة دوم مربوط به دورة زوال جزیرة هرمز است. اصولاً سنت نامگذاری بسیاری از شهرهای جنوب بر اين اساس است که هر‌گاه قومی مهاجر وارد یک منطقه شده‌اند، نام خویش یا شهر قبلی خود را به محل جدید اطلاق نموده اند. مثل نام هرمز که پس ازمهاجرت ملوک هرموز از هرمز کهنه (تیاب فعلی در میناب) به جزیرة جرون داده شد و آن را هرموز نامیدند. بر این اساس، به نظر می‌رسد که پس از ویران شدن جزیرة هرمز برخی از ساکنان آن به خشکی آمده و محل جدید را به نام مرکز فرمانروایی خود، جرون نامیده‌اند.

تا قرن هفتم هجری هیچ‌یک از منابع اشاره‌ای به نام جرون نکرده‌اند و منظور منابع قرن هشتم و نهم از جرون، جزیرة هرمز فعلی است. منابع دورة صفویه از حدود قرن یازدهم و همچنین گزارش سفرنامه‌نویسان و جهانگردان خارجی، به محلی به نام جرون در خشکی اشاره کرده‌اند. پس از فتح قلعة پرتغالیها موسوم به قلعة گامبرون، به دستور امامقلی خان شهری در نزدیکی آن قلعه بنا گردیده است که عباسی خوانده می‌شد. از این عباسی با نام جرون و در آثار نویسندگان خارجی با نام گمبرون یا گامبرون ... یاد شده است. سدیدالسلطنه آورده است: «نام جرون در دو جا ثبت شده، یکی جزیرة جرون که همان جزیرة هرموز امروزی است و دیگری نام قدیم بندر‌عباس». (همان، ص 672)

از قرن یازدهم به بعد جرون، گامبرون و... جای خود را به عباسی (بندر‌عباس) داد. بنابراین یک پرسش دیگر باقی می‌ماند و آن اینکه نام کهن و قدیمی بندر‌عباس چه بوده است؟

اشارة نئارک، سردار اسکندر، به محلی موسوم سالامونت که اسکندر در جریان سفرش به خلیج‌فارس در آنجا توقف کرده (رائین، 2536، ص 222) و کشف سکه‌های ساسانی در منطقة سورو خبر از وجود تمدنی دیرین، در این منطقه می‌دهد که احتمالاً اهمیت تجارتی و نظامی داشته است و نخست هخامنشیان و سپس ساسانیان از آن بهره می‌برده‌اند. از آنجا که مراکز اصلی تجاری ایران در دورة ساسانی بندر هرموز کهنه (تیاب فعلی در میناب) بوده به احتمال قوی سورو در 5/4 کیلومتری غرب بافت قدیم بندر‌عباس فعلی، یکی از مراکز تجارتی، ارتباطی و حتی نظامی ساسانیان به شمار می‌‌رفته است. در مورد اینکه سورو به چه معنی است، اطلاعی در دست نیست. ولی به نظر می‌رسد که این نامگذاری به علت شوری آب منطقه باشد. چرا که در گویش محلی سو به معنی شور و هَو (How) به معنی آب است و سورو مخفف سورهو (شورآب یا آب شور) می‌باشد. حمدالله مستوفی در کتاب نزهه القلوب به شهروا اشاره کرده است و مقدسی و نويسندة ناشناس حدود العالم نيز از بندری آباد و شکوفا به نام رویست نام برده‌اند که این بندر امروزه به کلی از میان رفته و حتی نامی از آنهم وجود ندارد. در كنار نام سورو اسامی سیرو، شهرو، شهرو، تهرو و توسر نیز ذکر شده است. (حدودالعالم، 1340، ص 128)

از آنجا که مراکز تجاری ایران در طی قرون متمادی از بندری به بندر دیگر انتقال می‌یافت، از اینرو با شکل‌گیری بنادر جدید، از رونق بنادر کهن کاسته می‌شد و کم‌کم رو به زوال می‌رفتند. چنانکه سیراف، کیش، هرموزکهنه، جزیرۀ هرمز و بندرعباس هر کدام در دوره‌ای از تاریخ شکوفا بوده و در دوره‌هاي بعدي رونق چندانی نداشته‌اند. برخی از این بنادر بعد از زوال در طی دوره‌های بعدی مجدداً احیا و برخی دیگر نیز به کلی ویران شده‌اند و تنها در یادها و مثلها به آنها اشاره می‌شود.

در کنار سورو به اسامی دیگری نیز برمی‌خوریم که ریشه در تمدنهای کهن دارند. مثل ایسین که نام یکی از مهمترین شهرهای سومر بوده است. وجود قلعه‌های مختلف در این حوزه از بندرعباس فعلی به ویژه ایسین که جزو سبعه‌جات بوده، نشانگر اهمیت ارتباطی، تجارتی و نظامی این منطقه است و خود دلیلی بر دیرینگی تاریخی ایسین می‌باشد. به ویژه که ایسین منطقه‌ای خوش آب و هواست و به سبب دارا بودن آب شیرین، سرسبز و با طراوت می‌باشد. اروپايیانی که طی قرن هفدهم میلادی در بندرعباس به سر می‌بردند، طی فصول گرم سال بخصوص در تابستان برای گریز از شرجی و گرمای بندرعباس به ایسین پناه می‌بردند. (سایبانی، 1381، ص 139) نام ایسین در متون قدیمی به صورت عیسین نیز آمده است و آن را منصوب به عیسی نامی می‌دانند که ظاهراً نخستین کسی بوده که وارد آنجا شده و به عمران و آبادی آن پرداخته است. (سایبانی، همان، ص 140) البته این روایتها متعلق به دورۀ اسلامی است و از توجیه تاریخی برخوردارنیست. چرا که در دوران قدیم انتساب شهرها به نام افراد، تنها مخصوص پادشاهان و خانوادۀ شاهی بوده است مثل هرمز، شهر بابک، اردشیرخوره و ... که این مسئله هم باعث اعتبار شاه و هم اعتبار شهرها می‌شد. از اینروست که مثلاً شاهان هخامنشی مکرراً خود را شاه پارس، شاه کشورها و شاه سرزمین‌ها می‌خواندند. اصولاً چند سنت تاریخی در مورد نامگذاری شهرهای جنوب شناخته شده است: سنت نخست اینکه هرگاه قومی مهاجر یا مهاجم وارد منطقه‌ای شده و در آنجا سکنا گزیده‌اند، نام خود و یا زاد بوم نخستین خود را به آن محل داده‌اند. به عنوان مثال ملوک هرموز کهنه، پس از ورود به جزیرۀ جرون به یاد دیار سابق خود، آنجا را هرمز نام نهادند. احتمالاً در مورد ایسین نیز این نظریه صدق می‌کند.

سنت دوم اینکه هرگاه محلی به عنوان مرکز فرمانروایی به رونق و شکوه سیاسی و اقتصادی رسیده، نام خود را به مناطق تابعه نیز تحمیل نموده است. چنانکه در روزگار مرکزیت یافتن لافت، سرتاسر جزیرۀ قشم را لافت می‌گفتند. همچنین به دلیل سیطرۀ حکمرانان لار بر جزایر و سواحل خلیج‌فارس جزیرۀ لارک منسوب به لارستان نامگذاری شده است.

سنت سوم اینکه، پادشاهانی که دست به عمران و آبادانی منطقه‌ای زده‌اند و یا اینکه شهری نو بنا کرده‌اند، شهر جدید را به نام خود یا یکی از فرزندان خود نامگذاری کرده‌اند. نام هرمز کهنه بنا به روایتی منسوب به هرمز ساسانی است و بندر عباس را به اعتبار شاه عباس به این نام خوانده‌اند.

سنت چهارم اینکه نام شهرها برگرفته از عامل طبیعی، محیطی و اقلیمی منطقه است. مسئله آب و هوا در نواحی کم آب و گرم جنوب، نقش مهمی در نامگذاری شهرها و ورستاها داشته است. گِنو از دو جزء گِن که مخفف گَند است و ئو یا هو به معنی آب تشکیل شده است. (سایبانی، 1381، ص 138) چرا که آب آن به دلیل داشتن گوگرد بدبو می‌باشد. شورآب به دلیل شوری آب، سرزه (زه به معنی چشمه و آب زیرزمینی است که به طور طبیعی در سطح زمین جاری شود) و یا فاریاب (باریاب، پاراو، پاریا و افاریا و فاراب) به معنی زراعتي که با آب قنات یا رودخانه آبیاری شود. (دهخدا، ذیل کلمه فاریاب) آمده است.

برخی مناطق نیز با توجه به وضعیت هوای آنجا نامگذاری شده‌اند. جغرافیدانان مسلمان، منطقۀگرم را گَروم و منطقۀ سرد را سرود خوانده‌اند. (مقدسی، 1906، ص 468) براین اساس جرون (معرب کلمۀ گَرون) و گَروم به معنای جای گرم است. همچنین گِهره به معنی جای گرم است. به نظر می‌رسد نام شمیل در ارتباط با آب و هوای مناسب آن باشد که اگر این فرضیه درست باشد، شمیل به معنی جای خنک و خوش آب و هواست. بنابراین، بعید نیست که این نام در ارتباط با باد شمال باشد. اما سدیدالسلطنه روایت دیگری را بیان می‌کند:

«تسمیۀ شمیل، گمان دارم شامیل بود. چونکه در زمان قدیم مرسوم بود در منازل عرض راه، ستون سنگین نصب می‌نمودند و آن را میل گفتندی، در عرض راه عباسی به سیستان هنوز دو نقطه موجود و به میل فرهاد و میل نادر موسوم‌اند.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 31)

میل نادر متعلق به زمان نادرشاه افشار است و این واژه از زبان انگلیسی وارد زبان فارسی شده است. بنابراین، باید به دنبال وجه تسمیۀ قدیمی‌تر شمیل بود. با توجه به وجود قنات، نخلستانهای زیاد، سرسبزی منطقه و آب و هوای معتدل و مناسب آنجا احتمالاً شمیل معنی جای خوش آب و هوا و معتدل را می‌دهد که نقطۀ مقابل گرون و گُهره است.

در دورۀ اسلامی چندین سنت دیگر در مورد نامگذاری شهرها باب گردید که یکی اضافه کردن پسوند «آباد» به اسامی خاص مثل حاجی‌آباد، سعادت‌آباد، حسین‌آباد و ... است.

در حال حاضر نیز نامگذاری بسیاری از مناطق به ویژه شهرهای جدید بدون توجه به بافت طبیعی، فرهنگی، اجتماعی و تاریخی منطقه و بیشتر بنا به مقتضیات زمانه صورت می‌گیرد. گاهی نیز تعداد واحدهای ساختمانی یک شهرک تازه‌ساز باعث نامگذاری آن می‌شود. مثل محلۀ ششصد دستگاه و شهرک دو هزار در بندرعباس.

بندرعباس فعلی از گذشته‌های بسیار دور مورد توجه بوده و علت آن قرا گرفتن در ساحل خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز است که ایران زمین را از راه دریا به تمدنهای هند و چین و ساحل مدیترانه و دریای سرخ متصل می‌کرده است. این بندراز روزگاران گذشته با اسامی مختلفی خوانده شده و گاهی محدوده‌ای کوچک و گاهی نیز منطقه‌ای وسیع را شامل می‌شده است. در واقع موقعیت برتر تجارتی بندرعباس آن را از یک آبادی کوچک و دورافتاده به مهمترین بندر تجاری ایران طی قرون شانزدهم میلادی تا عصر حاضر تبدیل نموده است. برتری بندرعباس نسبت به هرمز در این بود که به دلیل قرار گرفتن بندرعباس در ساحل بدنۀ خشکی کشور، کشتیهای تجارتی به آسانی به آن وارد می‌شدند و کالای آنها مستقیماً به سایر نقاط کشور به ویژه اصفهان حمل می‌شد. در حالی که سابقاً کالاها وارد هرمز می‌شد و سپس از جزیرۀ هرمز تا ساحل بندرعباس با کشتی و قایقهای کوچک حمل و از آنجا به سایر نقاط فرستاده می‌شد.

در منابع اواخر دورۀ صفوی، منابع عصرافشاریه، زندیه و قاجاریه از این بندر به عنوان بندرعباس و عباسی یاد شده است. به دلیل موقعیت تجارتی این بندر در روزگار گذشته، مهاجرتها و مسافرتهای افراد و اقوام متعددی به این منطقه صورت گرفته است. از اینرو جمعیت بندرعباس ترکیبی است از بندری‌ها (ساکنان بومی بندرعباس) اِوَزی‌ها، لاری‌ها، جهرمی‌ها، لامردی‌ها، بلوچ‌ها، عرب‌ها، لرها، دسته‌ای از سیاه‌پوستان آفریقایی (سواحلی‌ها) و در حال حاضر نیز گروههای متعددی، شامل فارسها، ترکها، کردها و شمالیها که جهت انجام امور تجارتی، اداری، خدماتی و ... در این شهرستان سکونت دارند. با توجه به همین ترکیب جمعیتی، بافت قدیم و جدید بندرعباس شکل گرفته و برخی محلات به نام ساکنان آن نامگذاری شده است. بنا به گزارش سدیدالسلطنه محلۀ بلوچ‌ها در شمال شرق، محله اِوَزی‌ها در غرب و همچنین محلۀ سیاهان در شمال غربی بندرعباس قرار داشت. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 157)

سنت دیگر نامگذاری شهرهای بندرعباس با توجه به نحوۀ اشتغال ساکنان آن می‌باشد. مثل محلۀ پشت شهر که به محلۀ قماط‌ها (ماهی فروشان) اشتهار یافته است. (همان، ص 157) چرا که ساکنان نخستین این محله بیشتر ماهیگیر بوده‌اند.

بندرعباس جدید ثمرۀ فتح امامقلی خان است که در سال 1023 ق پس از غلبه بر پرتغالیها قلعۀ گمبرون را خراب کرد و به جای آن در نزدیکی قلعۀ مذکور، بندرعباس را بنا نهاد. بندرعباس در ابتدا بندری کوچک بود. اما طی قرن هفدهم و هجدهم میلادی به دلیل قرار گرفتن در مسیر تجارت شرق و غرب به ویژه تجارت ابریشم و ادویه، تبدیل به یکی از باشکوه‌ترین و آبادترین بنادر جهان گردید. پیروزی امامقلی خان بر پرتغالیها مصادف با فتح هرات به وسیلۀ شاه‌عباس بود. خبر فتح بندرعباس در هرات به شاه‌عباس رسید. به دنبال این دو پیروزی نه تنها بندرعباس رونق یافت بلکه می‌توان گفت رونق بندرعباس موجب شکوه اصفهان گردید.

بندرعباس تا حدود سال 1250 ش، شهری کوچک با مساحتی اندک بود. از جنوب به دریا از شمال به گَل‌کَنی و رخت شور واز مشرق به ضلع شرقی بازار بزرگ و از مغرب به محلۀ اِوَزی‌ها محدود بوده است. بافت قدیمی شهر بندرعباس را حصاری بزرگ با چندین برج دیدبانی و پنج دروازه دربرگرفته بود. کازرونی آورده است: «قلعۀ مستحکم دارد و بیوتات کلاً داخل قلعه می‌باشد.» (کازرونی، 1368، ص124)

برجهای دیده‌بانی در سه نقطۀ ضلع شمالی حصار شهر (شمال کارخانۀ قدیم برق، شمال بانک تجارت شعبۀ بلوکی فعلی و شمال محلۀ اوزی‌ها) برقرار بود. عبور و مرور قافله‌ها از پنج دروازۀ شهر صورت می‌گرفت که عبارت بودند از:

1_ دروازۀ نایبند که مهمترین دروازۀ شهر بود و در حاشیۀ جنوبی نایبند (روبروی ساختمان فعلی صدا و سیمای مرکز خلیج‌فارس) واقع شده بود. قافله‌ها و اتومبیل‌ه‌ایی که وارد بندرعباس می‌شدند، در آنجا عوارض پرداخت می‌کردند.

2_ دروازۀ حسین‌آباد که در غرب شهر بندرعباس در ناحیۀ حسین‌آباد واقع شده بود و کاروانهایی که از خون سرخ، بستانو، گچین، بندر خمیر و لارستان به سمت بندرعباس حرکت می‌کردند، از طریق این دروازه وارد شهر می‌شدند.

3_ دروازۀ ایسین که در شمال شرق بندرعباس و بر روی تپه‌ای واقع شده بود (محل فعلی مدرسۀ راهنمایی شهید آیت الله مدنی) و قافله‌هایی که از ایسین، گنو، قادها، رضوان و روستاهای آن نواحی قصد ورود به بندرعباس را داشتند، از این دروازه می‌گذشتند.

4_ دروازۀ قلاتی (کلاتی)در شمال غرب بندرعباس (ضلع جنوبی خیابان کمربندی روبروی بلوار بهشت زهرا و راه‌آهن)، قافله‌هایی که از طریق فین، قلات و تازیان به بندرعباس مي‌آمدند از اين دروازه مي‌گذشتند.

5_ دروازۀ گمرک یا کلاه فرنگی، شامل اسکلۀ قدیم و تأسیسات آن بود. فرق این دروازه با سایر دروازه‌های شهر در این بود که دروازۀ گمرک محل عبور مسافرانی بود که از طریق دریا قصد ورود به بندرعباس را داشتند. (سایبانی، 1377، صص 147_145) کازرونی، وقایع‌نگار دورۀ محمدشاه قاجار 01250 تا 1264 ق)، تعداد برجهای قلعۀ بندرعباس را شانزده برج و سه دروازه بیان کرده و نوشته است:

«یکی به جانب دریا رو به جنوب و یکی رو به جانب غروب و یکی رو به جانب صبا» (کازرونی، 1368، ص 124)

هر یک از این دروازه‌ها مخصوص ورود کالای خاصی به بندرعباس بوده است و برای هر کالا نیز عوارض مشخصی می‌گرفتند. مثلاً از دروازۀ حسین‌آباد نمک، ماهی و ظروف سفالین، از دروازۀ ایسین هیزم، زغال و مرکبات، و از دروازۀ قلاتی خرما، هیزم، علوفه و تره‌بار وارد بندرعباس می‌شد (سایبانی، 1377، ص 146)

بندرعباس علاوه بر بافت قدیم شهر که به علت نداشتن آب شیرین همواره کم جمعیت و کوچک بود، شامل آبادیهای اطراف نیز می‌شد که تحت عنوان مضافات، شمیلات، محال، سبعه‌جات و حتی بندرعباس، جرونات و مغستان (ميناب) نیز بوده است. از اینرو جغرافیای تاریخی این شهر در طول تاریخ متفاوت بوده است و از زمانی که این شهر مرکزیت سیاسی و تجارتی یافت، گسترۀ جغرافیایی وسیعی را در بر می‌گرفت. چنانکه در سال 1324 ق (همزمان با جنبش مشروطۀ ایرانیان) شامل دو بخش بوده است. بخش نخست شامل محال، شمیلات، حسن لنگی، شیخ آباد، بیابان و بلوچی که به وسیلۀ حکومت مرکزی اداره می‌شد و بخش دیگر شامل خمیر، میناب، قشم، هنگام، لارک و هرمز زیرنظر معین‌التجار بود که امتیاز استخراج معادن این منطقه را در ازای پرداخت سالانه هیجده‌هزار تومان به عنوان خراج به حکومت مرکزی، بدست آورده بود. (سدیدالسلطنه، 1342، صص 3_2) طبق این تقسیم‌بندی، عباسی (بندرعباس) از دوازده ناحیه تشکیل شده بود که چهار جزیرۀ قشم، هرمز، هنگام و لارک با عنوان جزایر اربعه، شش ناحیۀ خمیر، محال، شمیلات، میناب، بیابان و بلوچی با عنوان بلوک سته و دو ناحیۀ حسن لنگی و شیخ‌آباد به عنوان املاک خالصه شناخته می‌شدند. در گذشته تمامی این پهنۀ جغرافیایی را بلوک عباسی (بندرعباس) می‌نامیدند.

شمیلات شامل: باغان، تخت (تغ)، سردره، چاه خرگ، چاه فعله، جلابی، شغو، چوچ، حسن لنگی، کشکو، قلعۀ قاضی، گودو، نانگ و دروز بود که شمیل مرکز این ناحیه بود.

در ماه شعبان 1343 ق/1303 ش در روستای گودو تعداد شصت و سه سکۀ طلا ضرب شده به وسیلۀ ملوک هرموز کشف شد. گویا تعداد سکه‌های معروف به سکه‌های گودو شصت و چهار سکه بود که یکی از آنها مفقود شده است (راپرت اول نمرۀ 898 مورخۀ 21 حوت سنۀ 1303 ش) (سدیدالسلطنه، 1342، ص 9_74) در راپرت شمارۀ دوم (نمرۀ 928 مورخه 27 حوت سنۀ 1303) تعداد سکه‌های مکشوفه «پنجاه و هشت سکه در نزد نایب میرزا علی خان ناصری کفیل ریاست قشون و دو سکه نزد وثیق حضور حکومت» بیان شده است. (همان، ص 730) سکه‌های بدست آمده ضرب جرون است و بر همۀ آنها واژۀ جرون نقش بسته است. در یکی از سکه‌های تاریخ 923 و اسم محمد شاه نامی ضرب شده است. (همان، ص 729) بر دو سکۀ دیگر اسم تورانشاه و سلطان عادل محمد شاه و دو سکه نیز به اسم نورالدین و یک سکه به اسم نظام‌الدین و یک سکه به اسم سیف‌الدین منقوش شده است. فقط تاریخ ضرب دو سه مشخص است که بر روی یکی سال 923 ق (مطابق با 1517 م یعنی نه سال بعد از حضور پرتغالیها در جزیرۀ هرمز) و بر دیگری سال 928 (مطابق با 1521 م، چهارده سال بعد از تصرف هرمز) ضرب شده است. بر روی یک سکه نیز کلمۀ سبعه بعد از جرون حک شده است که نشان می‌دهد سبعه‌جات جزو قلمرو ملوک هرموز بوده است.

سبعه‌جات جانب شمالی شمیلات شامل ایسین و تازیان، بلوک بیونج، بلوک خشن‌آباد، بلوک طارم، بلوک فارغان، بلوک فین و بلوک گله‌گاه بوده که پنج بلوک متأخر امروزه در حوزۀ شهرستان حاجی‌آباد واقع شده است. در زمان فرمانروایی ملوک هرموز این هفت بلوک ضمیمۀ جرونات بوده است و از اواخر سلطنت نادرشاه و اوایل حکومت کریم‌خان زند، نصیرخان لاری آنها را تصاحب و بدین ترتیب سبعه‌جات ضمیمۀ لارستان فارس گردید. در دوره‌های بعدی ایسین و تازیان از سبعه‌جات (وابسته به لار) جدا و ضمیمۀ عباسی شد و به جای آن فرگ به لار واگذار شده و مجدداً بلوک مذکور سبعه خوانده شد.

مضافات عباسی نیز شامل: انگوران، بستانو، بندعلی، چاه بلغار، خان سرخ، پل، خمیر، قلات (کلات) و سورو بود. سورو، پل و خمیر از مراکز تمدنی بندرعباس به شمار می‌آیند اما به دلیل از دست دادن جایگاه باستانی خویش در دورۀ اسلامی به ویژه از روزگار صفویه به بعد، با اهمیت یافتن بندرعباس به عنوان مضافات عباسی خوانده می‌شدند.

محال (جمع محل) نیز از مغرب به رودخانۀ خونو و گچین، از مشرق به رودخانۀ شور، از شمال به کوه گِنو و بخشی از بلوک سبعه و از جنوب به خلیج‌فارس محدود می‌شد، در طی دورانهای متعددی بخشهایی از سبعه‌جات (مثل ایسین و تازیان) و همچنین بخشهایی از مضافات عباسی (مثل بستانو و قلات) جزو بلوک محال به شمار می‌آمدند. روستاهای عمدۀ بلوک محال عبارتند از: خون سرخ، بستانو، گچین، کشار، کلات (قلات)، ایسین، تازیان، گِنو، شهرو، نانگ، باغو، سرخان، خورگو، چاهو، گربند و...

عباسی دو ناحیۀ موغستان شامل بخشهایی از میناب (به ویژه از سیریک به بعد) و سرتاسر جاسک فعلی شامل جاسک کهنه، جاسک نو، بشاگرد و ... و ناحیۀ میناب، شامل میناب فعلی و رودان نيز بوده است.

از سال 1316 ش که تقسیمات جدید کشوری صورت گرفت شهر بندرعباس به همراه مناطق مذکور مرکز شهرستان بندرعباس (استان هشتم) به شمار می‌آمد که در واقع بیشتر مناطق هرمزگان فعلی را در بر می‌گرفت. تنها شهرستانهای بستک، گاوبندي و بندرلنگۀ فعلی زیر نظر شهرستان لار (استان هفتم) بوده‌اند. با تغییر و تحولاتی که طی دهۀ پنجاه و شصت شمسی در مورد تقسیمات کشوری صورت گرفت، اندک‌اندک مناطق اطراف بندرعباس از آن جدا شدند و تشکیل شهرستانهای واحدی را دادند. چنانکه در سال 1366 ش ابوموسی، جاسک، قشم و میناب به همراه بندرلنگه که از حوزۀ لارستان جدا شده بود، با مرکزیت بندرعباس، شش شهرستان استان هرمزگان را تشکیل می‌دادند. (بختیاری، 1380، ص 59_58) تا این زمان شهرستان حاجی‌آباد فعلی با عنوان سعادت‌آباد، یکی از بخشهای تابعۀ بندرعباس بود که بعدها از آن جدا شد و شهرستان جدیدی تشکیل داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 14:57  توسط غلامرضا زعیمی  | 

جغرافیای هرمزگان(بخش دوم)

2_ پوشش گیاهی

پوشش گیاهی استان هرمزگان متأثراز شرایط آب و هوایی و خاک منطقه است. این استان در منطقۀ آب و هوایی گرم و خشک و گرم و مرطوب قرار دارد و ویژگی آب و هوای بیابانی و نیمه بیابانی نیز به خود گرفته است. در مناطقی که دارای پستی و بلندی است، از شرایط آب و هوای کوهستانی نیز برخوردار شده است. مهمترین ویژگی این آب و هوا، تابستان گرم و شرجی و زمستان نسبتاً معتدل است. از لحاظ ریزشهای جوی نیز میزان باران در این استان در نوسان بوده که این مسئله پوشش گیاهی منطقه را تحت تأثیر خود قرار داده است. باران اندک، شدت دما و تبخیر زیاد سبب شده است که بهار طبیعت این استان گذرا باشد. لذا با شدت یافتن گرمای خورشید، بسیاری از گیاهان به ویژه گونه‌های علفی و گلهای نوروزی، خشک شده تا فرا رسیدن بهاری دیگر حالت مرده یا نیمه مرده به خود می‌گیرند. بنابراین، طبیعت چهرۀ سوختۀ خود را به تصویر می‌کشد. این مسئله به اندازه‌ای فراگیر است که در سالهای کم باران در پایان فصل بهار به علت شدت گرمای خورشید به ویژه در ماههای خرداد به بعد، نواری از علفهای سوخته از سینه‌کش کوه تا در و دشت را فرا می‌گیرد. مسافرانی که از مسیرهای بین شهری استان حرکت می‌کنند، در کنار جاده‌ها این شاخصۀ طبیعی را مشاهده می‌کنند. طبیعت استان تنها در دو سه ماه از سال، البته آن هم بسته به میزان ریزش باران، سرسبز بوده و در بقیۀ فصول تنها گیاهانی توان پایداری را دارند که با کم آبی و شدت گرما و شوری آب و خاک سازش داشته باشند. این گونه‌های گیاهی تقریباً در همۀ مناطق استان هرمزگان پراکندگی دارند. و بیشتر آنها مصرف غذایی، صنعتی و دارویی دارند. چنانکه از چوب درخت گز و کنار در لنج‌سازی و ساختن لوازم خانگی استفاده می‌شود. درخت کَهُور نیز در مناطق کم آب توان رویش دارد و سایۀ آن سرپناه رهگذران است. ارتفاع درخت کهور به ده تا پانزده متر نیز می‌رسد. برخی از گونه‌ای کهور در جزیرۀ کیش وجود دارد که پانصد تا ششصد سال عمر دارند. از برگ این درخت برای غذای دام نیز استفاده می‌شود. درخت کُنار نیز علاوه بر مصرف صنعتی، دارای میوۀ هسته‌دار ریزی است که ارزش غذایی دارد و خشک شدۀ آن را به صورت پودر با آب مخلوط می‌کنند و به مصرف می‌رسانند. میوۀ کنار خوشمزه است و به مصرف انسان و دام می‌رسد. پرندگانی نظیر بلبل و گنجشک نیز از میوۀ کنار بهره می‌برند. شاخ و برگ کنار جای مناسبی برای آشیانۀ این نوع پرندگان است. از برگ درخت کنار نیز گُرگ یا سدرتهیه می‌شود که در قدیم به جای شامپو مورد استفادۀ بومیان منطقه قرار می‌گرفته است.

گز و شه (شاه) گز دو گونۀ دیگر از درختان بومی منطقه هستند که سوزنی برگند. بنابراین در مقابل تبخیر و گرمای خورشید پایداری بیشتری از خود نشان می‌دهند. درخت گز، ارتفاع زیادی می‌گیرد و شه گز، به صورتی انبوه، زمین را می‌پوشاند. از اینرو پوشش مناسبی برای جلوگیری از گسترش بیابان به شمار می‌رود. گز از گونۀ درختان شاخه‌زاد است که از طریق جدا کردن شاخۀ جوان از درخت مادر و کاشتن آن در زمین مناسب، تکثیر می‌شود. چوب این درخت بسیار محکم است.

کَرَت نیز درختی است دارای ارتفاع بلند و شاخ و برگ انبوه که شکوفۀ زرد رنگ دارد و دارای بوی خوش است. کرت از گونۀ گیاهان گل ابریشمی منطقه است که دارای خارهای تیز بلند و شاخه‌های فروافتاده، شبیه بید مجنون است و دانۀ تلخ آن درون غلاف کوچکی قرار دارد که در گذشته به صورت سنتی مصرف دارویی داشته است. از جمله اینکه غواصان گرد دانۀ خشک شدۀ آن را قبل از فرو رفتن در آب به بدن خود می‌مالیدند. (افشار سیستانی، 1370، ص 97)

درخت گل ابریشم نیز در گوشه و کنار استان هرمزگان رویش دارد. گل ابریشم نیز همچون کهور و کرت داراي شکوفۀ زرد رنگ حاوی بوی خوش است. این سه گونۀ گیاهی دارای ارتفاع بلند و شاخ و برگ فراوانند که ثمرۀ آنها درون غلافی قرار دارد. غلاف کهور باریک‌تر است و دانۀ درخت درون آن قرار دارد. چون دانۀ کرت گرد است، غلاف آن نیز به صورت زنجیره گرد و کشیده مانند است. در حالی که غلاف گل ابریشم بلندتر و پهنتر است، گل ابریشم سایه ساری برای حیات خانه‌های قدیمی و برخی خیابانها است.

 سپستان(پوزیلگ) یکی دیگر از گونه‌های درختی هرمزگان است که شاخ و برگ فراوان دارد. پوزیلگ؛ درختی است تنومند، دارای تنة، محکم و قطور، برگهای پهن و میوه‌ای شبیه گوجه‌سبز که میوۀ سبز آن برای ترشی مورد استفاده قرار می‌‌گیرد و رسیدۀ آن دارای مایع چسبندۀ شیرینی است که در گذشته، خشک شدۀ آن ارزش داروی داشته است.

وجود گونه‌های گوناگون گیاهان و درختان شورپسند نظیر گز، شه‌گز و درختان پایدار در برابر کم آبی و بطور کلی درختان گرمسیری کرانه‌ای نظیر گل ابریشم، گارم زنگی و سمرو و درختان کوهپایه‌ای و کوهستانی از جمله بادام وحشی، زیتون وحشی و ... باعث سرسبزی طبیعت سوختۀ جنوب شده است. به ویژه درخت سمرو که در برابر خشکی پایدار و به راحتی با شرایط آب و هوای هرمزگان سازگار است. این درخت به سرعت رشد می‌کند و فضای پیرامون خود را پوشش می‌دهد. در برخی مناطق استان از این درخت برای آذین خیابانها استفاده شده است.

به غیر از درختان، درختچه‌ها، بوته‌ها و علفهای خودرو، ایجاد پارکهای جنگلی در گوشه و کنار استان، باعث گسترش کمربند سبز استان شده است. این درختان بدون دورۀ خزان و یا دارای خزانی گذرا هستند و بیشتر آنها در تمام فصول سال سرسبزند و یا اینکه در یک دوره خشک می‌شوند و با نخستین ریزش باران دوباره جوانه می‌زنند.

برخی نواحی استان هرمزگان به علت برخورداری از شرایط کوهستانی، قابلیت رویش گونه‌هایی از درختان جنگلی مناطق سردسیر را دارد. چنانکه در ناحیۀ فارغان و احمدی در بخش خاوری حاجی‌آباد درختانی چون زیتون، و درختی همانند کاج که به آن اورسی می‌گویند، به همراه بادام کوهی و گیلاس وحشی که در اصطلاح بومیان منطق رَزُوک خوانده می‌شود، به همراه خیزران و گردو رویش دارند. سدیدالسلطنه در مورد پوشش گیاهی گِنو نوشته است:

«یک درخت تنومند گردو بود لیکن مأیوس از ثمر بودند، زردآلو هم در این کوه به قلت موجود است. بادام کوهی فراوان است.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 19)

جزایر استان هرمزگان نیز به علت قرار گرفتن در منطقۀ آب و هوایی گرم و مرطوب از شرایط مناسبی برای رشد گیاهان گرمسیری برخوردار هستند. انواع درختان و درختچه‌های جنگلی از جمله تاغ، سمرو، تمر، کَرَت، مغیر، کهور، اسفرزه، کُنار، گز، گل ابریشم، اُکالیپتوس، تخم شربتی، ترشک و ... که شورپسند هستند، دراین جزایر وجود دارند. سدیدالسلطنه در مورد پوشش گیاهی جزیره لارک گزارش داده است:

«گیاهی در آنجا [لارک] روید خاردار و در زمستان و تابستان سبز است و آهوان این جلگه از آن خورند و آن را کتو بکاف مکسور و تاء مثناء مفتوح و واو ساکن نامند و کش کشو هم گویند.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص98)

در جزیرۀ هرمز و در نزدیکی محل استخراج گل سرخ، چاه آب شیرینی وجود دارد که ساکنان محلی آن را تُرونبَک می‌نامند. برخی بر این عقيده‌اند که ترونبک تحریف شدۀ توران باغ است و آن باغی بوده که توران‌دخت، دختر یکی از ملوک هرموز، آن را احداث کرده است و گروهی دیگر عقیده دارند که از نام توران شاه، یکی از ملوک هرموز، گرفته شده است. (اقتداری، 1348، ص 698) در کنار این چاه باغی بوده که اکنون از بین رفته است.

در جزیرۀ ابوموسی نیز بوته‌زارها و باغهای پراکنده همراه با درختان نخل وجود دارد. در گذشته شیوخ شارجه، دامهای خود را برای چرا به این جزیره می‌فرستادند. جزیرۀ کیش نیز به علت برخورداری از پوستۀ خاک زراعتی از جزایر حاصلخیز استان هرمز گان است.

 

حرا، گیاهی در ساحل دریا

به رغم نامناسب بودن شرایط محیطی، برخی سواحل و جزایر استان هرمزگان توانایی رویش تک گونه‌های گیاهی را دارند که می‌توانند خود را با شرایط آب و هوایی منطقه سازگار نمایند. عمده‌ترین گونة گیاهی که از این قابلیت برخوردار است، جنگلهای مانگرو(ماندابی) است که در برخی سواحل و جزایر استان هرمزگان توانایی رویش دارند مانند حرّا. نام علمی حرّا، اویسینیا مارینا  (Avicennia Marina) است که به افتخار ابوعلی سینا، دانشمند بزرگ ایرانی، به این نام خوانده شده است. این درخت در گویش بومیان بندرعباس و قشم حرّا، در بلوچستان تمر و تیمار و در برخی مناطق نیز قول، شور یا شوره خوانده مي‌شود. سرآرنولد ویلسن به نقل از آراتوستن، در کتاب خلیج‌فارس نوشته است:

«در سرتاسر دریا درختهایی شبیه به درخت قار و زیتون در اعماق آب می‌روید که موقع جزر و مد به خوبی نمایان می‌شوند. این نکته مخصوصاً قابل توجه است که در اراضی ساحل آنجا به هیچ وجه درختی نمی‌روید.» (ویلسن، 1348، ص 57)

حرّا از نادرترین پوششهای گیاهی استان هرمزگان است که با آب دریا سازگاری دارد و به خوبی رشد می‌کند و گسترش می‌یابد. این گونة گیاهی در خاکهای لجنی ناشی از رسوب زمینهای ساحلی که جنس خاک شور و دارای بافت سنگین و قلیایی است، رشد می‌کند. کرانه‌های ساحلی جنوب ایران به ویژه جزایر خلیج‌فارس از جمله جزیرة قشم، رستنگاه مناسبی برای رویش جنگلهای ماندابی حرّا به شمار می‌آید. پهناورترین رویشگاه جنگلهای حرّا در آبهای میان لافت در شمال باختری جزیرة قشم و بندر پل قرار دارد. از آنجا که ژرفای آب در این منطقه کم است، شرایط مناسبی برای رویش و گسترش جنگلهای حرّا فراهم شده است. حرّا در مناطقی می‌روید که به هنگام مد دریا به زیر آب می‌رود و به هنگام جزر سر از آب بیرون می‌آورد. لذا معمولاً ژرفای آب در مناطق رویشی حرّا، چیزی در حدود سه تا چهار متر است. حداکثر ارتفاع درخت حرّا نیز به چهار متر می‌رسد و قطر تنة آن سی سانتیمتر است. حرّا داری یک دورة رویشی منظم است. بطوری که در اواخر تیر ماه و اواسط مرداد ماه، گل آن نمایان می‌شود و میوه می‌دهد. درخت حرّا دارای برگ بیضی و میوۀ بادامی شکل است که این میوه پس از مدتی روی شاخة درخت مادر می‌شکفد و دانة آن جوانه می زند و پس از آنکه داخل آب می‌افتد، در خاک ریشه می‌دواند و به تدریج رشد می‌کند و بدین سان کمربند سبزی را در ساحل نیلگون تشکیل می‌دهد.

پراکندگی منطقۀ رویش حرا به غیر از سواحل خلیج‌فارس، در ساحل دریای مکران (عمان) به ویژه در بندر گواتر تا اقیانوس هند است. در استان هرمزگان عمق کم آب در تنگۀ خوریان (حدفاصل قشم و بندر پل در نزدیکی خمیر) شرایط را برای رشد حرا فراهم ساخته است.سدیدالسلطنه نوشته است:

«علفی در اینجا خمیر پیدا شود که در آب دریا روید و آن را هرا گویند و علوفۀ شتر و گاو است.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 8)

برگ درخت حرا برای تغذیۀ دام خوش خوراک و دارای ارزش خوراكی برابر یونجه و جو است. مقدار پروتئین خام آن حدود 5/17 درصد و سلولز آن 4/25 درصد است. از اینرو اهالی منطقه از شاخ و برگ درخت حرا به عنوان علوفۀ دامهای خود استفاده می‌کنند. ضمن اینکه چوب درخت حرا، مادۀ سوختنی خوبی است و می‌توان از آن برای تهیۀ خمیر کاغذ نیز بهره برد.

درختان حرا آب شور دریا را شیرین می‌سازند و از آن تغذیه می‌کنند. در مناطقی که حرا رویش دارد، آب حالت باتلاقی پیدا می‌کند. درخت حرا رنگ سبز لجنی دارد. آلفونس گابریل که در زمینۀ جغرافیای ایران تحقیقات مفصلی انجام داده است، به نقل از استرابو آورده است:

«در امتداد تمام سواحل خلیج [فارس] در داخل عمق آب، درختانی می‌روید که شباهت به خرزهره یا زیتون دارند. در موقع جزر، جنگلها از آب بیرون آمده، نمایان می‌شوند، ولی در موقع مد به کلی به زیر آب می‌روند و این از نوادرست. زیرا در جاهای دیگر خشکی اصلاً درخت وجود ندارد.» (گابریل، 1348، ص 37)

پراکندگی انبوه درختان حرا تأثیر زیادی در محیط اطراف خود می‌گذارد. از اینرو، به لحاظ زیست‌محیطی دارای اهمیت فراوانی هستند. چرا که از یک سو بستر مناسبی برای زندگی انواع پرندگان، آبزیان، خزندگان، ماهی و میگو فراهم می‌سازند و از سوی دیگر در مقابل جریانهای شدید دریایی و امواج سهمگین ایستادگی می‌کنند و به سان موج‌شکن طبیعی، ساحل و تجهیزات صید و صیادی را از آسیب موج دریا در امان می‌دارند. رویشگاه حرا زیستگاه انواع پرندگان مهاجر و گونه‌ای از لاک‌پشت موسوم به لاک‌پشت عقابی و لاک‌پشت سبز نیز به شمار می‌آید که از ریشه و برگ درخت حرا تغذیه می‌کنند. ضمن اینکه حرا زیستگاه گونۀ مرغوبی از میگوی طبیعی است. اکوسیستم زیست محیطی جنگلهای حرا در قشم، زیستگاه مناسبی برای زیست حدود دو هزارگونه از موجودات ریز نظیر پلانگتونها، آلگ‌ها و بن‌چستها و موجودات درشت آبزی فراهم نموده است.

یکی از دلایل توجه به گونه گیاهی حرا، جاذبه‌های گردشگری آن است. به منظور جلوگیری از تخریب جنگلهای ماندابی حرا، طرحهایی برای نگهداری و گسترش آن در دست اجراست. به عنوان مثال برای غنی ساختن و تنوع جنگلهای ماندابی از سال 1375 ش کاشت نزدیک به بیست هزار نهال چندل آغاز شده است و همچنین پایگاه پژوهش‌های اکوسیستم‌های خشکی و دریایی خلیج‌فارس در قشم ایجاد گردیده است.

 

لور، درخت مقدس:

از گزارش سفرنامه نویسان و متون جغرافیایی برمی‌آید که این گونه گیاهی در سالیان دور و دراز آذین‌بخش شهرها و مناطق مختلف استان هرمزگان بوده است. تاورنیه در سفرنامۀ خود پیرامون پوشش گیاهی جزیرۀ هرمز نوشته است:

«باید دانست در جزیرۀ هرمز هیچ درخت و گیاهی نمی‌روید، فقط یک درخت منحصر بفرد بوده، و این درخت از جنس همان درختی است که در یک لیو فاصلۀ بندر[عباس] واقع است که در ایران از غرائب به شمار می‌رود. اما در هندوستان از جنس این درخت بسیار است. ایرانیها آن را لو[لور] و پرتغالیها آن را درخت رویس و فرانسویها درخت بانیان می‌خوانند.» (تاورنیه،1336، ص 682)

لور که در گویش بومیان منطقه لول نیز خوانده می‌شود، به انجیر معابد نیز معروف شده است چرا که میوۀ این درخت شباهت زیادی به انجیر دارد. ترکیب رنگ نارنجی و قرمز میوۀ لور یکی از زیبایی‌های این درخت تنومند است. از آنجا که زادگاه اصلی لور سرزمین هند است، به این درخت انجیر هندی نیز گفته‌اند. تا همانگونه که تاریخ و فرهنگ این مردمان در پیوند با همدیگر بوده است، طبیعت نیز به هم گره خورده باشد. تاورنیه در ادامۀ گزارش خود در توجیه نام این درخت به گویش فرانسوی نوشته است:

«فرانسویها، این درخت را بانیان می‌خوانند، به جهت اینکه بانیانها در زیر آن بتکده بنا کرده، یک کاروانسرا و چند دریاچۀ آب ساخته‌اند که خود را شستشو نمایند.» (تاورنیه، 1336، ص 682)

به علت منشأ هندی این درخت به آن بانیان یا انجیر معابد یا انجیر هندی و درخت برهمنان گفته‌اند. سدیدالسلطنه در مورد نامگذاری این درخت آورده است:

«در آن جزیره [هرمز] اشجار منحصر بود، درختی که در حوالی شهر هرمز روئیده، موسوم به درخت برهمنان می‌بود، و وجه تسمیه‌ای است که برهمنان را در هندوستان در سایۀ این چنین درخت مسکن است.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 297)

از گزارش تاورنیه و سدیدالسلطنه برمی‌آید که این درخت پیوند نزدیکی با زندگی و اعتقادات مردم هندوستان، به ویژه جمعیت برهمنان داشته است. بطوری که هندوها این درخت را در کنار معابد خویش می‌کاشتند. اروپائیان در دورۀ استیلا بر سواحل و جزایر خلیج‌فارس این درخت را انجیر پرتغالی نامیدند. درخت لور به دلیل پرشاخه و برگ بودن، سایۀ خوبی دارد و اهالی منطقه به ویژه در فصول گرم سال در زیر سایۀ این درخت به سر می‌برند و با هم اجتماع می‌کنند. سدیدالسلطنه در مورد مردم بندرعباس نوشته است:

«تفریح معمول بندر این است که بروند زیر درخت بانیانها و عصرانه بکنند.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص43)

 

این درخت چنان پیوندی با فرهنگ و زندگی بومیان منطقه دارد که نام خود را از سکونتگاههای مجاور خود گرفته است. مثل لول‌دلگشا، لول رگو و لول حسین‌آباد در رودان.

لور دارای ریشه‌های هوایی است که از شاخه‌های درخت می‌رویند. این ریشه‌ها خود را به سمت پایین آویزان ساخته، تا اینکه به زمین می‌رسند و بدینسان درخت تازه‌ای، پدیدار می‌گردد. وجود ریشه‌های متعدد باعث می‌گردد تا درختان انبوهی در کنار درخت مادر بروید. از اینرو با گذشت زمان تنۀ این درختان به هم می‌رسند و همچون درخت واحدی به نظر می‌آید.

درخت لور دارای تنۀ قطور، شاخ و برگ فراوان و ارتفاع زیاد است. چوب این درخت محکم است و در ساخت لنج، قایق و صنایع خانگی قابل استفاده است. از اینرو قطع بی‌رویۀ این درخت، نسل آن را با خطر انقراض روبرو ساخته است. بی‌تردید توجه به این گونه گیاهی که به سرعت قابل تکثیر است، باید مورد توجه قرار گیرد.

 

د) کشتکارها

طبیعت استان هرمزگان به رغم اینکه از نظر رویش گیاهان وحشی فقیر است، اما جای جای خاک این استان استعداد کشت و تولید انواع فراورده‌های کشاورزی و باغی را دارد. کرانۀ شرقی استان هرمزگان از جمله بخش خاوری حاجی‌آباد، فین، سیاهو، زمینهای پیرامون کوه گنو، رودان و میناب به دلیل برخورداری از آب شرب فراوان به عنوان کمربند سبز کشت و تولید محصولات کشاورزی و باغی به شمار می‌آیند. ضمن اینکه در بخشهایی از کرانۀ غربی استان که دارای آب شرب اندکی است نیز انواع متنوعی از محصولات به عمل می‌آید. جزایر جنوبی ایران در خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز نیز به رغم فقدان آب شرب کافی رویشگاه برخی از این محصولات کشاورزی و باغی است که به رنج دهقانان و سعی باغداران بخشی از نیاز غذایی ساکنان این مناطق را فراهم می‌کند.

مهمترین ویژگی کشاورزی و باغداری استان هرمزگان کاشت و برداشت سنتی محصولات زراعی است که خوشبختانه در سالهای اخیر گامهایی به منظور مکانیزه کردن زمینهای کشاورزی و باغی برداشته شده است. این اقدام در سطح تغییر شیوۀ آبیاری از سنتی به قطره‌ای، برقی کردن موتورپمپهای آب که در گذشته گازوئیل سوز بود و اصلاح گونه‌های گیاهی انجام پذیرفته است. اما در بخش برداشت محصول هنوز با همان روش سنتی صورت می‌گیرد که باعث می‌شود بخشی از محصول از بین برود. از سوی دیگر امکانات جانبی از جمله صنایع تبدیل و بسته‌بندی در استان هرمزگان رونق چندانی ندارد. به همین دلیل کشاورزان و باغداران این استان ناچارند محصول خود را به سرعت برداشت و به فروش رسانند و چه بسا در زمینۀ کشاورزی از جمله تولید گوجه فرنگی و پیاز هر ساله متضرر می‌شوند.

ویژگی دیگر ساختار زراعی استان هرمزگان گذر تدریجی _ تاریخی از تولید محصولات کشاورزی فصلی به کشت گونه‌های درختی از نوع نخل و مرکبات است. بنا به گزارش متون تاریخی و جغرافیایی از دورانهای کهن در مناطق مختلف استان هرمزگان محصولاتی همچون جو، گندم، ماش، ارزن، ذرت، نیشکر، تنباکو و ... کاشت می‌شده است. تاورنیه در سفرنامۀ خود در مورد کاشت گندم و جو در قشم آورده است:

«قشم ... از حیث حاصلخیزی بر تمام جزایر مشرق زمین تفوق دارد. درسایر جزایر گندم و جو به عمل نمی‌آید، اما در قشم به حد افراط می‌روید. اگر مجاورت قشم نمی‌بود، زندگانی در هرمز خیلی سخت می‌شد. به جهت اینکه علیق و علوفۀ اسبها را غالباً از قشم به هرمز حمل می‌نمایند.» (تاورنیه، 1336، ص 243)

حنا از گونه‌های گیاهی است که به علت پیوند با زندگی فرهنگی مردمان جنوب به ویژه در انجام مراسم عروسی، همواره در مناطق مختلف استان هرمزگان کاشته می‌شد. این درختچه که در گویش محلی حنیر خوانده می‌شود، اکنون به صورت پراکنده و به ندرت در گوشه و کنار باغها کاشته می‌شود و چندان اثری از کشت انبوه آن در استان هرمزگان وجود ندارد. در میناب کشت حنا رونق فراوان داشته است. حنای میناب از چنان شهرتی برخوردار بود که در سه موقع سال آن را «سه‌چین» می‌کردند. چین (چیدن) نخست در برج سرطان که آن را چین کنگان می‌گویند و مرغوب‌ترین برگ درخت حنا در این فصل چیدن به دست می‌آید. چین دوم در برج میزان و آن را چین شهرماه می‌گویند، چرا که در شهریور برگ حنا را دست‌چین می‌کنند. چین سوم در بهمن ماه (برج دلو) انجام می‌گیرد و معروف است به چین زازغ. زازغ یا جازگ سبزی خودرویی است که در مزارع و دشت‌ها سبز می‌شود و مردم منطقه آنرا می‌جوشانند و می‌خورند.

یکی از دلایل عمدۀ تحول ساختار زراعی استان هرمزگان از کشت محصولات فصلی به سمت و سوی باغداری، از دست رفتن بازارهای فروش گذشته، از جمله بازار صادرات به هند و نواحی دیگر، خشکسالی‌های پی در پی و کمبود باران است. همچنین کشاورزان استان به تبع اقتصاد تجارتی هرمزگان در پی رنج کمتر و سودآوری بیشتر‌اند. در سالهای اخیر محصولات کشاورزی خاصی ارزش اقتصادی پیدا کرده است. در حاليكه در قديم گندم، جو، ارزن، ذرت و ماش رونق داشته است.

چنانكه جاسک یکی از مراکز کشت گندم در استان هرمزگان بود که نئارک _ دریاسالار اسکندر _ در سفرنامۀ خود بدان اشاره نموده است:

«باغات بزرگ از تاک داشتند و تا دیده می‌دید، اراضی گندم‌زار بود.» (اعتماد السلطنه، 1367، ج 1، ص464)

دلیل عمدۀ دیگری که می‌توان برای تحول ساختار زراعی استان هرمزگان آورد این است که در بخش کاشت فصلی، نیاز به آماده سازی زمین در هر دورة کشت است، در حالی که در بخش باغداری زحمت دهقان کمتر می‌‌‌‌گردد .

مهمترین محصولات باغی استان هرمزگان عبارت است از انواع مرکبات به ویژه لیموترش، پرتقال، نارنگی، نارنج، گریپ فروت و محصولاتی از قبیل انبه، جم، انجیر، انگور، زیتون، گارم زنگی، موز و انواع نخلیات که سطح وسیعی از اراضی بندر عباس، بخصوص سیاهو، گنو و حاجی آباد به آن اختصاص داده شده است.

انبه از محصولات گرمسیری است که نیاز زیادی به آب دارد و در یکی دو قرن گذشته از سرزمین هند وارد استان هرمزگان شده است ودر میناب و رودان به فراوانی یافت می‌شود. انبه درخت تنومندی است که شکوفة آن به صورت قلمی است که در اواخر زمستان قلم می‌زند و در اواخر خرداد محصول آن به بازار می‌آید. انبه از میوه‌های گوشتی است که هسته ای سخت و بزرگ دارد و مغز هستة آن تلخ مزه است. انبه به دو صورت سبز و رسیده مصرف می‌شود. میوة سبز انبه برای تهیة ترشی و چغاله مصرف می‌شود. در گذشته چغالة انبه از رودان به هندوستان صادر می‌شده است. میوة رسیدة آن خوشمزه ودارای طعم مطبو‌عی است. این درخت در گویش بومیان منطقه اَمبا خوانده می‌شود.

لیمو نیز در سطح وسیع در استان هرمزگان به ویژه در میناب و رودان کشت می‌شده است. یکی از دلایل توجه به محصول لیمو نیاز بازار داخلی و خارجی به این محصول است که به صورت طبیعی، صنعتی (آب لیمو) و خشک (کپک) مصرف می‌شود. لیمو دارای گونه‌های مختلفی است که نژادهای اصلاح شدۀ آن نیز در سالهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. محصول لیمو به صورت چله‌ای که در زمستان شکوفه می‌زند و در بهار به دست می‌آید و میزان آن اندک است و محصول تابستانی که در تیر، مرداد و شهریور برداشت می‌شود، به بار می‌نشیند. لیمو تقریباً در تمامی مناطق استان هرمزگان به صورت انبوه و پراکنده کشت می‌شود، اما دو مرکز اصلی کشت آن در میناب و رودان است. در واقع می‌توان گفت که لیمو و نخل دو محصول پایۀ باغداری این مناطق به شمار می‌آید. به دلیل سودآور بودن لیمو نسبت به سایر محصولات نباتی منطقه در سالهای اخیر سطح وسیعی از اراضی رودان و میناب به کشت این درخت اختصاص داده شده است.

برداشت محصول لیمو در گرمای تابستان و به روش سنتی صورت می‌گیرد. معمولاً رسم بر این است که گروهی از مردان محصول لیمو را با زدن ضربۀ چوب به این درخت می‌چینند و زنان، محصول به زمین ریخته شده را در حلب جمع‌آوری و گروهی موسوم به اندابر (هندابر) ظرفهای حلبی را به محل مناسبی که مخصوص بسته‌بندی است، حمل می‌کنند. جمع‌آوری لیمو یکی از کارهای سخت مناطق جنوبی است، به ویژه که لیمو دارای خارهای فراوان است و گرد و خاک زیادی در حین ضربه زدن از شاخه و برگ آن جدا می‌شود.

نخل که در گویش محلی مُگ و مُغ نامیده می‌شود، از جمله درختانی است که پیوند مادی و معنوی با زندگی مردمان جنوب دارد. نخل دارای گونه‌های متعددی است که ثمرۀ برخی گونه‌ها به صورت کنگ (kong)، رطب، خرما و برخی نیز از شیرۀ آن استفاده می‌شود. نخل درختی است که ارتفاع زیادی می‌گیرد و تا پانزده الی بیست متر نیز می‌رسد. محصول آن در ابتدا به صورت کورگ (koreg) که در غلافی قرار دارد از میان شاخ و برگ سبز خرما سر بر می‌آورد. سپس غلاف آن شکافته و خوشه‌های نخل (پنگ) (Pang) از آن خارج می‌شوند که دارای دانه‌های ریزمانندی است. در این مرحله باغداران گردۀ نخل نر را در ميان خوشۀ گونۀ ماده می‌گذارند که این مرحله را «مگ ایوار» می‌گویند. معمولاً برای بارور کردن نخل، گردۀ تر و تازه و هارتگ (Harteg) (گردۀ خشک)  گونۀ نر را در میان خوشة نخل ماده می‌گذارند. پس ازمدتی دانه‌های ریز خوشۀ ماده حالت سبز رنگ به خود گرفته و کم‌کم بزرگ می‌شود که این مرحله از محصول نخل را خمل (Khamal) یا خارک می‌گویند. پس از مدتی خمل بسته به نوع نخل، زرد یا قرمز رنگ می‌شود که به آن کنگ (kong) می‌گویند. کنگ برخی گونه‌های نخل شیرین است، مثل خنیزی و حلو (helow) و هلیلی (حلیلی) و ... که بسیار خوشمزه است و آنرا جوشانده و خشک می‌کنند که به آن کنگ جوشانده می‌گویند. گونۀ مرغوب آن ترد و مطلوب است. با شدت یافتن گرمای هوا در اواخر خرداد و تیرماه به بعد، کنگ تبدیل به رطب می‌شود. به گونه‌ای که نصف محصول کنگ و نیمۀ دیگر آن خرماست، رطب می‌گویند. نخستین گونۀ رطب که بدست می‌آید آل مهتری است که نزد بومیان «عزیز» است. رطب آل مهتری در اواخر خرداد ماه بدست می‌آید و پس از آن گونه‌های دیگر نخل نیز می‌رسد که این مسئله تا پائیز ادامه دارد. آخرین گونۀ نخل که می‌رسد، هلیلی است. هلیلی نیز دارای کنگ و رطب مرغوبی است که در برخی موارد محصول آن تا زمستان نیز بر روی درخت دیده می‌شود.

همان گونه که گفته شد نخل پیوند زیادی با زندگی مادی و معنوی مردم هرمزگان دارد. به لحاظ معنوی نام مگ یا مغ یادآور نام روحانیون دین زرتشت است که به معنی انسان تربیت کنندۀ جان و آیین آمده است. سدید السلطنه معتقد است:

«درخت خرما را به همین مناسبت مغ می‌گویند. چون که یک اصله نخل ممکن است کلیۀ لوازم زندگانی انسان را مأکول، مشروب، ملبوس، کتابت، خانه و سکرات و غیره را تدارک شود. حقیقتاً مغ تربیت کنندۀ جانی انسان است، نخل و مؤبد را به همین لحاظ مغ گفته‌اند.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 64)

ریشۀ نخل به رگ و پی آدمی‌ها می‌ماند و شاخ و برگ آن به خورشید، نمادی از پیوند زمین و آسمان. از یک درخت نخل به طور کامل استفاده می‌شود. میوة آن خوراکی آن با ارزش برای انسان، دام و تولید انواع محصولات جانبی است. از برگ آن در گذشته برای تهیۀ حصیری موسوم به تک و سبد (تولک، پری و تکینه) و بافتن بن (بند) استفاده می‌شد. از لیف آن برای تهیۀ نوعی کفش موسوم به سواس (sovas) و طنابی موسوم به پورون (Powron) که وسیلۀ بالا رفتن از درخت نخل است، استفاده می‌شود. از شاخه‌های خشک آن سون (seven) می‌سازند که به مثابۀ دیوار خانه‌های قدیم، زیرانداز برای موقع استراحت و خواب و برای سقف خانه‌های گلی استفاده می‌شد. از تنۀ مگ برای سقف خانه‌ها و همچنین به مثابۀ ستون استفاده می‌شود. ضمن اینکه تمامی شاخ و برگ خشک نخل به عنوان یک مادۀ سوختنی مورد استفاده قرار می‌گرفته است. بنا به تحقیقات به عمل آمده، از تنۀ این درخت می‌توان در تهیۀ نوعی نئوپان مرغوب استفاده کرد. یک اصله درخت نخل می‌تواند سالها محصول دهد. نخل فضای کمی را اشغال می‌کند و جز موقع مگ ایوار و برداشت محصول نیاز به مراقبت چندانی ندارد و آب کمی نیاز دارد که با طبیعت کم آب جنوب سازگار است.

نخل ارتباط نزدیکی با باورهای مردم جنوب دارد. گذشتگان معتقد بودند به جای هر درخت نخل که قطع می‌شود، باید نخل دیگری (تُم) کاشته شود. اما زیباترین باور مردم پیرامون نخل که ریشه در دین کهن (زرتشتی) دارد این است که چون در تابستان هوا گرم و شرجی می‌شود، نخستین فرزند خانواده (اصولاً پسر نخست) که در اصطلاح نویستی (Nevisti) خوانده می‌شود. شاخۀ سبز نخل (تگ و اصولاً جوانترین شاخۀ نخل موسوم به کروک (Carowk) را در آتش می‌سوزاند و خاکستر آن را در هوا پراکنده می‌کند. مردم هرمزگان بر این باورند که با این کار هوا تغییر می‌کند و خنک می‌شود. این آیین در موقع لیموچینی رواج دارد.

نام برخی گونه‌های نخل، معیاری برای نامگذاری محلات شده است. مثل نخل ناخدا در بندر عباس و بندر زرک در میناب و رودان که زرک نام گونه‌ای از نخل است. در گذشته میناب فعلی را مغ استان می‌گفتند. از برگ درخت خرما (تگ) (tag) برای ساختن حجلۀ مردگان جوان استفاده می‌شده است. ضمن اینکه در برخی مناطق استان هرمزگان، به ویژه در قشم، روی گور مردگان بوتۀ صبر _ که در برخی مناطق لُت‌ِتَر نیز خوانده می‌شود _ می‌کارند.

گونۀ گیاهی دیگری که ارتباط مستقیم با باورهای فرهنگی مردم هرمزگان دارد درختچۀ حناست. برگ درخت حنا را بعد از چیدن خشک می‌کنند و در موقع مناسبی از سال آن در هاون می‌کوبند و پودر می‌کنند. معمولاً در ماههای حرام و وفات ائمه از این کار پرهيز می‌کنند. مراسم حنابندان یکی از مراحل جشن عروسی در هرمزگان است. حنا را با برگ نارنج تزیین می‌کنند. حنابندان با مراسم خاصی انجام می‌پذیرد.

در مورد رویش گل محمدی در برخی مناطق استان، اعتقاد بر این است که چون عرق سینۀ حضرت محمد بر زمین افتاد، این گل روئید. در دو بیتی مجرم بَستَکی می‌خوانیم:

                عرق از سینۀ صاف محمد                 چکیده بر زمین پیدا شده گل

(مجرم بستکی، 1376، ص 16)

 

سدیدالسلطنه در مورد رویش گل در میناب نوشته است:

«گل سرخ و گل کیدی و گل مریم در آنجا هست. گل سرخ و آن دو گل دیگر در کمال قلت است و از خصایص گل کیدی این است که هر سالی که مطرب در نزدیکی آن نوازندگی کند، بیشتر گل می‌دهد و اسم آن گل در هندوستان کَوَرِه است بر وزن ثمره. از عقر و عطر آن مبالغ گزاف، هنديه‌ا فایده برند، و گل مریم تقریباً مانند نرگس است، لاکن چشم زرد وسط آن نیست. دو گل دیگر که بسیار فراوان است، گل یاسمین و رازقی است. مینابی‌ها از آن دو گل هم فایده بر ندارند.» (سدیدالسلطنه، 1342، ص 5)

یکی از سمبلهای پیوند استان جنوبی با طبیعت در نوروز، روز زایش طبیعت است. غذای شام یا ناهار بسیاری از ساکنان استان هرمزگان در عید نوروز، باقلاپلو است که از باقلای تازه که در نوروز به دست می‌آید، استفاده می‌کنند و معتقدند که شب عید را باید غذای مفصل خورد، در غیر اینصورت تا پایان سال گرسنه می‌مانند. بنابراین، میان زندگی خود و طبیعت پیوند مستقیم برقرار می‌کنند. این پیوند نه تنها در زندگی اجتماعی بلکه در حیات دینی آنها نیز مشاهده می‌شود. معمولاً در کنار بسیاری از زیارتگاهها، درختی وجود دارد که مردم به آن دخیل می‌بندند. این درخت در بسیاری موارد درخت کُنار است که علاوه بر دخیل بستن از میوۀ آن هم برای شفاء و تبرک استفاده می‌کنند و قطع کردن این گونه درختان را جایز نمی‌دانند. به کار رفتن نام کُنار با عنوان «سدره المنتهی» در قرآن، آنهم در آیه‌ای که مربوط به معراج پیامبر اسلام است، بر تقدس این درخت افزوده است، چنانکه در یکی از باغهای رودان درختی موسوم به کنار بی‌بی وجود داشته که هر کس از زیر آن رد می‌شد باید به آن سلام می‌کرد.

گونۀ گیاهی دیگر جم است. باوری در دل مردم نهفته است که می‌گوید هر کس درخت جم بکارد چون جم به سنی رسید که شخص آنرا کاشته است، وی می‌میرد. این باور یادآور جهان بی مرگی دورۀ جمشید پیشدادی است که از اساطیر کهن ایرانی است.

طبیعت نه تنها با باورهای فرهنگی و اجتماعی مردم استان هرمزگان پیوند دارد، بلکه مردم منطقه از خواص دارویی بسیاری از این گیاهان دردرمان دردهای خویش بهره می‌برند. چنانکه برگ درخت کنار را کوبیده و آب آن را می‌گیرند و به شخص بیمار می‌خورانند. یا برای درمان بیماری سرخک دانۀ خاکشیر را به بیمار می‌خورانند.

در گذشته پوشش گیاهی استان هرمزگان بر نوع معماری استان نیز تأثیر گذاشته بود. در مناطقی که نخل فراوان است، خانه‌هایی موسوم به سرگ (serg) و لهر (Lahr) از شاخ و برگ و تنۀ درخت خرما ساخته می‌شد. سرگ بطور کامل از شاخ و برگ درخت خرما بود که از تنۀ درخت خرما (کنت) برای ستون و اهرم سقف و از سون (seven)  که از شاخ و برگ درخت خرما بافته می‌شد به عنوان دیواره‌های آن استفاده می‌شد. لهر نیز به صورت کلبه‌ای بود که دیوارۀ آن از خشت خام و سقف آن شبیه شیروانی، اما از تنۀ خرما و سون با روپوشی از کاشک (نوعی علف بلند) برای جلوگیری از نفوذ آب در زمستان ساخته می‌شد. هنوز هم برخی ساکنان جنوب به خانه‌های بلوکی و آجری خود لهرو (Lahro) می‌گویند.

تأثیر دیگر طبیعت جنوب را می‌توان در مثل‌های مردم این منطقه مشاهده کرد. چنانکه گفته می‌شود «فلانی مثل آدور از خدا هم ناراضی است». آدور در فصل زمستان و بارندگی خشک است اما در تابستان گرم و سوزان سبز می‌شود. از این بوته برای تهیۀ کلبۀ کوچکی موسوم به آدوربند استفاده می‌شده است. باد گرم و سوزان جنوب (لوار) چون در میان بوته‌های آدوربند می‌پیچد خنک می‌شود. یا در مثل دیگر گفته می‌شود که فلان چیز «سبز است مثل مورت». مورت یا مورد همان گیاه مقدس زرتشتیان است که در هنگام اوستاخوانی توسط موبد، شاخه‌ای از آن تکان داده می‌شود و شراب آن تقدس داشته است.

از آنچه گفته شد، روشن است که زیست بوم طبیعی تأثیر و تأثرات زیادی بر انسان، باورهای فرهنگی، سازوکارهای اقتصادی و ساختار اجتماعی به جا می‌گذارد. هر جا که شرایط طبیعی برای زیست مناسب بوده، انسان در آنجا اجتماع کرده است و به طبیعت تأسی جسته است و هر جا که بنا به دلایلی از جمله کمبود آب شرایط را مناسب یافته، کوشیده است که طبیعت را به کنترل خود درآورد. به عبارتی آدمی هر دانه‌ای که در دل طبیعت کاشته، درختی از فرهنگ و باور و آیین را پرورانده است و خود در دامان آن آرمیده است.

 

3_ زیست جانوری

الف _ حیات وحش خشکی

زندگی جانوری در استان هرمزگان تحت تأثیر پوشش گیاهی این استان، دارای گوناگونی قابل توجهی است. از آنجا که استان هرمزگان فاقد جنگلهای طبیعی انبوه است، لذا در این استان حیوانات جنگلی چندانی وجود ندارد. اما متناسب با محیط زیست صحرایی و کوهستانی منطقه، گونه‌هایی از جانوران گرمسیری در این استان به حیات خود ادامه می‌دهند. طبيعت جنوب انواع چرندگان، خزندگان، پرندگان، شامل آهو، بز كوهی، گله‌های شتر و الاغ، انواع مار، سوسمار و پستاندارانی چون موش و خفاش را در خود پذیرا شده است. آهو و بز کوهی دو گونۀ جانوری استان است که به صورت پراکنده در کوهستانها و باغهای جنگلی استان هرمزگان وجود دارد، از جمله در جزیرۀ کیش در «پارک آهوان» گونه‌ای از آهو نگهداری می‌شود. سدیدالسلطنه به وجود آهو در کوههای خمیر اشاره کرده  است. (1342، ص 11) خرگوش از دیگر گونه‌های جانوری استان است که در گذشته در بیشتر نواحی استان پراکنش داشته است. از گزارش سديدالسلطنه برمی‌آید که در جزیرۀ هرمز، لارک و قشم، گونه‌هایی از خرگوش یافته می‌شده است که آن را شکار می‌کردند. در جزیرۀ لارک دو گونه از خرگوش به رنگ زرد و سفید وجود داشته است. (همان، ص 3، 9، 98، 101) به تبع زیست این دو گونه جانوری وجود یوزپلنگ و روباه نیز در این استان گزارش شده است. پوست روباه از طریق قشم به هندوستان صادر می‌شده است. ضمن اینکه گونه‌ای تازی در بندر عباس یافته می‌شده است که انگلیسی‌ها و هلندیها با خود به این شهر آورده بودند. (همان، ص 11، 101، 436) در برخی مناطق کوهستانی هرمزگان وجود خرس گزارش شده است. البته این مسئله اتفاقی است و خرس جزو جانوران این منطقه نمی‌باشد.

زیست جانوری استان هرمزگان هر چه از کوهستان به سمت بیابان سرازیر می‌شود، متنوع‌تر است و اندک‌اندک به تعداد خزندگان و به ویژه سوسماران افزوده می‌شود. گونه‌های متعددی از مار از جمله دو گونه مار سمی (جعفری) و غیر سمی (قیمانی) و انواع سوسمار در مناطق بیابانی یافت می‌شود که علت این مسئله سازگاری این جانوران با محیط خشک و کم آب می‌باشد. جزیرۀ شیدور (شتور) از مراکز مهم زیست مار به شمار می‌آید. وجود جانوری به نام «کراس» نیز در این استان گزارش شده است که این جانور معمولاً در ته چاه آب زیست می‌کند. کراس در زمره تمساحان است.

از جمله حیوانات وحشی که در محیط باغی استان زیست می‌کنند، گراز وحشی است. گراز از حیوانات جثه بزرگ است که شاخه‌سار درختانی چون لیمو و علفزارهای بلند و مرطوب را زیستگاه خود قرار می‌دهد. گراز به علت داشتن دو عاج بلند در جلوی بینی‌اش حیوانی خطرناک است که اگر خود را در خطر ببیند، حمله می‌کند. در غیر این صورت نیز مزارع، کشتزارها، مشتاها (moshta) (محل نگهداری محصولات کشاورزی و باغی به ویژه محصول خرما که در باغها به دست می‌آید و دیوارۀ آن از شاخ و برگ خرماست. البته نوع دیگری از مشتا در دریا ساخته می‌شود و ماهیگیران موقع پایین آمدن آب دریا، آن را برای صید ماهی ایجاد می‌کنند و موقع بالا رفتن آب به زیر آب می‌رود که در اینجا مشتا در مفهوم نخست آن مراد است) را مورد حملۀ خود قرار می‌دهد. مهمترین ویژگی گراز این است که در شب خود را به باغهای اطراف آبادی نزدیک می‌کند و با طلیعۀ صبح از آبادی دور می‌شود. پوست این حیوان در ماههای نخست تولد راه راه است که پس از مدتی به صورت یکنواخت در می‌آید.

حیوان دیگری که در نخلستانهای جنوب مشاهده شده است کفتار است. نام کفتار توأم با ترس و هراس در دل ساکنان منطقه همراه است. چرا که مردم معتقدند که از حملۀ گراز می‌توان به جای بلند مثل بالای درخت نخل پناه برد، چرا که گراز به علت جثۀ بزرگش توان عبور از موانع بلند را ندارد، اما کفتار دارای جثۀ کشیده و از رستۀ گربه‌سانان است که اهالی معتقدند علاوه بر سرعت عمل زیادش دارای ادرار بدبویی است که به وسیلۀ آن طعمۀ خود را خفه و سپس شکار می‌کند.

تورگ و بن تورگ (towrg, bontorwrg) دو گونۀ جانوری دیگرند که در باغهای لیمو و نخلستانهای جنوب یافت می‌شود. تورگ و بن تورگ نیز در شب با زوزه‌های پی در پی خود را به آبادی نزدیک می‌کنند.این حیوان از آدمی می‌ترسد و به محض دیدن انسان فرار می‌کند و اگر گرسنه باشد، ممکن است به انسان نیز حمله کند.

راسو و گربه دو گونۀ دیگر جانوری منطقه است که به علت کافی نبودن شکار در محیط جنگلی و باغها خود را به آبادی نزدیک می‌کنند و با وارد شدن به خانۀ روستاییان، مرغ، خروس و سایر پرندگانی را که در خانه نگهداری می‌شود، شکار می‌کنند. راسو در گویش برخی ساکنان هرمزگان رجگوک (Rejgook) نامیده می‌شود. این جانور به علت بدن باریک، کشیده و انعطاف‌پذیری که دارد از هر سوراخی راهی به درون آشیانۀ پرندگان باز می‌کند و به ویژه تخم پرندگان را می‌خورد. روستاییان با گذاشتن دام و تله‌های متعدد آن را از بین می‌برند بدین سان حیات این جانور مورد تهدید قرار گرفته است.

بخش عمده‌ی از حیات وحش خشکی استان هرمزگان را پرندگان تشکیل می‌دهند. حیات وحش پرندگان استان متنوعتر است و انواع پرندگان شکاری از جمله عقاب، شاهین و جغد به همراه پستاندارانی نظیر خفاش و برخی گونه‌های پرندگان زینتی از جمله کجنگ (kajeng) ، بلبل، سینه زرد و ... در مناطق کوهستانی و باغی استان هرمزگان زیست می‌کنند. عقاب به ندرت در استان یافت می‌شود، اما شاهین پراکنش بیشتری دارد. از آنجا که نشان ملی برخی کشورهای عربی حاشیۀ جنوب خلیج‌فارس به ویژه امارات متحدۀ عربی علامت شاهین است، این پرنده در آنجا قیمت زیادی دارد. از اینرو شکارچیان این پرنده را شکار و به کشورهای عربی قاچاق می‌کنند و از این راه سود زیاد بدست می‌آورند. این مسئله زیست شاهین را مورد تهدید جدی قرار داده است. به رغم پراکنش این پرنده در استان هرمزگان، آمار جمعیتی آن کم است. شایسته است این موضوع مورد توجۀ مسئولین محیط زیست استان قرار گیرد.

جغد نیز به نسبت اندک در استان هرمزگان پراکنش دارد که به همراه خفاش از جمله پرندگانی هستند که در شب پرواز می‌کنند. از اینرو خفاش در گویش ساکنان منطقۀ مُرگ شو (مرغ شب) خوانده می‌شود. مرگ شو از گونۀ پستاندارانی است که ویرانۀ خانه‌های قدیمی و مناطق کوهستانی به ویژه غارها را آشیانۀ خویش می‌سازد. در استان هرمزگان سه گونۀ خفاش شناسایی شده است که عبارتند از: خفاش بینی برگه‌ای سه دندان، خفاش بال سفید و خفاش دُم آزاد اروپایی. (ضیایی، 1375، ص 72)

کَنجِگ گونۀ دیگری از پرندگان منطقه است که به ویژه در نخلستانهای جنوب به وفور یافت می‌شود. از آنجا که پر این پرنده از رنگهای مختلف (سبز، آبی، سياه، نیلی و ...) تشکیل شده است. به آن پرندۀ هفت رنگ نیز می‌گویند. کنجگ تنة درخت نخل را که شاخ و برگ آن افتاده باشد، آشیانۀ خود می‌سازد. صدای این پرنده شبیه صدای کلاغ است و ادای شاهین را در می‌آورد. به طوری که وقتی کسی به آشیانۀ آن نزدیک می‌شود با صدای بلند با حرکتی شبیه شاهین از بالای سرش پرواز می‌کند و جیغ می‌کشد. کنجگ از جمله پرندگان زینتی منطقه است که می‌گویند همچون خرگوش قسمت راست بدن آن خوردنی است.

به غیر از پرندگانی که نام برده شد، گنجشک _ در گویش محلی چُگور (chogour) نامیده می‌شود _ بلبل، انواع کبوتر و پرندگانی که در گویش برخی مناطق، سوتال (sowtal) ، پتی (Peti) کَوَنزیل (kavanzil) نامیده می‌شود، در استان هرمزگان یافت می‌شوند. در مجموع حدود یکصد و پنجاه گونه پرنده در مناطق مختلف استان هرمزگان شناسایی شده است. (سازمان حفاظت محیط زیست، 1362، صص 390_362) که برخی از این گونه‌ها مهاجر هستند که از شهرهای دیگر ایران و حتی سرزمین هند، قارۀ آفریقا، روسیه و حتی اروپا به منظور گذراندن زمستان به این استان مهاجرت می‌کنند.

 

ب _ زیست بوم ساحلی

سواحل، جزایر و بنادر استان هرمزگان برخلاف کرانه‌های آن دارای تنوع زیستی، شامل جانوران خشکی، دوزیست، آبزی و گونه‌های جانوری مهاجر و پرندگان ساحلی است. ساحل خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز دارای دو ویژگی مهم است که یکی عمق کم آب و دیگر امکان رویش گونۀ گیاهی ماندابی موسوم به حرا است. این دو ویژگی مهم، شرایط را برای زیست انواع جانوران ساحلی فراهم کرده است. ضمن اینکه گرمی آب و وجود صخره‌های ساحلی و اعتدال هوای منطقه در بیشر فصول سال، این ساحل را پناهگاه انواع جانوران ساحلی ساخته است که آنجا را به عنوان زیستگاه موقت یا دائم و همچنین محلی برای نشو و نما و زاد و ولد برمي‌گزینند. یکی از دلایل عمدۀ تنوع زیستی در ساحل استان هرمزگان وجود گونه‌های متعدد ماهی، میگو و خرچنگ است که به عنوان غذای جانداران ساحلی به وفور در این مناطق یافت می‌شود. این مسئله به اندازه‌‌ای تأثیرگذار است که به علت فقر پوشش گیاهی منطقه برخی حیوانات اهلی از جمله گاو و گوسفند نیز از طریق ماهی‌های ارزان قیمت و اضافه که در تور ماهیگیران گیر کرده‌اند، ارتزاق می‌کنند. این گونه ماهی‌ها را خشک می‌کنند و به عنوان غذای دام مورد استفاده قرار می‌دهند. نئارک _ سردار اسکندر – در سفرنامۀ خود خاطرنشان کرده است که در ساحل مکران، اهالی منطقه گوسفند و ماهی زیادی به رسم هدیه نزد او آوردند. وی نوشته است:

«عجب این بود که گوشت گوسفند نیز طعم و بومی ماهی داشت، دلیلش اینکه چون سواحل مکران خشک و شن‌زار است و علف نمی‌روید، معهذا به جای علف به گاو و گوسفند، ماهی خشک کرده می‌دهند.» (سديدالسلطنه، 1342، ص 317)

در جزیرۀ قشم نیز ماهی خشک شده (عموماً کولی ماهی) را به عنوان غذای دام مورد استفاده قرار می‌دهند. این در حالی است که قشم به لحاظ پوشش گیاهی نسبت به سایر جزایر استان غنی‌تر است و در روزگاران گذشته این جزیره جو، گندم و علوفۀ موردنیاز سایر جزایر استان به ویژه جزیرۀ هرمز را فراهم می‌آورده است.

مهمترین گونه‌های جانوری حوزه ساحلي عبارت است از: انواع لاک‌پشت، خرچنگ، پرندگان بومی و مهاجر. مهمترین گونه‌های لاک‌پشت که در ساحل هرمزگان شناسایی شده است عبارتند از: لاک‌پشت عقابی، سبز، آبی، سرخ و چرمی. خرچنگ نیز دارای گونه‌های متعددی است که سواحل صخره‌ای، شنی و ماسه‌ای را مأوای خود قرار داده‌اند. برخی از گونه‌های خرچنگ صرفاً جنبۀ تزئینی دارند. گونه‌ای از آن حاوی مواد پروتئینی است و از نظر ارزش غذایی بسیار غنی است و گونۀ دیگر صرفاً مورد استفادۀ پرندگان خرچنگ‌خوار قرار می‌گیرد.

حدود یکصد و پنجاه گونه پرنده در سواحل و جزایر استان هرمزگان شناسایی شده است که بیشتر پرندگانی هستند که برای گذراندن زمستان به این منطقه مهاجرت کرده‌اند. این گونه پرندگان بیشتر تبار آفریقایی و هندی دارند و برخی از آنها از نیمکرۀ شمالی به منطقه پرواز کرده‌اند. هر ساله تعداد زیادی پرنده از روسیه و اروپا به سمت سواحل گرم خلیج‌فارس به ویژه قشم پرواز می‌کنند. انواع پرندگان ماهیگیر چون عقاب ماهیگیر، فلامینگو، اِگرِت ساحلی، حواصیل خاکستری، حواصیل سبز، خرچنگ‌خور، پرستوی دریایی و ... در این مناطق به فراوانی یافت می‌شوند.

 

 

ج) آبزیان

یکی از دلایل عمدۀ تنوع زیستی ساحل هرمزگان به علت تنوع زیست آبزیان خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز و دریای مکران (عمان) است. در آبهای استان هرمزگان انواع ماهی، صدف، میگو، مرجان، عروس دریایی، مار دریایی و لاک‌پشت دریایی یافت می‌شود. در خلیج‌فارس چیزی در حدود دویست نوع ماهی شناخته شده است که مهمترین گونۀ ماهیهای این منطقه عبارتند از: ماهی‌های خوراکی شامل هوور (ماهی تن)، سنگسر، شیرماهی، حلوائو (حلوا)، هامور، مقوا، قباد، مرکب، سرخو، ماهی زرده، داهیر، ساردین و ... که هر یک از این گونه ماهی‌ها با توجه به فصل صید و مزه‌ای که دارند برای تهیۀ غذاهای سنتی و محلی در استان هرمزگان مورد استفاده قرار می‌گیرند. برخی از این ماهیها سرخ کردنی، برخی مخصوص قلیه ماهی، برخی برای تهیۀ هواری – غذایی شبیه استانبولی – و برخی نیز برای چند منظور مورد استفاده قرر می‌گیرند. مثلاً ماهی هوور که در گویش برخی ساکنان هویر گفته می‌شود، به صورت مخلتف قابل مصرف است. ضمن اینکه کنسرو ماهی نیز از آن تهیه می‌شود. برخی گونه‌ها مثل گاریز، ممغ یا مومگ Momeg (ساردین) بیشتر کباب می‌شوند. بومیان این ماهی را با خاک سرخ (گلک) و نمک و مقداری پوست خشک شدل نارنج ترکیب می‌کنند و از آن نوعی غذای محلی موسوم به سوراغ تهیه می‌کنند. این ترکیب غذایی به رغم ضرر و زیانی که به بدن می‌رساند، مورد علاقۀ اهالی بومی استان است و به گونه‌های مختلف آن را مصرف می‌کنند. کارشناسان بهداشت معتقدند که خاک آهن‌دار موجود در سوراغ مانع جذب آهن طبیعی خون به بدن می‌شود. اما به رغم تذکر کارشناسان بهداشت و حتی فتوای علمای دین مبنی بر حرام بودن این فراوردۀ غذایی، همواره این غذا مورد توجه ساکنان بومی منطقه است. جالب اینکه سوراغ در فصول گرم سال به ویژه تابستان با استقبال بیشتر اهالی روبروست. سدیدالسلطنه در گزارش خود آورده است:

«ماهی ساردین که از ایتالیا در قوطی حلبی به ایران آرند و هر یک قوطی دو هزار فروشند و هر یک قوطی محتوی دوازده دانه است و گنج خوران مملکت با رغبت و میل آن ارمغان میلان را خرند، در دریای این جزیره (هرمز) فراوان و رنجبران وطن ما را به سهولت، ارزانی و فراوانی عاید شود، در اینجا آن را ممغ گویند و معاش سکنۀ اینجا از همین ممغ است. و ترتیب تدارک ممغ این است: ممغ را با گل سرخ و نمک مخلوط ساخته و در خمره گذارند، و هر خمره‌ای که بیست من ساردین گیرد یک من و یک چارک گل سرخ و هشت من نمک در آن مخلوط سازند با دو جَحلِه (کوزه گرد) آب و قیمت آن خمرۀ بیست منی که مملو از ساردین است نه قران خواهد بود» (سدیدالسلطنه، 1342، صص 90_89)

تنوع جانوری خلیج‌فارس تنها به خاطر گونه‌های متعدد ماهی نیست، بلکه انواع میگو نیز در آبهای گرم هرمزگان یافت می‌شود. میگو معمولاً در مناطقی یافت می‌شود که جریانهای آب شیرین وارد دریا می‌شود. وجود این گونه‌ جریانهای آب شیرین از شگفتی‌های خلیج‌فارس است. این گونه مکانها، محل مناسبی برای تخم‌ریزی و پرورش میگو است. یکی از مراکز زیست میگو جنگلهای ماندابی حرا است. همان گونه که گفته شد حرا آب شور دریا را شیرین و از آن تغذیه می‌کند. از این رو امکان زیست میگو نیز فراهم می‌گردد. ضمن اینکه در مناطق پراکنش حرا به علت وجود انواع و اقسام موجودات ریز که می‌تواند به عنوان خوراک میگو باشد، عامل دیگر جذب میگو در این منطقۀ جنگلی ماندابی است. از اینروست که بنا به گفتۀ سدیدالسلطنه: «میگوی دریای لافت از نقاط دیگر امتیاز دارد.» (سدیدالسلطنه، 1348، ص 102)

میگو را در برخی مناطق، روبیان و ملخ دریایی نیز می‌گویند. (همان، ص 101) بومیان منطقه آن را میگ (با حذف واو آخر) تلفظ می‌کنند.

ماهی‌های غیر خوراکی: خلیج‌فارس و دريای مکران از حیث انواع ماهی بسیار متنوع است. از اینرو صیادان در تمامی فصول سال به ویژه از ماه آبان تا اردیبهشت سال آینده به صید و صیادی مشغول می‌شوند. هدف صیادان ماهی از صید، گرفتن ماهی‌های خوراکی است، اما به علت تنوع گونه‌های ماهی، بسیار پیش می‌آید که انواع ماهیان غیرخوراکی نیز به دام صیادان می‌افتند. مهمترین ماهی‌های غیرخوراکی دریای جنوب عبارتند از: اره‌ماهی، بمبک یا سگ ماهی، لقمه یا سفره‌ماهی، دم اسبی (اسب ماهی)، مارماهی و ... از کوسه نیز به عنوان ماهی‌های غیرخوراکی یاد شده است. چراکه فاقد فلس است. اما بچه کوسه موسوم به کولی ماهی دارای ارزش غذایی فراوان است به ویژه که تيغ و استخوان نیز ندارد. در روزگاران دور و دراز تا سالهای اخیر قشمی‌ها در صید کولی سرآمد بوده‌اند. سدیدالسلطنه گزارش داده است که تجارت کولی در دست قشمی‌ها بوده است. صیادان، گوشت آن را خشک می‌کردند و به عمان می‌فرستادند و «گوش و پر بزرگ» آن را به هند و چین صادر می‌کردند. کولی و کوسه ‌دارای روغن زیادی است که سیفه خوانده می‌شود و برای حفظ بدنۀ کشتی و لنج از آن استفاده می‌شده است. (همان، ص 97)

ماهی‌های زینتی به دلیل ظاهر زیبا و شگفت‌انگیزی که دارند در آکواریم‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرند. مهمترین ماهیان تزیینی آبهای هرمزگان عبارتند از: عروس زرد، عروس ناخدا، کاردینال، ملوان، پیکاسو، خروس دریا، امپراتور، شقایق و ... در جزیرۀ کیش به دلیل وجود امکانات رفاهی، تفریحی و همچنین وجود آکواریوم، انواع ماهیهای تزیینی در معرض دید گردشگران قرار داده شده است. صید و فروش ماهیهای تزیینی درآمد خوبی برای ساحل‌نشینان جنوب به ویژه در جزیرۀ کیش دارد. ساحل این جزیره به علت وجود مرجانهای دریایی همچون آکواریومی طبیعی است. ماهیان تزیینی خلیج‌فارس از جمله کمیاب‌ترین گونه‌های جانوری جهان است، از اینرو دارای ارزش فراوان هستند.

صدف، ارزنده‌ترین گوهر دریاست که به دلیل پروراندن مروارید ارزش فراوانی دارد. گوشت آن به لحاظ پروتئین غنی است و از پوستۀ آن نیز انواع صنایع دستی خانگی تهیه می‌شود. مروارید خلیج‌فارس در زمرۀ ارزشمندترین گونه‌های مروارید جهان بوده است. در سواحل پیرامون کیش و بندر لنگه به ویژه آبهای شیبکوه، لاوان و هرمز مروارید صید می‌شود. کیش به دلیل داشتن مروارید در دریای پیرامونش به مروارید خلیج‌فارس شهرت داشت. این در حالی است که مروارید اطراف جزیرۀ هرمز درشت، لطیف و گرانبهاتر بوده است. صیدمروارید، بر ارزش بازارهای تجارتی منطقه در گذشته افزوده بود. اما امروزه به دلیل پرورش مصنوعی صدفهای مرواریدساز درکشورهای نظیر ژاپن، تجارت مروارید ایران رونق خود را از دست داده است. همچنین صید سنتی مروارید که از کارهای جانبی صیادان و برخی اهالی ساحل‌نشین جنوب است، با مشکلات فراوانی روبروست. در گذشته بدون استفاده از کپسول اکسیژن، دریانوردان در دریا غواصی می‌کردند و صدف را از دل آب بیرون می‌کشیدند که در هر مرحلۀ غواصی، بیشر صدفها فاقد مروارید بود.

صید مروارید از اردیبهشت تا مهرماه از سپیده دمان تا شامگاهان صورت می‌گیرد. صدف دارای گونه‌های متعددی است که گونه‌ای از آن به دلیل شفافی و زیبایی که دارد برای ساخت اشیاء زینتی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

محل صید مروارید را در اصطلاح هیره یا هیارات می‌گویند. هیره عبارت است از برآمدگی خاک در درون دریا که پیرامون آن ژرف باشد. این محیط ژرف بهترین مکان برای رشد و پرورش صدف است. درآوردن مروارید از دل صدف به صورت سنتی انجام می‌شود که باعث مرگ صدف می‌شود. در حالی که در ژاپن با پرورش مصنوعی از صدف استفادۀ بهینه به عمل می‌آید. صدف همچون مرجان دارای کربنات کلسیم می‌باشد که بومیان منطقه برای درمان برخی بیماری‌ها آن را بکار می‌گیرند. وجود کربات کلسیم در صدف باعث می‌شود که از آن به عنوان داروی ضد اسید و خلط‌آور استفاده گردد. چینیان باستان از پودر صدف برای درمان بیماریهای چشم و تقویت نیروی جنسی مردان بهره می‌گرفتند. بومیان استرالیا از پودر صدف استفادۀ پزشکی می‌کردند. رومیان باستان نیز دیدن مروارید در آب شیرین را نشانۀ طول عمر می‌دانستند.

شکی نیست که با ایجاد مراکز تحقیق و پژوهش پیرامون مروارید می‌توان علاوه بر اشتغال‌زایی، انواع تولیدات خوراکی، صنایع دستی و فراورده‌های دارویی، گسترش بازار تجاری را پدید آورد.

آبهای گرم خلیج‌فارس، که سکونتگاه یکی از کهن‌ترین نژاد مردمان جهان است، زایشگاه یکی از شگفتانگیزترین اسطوره‌های مشرق زمین نیز می‌باشد. ابن بطوطه در سفرنامۀ خود آورده است:

«مشاهده نمودم در جزیره [هرمز] فیمابین جامع [مسجد جامع] و بازارچه، ماهی بزرگی که مانند رابیه‌ای بود و دو چشم آن مانند دو دروازه بودند و افراد ناس از چشمی داخل شده و از چشم دیگر خارج می‌شوند.» (ابن بطوطه، 1348، ص26)

به احتمال زیاد این موجود شگفت‌انگیز گونه‌‌ای از نهنگ بوده که خود را در هنگام مرگ به ساحل جزیرۀ هرمز رسانده است. در آبهای خلیج‌فارس انواع نهنگ بزرگ، خاکستری، نیزه‌ای، کوژپشت و کوچک یافت می‌شوند.

گونۀ جانوری دیگر آبهای خلیج‌فارس دلفین است که مهمترین گونه‌های دلفین منطقه عبارت است از: دلفین معمولی، سربی و خالدار.

 

 

د) دامداری

به دلیل فقر گیاهی هرمزگان، دامداری در این استان رونق چندانی ندارد. با این وجود اهالی استان تمایل دارند که در خانۀ خود دامهایی نظیر گاو، گوسفند، مرغ و خروس نگهداری کنند. این مسئله با اعتقادات مردم استان گره خورده است، بطوری که مردم برخی مناطق هرمزگان عقیده دارند که وجود «زنده جان» در خانه باعث می‌شود تا قضای الهی از انسان دفع شود و به جان حیوان بخورد. بر همین اساس و نیز به لحاظ اهمیت اقتصادی دام و فراورده‌های دامی است که دامداری نیز در استان هرمزگان مورد توجه قرار گرفته است. این مقوله یک چرخۀ تاریخی دارد. به نظر می‌رسد که از زمان مادها، هرمزگان فعلی حیات دامداری خویش را آغاز کرده باشد. زندگی شبانی ساکنان منطقه با اساطیر و باورهای فرهنگی – تاریخی آنان گره خورده است.

یکی از دلایلی که باعث شد مادها به پرورش اسب توجه کنند، انجام عملیات جنگی بود. چرا که اسب حیوانی چالاک بود و بر سرعت جابجایی نیرو در لشکرکشی‌ها می‌افزود. در روزگار مادها دامداری و پرورش اسب، شتر، الاغ، گوسفند، بز و صید صدف و مروارید در سواحل و جزایر خلیج‌فارس، به ویژه در جزیرۀ قشم گسترش یافت. این مسئله در روزگار هخامنشیان تشدید شد. چرا که هخامنشیان نیز قومی زارع و گله‌دار بودند که به پرورش دام به ویژه اسب توجۀ زیادی نشان می‌دادند. در روزگار ساسانیان آنچه که پرورش اسب، الاغ و شتر را در منطقه ضروری می‌ساخت، اهمیت ارتباطی و حمل و نقل کالاهای تجارتی بود که به سواحل خلیج‌‌فارس و تنگۀ هرمز وارد می‌شد. در این میان شتر بیشترین نقش را در جابجایی کالا و مسافران ایفا می‌کرد. کالاهایی که با کشتی از هند، چین و آفریقا وارد سواحل و جزایر خلیج‌‌فارس و دريای مکران (عمان) می‌شد، بر پشت کشتی صحرا (شتر) به اقصی نقاط ایران حمل می‌گردید. منابع تاریخی و متون جغرافیایی کهن روایت کرده‌اند که کالا را از ساحل بندرعباس فعلی تا نیمۀ راه جزیرۀ هرمز با شتر حمل می‌کردند و از آنجا با قایق‌های کوچک چوبی به درون جزیره می‌بردند. در نسخۀ خطی سفرنامۀ ماکوپولو تصویری از مبادلۀ کالا در تنگۀ هرمز به نمایش گذاشته شده که در آن، تصویر شتر، اسب و فیل نشان داده شده است. (مؤسسۀ جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب، 1353ف ص 180) سدیدالسلطنه به نقل از ابن بطوطه شرحی ازمسافت میان جرون و کهورستان ارائه داده و یادآور شده است که این مسافت در تابستان بسیار گرم است: «انسان آن مسافت را از عتبات دوزخ می‌شمارد». وی در ادامۀ گزارش خود نوشته است که این مسافت را با شتر طی می‌نمایند. شتر خوب را «شتر لوک» می‌گویند. این گونه شتر از روزگار ابن بطوطه و حتی پیش از آن تا روزگار سدیدالسلطنه و پس از آن، حامل بار و کجاوۀ مسافران بود. اصولاً دو گونه شتر وجود داشته است: گرمسیری و سردسیری. این دو گونه شتر در مسیر اصفهان و هرمز تردد داشتند. مهمترین ویژگی شتر گرمسیری این است که در زمین گلی و چسبنده نمی‌تواند راه برود، دارای جثۀ کوچکی است، خرج آن کم است و در مقابل گرما و تشنگی مقاومت زیادی دارد. مهار این گونه شتر را از جلو می‌گیرند و شتربان از پی آن حرکت می‌کند و با خواندن آواز، حرکت شترها را کنترل می‌کند. این شتر قادر است بیابان و کویر را به راحتی پشت سر بگذارد. کالاهایی که از هرمز به اصفهان برده می‌شد تا لار با شتران گرمسیری و از آنجا به بعد با شتران سردسیری حمل می‌شد. تجار هلندی که ابریشم را از اصفهان به ساحل خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز حمل می‌کردند، در لار، کالای خود را به شتربانان گرمسیری می‌سپردند. (سدیدالسلطنه، 1342، ص 64، 363، 415)

به غیر از شتر در مسافتهای کوتاه و مناطق صعب‌العبور، الاغ و قاطر کالای مسافران را حمل می‌کرد. فروشندگان دوره‌گرد با حمل نمک و مایحتاج مردم مناطق مختلف از آنها خرما و حتی هستۀ خرما خریداری می‌کردند. این دسته از فروشندگان با الاغ، شهرها و روستاها را می‌گشتند و دست به مبادلۀ پایاپای می‌زدند. از اینرو پرورش شتر و الاغ مورد توجه بود. امروزه نیز گله‌های شتر و الاغ به صورت رها شده در مناطق مختلف استان وجود دارد.

امروزه به دلیل تغییر و تحولاتی که در حوزۀ حمل و نقل انجام گرفته، شیوۀ سنتی اهمیت خود را از دست دده و حضور شتر، الاغ و اسب در عرصۀ حمل و نقل به فراموشی سپرده شده است. اسب تنها در جزیرۀ کیش اندک منزلتی دارد که از آن برای سوارکاری و اسب دوانی و به صورت تفریحی بهره می‌برند.

از آنجا که زندگی گاو و گوسفند نیز بستگی به میزان علوفه دارد و هرمزگان از این لحاظ فقیر است، پرورش این دو دسته جانوران اهلی به صورت گسترده رواج ندارد. با این حال روستاییان و کشاورزان تمایل دارند که از وجود این دو حیوان برای کمک معیشت خود بهره ببرند. در گذشته از گاو نر برای شخم زدن زمین و خرمن‌کوبی استفاده می‌کردند. امروزه اصطلاح گاوچاه (ga-o-chah) در گویش مردم جنوب به جای مانده که وسیله‌ای ابداعی برای آبیاری در مناطق کم آب است. پرورش گاو در میناب هنوز هم به صورت سنتی رواج دارد که علت این مسئله وجود پنجشنبه‌بازار میناب است که پرورش دهندگان گاو می‌توانند به راحتی دام خود را به فروش برسانند. با این حال یکی از برجسته‌ترین نژاد گاوی استان، گاو جاسکی است که احتمالاً از نژاد گاو سیستانی می‌باشد.

پرورش گوسفند در هرمزگان رونق چندانی ندارد و بیشتر گوسفندانی که در این استان وجود دارد متعلق به عشایر کوچ‌روست که از فارس و کرمان برای گذراندن زمستان وارد چراگاههای هرمزگان می‌شوند. با این حال به دلیل طبیعت خشک هرمزگان و سازگاری بز با این طبیعت، پرورش بز به میزان گسترده‌تری در استان رواج دارد که این مسئله بر پوشش گیاهی استان تأثیر منفی بجا می‌گذارد. چراکه بز به علت پوزۀ بلندش قادر است که حتی ریشۀ گیاهان را نیز در بیاورد و به دلیل اندام کشیده‌ای که دارد، شاخ و برگ درختان را بخورد. مهمترین گونۀ بز که در هرمزگان وجود دارد، بز تالی است. تالی دو گونه دارد. تالی جزیره‌ای که در قشم و برخی سواحل و جزایر هرمزگان نگهداری می‌شود و گفته شده حدود سیصد سال پیش، از عدن به این مناطق وارد شده است و گونۀ دیگر، تالی پاکستانی است که از طریق سیستان و بلوچستان وارد هرمزگان شده است. ویژگی بز تالی بازدۀ زیاد آن است. تالی هم از لحاظ مقدار شیری که می‌دهد و هم به لحاظ دو و حتی سه قلوزایی بر سایر دامهای استان برتری دارد. به ویژه که این حیوان با طبیعت منطقه نیز سازگار است. گسترش بیش از حد نژاد بز تالی که با پوزۀ بلند و کشیدۀ خود حتی ریشۀ علفها را از خاک بیرون می‌کشد، مهمترین تهدید برای پوشش گیاهی فقیر استان به شمار می‌رود.

پرورش مرغ و خروس نیز از دیرباز مورد توجه ساکنان منطقه بوده است. معروفترین گونۀ خروسی که در استان وجود داشت، خروش چابهاری و خروس لاری بود. یکی از دلایل پرورش این گونه خروس برای بازی و تفریح مردم بوده است. کروس جنگا (خروس جنگا یا جنگ دو خروس) چنان مورد توجه بود که پای ماجراجویان، دلالان و علاقه‌مندان به این مسئله را به چابهار می‌کشاند. در کنار خروس، مِرگ محلی (مرغ محلی) نیز از شهرت زیادی برخوردار بود. لذیذ بودن تخم و گوشت مرغ محلی به همراه سودی که از راه فروش آن عاید اهالی می‌شد باعث رونق پرورش آن شد. امروزه به دلیل گسترش مجتمع‌های مرغ پرورشی، تولید و پرورش مرغ و خروس محلی در حال فراموشی است. به دلیل نیاز به گوشت و تخم‌مرغ، مجتمع‌های پرورشی مرغ در مناطق مختلف استان، به ویژه در حاجی‌آباد، بندرعباس، خمیر و ... ایجاد شده است که دو نوع مرغ تخم‌گذار و گوشتی را تولید می‌کنند.

با دگرگون شدن زندگی اجتماعی مردمان جنوب به دلیل تحولات نوین، طبیعت و حیات وحش و زندگی اهلیان این استان نیز در معرض تحول و دگرگونی قرار گرفته است. انسان حاضر برای رفع نیازهایش از یک سو می‌کوشد تا در پی پاسخی تازه به منظور رفع تنگناهایش باشد. اما از سوی دیگر می‌کوشد تا صورت مسئله گذشته را پاک کند و به سرعت تکنولوژی نوین از کنار آن بگذرد. تا آنجا که دیگر نشانی از کجاوه و محمل شتربانان نیست و کشتی صحرا، بی محمل و بی کجاوه در صحرا رها شده است و تنها گاهی آوایی از آوازی برمی‌خیزد که: برخیز شتربان و بربند کجاوه ...

 

نتیجه‌

استان هرمزگان در جنوب ایران زمین قرار دارد که به استانهای کرمان، سیستان و بلوچستان، فارس و بوشهر محدود می‌شود. هرمزگان از جنوب به آبهای گرم خلیج‌فارس، تنگۀ هرمز و دریای مکران (عمان) می‌پیوندد. امابه این دریاها محدود نمی‌گردد. چرا که پاره‌های جغرافیایی جدا مانده از این استان، تشکیل جزایری را داده‌اند که از نظر تاریخی متعلق به خاک ایران هستند و بسیاری از این جزایر متعلق به استان هرمزگان می‌باشند.

پهنۀ طبیعی هرمزگان دنبالۀ ناهمواری‌های فلات ایران است که در این استان نیز امتداد یافته است. این شاخصه‌های طبیعی، استان هرمزگان را در پیوند با استانهای همجوارش قرار داده است. در گذشته این شرایط طبیعی بود که حد و مرز سیاسی را تعیین می‌کرد. چنانکه به عنوان مثال مرزهای ایران، از شمال به جیحون و از جنوب به خلیج‌فارس محدود می‌شد. در واقع، در دنیای کهن عوارض طبیعی مثل رودها، کوه‌ها، دریاها و بیابانها به عنوان سرحد مرزی در نظر گرفته می‌شد. مهمترین ویژگی این حدود این بود که اقوام و نژادهای همگون، تشکیل واحد سیاسی (قوم، قبیله، طایفه) مشخصي را می‌دانند که حول یک شاخصۀ طبیعی و اجتماعی _ ملت _ در حرکت بودند یا سکونت داشتند. اما با شکل‌گیری مفاهیم نوین در حوزۀ ادبیات سیاسی، بیشتر، مصلحتهای سیاسی بود که سرنوشت مرزها را تعیین می‌نمود. از اینروست که مشاهده می‌شود نژاد همگونی از انسانها که دارای تاریخ، عقاید، باورها و شاخصه‌های مشترکی هستند در کشورها و به لحاظ داخلی در استانهای متعدد پراکندگی دارند. بنابراین تقسیم‌بندی‌های نوین بدون در نظر گرفتن شاخصه‌های طبیعی، تاریخی و فرهنگی شکل گرفته است.

تحولات زمین‌شناسی که منجر به پیدایش خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز شده، استان هرمزگان فعلی را در موقعیت حساسی از جهان قرار داده است. بخصوص که خلیج‌فارس دارای منابع حیاتی انرژی از جمله نفت و گاز است که اقتصاد دنیای صنعتی به آن وابسته است. در این میان موقعیت طبیعی تنگۀ هرمز آنرا به یکی از حساس‌ترین آبراه‌های جهان مبدل ساخته است. تنگۀ هرمز خلیج‌‌فارس را از طریق دریای مکران (عمان) به اقیانوس هند متصل می‌کند. این مسیر طبیعی نقش مهمی در جابجایی کالا و خدمات بازرگانی، مهاجرتها، مناسبات فرهنگی و رویدادهای تاریخی ایفا نموده است.

موقعیت طبیعی استان هرمزگان نه تنها آن را به لحاظ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی از شرایط خاصی برخوردار ساخته است بلکه اقلیم خاصی نیز در این منطقه شکل گرفته است.

به لحاظ پوشش گیاهی اگرچه استان هرمزگان از مناطق فقیر ایران به شمار می‌رود، اما گونه‌های گیاهی متناسب با شرایط آب و هوایی منطقه از جمله گیاهان شورپسند، کوهپایه‌ای و ... در این استان پراکندگی دارند. رویش گیاهانی همچون حرا، لور، انبه و موز جغرافیای استان هرمزگان را به شبه قارۀ هند پیوند داده است. تا همان گونه که تاریخ و فرهنگ این مردمان با هم در ارتباط بوده ‌است، از نظر طبیعی نیز در پیوند باشند.

پوشش گیاهی هرمزگان به نوبۀ خود در زیست جانوری این استان تأثیر نهاده است. از آنجا که استان هرمزگان فاقد مناطق جنگلی است. لذا از جانوران بزرگ جثه نیز در این استان چندان خبری نیست و تنها به صورت اتفاقی است که مثلاً گونه‌هایی شبیه خرس دیده می‌شود. در واقع حیوانات بزرگ جثه‌ای که در این استان پراکنش دارند، شامل شتر و الاغ است که در بیابانهای استان به وفور یافت می‌شوند. در گذشته اسب نیز در این استان وجود داشته است که امروزه به دست فراموشی سپرده شده است. با این حال حیات وحش جانوران خشکی هرمزگان اگرچه به لحاظ کیفی تا حدودی متنوع است، اما به لحاظ کمی به دلیل عدم توجه به آن، بسیاری از این گونه‌ها در حال انقراض می‌باشند. اما هرچه که از خشکی به سمت دریا پیشروی شود، به ویژه در مناطق جنگلی حرا بر تنوع و تکثر زیستی جانوران افزوده می‌شود. بطوری که نه تنها جانوران بومی بلکه گونه‌های مهاجر نیز برای گذراندن دوران زمستانی از روسیه، اروپا و حتی آفریقا به این منطقه مهاجرت می‌کنند.

انسان که در ارتباط با محیط پیرامونش است، همواره کوشیده است که در هم سویی با طبیعت و همزیستی با برخی گونه‌های گیاهی و جانوری به سرببرد. شکل‌گیری نخلستانها، باغهای مرکبات، اراضی کشاورزی و زندگی دامپروری حاصل این انگیزۀ انسانی است.

با شکل‌گیری طبیعت مناسب برای زیست انسانی و مداخلۀ انسان در طبیعت، اندک‌اندک جغرافیای طبیعی حالت انسانی به خود گرفته، باورهای فرهنگی و مناسبات بازرگانی و سیاسی را دامن زده است که جغرافیای سیاسی و انسانی حاصل مداخلۀ انسان در طبیعت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 13:31  توسط غلامرضا زعیمی  | 

جغرافیای هرمزگان(بخش اول)

                       غلامرضا زعیمی

 

درآمد

استان هرمزگان با داشتن استقلال استانی، بخشی از سرزمین ایران است که بیشتر توسط حکومتهای محلی وابسته به دولت مرکزی ایران همچون حکمران محلی میناب و قشم در روزگار هخامنشیان و ملوک کیش قشم و هرمز به روزگار اسلامی و در برخی ازمنه در دوران معاصر نیز به عنوان جزئی از خاک استانهای همجوار (فارس و کرمان) به شمار می‌آمد. این استان دارای ویژگی‌های طبیعی چشمگیری است که آن را از سایر مناطق کشور متمایز می‌سازد. به لحاظ جغرافیایی، سرزمینی که امروزه هرمزگان نام دارد، از سه بخش متمایز از یکدیگر تشکیل شده است:

1_ پهنة خشکی: بخشی از ناهمواری‌ها و پستی و بلندی‌های فلات ایران است که شامل کوه، بیابان، دشت، جلگه و رودهایی است که سرمنشأ برخی از آنها در استان‌های فارس، کرمان و سیستان و بلوچستان می‌باشد.

2_ گسترة دریایی: استان هرمزگان در جوار دریای وسیعی قرار گرفته است که شامل دریای مکران (عمان)، تنگة هرمز و خلیج‌فارس می‌باشد. هر یک از این مناطق داراي شرایط خاص جغرافیایی، اقلیمی، تاریخی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، نظامی و استراتژیکی است.

3_ حوزة آبی _ خاکی: این حوزه شامل جزایری است که در خلیج‌فارس و محدودة تنگة هرمز قرار دارند، این جزایر جزء لاینفک خاک ایران و برخی از آنها به لحاظ تقسیمات کشوری جزء خاک هرمزگان به شمار می‌آیند. از مجموع جزایر واقع در این منطقه چهارده جزیره در حدودة استان هرمزگان واقع شده است که هفت جزیره در تنگة هرمز (شامل قشم، لارک، هنگام، هرمز، ابوموسی، تنب‌بزرگ و تنب‌کوچک) و هفت جزیره دیگر نیز (شامل کیش، هندرابی، شیدور يا شتور، سیری، فارور، فاروگان و لاوان) در خلیج‌فارس واقع شده است. البته چندین جزیرة کوچک نیز در این منطقه وجود دارد که بسته به جزر و مد دریا عیان و نهان می‌شوند.

پهنة خشکی و گسترة دریایی هرمزگان به وسیلة راه‌های ارتباطی با سایر مناطق کشور و همچنین جهان به ویژه حوزة مدیترانه، هند، شرق آسیا و چین در ارتباط است که از این گذرگاهها در خشکی به عنوان تنگ (دهخدا، 1343، ص 1020) و گدار، و در دریا با عنوان تنگه و آبراه، یاد می‌شود. این گذرگاه‌ها نقش مهمی در مهاجرت‌های تاریخی، انتقال باورهای فرهنگی و دینی، مبادلات کالاهای بازرگانی و لشکر کشی‌ها بر عهده داشته‌اند.

شرایط زیست محیطی هرمزگان پوشش گیاهی خاصی را در این منطقه به وجود آورده است. به لحاظ طبیعی، استان هرمزگان به علت ریزش کم باران و تبخیر زیاد و همچنین به خاطر نامناسب بودن خاک در بسیاری از مناطق آن، جزو نواحی نیمه خشک کشور به شمار می‌آید. با این حال گیاهان بومی منطقه در سازگاری با محیط زیست قرار دارند، حتی گونه‌های غیربومی مثل حرا ، لور و انبه خود را با شرایط آب و هوایی هرمزگان وفق داده‌اند. از سوی دیگر تلاش پردوام انسان در منطقه، بسیاری از مناطق بایر را به زمینهای کشاورزی و باغستانهای لیمو، نارنگی و پرتقال و همچنین نخلستان تبدیل کرده است و بدین سان مشاهده می‌شود که انسان در طبیعت دخالت مؤثر داشته است. از اینرو سازوکارهای طبیعی بر باورهای انسانی تأثیر نهاده اند و انسان از این همزیستی طبیعی بهره‌های فراوان برده است.

طبیعت هرمزگان شرایط را برای زیست انواع جانوران بومی و غیربومی نیز مهیا کرده است. سه گونه حیات جانوری در خشکی، ساحل دریا و آبهای خلیج‌فارس، تنگه هرمز و دریای مکران (عمان) شکل گرفته که شامل حیات وحش و گله‌های دامی اهلی است. از آنجا که این زیست جانوری در ارتباط با زندگی مردمان منطقه است، همچون زیست گیاهی باورهای فرهنگی بسیاری را بوجود آورده است.

جغرافیای طبیعی منطقه، محیطی بسیار مناسب برای زندگی فراهم کرده است. بنابراین، وقتی انسان به این منطقه پای می‌گذارد دیگر نمی‌تواند به آن سرزمین تنها به مفهوم صرف جغرافیای طبیعی اکتفا کند. چرا که با دخالت انسان در جغرافیا کم‌کم جامعه شکل گرفته و جامعه مناسبات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را گسترش داده و در مسیر زمان که تاریخ متولد شده است، هرمزگان را می‌توان زادگاه بخشی از جامعه در تاریخ ایران زمین دانست که کمتر به آن پرداخته شده است. بنابراین، پژوهش حاضر شاید بتوان پاره‌ای از مشکلات را مرتفع نماید. آنچه پژوهش پیرامون این منطقه را ضروری می‌نماید، دشواری زیستن در کناره خلیج‌فارس است که امروزه می‌توان از آن به عنوان یکی از پرمناقشه آمیزترین دریاهای جهان یاد کرد. علاوه بر تهدیدهای اقلیمی (توفان، زلزله، خشک سالی و ...) مسایل فرهنگی، تاریخی، سیاسی و نظامی این منطقه را نشانه گرفته‌اند. بنابراین، ضرورت دارد که ایران در کنار تقویت توان اقتصادی، سیاسی و نظامی خود مسایل فرهنگی، تاریخی و اجتماعی منطقه را نیز مدنظر قرار دهد. کتمان تاریخی، عدم توجه به مسایل فرهنگی و شرایط اجتماعی می‌تواند بحران جبران ناپذیری را بوجود آورد. زمین بوده است را بازشناسی _ بازسازی و سپس به بینندگان و مردم منطقه معرفی نماید. امید که پژوهش حاضر بتواند بخشی از رسالت خود را به انجام رساند.

 

1_ اقلیم هرمزگان

الف) پهنة خشکی

محدودة جغرافیایی که امروزه به نام استان هرمزگان شناخته شده است، در سال 1355ش به تصویب هیئت وزیران رسید. این تقسیم‌بندی جغرافیایی بنا به مقتضیات سیاسی طرح‌ریزی گردید، ولی تا پیش از آن چندین مرحله را طی کرده بود. چنانکه در سال 1346 ش نام استان ساحلی بنادر و جزایر خلیج‌فارس و دریای عمان مطرح شده بود. ویژگی عمدۀ این تقسیم‌بندی در نظر گرفتن یک خط ساحلی به موازات خشکی و دریا بود. استان مزبور که از سواحل دریای مکران (عمان) آغاز می‌شد، تنگۀ هرمز را طی می‌کرد و تا آخرین حد خاک ایران در کرانۀ غربی خلیج‌فارس پیش می‌رفت. بنابراین سواحل جنوبی کشور شامل استانهای سیستان و بلوچستان، هرمزگان و بوشهر فعلی، استان واحدی را تشکیل می‌دادند که همگی آنها در یک امر مشترک بودند و آن همجواری با دریا بود. هرچند اقوامی که در ساحل دریا سکونت داشتند به لحاظ تاریخی، فرهنگی و اجتماعی متفاوت بودند. در سال 1339 ش نیز این خطه به عنوان فرمانداری کل بنادر و جزایر دریای عمان مطرح شده بود.

یکی از دشواریهای مرزبندی سیاسی قرون جدید در نظر نگرفتن بافتهای فرهنگی _ تاریخی و تنها توجه به وجوه سیاسی یا به عبارت بهتر «مصلحت سیاسی» است که دولتهای اخیر بیشتر در پی حفظ آن بوده‌اند. در سطح خارجی به دلیل نفوذ سیاسی دولت بریتانیا در قرون متمادی بر این منطقه، دولت مزبور کوشید تا پس از خروج از خلیج‌فارس در سال 1349ش/ 1970 م که ناشی از مشکلات مالی این کشور پس از جنگ دوم جهانی بود، اختلاف میان دولت‌های منطقه را تشدید نماید. از اینروست که به اختلافات مرزی در حاشیۀ خلیج‌فارس دامن زده شد. چرا که مرزبندیهای نوینی که شکل گرفته بود، فاقد وجاهت تاریخی _ فرهنگی بود. مهمترین این اختلافات مرزی، میان ایران و عراق، ایران و امارات متحدۀ عربی، عراق و کویت، عربستان و یمن و ... پدید آمد. بنابراین دولتهای منطقه در سطح روابط خارجی خود با مشکلات فراوانی روبرو شدند که جنگ اول و دوم خلیج‌فارس بیانگر این مسئله بود. آنچه که مشکلات دولتهای منطقه را تشدید می‌کند به ویژه در کشورهایی که دارای اقلیتهای قومی هستند، این است که همین روال در درون مرزهای داخلی نیز ساري گشته است. در واقع حکومتهای منطقه به جای پیوند دادن گروه‌های قومی با دولت مرکزی، کار را به جایی رساندند که وجود این گروهها را تهدیدی برای ساختار سیاست مرکزی دانستند. این واهمه به خاطر این بود که این دولتها به حقوق آنان توجه نکردند و از آنجا که به دلیل مرزبندیهای نوین استعماری، اقوام بزرگ منطقه در میان کشورهای مختلف تقسیم شده بودند، این مسئله بر هراس دولتها می‌افزود. از اینرو دولتها همواره می‌کوشیدند که انسجام قومیت‌ها را در درون نیز بشکنند و در تقسیم‌بندی استاني، آنها را در استانهای مختلف توزیع نمایند.

تا پیش از شکل‌گیری اصول سیاست نوین، بیشتر شرایط طبیعی _ جغرافیایی و تاریخی _ فرهنگی و حتی قومی بود که نحوۀ شکل‌گیری مرزها را مشخص می‌کرد. چنانکه مرزهای طبیعی ایران همان ایران زمین تاریخی است که براساس شرایط جغرافیایی (از شمال به جیحون و دریای مازندران، از جنوب به خلیج‌فارس و دریای مکران (عمان)، از شرق به سند و بلندیهای پامیر و از غرب تا دجله و فرات گسترده بود که البته مرزهای فرهنگی ایران این منطقه را در می نوردید.

در دوران پهلوی قسمت شرقی هرمزگان جزو استان هفتم(کرمان) و بخش غربی آن جزو استان هشتم(فارس) در نظر گرفته شد. استان هشتم از 11 شهرستان، 39 بخش، 160 دهستان و 5773 آبادی تشکیل شده بود که جمعیت 1175500 نفری را شامل می‌شد. (سازمان جغرافیایی کشور، 1355، صص 8_1). بندر عباس با 5 بخش،20 دهستان و 639 آبادی و جمعیتی در حدود 201000 نفر یکی از شهرستانهای این استان به شمار می‌رفت. در حالی که بندر‌لنگه، گاوبندی و بستک فعلی بخشی از استان هفتم (فارس) به شمار می‌رفت که دارای 8 شهرستان، 32 بخش، 154 دهستان، 2924 آبادی و 1290200 نفر جمعیت بود. از آنجا که در دوران رونق و شکوه لارستان قدیم، حکمرانان محلی آن بر سرزمینهای اطراف به ویژه بخشهای وسیعی از هرمزگان فعلی فرمانروایی داشتند، پیوند تاریخی _ فرهنگی میان مردم مناطق شمال غربی هرمزگان با لار وجود داشت که این مسئله  روند تقسیم‌بندی مزبور را تا حدودی توجیه می‌نمود.

از آنجا که طی دوران‌های مختلف تاریخی، حکمرانان محلی فارس و کرمان در رقابت با هم به سر می‌بردند، به ویژه در دورانهایی که قدرت مرکزی ضعیف یا فروپاشیده بود، هر دو ایالت قدیم می‌کوشیدند تا حدود جغرافیایی خود را توسعه داده و به دریا دسترسی داشته باشند. شاید بنا به همین ذهنیت تاریخی بود که اراضی هرمزگان فعلی به طور برابر میان دو استان همجوار تقسیم گردید.

 

کوههای استان در واقع شاخۀ فرعی سلسله جبال زاگرس هستند که از هرمزگان می‌گذرند. معروفترین این کوهها عبارتند از: کوه شو (شب) در بندر لنگه، کوه فارغان و کوه گنو در بندر‌عباس، کوههای گُرُم و زندان در رودان و کوههای بشاگرد درمنطۀ بشاگرد که همچون حلقه های بهم پیوستۀ زنجیر، سلسله جبال زاگرس را به جنوب شرقی (یعنی کوههای مکران) پیوند می‌دهد. این کوهها هرچه از سمت شمال غربی به جنوب شرقی پیش می‌روند، از ارتفاع آنها کاسته میشود. چنانکه کوه شو در بندرلنگه (حاشیۀ شمال غربی استان) دارای 3681 متر ارتفاع، کوه گنو در حاشیۀ مرکزی هرمزگان (شمال غربی بندر عباس) دارای 2347 متر ارتفاع، کوههای بشاگرد با 2046 مترارتفاع و کوههای گُرُم و زندان در رودان با ارتفاع کمتر از 2000 متر به تدریج سیر نزولی خود را طی می‌کنند تا اینکه سرانجام یا به تپه ماهورهایی تبدیل می‌شوند که ارتفاع چندانی ندارند و یا اینکه سر از آب دریا درمی‌آورند که وجود صخره‌ها در کف خلیج‌فارس  و تنگۀ هرمز و حتی برخی جزایر منطقه، ادامۀ همان کوهها می‌باشد که از خشکی جدا شده و راه دریا را پیش گرفته‌اند.

کوههای هرمزگان نقش مهمی در ریزشهای جوی منطقه دارند. اما از آنجا که این کوهها عموماً از مواد گچی، آهکی و کانونهای نمکی تشکیل شده‌اند به نوبۀ خود نقش مهمی در شوری آب استان ایفا می‌کنند. به دلیل فعالیت تکتونیک صفحه‌ای زمین، برخی از این کوهها دارای چشمه‌های آب گرم هستند.

 

رودهای هرمزگان نیز دارای دو نوع سرچشمه‌اند. برخی رودها از همین استان مایه می‌گیرند و برخی دیگر ادامۀ جریانی هستند که از استانهای همجوار (کرمان و فارس) سرچشمه می‌گیرند. چنانکه رودخانۀ شورآبین که در شهرستانهای بندرلنگه و بندرعباس جریان دارد از کوههای سیاه‌گچ در حومۀ لار (20 کیلومتری جنوب شرقی لار) سرچشمه می‌گیرد و وارد هرمزگان می‌شود. رودخانۀ دایمی دیگر استان هرمزگان رود کل است که از شهرستان داراب فارس سرچشمه می‌گیرد و پس از گذشتن از دهستان طارم حاجی آباد وارد بخش فین می‌شود و در آنجا با رود شور آبین در هم آمیخته و وارد تنگة خوران _ حد فاصل میان خمیرو لافت قشم_ می‌شود. سرچشمة رود مهران نیز کوه هفجن در دهستان تراکمه _  189 کیلومتری غرب لار _ است که پس از گذشتن از بستک و پیوستن به چند رود و ریزابه به تنگة خوران (خوریان) وارد می‌شود. سرچشمة رود های میناب و رودان نیز در استان کرمان _ کوه سروستان در دهستان کلا شگر در 84 کیلومتری غرب شهر کهنوج و 69 کیلومتری جنوب باختری شهر جیرفت _  است که از کهنوج و رودان می گذرد و وارد سد استقلال میناب می‌شود. بنابراین بخش بزرگی از جغرافیای هرمزگان ادامة عوارض طبیعی زمین است که از استانهای همجوار به سمت هرمز گان کشیده شده است.

پهنه خشکی هرمزگان شامل شهرستانهای کرانه ای(جاسک،سیریک،میناب،بندرعباس،بندرخمیر،بندرلنگه و گاوبندی(پارسیان) و پس کرانه ای(رودان،حاجی آباد و بستک) می باشد.

 

ب) گسترة دریایی

استان هرمزگان از سمت جنوب به آبهای خلیج‌فارس ، تنگة هرمز و دریای مکران (عمان) محدود می‌شود. دریای جنوبی ایران در واقع پیشرفتگی آب در خشکی است كه به علت تحولات زمين كه منجر به جدايي قاره‌ها از يكديگر شده و خشكي شبه جزیرة عربستان از فلات ایران جدا گردیده است. آبهای اقیانوس هند و رودخانه‌های اروندرود، کارون و رودخانه‌هایی که از بوشهر و هرمزگان به خلیج‌فارس می‌ریزند، باعث پدید آمدن آن شده است. واقعیتی که به وضوح قابل مشاهده است پیشروی خشکی ساحل جنوبی ایران به سمت خلیج‌فارس است. این مسئله به دلیل وجود رودهایی است که به خلیج‌فارس می ریزند. این رودها حاوی رسوباتی هستند که وارد این دریا می‌شوند. وجود سیلابهای زمستانی که حاوی گل و لای فراوانی هستند و ورود آنها به آبهای خلیج‌فارس و تنگۀ هرمز نیز از عوامل مؤثر در این پیشرفتگی خشکی در دریا به شمار می‌آیند،

 

خلیج‌فارس

تحقیقات به عمل آمده در زمینۀ جغرافیای تاریخی نشان می‌دهد که خلیج‌فارس در گذشته به مراتب وسیع‌تراز حوزۀ فعلی آن بوده است. از پژوهشهای جدید چنین برمی‌آید که این دریا بر اثر تحولات تکتونیکی زمین در اواخر دورۀ پلیوسن _ اواخر دورۀ سوم زمین‌شناسی _ شکل گرفت و در روزگاران کهن تا حوالی شهر شوش ادامه داشته است. بنا به این دیدگاه، خلیج‌فارس بخشی از اراضی خوزستان فعلی تا لرستان را می‌پوشانیده است. چنانکه دجله و فرات مستقیماً به این دریا وارد می‌شدند و در آن زمان شط‌العرب فعلی شکل نگرفته بود. بنابراین استانهای فعلی لرستان، بوشهر و بخشهای وسیعی از هرمزگان در زیر آب قرار داشت. با پدیدار شدن خشکی بزرگ، اندک‌اندک مناطق کوهستانی این استان سر از آب درآوردند. لذا نخستین تمدن‌ها در این مناطق شکل گرفت که می‌توان به بادافشانی‌های رودان، اشکفت‌های بندر لنگه و پتوهای بستک و تاروه‌ای‌ها (طارمی‌ها) حاجی آباد اشاره کرد.

وسعت فعلی خلیج‌فارس چیزی در حدود 232850 کیلومتر مربع است. این گستردگی تقریباً نصف دریای مازندران (خزر) است که دارای وسعتی در حدود 438000 کیلومتر مربع است. (مستوفی، 1342، ج 1، ص 1) خلیج‌فارس  به دو استان هرمزگان و بوشهر و از طریق اروند رود به استان خوزستان محدود می‌شود. بنابراین طول خلیج‌فارس از اروند تا خط فرضی بستانه _ دبی که این خلیج را از تنگۀ هرمز جدا می‌سازد، در نظر گرفته شده است و عرض آن نیز از یکصد و هشتاد تا دویست و پنجاه کیلومتر متغیر است. حداکثر عمق آب در این دریا به ندرت از هفتاد و سه متر تجاوز می‌کند. در حالی که در دریای مکران (عمان) ژرفای آب به 3694 متر می‌رسد. در واقع آنچه که بر اهمیت خلیج‌فارس به لحاظ جغرافیای طبیعی افزوده است، ارتباط با اقیانوس هند از طریق تنگۀ هرمز و دریای مکران (عمان) می‌باشد.

 یکی از مهمترین ویژگیهای خلیج‌فارس شوری بیش از حد آب آن است که این مسئله به دلیل تبخیر فراوان و همچنین سرازیر شدن رودخانه‌های آب شور به این دریا می‌باشد. این ویژگی خلیج‌فارس موجب شده است تا زیردریایی‌هایی که در این دریا تردد دارند به راحتی توسط هواپیماهای شناسایی، ردیابی شوند. چرا که شوری آب، امواج مغناطیسی را به سرعت منتقل می‌کند. (حافظ‌نیا، 1371، ص 179)

ویژگی عمدۀ دیگر خلیج‌فارس پدیدار شدن منابع عظیم نفتی در این دریا است که نتیجۀ ته‌نشین شدن رسوبات از دورۀ پرمین تا دورۀ میوسن و تغییرات شیمیایی و بیوشیمیایی است. (کیهان، 1342، ج 1، ص 12)

حوزۀ آبی استان هرمزگان نیز همچون حوزۀ خشکی آن ادامۀ پیشرفتگی طبیعی است که از اقیانوس هند آغاز و به ساحل غربی خلیج‌فارس محدود می‌گردد. نقشۀ تاریخی هکاتوس _ جغرافیدان یونانی (500 ق.م) _ به خوبی این پیشرفتگی را نشان داده است. (مؤسسۀ جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب، 1353، ص 7)

 

تنگۀ هرمز

تنگۀ هرمز آبراهی است که خلیج‌فارس را به دریای مکران (عمان) پیوند می‌دهد. این تنگه علاوه بر نقش طبیعی و جغرافیایی عهده‌دار نقش سیاسی _ استراتژیک و تاریخی _ فرهنگی نیز بوده است. پیدایش تنگۀ هرمز نتیجۀ جابجایی پوستۀ جامد زمین است. دیدگاه غالب در عرصۀ زمین‌شناسی چنین عنوان میکند که در روزگاران بسیار دور، قاره‌ها به هم چسبیده و در واقع پوستۀ جامد زمین همچون قارۀ واحدی بود که تا دورۀ پرکامبرین (حدود 500 میلیون سال پیش) ادامه داشت. به دلیل ترک خوردن این پوستۀ جامد و جدا شدن قاره‌ها از یکدیگر، اقیانوسها شکل گرفتند. به دنبال این تحولات زمین‌شناسی دو دریای بزرگ در جنوب فلات ایران شکل گرفت که یکی خلیج‌فارس و دیگری دریای مکران (عمان) بود. اما باریکه‌ای از خشکی، این دو دریا را از هم جدا می‌ساخت. تا اینکه در حدود سی و پنج میلیون سال پیش، در ادامۀ دورۀ سوم زمین‌شناسی، شکستگی بزرگی میان خلیج‌فارس و دریای مکران (عمان) پدید آمد. از آنجا که این شکستگی در حال گسترش بود، بر وسعت آبراهی که این دو دریا را به هم پیوند می‌داد، افزوده شد و بدینسان تنگۀ هرمز فعلی شکل گرفت. از اینجا بود که دماغۀ عمان (رأس المسندم) از خشکی بندرعباس و میناب جدا شد و تنگۀ هلالی شکلی پدید آمد که نشانگر پیشرفتگی آب در خشکی در ساحل شمالی (ایران) و پیشرفتگی خشکی در آب، در ساحل جنوبی (عمان) می‌باشد.

یکی از عوامل مؤثر در شکل‌گیری این تنگه، شدت امواج اقیانوس بود که از جانب دریای مکران (عمان) به سمت باریکۀ خشکی یاد شده، وارد می‌شد و فشار امواج خلیج‌فارس نیز این مسئله را تشدید می‌کرد. بر اثر فشار این امواج آن بخش از پوستۀ زمین که نازک‌تر و نرم‌تر بود، اندک‌اندک شسته شد و لايه‌های سخت‌تر تشکیل جزایری را دادند که امروزه در تنگۀ هرمز باقی مانده‌اند. البته مناطقی نیز وجود دارد که بسته به جزر و مد دریا، گاهی روی آب نمایان هستند و گاهی نیز به زیر آب فرو می‌روند. چنین مناطقی محل خوبی برای صید ماهی با روش سنتی مشتایی است بدین روش که صیادان در هنگام پائین رفتن آب دامگاه خویش را برقرار می‌نمایند و با بالا آمدن آب، ماهیان در تور ماهی‌گیری وارد می‌شوند و سرانجام با پائین رفتن مجدد آب، در آن دامگاه می‌مانند. کف تنگۀ هرمز صخره‌ای است و در برخی مناطق لایه‌های گلی و ایوانهای مرجانی به همراه ماسه‌های سفت و خرده سنگ نیز دیده می‌شود. عمق تنگۀ هرمز در مسیر شمالی _ جنوبی نیز متفاوت است. در حاشیۀ جنوبی تنگۀ هرمز ژرفای آب به مراتب بیشتر از جانب شمالی آن است. بنابراین در حالی که در مجاورت جزیرۀ لارک حداکثر ژرفای آب سی و شش متراست، این عمق در مجاورت جزیرۀ المسندم به یکصد و چهل و چهار متر می‌رسد. از بعد دیگر نیز در حالی که متوسط عمق آب در جانب غربی تنگۀ هرمز یعنی در مجاورت خلیج‌فارس به بیست و پنج متر و به ندرت به هفتاد و سه متر می‌رسد، در جانب شرق تنگۀ هرمز، یعنی مجاورت دریای مکران (عمان) ژرفای آب به مراتب بیشتر است. از این رو کشتی‌های اقیانوس‌پیما، کشتی‌های غول‌پیکر حمل نفت و ناوگان جنگی به راحتی تا دهانۀ تنگۀ هرمز پیش می‌آیند اما به محض ورود به تنگۀ هرمز ناگزیرند برای گریز از برخورد با صخره‌ها و به گل نشستن از مسیرهای تفکیک تردد که در تنگة هرمز طرح‌ریزی شده است، عبور نمایند.

ژرفای اندک تنگۀ هرمز موجب شده است که نظارت بر عبور و مرور کشتی‌ها و نفتکش‌های بزرگ‌تر مورد توجه دولتهای ساحلی، به ویژه ایران قرار گیرد. طرح تفکیک تردد کشتی‌ها درابتدا متمایل به سوی آبهای ساحلی عمان بود اما این کشور به دلیل مشکلات داخلی از جمله احتمال خطر خرابکاری توسط شورشیان ظفار و همچنین به دلیل عوامل طبیعی از جمله وجود صخره‌های فراوان در زیر آبهای ساحلی این کشور، نظارت بر طرح‌های تفکیک را به دولت ایران سپرد و مسیرابتدایی طرح تردد نیز عوض شد. به طوری که در حال حاضر مسیر ورودی طرح مذکور به سمت ایران و مسیر خروجی آن در محدودۀ آبهای ساحلی کشور عمان است، اما ایران پذیرفته است که به طور کامل بر طرح مذکور نظارت داشته باشد.

در مورد طول تنگۀ هرمز نیز دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. در تعریف اولیه که از تنگۀ هرمز به عمل آمده بود، یک مسیر یکصد و هشتاد و هفت کیلومتری یعنی آبهای میان خط فرضی رأس کوه (درجاسک) تا رأس‌الدبه (دیبه) در فجیرۀ عمان و آبهای حدفاصل جزیرۀ هنگام و رأس‌الشیخ مسعود و خصب در عمان به عنوان طول تنگۀ هرمز در نظر گرفته شده بود که بر طبق تعریف نوین، خط فرضی جانب غربی تنگۀ هرمز تا آبهای حدفاصل بستانه در بندر لنگه و بندر شارجه در کشور امارات متحدۀ عربی ادامه دارد. (زعیمی، 1383، ص 6) طول فعلی تنگۀ هرمز سیصد و ده کیلومتر در نظر گرفته شده است. بنابراین تنگۀ هرمز از طرف شمال به خاک ایران و از طرف جنوب به سرزمین عمان و امارات متحدۀ عربی محدود می‌شود.

عرض تنگۀ هرمز نیز در مناطق مختلف متفاوت است. بیشترین اندازۀ عرض تنگه در جانب غربی آن یعنی خط فرضی بستانه (در بندر لنگه) تا بندر دبی، هشتاد و یک مایل (حدود یکصد و پنجاه کیلومتر) است. این حد در جانب شرقي تنگۀ هرمز یعنی خط فرضی رأس کوه (درجاسک) تا رأس‌الدبه در امارت فجیره، نود و شش کیلومتر (پنجاه و دو و نیم مایل) است. کوتاه‌ترین حدعرضی تنگۀ هرمز از جزیرۀ لارک تا جزیرۀ قوئین کبیر (در عمان) حدود سی و هشت کیلومتر (بیست و نیم مایل) است. در بخش میانی تنگۀ هرمز نیز فاصله بین نخل ناخدا (در بندرعباس) تا شمال رأس‌المسندم، حدود نود كيلومتر است. اين عرض جغرافيايي، خشكي ايران را از رأس‌المسندم و به طور کلی ساحل عمان و امارات متحدۀ عربی جدا می‌سازد.

عرض تنگۀ هرمز نقش تعیین‌کننده‌ای در رژیم حقوقی آن دارد. در مناطقی که عرض تنگه زیاد است، طبیعتاً تعیین رژیم حقوقی آن آسان‌تر از مناطقی است که دارای عرض کمتر از بیست و چهار مایل است. چرا که طبق قوانین بین‌المللی که مورد پذیرش کشورهای ساحلی منطقه نیز قرار گرفته است، هر کشور ساحلی دارای دوازده مایل آبهای داخلی می‌باشد. این آبهای داخلی به وسیلۀ خط فرضی با عنوان «خط مبدأ» مشخص می‌گردد. دولتهای ساحلی خط مبدأ را با توجه به شرایط جغرافیایی ساحل خود تنظیم می‌کنند. بدین ترتیب که خط پست‌ترین حد جزر آب دریا (حد بهاری) که به علت فعل و انفعالات نجومی، دریا بیشترین میزان جزر را داراست، در نظر می‌گیرند و به موازات این خط مبدأ ساحلی تا فاصله دوازده مایل دریایی (حدود بیست و دو کیلومتر) را به عنوان آبهای ساحلی خود مشخص می‌کنند. در سواحل پرجزیره، خط مبدأ از قسمت انتهایی جزایر به سمت دریا در نظر گرفته می‌شود. به عنوان مثال به رغم اینکه جزایر سه گانه (ابوموسی، تنب بزرگ و کوچک) که جزو لاینفک خاک ایران است، در فاصلۀ زیادی از بدنۀ اصلی کشور قرار دارند، با این حال خط مبدأ آبهای ساحلی (دریای ساحلی) ایران به جای اینکه از ساحل بندرعباس در نظر گرفته شود، از این جزایر مشخص شده است. بنابراین، بخشهای وسیعی از تنگۀ هرمز، خلیج‌فارس جزو آبهای داخلی ایران به شمار می‌رود.

مهمترین ویژگی این منطقۀ دریایی (آبهای ساحلی)، اهمیت سیاسی و استراتژیکی آن است. چرا که دولتهای ساحلی در این قسمت از دریا حق حاکمیت مطلق دارند و می‌توانند در مواقع ضروری که مورد تهدید قرار می‌گیرند، آبهای خود را بر روی کشتي‌‌ها و ناوگان جنگلی دول متخاصم و حتی سایر کشورها، به بهانۀ حفاظت از امنیت ملی، ببندند. در شرایط عادی نیز ناوگان کشورهای خارجی بدون هماهنگی قبلی، حق عبور و مرور از این منطقه را ندارند و طبق قوانین و مقررات بین‌المللی به محض ورود به چنین مناطقی می‌بایست حضور خود را به کشور ساحلی اعلام نمایند.

به لحاظ طبیعی مشکل عمده‌ای که در تعیین خط مبدأ ساحلی به موازات دوازده مایل در تنگۀ هرمز وجود دارد، در حد میانی آن است. یعنی حدفاصل ساحل جنوبی جزیرۀ لارک تا ساحل شمالی جزیرۀ قوئین کبیر که این فاصله چیزی در حدود بیست و نیم مایل است. از آنجا که در این منطقه سه و نیم مایل کسری آبهای ساحلی وجود دارد، دو کشور ایران و عمان، طبق توافق به عمل آمده، پذیرفته‌اند که حد واسط و محل تداخل آبهای دریایی سرزمین‌شان را به عنوان خط مبدأ در نظر بگیرند. در آن صورت سهم هر کدام کمی بیش از ده مایل دریایی خواهد بود. بنابراین، خط مبدأ ایران در تنگۀ هرمز از خط جزر بهارۀ جنوب جزیرۀ لاوان تا جنوب جزیرۀ هنگام و سپس از جنوب جزیرۀ لارک و شرق جزیرۀ هرمز به فاصلۀ دوازده مایل دریایی می‌گذرد و به شرق بندر عباس _ حوالی مصب رودخانۀ حسن لنگی _ ختم می‌گردد. از آنجا که جزایر ابوموسی، تنب بزرگ و کوچک نیز به لحاظ تاریخی، جغرافیایی، سیاسی و فرهنگي جزء ایران است، بنابراین تا شعاعی از این جزایر، جزو دریای ساحلی ایران به شمار می‌رود.

تنگۀ هرمز دارای دو ساحل شمالی و جنوبی است که ساحل شمالی آن (خاک ایران) به مراتب حاصلخیزتر از ساحل جنوبی (امارات متحدۀ عربی و عمان) است. تمامی رودهای دائمی که به تنگۀ هرمز می‌ریزند در ساحل شمالی آن قرار دارند. به عبارتی ساحل جنوبی تنگۀ هرمز فاقد رودخانۀ دائمی است. همین علت ساحل شمالی آبادتر و سرسبزتر از ساحل جنوبی آن است.

دلایل متعددی را می‌توان در اهمیت تنگۀ هرمز برشمرد: نخست اینکه به لحاظ جغرافیایی و طبیعی تنگۀ هرمز، خلیج‌فارس را که دریای نیمه‌بسته‌ی است، به آبهای آزاد دریای مکران (عمان) و اقیانوس هند پیوند می‌دهد. چه بسا اگر تنگۀ هرمز نمی‌بود، خلیج‌فارس به سان مردابی، راکد می‌ماند و به تدریج خشک می‌شد و جای آن را کویری همچون کویرلوت می‌گرفت. (حمیدی، 1368، ص 232) چراکه میزان آبی که از طریق شط‌العرب و سایر رودهای دائمی منطقه به خلیج‌فارس می‌ریزد به مراتب کمتر از میزان تبخیر آب در این دریا است. بنابه تحقیقات به عمل آمده، میزان ورودی آب به خلیج‌فارس در هر ثانیه سیصد متر مکعب است، در حالی که در هر ثانیه یکهزار و پانصد متر مکعب آب از خلیج‌فارس تبخیر می‌شود. (زعیمی، 1383، ص 113) از سوی دیگر به دلیل گل و لای موجود در رودخانه‌هایی که به خلیج‌فارس می‌ریزند هر ساله از پهنۀ آن کاسته می‌شود. سرانجام اینکه اگر تنگۀ هرمز نبود با ورود پسابهای صنعتی و آلودگیهای نفتی که عموماً کشورهای حاشیۀ خلیج‌فارس به ویژه ایران، ناتوان از جلوگیری آن هستند، این دریا به یک فاضلاب بزرگ در منطقه تبدیل می‌شد.اما وجود تنگۀ هرمز باعث می‌شود که هم میزان آب تبخیری این خلیج از طریق دریای مکران (عمان) تأمین شود و هم اینکه خلیج‌فارس از گزند طوفانهای دریایی بزرگ در امان بماند. لذا خلیج‌فارس نسبت به دریاهای آزاد محلی امن‌تر برای تردد و توقف شناورهای دریایی است.

از لحاظ تاریخی و فرهنگی نیز می‌توان گفت که تنگۀ هرمز نه تنها خلیج‌فارس را به آبهای آزاد بین‌المللی پیوند می‌دهد، بلکه این تنگه پل ارتباطی میان تمدنهای بین‌النهرین، هند، شرق دور و تمدنهای ساحل مدیترانه در دوران کهن و رابط شرق و غرب در عصر نوین است.

به لحاظ اقتصادی وجود منابع نفتی و سنگهای معدنی و همچنین وجود زیستگاههای پرورش صدف، میگو، ماهی و ... در این تنگه و همچنین اهمیت ترانزیتی تنگۀ هرمز آن را به یکی از پرترددترین مسیرهای آبی جهان مبدل ساخته است. به طوری که در هر دوازده دقیقه یک کشتی بزرگ و در هر دقیقه تعداد زیادی قایق کوچک در این تنگه تردد می‌کنند که کار نقل و انتقال کالاهای تجاری، نفت، گاز و مسافر را در مسیرهای کوتاه و بلند عهده‌دار می‌باشند.

به لحاظ استراتژیک نیز تمامی قدرتهای عهد کهن و عصر نوین به این تنگه نظر داشته و دارند. عیلامیان، مادها، پارسها، پارتها، اسکندر و جانشینان وی و ساسانیان کوشیده‌اند تا بر این منطقه نظارت داشته باشند. در دورۀ اسلامی نیز به ویژه از دورة صفویه به دلیل رونق سواحل و جزایر تنگۀ هرمز بخصوص جزیرۀ هرمز که آوازۀ آن در همه جا پیچید، دول استیلاگر را به سوی خود کشاند. چرا که تنگۀ هرمز دروازۀ خلیج‌فارس به شمار می‌آید.

 

دریای مکران (عمان)

بخشی از پهنۀ خشکی هرمزگان با دریای مکران (عمان) پیوند دارد. علت نامگذاری این دریا برگرفته از نام قوم مکرانی است که سالها پیش از مهاجرت آریاییان به این سرزمین در جنوب شرقی مرزهای این کشور سکونت و تا جنوبیترین مناطق فعلی ایران یعنی استان هرمزگان تسلط داشتهاند. در اینکه نام دریای مکران از قوم مکرانی گرفته شده است، شکی نیست. اما اینکه این قوم نامشان را از کجا گرفته‌اند، اختلاف نظر وجود دارد. به نظر می‌رسد که این قوم نام خود را از محیط پیرامونشان گرفته باشند. چرا که در گویش محلی مک به معنی نخل است (که در هرمزگان مگ یا مغ خوانده می‌شود) و کوران به معنی رودخانه. از آنجا که این منطقه دارای درختان نخل و رودهای فصلی و دائمی است، احتمالاً نام این قوم از محیطی گرفته شده که دارای نخل و رودخانه بوده و سپس این نام به دریای مجاور نیز نسبت داده شده است. چرا که سنت نامگذاری دریاها بر این مبناست که اقوام ساکن در ساحل دریا نام خود را به دریای مجاور اطلاق می‌کردند. مثل دریای پارس و دریای مازندران. دریای مکران به لحاظ تقسیم‌بندی دریاها دارای چند منطقه است:

الف_ آبهای ساحلی ایران که از ساحل ایران تا خط مبدأ دریایی به شعاع دوازده مایل دریایی (حدود بیست و دو کیلومتر) امتداد دارد.

ب _ دریای سرزمینی که از خط مبدأ دریایی تا شعاع دوازده مایل امتداد دارد و انتهای دریای سرزمین در حدود بیست و چهار مایل دریایی (چهل و هشت و نیم کیلومتر) از ساحل ایران فاصله دارد. تا این شعاع از ساحل، کشور ایران حاکمیت مطلق و انحصاری دارد و کشتی‌های خارجی موظف به عبور ممتد و بدون توقف هستند.

ج_ منطقۀ نظارت که به منطقه مجاور نیز موسوم است و شعاع این منطقه نیز دوازده مایل دریایی است که از انتهای حد دریای سرزمینی آغاز می‌شود. در این منطقه دولت ساحلی دارای حقوق محدودتری در مقایسه با آبهای ساحلی و دریای سرزمینی است.

در فراسوی این سه منطقه دریایی، منطقۀ انحصاری‌–‌اقتصادی(Exclusive Economic zone)  و آبهای آزاد قرار دارد. از آنجا که دریای مکران (عمان) به اقیانوس هند می‌پیوندد، بخشهایی از آن جزو آبهای آزاد بین‌المللی شناخته شده است.

به دلیل پیشرفتگی آبهای دریای مکران (عمان) در خشکی ایران چندین خلیج کوچک در محدودۀ این دریا شکل گرفته که از آن جمله می‌توان به خلیج جاسک اشاره کرد که یکی از مهمترین ویژگی‌های این خلیج، وجود سواحل صخره‌ای آن می‌باشد. در نامگذاریهای نوین که استعمارگران در آن دست دارند، نام این دریا تغییر یافت. ابتدا سرپرسی سایکس آن را دریای عربستان نامید. (سایکس، 1343، ص 29) و سپس به دریای عمان تغییر نام یافت. البته عمان به لحاظ تاریخی و فرهنگی در پیوند با سرزمین ایران بوده و بنا به تقسیم‌بندی‌های نوین استعماری از ایران جدا شده است. عمان در ادب فارسی به معنی «مجمع همۀ گوهرهاست». (موسوی گرمارودی، 1368، ص 605) برخی شاعران چون عمان سامانی تخلص شعری خویش و عده‌ای نیز قصاید خود را عمان نام نهاده‌اند. در گلشن راز شبستری آمده است که:

                                 شنیدم من که اندر ماه نیسان       صدف بالا رود از بحر عمان

 

ج: حوزۀ جزیره ای

استان هرمزگان در مجموع دارای 14 جزیره کوچک و بزرگی است که این جزایر از ابعاد مختلف قابل بررسی و تقسیم‌بندی می‌باشند:

نخست؛ به لحاظ زمین‌شناسی، این جزایر باقی ماندۀ خشکی بزرگی هستند که تا آغاز دورۀ سوم زمین‌شناسی_حدود سی وپنج میلیون سال پیش _ خلیج‌فارس را از دریای مکران (عمان) جدا می‌ساخت. این جزایر به دلیل اینکه دارای بافت سفت و سخت‌تری بودند، باقی ماندند. مثل جزیرۀ قشم که برخی صاحبنظران معتقدند این جزیره در ابتدا شبه‌جزیره‌ای بوده که با خشکی ایران در پیوند بوده است اما امروزه از طریق تنگۀ خوریان از بدنۀ اصلی کشور جدا شده است. تعدادی دیگر از جزایر استان نیز گنبدهای نمکی برآمده از دل دریا هستند که حالت طاقدیسی دارند، مثل جزایر تنب بزرگ و کوچک و لارک که در واقع حاصل فعالیتهای تکتونیکی تشکیلات نمکی هستند و عموماً سطح آنها شن‌زار و خشک است. و سرانجام دستۀ سوم جزایری هستند که صخره‌ای می‌باشند. این سلسله جزایر در حاشیۀ جنوبی تنگۀ هرمز به ویژه در مجاورت دماغۀ رأس‌المسندم عمان دیده می‌شوند. مثل جزیرۀ ابورشید (توکل)، ابوسیر و جزیرۀ لیمه. برخی جزایر منطقه نیز از جنس کوههای آتشفشانی و عموماً مخروطی شکل هستند.

دوم؛ به لحاظ سکونتگاههای انسانی بیشتر جزایر استان هرمزگان مسکونی هستند. یکی از دلایل عمدۀ شکل‌گیری جوامع انسانی در این جزایر وجود منابع آب زیرزمینی قابل شرب و قابلیت نگهداری آب باران در برکه (آب انبار) می‌باشد. جزایر قشم، لارک، هنگام، هرمز و تنب بزرگ به همراه ابوموسی دارای ذخایر آب شرب هستند. چرا که این جزایر به علت داشتن مناطق سخت و غیرقابل نفوذ که عموماً صخره‌ای هستند، آب باران را ذخیره می‌سازند. چاههای تلا در لافت قشم، چاه سالمی و برکه‌های آب شیرین در لارک و چاههای آب شیرین جزیرۀ تنب بزرگ که تعداد آنها بیست حلقه بوده است، همگی گواه وجود آب شرب در جزایر جنوبی هرمزگان است. (سدید السلطنه، 1342، ص 99، 698 و موسوی همدان، 1352، ص 34) در مجاورت برخی سواحل جنوبی ایران نیز به دلیل وجود جریانهای آب شیرین در کف دریا، جريانهاي آب شرب وجود دارد. از جمله در نزدیکی مجمع الجزایر بحرین این گونه جریانهای آب شیرین در عمق دریا وجود دارد. سیدی علی کاتبی، سیاح قرن دهم هجری، در کتاب مرآت الممالک آورده است:

«در نزدیکی بحرین غواصان تقریباً هشت قولاج _ هر قولاج بیش از دو متر بوده است _ به زیر آب می‌روند مشک‌هایی را که با خود دارند، از آب پر می‌کنند و بالا می‌آیند. آب ته دریا در آن منطقه شیرین است ... در ایام تابستان این آب همیشه خنک و گوارا است». (کاتبی، 2535، ص 44)

سوم؛ از لحاظ اقتصادی نیز برخی جزایر استان هرمزگان قابلیت تبدیل شدن به مراکز تجارتی را دارند. مراکز تجارتی هرمزگان از گذشته تا به حال عبارت بوده است از جزیرۀ کیش، جزیرۀ هرمز و بندرعباس که هر کدام از آنها در برهه‌ای از تاریخ، نقشی اقتصادی را ایفا کرده‌اند. امروزه نیز جزایر قشم و کیش به عنوان مناطق آزاد تجارتی عهده‌دار این نقش شده‌اند.

چهارم؛ به لحاظ زیست محیطی نیز جزایر هرمزگان زيستگاه مناسبی برای گونه‌های مختلف جانوری و گیاهی می‌باشند. در واقع بسیاری از گونه‌های کمیاب و نایاب جانوری و گیاهی در این جزایر یافت می‌شوند. به ویژه در قشم وجود جنگلهای حرا شرایط لازم را برای زیست انواع گونه‌های جانوری فراهم ساخته است. همچنین در این جزیره در نزدیکی قلعۀ پرتغالی‌های قشم در فاصلۀ چند متری از دریا چند درخت نخل به گونه‌ای روئیده‌اند که از جاذبه‌های نادر منطقه است.

دو ویژگی عمدۀ جزایر جنوبی ایران که در حوزۀ استان هرمزگان قراردارند، یکی وجود تشکیلات تبخیری آهن‌دار و رسوبات میوسن و پلیوسن دراین جزایر است. به ویژه در جزایر هرمز، قشم، لارک و هنگام معادن خاک سرخ وجود دارد. از این خاک سرخ، که در گویش محلی «گلک» خوانده می‌شود، برای رنگ‌آمیزی بدنۀ کشتی‌ها، حفاری چاهها، تهیۀ لوازم آرایشی و بهداشتی استفاده می‌شود. نمک موجود در این خاک از فاسد شدن ماهی جلوگیری می‌کند. از اینرو بومیان، ماهی ساردین (ممغ) را به این خاک آغشته می‌کنند و برای تهیه نوعی غذای محلی به نام سوراغ از آن استفاده می‌کنند.

ویژگی دیگر این جزایر وجود لنگرگاههای طبیعی است که مأمنی مناسب برای حفاظت قایقها و کشتی‌ها از گزند امواج می‌باشند. در ساحل شمالی جزیرۀ هنگام این گونه لنگرگاهها وجود دارند. جزیرۀ قشم به تنهایی دارای نه لنگرگاه کوچک و بزرگ در درگهان، لافت، گوران، چکو، دیرستان، نمکدان، باسعید و ... است. اهمیت لنگرگاه دیرستان به حدی است که دولت بریتانیا در طی جنگ جهانی اول از آن به عنوان محلی برای توقف و تعمیر کشتی‌های جنگی خود سود می‌برد. (رزم‌آرا، 1341، ج1، ص 62)

بدین سان روشن است که موقعیت طبیعی استان هرمزگان این منطقه را به یکی از حساس‌ترین مناطق مرزی کشور به لحاظ سیاسی _ اقتصادی تبدیل کرده است. این استان بدنۀ خشکی کشور را به آبهای گرم خلیج‌فارس و دریای مکران (عمان) متصل می‌کند و از گذشته‌های تاریخی تا عصر حاضر در پیوند با سایر مناطق همجوار به ایفای نقش سیاسی، تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی پرداخته است. به گونه‌ای که می‌توان اعتقاد داشت که جغرافیای استان هرمزگان نقش تاریخ‌سازی را در حیات کشور ایران ایفا کرده است.

 ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 13:29  توسط غلامرضا زعیمی  | 

 

 

اریتره، کهن ترین روایت مردم هرمزگان پیرامون خلیج فارس

                                                                          غلامرضا زعیمی

 مقدمه                                                                     

     روایت هایی از فراسوی تاریخ ایران زمین مدتها به گونه شفایی، سخن پیران و قصه گویان در انجمن ها و گردهمایی به مناسبت های گوناگون بوده اما با گذشت زمان غبار فراموشی به خود گرفته یا به شکلی دیگر بیان شده است.لذا تاریخ به تمامی قادر به ارائه آن رویدادها نمی باشد.یکی از راههای باز فهم چنین دورانهایی، بازخوانی اساطیر،حماسه هاوافسانه های مردمان است.

    استان هرمزگان  در جوار دریای مکران،تنگه هرمز و خلیج فارس در زمره نشیمنگاههای قدیم جنوب ایران است.یافته های اخیر باستان شناسی از دیرینگی تاریخی این منطقه گزارش می دهند.آنجا که سخن از هزاره های گمشده تاریخی در میان است می توان اصیل ترین اساطیر را بازیافت. اریتره کهن ترین روایت اساطیری مردمان این خطه در پیوند با خلیج فارس است. این مقاله بر آن است وجوه گوناگون اسطوره اریتره را بررسی ومقایسه نماید.

   کلیدواژه های اصلی پژوهش عبارتند از: اسطوره، حماسه، افسانه، اریتره، هرمزگان و خلیج فارس.

 تعریف اسطوره

اسطوره وام واژه ای است برگرفته از از زبان عربی(الاسطوره،الاسطیره وجمع آن اساطیر ) که آن نیز از اصل یونانیhistoria(story )به معنی استفسار، تفتیش ، اطلاع، شرح وتاریخ آمده است . اسطوره با واژهَ پارسی مست به معنای گله ، شکایت ، غم ، اندوه، مویه، گریه وزاری همریشه است وریشهَ هند و اروپایی نخستین آن mud به معنای اندیشیدن است.(بهار،1375،ص4-343)

اسطوره ها روایات کهنی هستند که در آن باورها وکردارهای یک قوم همراه با واقعیتهای طبیعی به گونه ایی مبالغه آمیز بیان شده است ،بطوری که باعث شگفتی می شود. چرا که عناصر تشکیل دهنده ی اسطوره موجودات مینوی،  خارق العاده و شگفتی آوری هستند که شمایی انسانی- طبیعی و این جهانی به خود گرفته اند. به خاطر همین وجوه شگفتی آفرین اسطوره است که برخی آن  را خیالی وخارج از حیطهَ تفکر می دانند. در حالی که با بررسی اساطیر ملل مختلف از جمله اساطیر یونان  ، ایران ، چین ، مصر ، هند و... به خوبی میتوان رگه های اندیشه وتفکر را در ساختار اسطوره پیدا کرد. مترادف اسطوره در زبان لاتین ، میث است که رابطهَ نزدیکی باهیستوریا (هیستوری به معنای تاریخ) دارد. با این تفاوت که تاریخ صورت مکتوب رویدادها ست درحالی که اسطوره غالبا" شفاهی است . تفاوت دیگر اسطوره وتاریخ در این است که تاریخ با زمانبندی منظمی همراه است در حالی که اسطوره فضای زمان را درهم می شکند . بنابراین زمان تاریخی (date) بازمان اسطوره ای (فرا زمان ) متفاوت است . ضمن اینکه اسطوره محدودهَ مرزهای سیاسی را درمی نوردد ودر دل مردم تمدن های مختلف رسوخ می کند در حالی که تاریخ خاص یک کشور است که در صورت وجود روابط سیاسی ، نظامی ، بازرگانی و فرهنگی میان دو ملت ، آنها در پاره ای موارد دارای سرگذشت مشترک می شوند . بنابراین می توان اسطوره را روایتی فرا تاریخی خواند.

گاهی نیز اسطوره را با حماسه یکی دانسته اند . حماسه کلمه ای است تازی و به معنی چالاکی ، تندی و دلاوری که در این تعریف نوعی ستیز نهفته است . میان اسطوره و حماسه وجوه اشتراک و افتراق زیادی وجود دارد. مهمترین وجه اشتراک اسطوره وحماسه در این است که هردو میدان ستیز و درگیری نیروهای خیر وشر ، خوبی وبدی، حق وباطل ، زشتی وزیبایی هستند، با این تفاوت که ستیز اسطوره ای ستیز مینوی ومقدس است اما در حماسه این ستیز گیتیانه و عینی تر جلوه می کند: مانند نبرد رستم واسفندیار. از سوی دیگر در ستیز حماسی همیشه جدال میان خیر وشر نیست بلکه گاهی نبرد میان دو نیروی انسانی پدید می آید که یکی به کام ودیگری     نا به کام است :مانند نبرد رستم وسهراب که فرزند به دست پدر کشته می شود وناکام می ماند . نکتهَ دیگر اینکه اسطوره بن مایهَ تاریخی دارد  در حالی که وظیفهَ حماسه ضبط تاریخ نیست اگرچه ممکن است در آن اشارات تاریخی وجود داشته باشد همچنانکه امکان دینی نیز دارد. بنابراین میتوان گفت دو نوع حماسه وجود دارد:  حماسهَ اساطیری و حماسه تاریخی.

با فراموشی حماسه ها و غبار آلود شدن آنها، افسانه ها شکل می گیرند. فضای شکل گیری افسانه آرامتر وغیر قدسی تر است . جادو نقش برجسته تری در افسانه ایفا می کند . روایت افسانه ای عامیانه تر است با این حال به دلیل وجوه اخلاقی ، افسانه نیز همچون اسطوره و حماسه دارای بار ایدئولوژیک است چرا که جدال بر سر این است که خیر ونیکی باید باشد و شر وبدی باید از میان برود . بدلیل شباهتی که میان برخی وجوه اسطوره با افسانه وجود دارد ، این دو با هم یگانه به نظر می رسند اما ساختار اسطوره با افسانه متفاوت است .

 

اریتره ، پیامی از فرا سوی تاریخ  

     پیدایش اسطوره در پهنهَ هرمزگان فعلی با سر بر آوردن اریتره از دل آبهای گرم خلیج فارس آغاز می گردد. اسطورهَ اریتره دارای دو مرحله است .یعنی یک اریترهَ متقدم (پیشینی) و یک اریترهَ متأخر (پسینی) وجود دارد. اریترهَ  پسینی به تاریخ نزدیکتر است و صورتی کاملا" انسانی دارد در حالی که طبق اسطورهَ متقدم ، اریتره موجودی نیم انسان / نیم ماهی است که از آبهای خلیج فارس سر برآورده وشروع به آبادانی منطقه کرده است . روایت بروسوس به این موضوع تأکید دارد و می افزاید که وی کلده را نیز آباد کرده است. (سایکس ،1336،ص141) از این رو دامنهَ نفوذ وی به بین النهرین نیز رسیده است . آگاتارخیدوس ، مورخ و جغرافیدان یونانی قرن دوم پیش از میلاد ، نمایی تاریخی تر از اسطورهَ اریتره را بیان می کند. وی نقل کرده است که اریتراس (اریتریا ) فرزند میوزائوس (میوزه ) از دامداران بزرگ وثروتمند ایران بود که در ساحل شمالی خلیج فارس ، جایی که ایالت فارس قدیم قرار داشت ، به کار پرورش مادیان مشغول بود . وی بدنبال رمه مادیانهایش که بر اثر حملهَ شیران درنده از وحشت به آب زده وبه جزیرهَ قشم رفته بودند خود را به این جزیره رساند و چون شرایط آب و هوایی آنجا را برای زیست مناسب دید قوم خود را به آنجا فرا خواند و دژی محکم بنا نهاد وزمام حکومت را به دست گرفت .(بلوکباشی ،1380،ص23-22) هرودت که به نظر میرسد اطلاعات وی در مورد خلیج فارس اندک است ، تنها به این نکته اشاره کرده که اریتراس ، فرزند پرسه ، در این دریا غرق شده است. بنابراین، او سراسر خلیج فارس، تنگه هرمز ، دریای مکران ، اقیانوس هند تا دریای سرخ را منسوب به وی دریای اریتره نامیده است . (هرودت ، 1339،ج 3، ص 192) میتوان از این مناطق به عنوان حوزهَ نفوذ اریتره یاد کرد . آلفونس گابریل در کتاب تحقیقات جغرافیایی راجع به ایران نوشته است:

    ((راجع به دریای اریتره که نامش در آن زمان دریای عربی بوده ، در نیمهَ دوم قرن اول بعد از میلاد ، توسط نویسندهَ ناشناسی یک تألیف بسیار دقیق بدست آمده است .این تألیف که نامش پری پلوس ماریس اریتره آ میباشد ، سند کوچکی است که در نوع خود بی نظیر بوده و ازادوار قدیم بدست آمده است وبرای تجار و دریا نوردان تدوین شده و شکل سواحل و علایم مشخصه آنها و نقاط ساحلی در آن ترسیم شده )) (1348،ص38) .

دریای عرب که گابریل به آن اشاره کرده بخشی از دریای اریتره بوده که با نام دریای قلزم یا دریای احمر (سرخ) خوانده میشود. فلاویوس آریانوس ، تاریخ نگار رومی ، بخشهایی از کتاب گمشدهَ پری پلوس را در اثر خود آورده است. او نیز این دریا را سینوس پرسیکوم (دریای پارس) معرفی کرده نه خلیج عربی.

اطلاعات پیرامون اریتره تا همین اندازه و به صورت پراکنده است  . برای شناخت بیشتر این اسطوره ناگزیر  باید به بازخوانی آن پرداخت :

نکتهَ نخست  اینکه در اسطورهَ اریتره از حضور خدایان نشانی نیست . اصولا" تحول ساختار اسطوره شامل سه مرحله است : 1- دورهَ نفوذ خدایان  2- دورهَ حضور انسان / خدایان  3- دورهَ انسانی اسطوره که خود شامل دو مرحله است ؛ مرحلهَ نخست دورهَ جلوه گری انسان/ حیوان یا انسان/ گیاه و دورهَ دوم مرحلهَ حضور انسان اساطیری است . اریتره بازتولید اسطوره ای کهن در مورد حضور انسان در کرانهَ شمالی خلیج فارس است که لایهَ نخست آن غبار فراموشی به خود گرفته است ولی لایه های بعدی آن در قالب روایتهای بروسوس ، آگاتار خیدوس وهرودت که همگی نویسندگان یونانی هستند وقطعا" ذهنیت یونانی خود را به آن تحمیل کرده اند ،بدست ما رسیده است .

نکتهَ دوم سکونتگاه اریتره بنابه روایت آگاتارخیدوس  کرانهَ شمالی خلیج فارس که مرتعی حاصلخیز بوده ، بیان شده است . مادیان های وی بر اثر حملهَ شیران از آب گذشته اند و به قشم رفته اند . بنابراین، آبهای حد فاصل قشم و خشکی بزرگ ایران یعنی تنگهَ خوریان فعلی مسیر گذر اریتره و قومش بوده است که احتمالا" در حوالی بندر پل و خمیر فعلی سکونت داشته اند. برخی نیز میناب فعلی را سکونتگاه اریتره دانسته اند .(اقتداری،1364،ص159) اگر این روایت درست باشد می بایست اریتره به جزیره لارک ، هرمز وسپس قشم رفته باشد.وجود مقبرهَ اریتره در لارک ، هرمزوقشم این فرضیه را تقویت می کند.

نکته سوم در این اسطوره به حیواناتی مثل شیر ومادیان اشاره شده است که عناصر موجود در فرهنگ آریایی هستند. بنابراین، اریتره صورت آریایی اسطوره ایی است که قدمت لایهَ نخستین آن مشخص نیست . در روایت هرودت نیز اریتره فرزند پرسه معرفی شده که نامی آریایی است . از سوی دیگر دلایلی در دست است که نشان میدهد مادها پرورش اسب را در سواحل وجزایر خلیج فارس بویژه در قشم رونق داده اند .(تکمیل همایون،1383،صص 34-32) همچنین در افسانه های مردم منطقه و کاوشهای باستانشناسی نشانه های بسیاری از شیر به دست آمده است.

نکته چهارم اینکه گفته شد اسطوره ساختاری مینوی دارد اما در اسطوره اریتره هیچ نشانی از امر مینوی در میان نیست.اگر اثبات شود غار خربس در قشم متعلق به دوران ماد است آنگاه میتوان آنرا در پیوند با اریتره نیز دانست. چرا که در اسطوره دو عنصر جلوه گر است:1- باور اسطوره ای 2- نماد و سنبل. باورها خود را در شکل آیین ها و مناسک نشان میدهند و نمادهای اساطیری دو گونه اند: یا وجه سیاسی دارند و یا دینی اند. نماد سیاسی اریتره که بیانگر قدرت اوست دژی است که بنیان نهاده و وجه دینی آن نیایشگاه خربس می باشد.

نکته پنجم  رابطهَ اریتره با حکومت مرکزی ایران است. آگاتارخیدوس روایت کرده است اریتره در فصل زمستان با مال فراوان به پاسارگاد میرفته تا تغییر آب وهوا دهد گاهی هم برای سودا وتجارت و زمانی هم برای گردش وتفریح .(نوربخش،1369،ص131) روایت آگاتارخیدوس را میتوان اینگونه پذیرفت که اریتره در فصل تابستان و نه زمستان و آن هم برای گریز از گرمای جنوب وحتی دادن باج وخراج سالیانه به حکومت مرکزی روانهَ پاسارگاد می شده است .

نکتهَ ششم قلمرو فرمانروایی اریتره است که بنا به گزارش مورخان وجغرافیدانان یونانی سواحل وکرانه های خلیج فارس تا دریای سرخ را در بر می گرفته است . بنابراین اگر اسطوره دارای بن مایهَ تاریخی است باید بتوان نژادهای آریایی ، هندی، سامی، آفریقایی و حتی ساکنان پیش از حضور آریایی ها را از طریق این اسطوره در پیوند با هم مشاهده کرد . اتفاقا" در استان هرمزگان گونه های نژادی مکرانی ، دراویدی های هند ، سامی، و آفریقایی ها یافت میشود. در کتیبهَ سارگن اکدی  به نژاد سیاهی اشاره شده که قطعا" منشأ آفریقایی دارند.(رائین،2536،ج1،ص36) بر حسب اتفاق در استان هرمزگان به اسامی شهرها و محله هایی بر می خوریم که شباهت زیادی به اسامی تمدن های بین النهرین دارند: مثل کیش و ایسین که نام دو شهر سومر بوده است وکلبر و کلمویی در رودان که این  نامها با اسامی دو تن از پادشاهان افسانه ایی سومر به نامهای کلبر وکلمو (به معنی سگ وبره) شباهت دارد.

نکتهَ هفتم که در این اسطوره خودنمایی می کند پیوند انسان جنوبی با دریاست . اصولا" اسطوره ها بدلیل واقعیتی که در خود نهفته دارند با عناصر طبیعت مثل کوه ، جنگل، دشت ، بیابان، دریا و ... در پیوند مستقیم هستند . اریتره قدیمی ترین باور مردمان جنوب در پیوند با دریاست اما همانگونه که پیشتر گفته شد اساطیر با گذشت زمان غبار فراموشی به خود می گیرند و در شکلی دیگر به ایفای نقش می پردازند وبسته به کنشهای اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی مردمان منطقه به گونهَ حماسه و افسانه به حیات خود ادامه می دهند. وجه حماسی اریتره را میتوان در مراسم آیینی رقص شمشیر بازیافت . نمایشی که توأم با رقص و پایکوبی همرا با چکاچاک شمشیر سالیان سال توسط ساحل نشینان خلیج فارس بویژه در جزیرهَ لارک اجرا میشود.

اما وقتی که اسطوره از میان میرود و حماسه ایی هم در کار نیست این افسانه ها هستند که جلوه گر میشوند . میتوان گفت حماسه محصول تلاطم و افسانه دست آورد آرامش زندگی انسان جنوبی است . تلاطم دریا حماسه سازبوده و هنگامی که سفر به پایان می رسید و دریانوردان به سلامت از دریا باز می گشتند پیرامون آتشی که شبانگاهان برافروخته می داشتند گرد هم      می آمدند و نقل افسانه می کردند . بابای دریا ، زن آوارهَ دریا، خضر والیاس همگی افسانه هایی هستند که هنوزهم در باور ساحل نشینان جنوب زنده مانده اند .

   بابای دریا موجودی افسانه ایی است با شکل وشمایل انسانی که از صدفهای درشت پوشیده شده است ، دستان بلند فاقد انگشت شصت وپستانهای متعدد دارد که ملاحان و دریانوردان جنوب می گویند مجسمهَ وی را در هندوستان (شهر بمبئی) به کرات دیده اند(البته آنچه دریانوردان از آن سخن می گویند مجسمه بوداست). بابای دریا در عمق دریا زندگی می کند و زمانی که هوا طوفانی میشود سر از آب بیرون می آورد واگر کسی تنها بر ساحل نشسته باشد او را با خود به اعماق دریا می برد. وی حتی به جهازات نیز حمله می کند اما با شنیدن صدای فلزات به هراس می افتد. لذا دریانوردان با دیدن او فریاد می زنند:((تیشه بیار،اره بیار، تبر بیار)).

افسانة زن آواره دریا مربوط به آندسته از ساحل نشینان است که به غوص مروارید اشتغال دارند.غواصان می گویند در اعماق دریا زنی نشسته که بچهَ شیرخواره ایی را در آغوش  دارد. او از غواصان خواهش می کند دیگر بار که به دریا می آیند برای فرزند او گهواره ایی بیاورند. اگر غواص چنین کند ، زن دریا درشت ترین مروارید را به می دهد. به همین خاطر ساحل نشینان جنوب هنوز هم گهوارهَ بچهَ مردهَ خود را به دریا می اندازند .

 با بازخوانی این افسانه ها مشخص می شود که اسطورهَ اریتره فراگیر وجهان شمول است در حالی که افسانه ها محدود و مربوط به زندگی قشر خاصی از مردمان می باشد.

نکته هشتم اینکه اسطورهَ اریتره با گذشت زمان ساحتی دینی نیز به خود گرفته است . مردم قشم ، هرمزو بحرین بناهای یادبودی در ساحل برای وی ساخته که بنا به گزارش ژنرال سرپرسی سایکس ((هنوزمطاف اهالی آنجاست)) (1336،ص314) وجه دینی اسطورهَ اریتره امروزه به صورت زیارت خضر والیاس که تقریبا" در همه سواحل وجزایر خلیج فارس با معماری مشابه  بنا شده ، باقی مانده است.    

نکته نهم ؛ مهمترین مسئله ایی که در اساطیر، حماسه ها و افسانه ها خودنمایی می کند زبان وغنای آن می باشد . انسان وقتی هستی پیرامون خود را شناخت آنها را با نام خواند و بدینسان زبان پدید آمد. نخستین واژگانی که انسان به کار برد برای مهمترین و سترگ ترین هستی پیرامونش بود:آسمان، زمین ،دریاو... بنابراین، اسطوره و زبان دو همزادند. نخستین واژگان خود نخستین اسطوره های انسان نخستین به شمار می آیند. در اسطوره، زبان نقش محوری دارد،چرا که اسطوره روایتی شفاهی است که بوسیله زبان ادا می شود.اسطوره یک بازی زبانی است.بازیگران اسطوره با بازی زبانی اراده خود را به جامعه تحمیل می کنند. اریتره نیز با چنین کارکردی از رمه داری به مقام شاهی رسیده است،چرا که زبان در اسطوره نقش جادویی دارد.

نکته دهم لایه پنهان گشته اسطوره اریتره است.کهن ترین زمان تاریخی اریتره به روزگار مادها بر می گردد.از آنجا که اسطوره روایتی فرا تاریخی است به نظر می رسد اصل این اسطوره متعلق به یکی از اقوامی باشد که پیش از حضور آریایی ها در تاریخ در این منطقه می زیسته اند.دبیران بابلی که به نوشتن اساطیر و افسانه های کهن گرایش داشتند، در ذکر حوادث پس از طوفان از موجودی اسطوره ای بنام مسکنگاشر سخن به میان آورده اند که شباهت زیادی به اریتره دارد. وی نیز همچون اریتره کلده را آباد ساخته است. دبیران بابلی ذکر کرده اند مسکنگاشر از آسمان به دریا فرود آمد سپس از کوهها بالا رفت.(کامرون،1374،ص22) با بهره گیری از این روایت میتوان اریتره را اینگونه باز خوانی کرد که او در آسمان می زیسته و به دلایلی ناروشن که احتمالاُ کدورت خدایان باشد به زمین تبعید شده و در دریا فرود آمده است. اریتره نخست شمایل ماهی به خود می گیرد.پس از مدتی به موجود دو بنی تبدیل می شود و در حالی که بدنش همچون ماهی است دارای سر ،دستان و پاهای شبیه انسان می شود.سرانجام پس از اینکه کاملاُ تکامل یافته و شکل انسان شده از دریا بیرون می آید و پا در خشکی می گذارد.

  نکته آخر اینکه اسطوره دارای بازتاب اکنونی نیز هست. برای مدتی گمان می کردند اسطوره ها می میرند اما اینگونه نبود.چرا که اسطوره همچون رویا در ناخودآگاه اقوام و ملتها به حیات خود ادامه می دهد و در نمایی دیگر پدیدار می گردد. اریتره در گویش قدیم مردم هرمزگان به معنی خاک سرخ است. در همه جای خلیج فارس که نشانی از اریتره به دست آمده از جمله جزایر قشم، هرمز،لارک  بندر خمیر خاک سرخ یافت می شود.همچنین در شاخ آفریقا کشور اریتره قرار دارد که همجوار با دریای اریتره(سرخ)است. در دانش پزشکی نزدیک هشتاد واژه نظیر اریترویست(گلبول قرمز)،اریترو درمی(سرخ شدن مرضی پوست)، اریترولوکمی(نوعی سرطان خون)و... از آن مشتق شده است.

نتیجه:

   خلیج فارس سکونتگاه یکی از کهن ترین اقوام ایرانی می باشد که تمدن آنها از میان رفته است.کاوشهای اخیر باستانشناسی آثار درخور توجهی را به دست آورده که بیانگر حضور مردمان این منطقه در عرصه تاریخ است. این مردم اساطیر، حماسه ها و افسانه های بسیاری را در دل خود نهفته دارند.اسطوره اریتره کهن ترین روایت موجود پیرامون حضور انسان در این منطقه و در پیوند با خلیج فارس است.اسطوره، نخست به نشان دادن حضور نخستین انسان و سپس شهریاری او در کرانه خلیج فارس می پردازد. هستی پیرامن خود را باز می نمایاند و از همگرایی فرهنگی مردم منطقه با سایر اقوام از بین النهرین تا هند و آفریقا سخن می گوید.اریتره از پس هزاره ها در ضمیر مردمان جنوب نهفته مانده است و هم اینک نیز وجوهی از خود را نمودار می سازد.این اسطوره از یکسو بر اساطیر دیگر اقوام خصوصاُ بین النهرین تاثیر نهاده است و از سوی دیگر پس از آنکه غبار فراموشی به خود گرفته در قالب حماسه و افسانه سامانی تازه یافته تا اینکه وجوهی از خود را در اکنون جلوه گر ساخته است.

منابع و مآخذ

1- استرابون.سفرنامه استرابو، سرزمینهای زیر فرمان هخامنشیان.ترجمه همایون صنعتی زاده.تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی.1382.

2- اقتداری،احمد.آثار شهرهای باستانی سواحل و جزایر خلیج فارس و دریای عمان.تهران: انجمن آثار ملی.1348.

3- بلوکباشی،علی.جزیره قشم، صدف ناشکافته خلیج فارس. تهران:دفتر پژوهشهای فرهنگی.1379.

4- تکمیل همایون ،ناصر.خلیج فارس. تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی،1384.

5- رائین،اسماعیل.دریانوردی ایرانیان.تهران: انتشارات جاوید،2536.

6- زعیمی، غلامرضا.تنگه هرمز. تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی،1381.

7- سایکس،سر پرسی.ده هزار میل در ایران.ترجمه حسین سعادت نوری.تهران:ابن سینا،1336.

8- کامرون،جورج.ایران در سپیده دم تاریخ.ترجمه حسن انوشه. تهران:علمی و فرهنگی،1374.

9- کریستن سن،آرتور.نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ ایران. ترجمه تفضلی و آموزگار.تهران:نشر نو،1363.

10- گابریل،آلفونس. تحقیقات جغرافیایی راجع به ایران.ترجمه فتحعلی خواجه نوری.تهران:ابن سینا،1348.

11- نوربخش،حسین.جزیره قشم و خلیج فارس.تهران:امیرکبیر1369.

 

 

   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:44  توسط غلامرضا زعیمی  |